غور غور شیر   

     خوشی های من دنباله دار نیست. هیچوقت نبوده. تکه ای جدا شده از سیاره یا ستاره ای بزرگتر ، رها شده در فضا نیست. از آسمان هیچ کسی ناشناس و مضطرب  رد نشده تا جسدش روی خاک دل احدی خاکستر شود.  گلی نیوده از قصد کاشته شده یا وحشی ،  غنچه کند ، باز شود ، عطر دهد ، چیده شود ، پر پر شود ، بپژمرد. لحظه های  خوب من کم حرف بوده. منزوی ، کز کرده ، چمپاتمه  خوابیده یا نیمه خواب در تنها ترین ساعت عمر. عکس برگردانی رنگی و براق ،  چسبیده بر روی جلد دفتر  پر مشق سرنوشتی  که معلم موقع خط زدن آفرین اش گفته. بیشترش کسری  از ثانیه ، صاعقه ای  قبل از باران شستن و پاک کردن هر آنچه تا به حال بوده ، یا نوری گذرا  از جنس فلش دور بینی  که میل بقا ی لحظه ای دارد در خاطر عکسی یا حافظه ای.

          فکر کردن به  لحظه های خوبم  فضا دارد ، صدا ، رنگ و بو ، سن و سال.  عصر دارد و چند تایش کنار دریا.  بعضی هایش تونل دارد و جاده ای که هی می پیچد تا جنگل.  پیاده روی خلوت اطراف شیرودی دارد و شلو غی عصر اسفند ماهی در خیابان بهار.  ساعت پنج محل کار دارد و این باکس آدرس میلی که تنها یک نامه برای فرستادن یا خواندن نشان می دهد.  سال خوب هشتاد و چهار دارد و عصر پاییز پر بارانِ سال نودی که چتر خریده در دست ، توی پاساژ ارزان فروشان می لولد و  گوش به صدای آهنگی می دهد که دسته ای جوان تبعیدی از حرفهایی می گویند که از عمق نگاه پیداست و شبیه شعری از شاملوست. همان عصری که با مایوی استخر توی ساک از محل کار فرار کرده و درست در چند متری باشگاه  ، لابلای دستفروشان و خریداران گیج و گول ،  با مانتو و شلوار و مقنعه وسط کوچه لخت می شود و   تن اش را از خیسی دانه های درشت باران ماهی می کند.  داد نمی رند و نمی گوید " به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم، منم مثل تو می دونم تو این خونه نمی مونم ". نمی گوید اما تو  می شنوی .  گفتم که ، من لحظه های خوب زیاد دارم. 

     زندگی خوب من  شبی از صدای هیجان زده ی مردی  شاعر به صبح رسیده دارد که مو های سرش یال های اسب دارد و پهنای شانه اش یک جزیره بوشهر و کلمه های گم شده از گریه میان بریده بریده خنده هایش یک دنیا ترس و معصومیت که قادر است زنی را همزمان مادر و معشوق کند.  پیش از ظهر آفتابی با صورت  سبزه ی دخترکی زرتشتی دارد که مهربانیش او را برای گفتن سر مشق های روز های طولانی غیبتم از مدرسه تا پای پنجره ی خانه ی کلاس پنجم ام می کشاند.  سوپ گرم اول صبحی که یادم داد می شود از ظرف مشترک با دوستی که به خاطرت تا صبح آشپزی کرده غذا خورد و تازه اسم غذایش را ترکیبی من درآوردی از شیر و صدای غورباقه گذاشت.   روز های خوب من  موزه دارد ، دوچرخه ، شعر ، دفتر ، احوالپرسی ،  کاشی سرامیک ، تراس ، سالاد ، پاساژ ، لاک ، موی سر ، گریه ، کلاغ ، انگشتر  بدلی ، سینما ، خوشبو کننده توالت ، کلم پلو ،  هبوط شزیعتی ، شیراز ، بلوط ، پل خواجو ، وام مسکن ، تکزاس امریکا ، میدان هروی ، سرازیری خیابان زعفرانیه ، پروشات ، خداحافظی همیشه گی در سالن ترانزیت ، ردیف درخت های چنار ، مرغ تپل ، سروش ، براهنی ، شهرک غرب ، جراحی لثه ،  لباس  سبز ، ادبیات معاصر یک و دو ، بخاری ، شیوا ، برف ،  دروغ ، هفت ساله گی ، قصه ، گاز اشک آور ، روزنامه ، مریم ، تکست های پاک کردنی ، شال گردن ، کیف ،  کارت پستال ، موی بافته ،    .....

 

لینک
۱۳٩۱/۳/٢٩ - ثا.بتی

   نگاره ی خالی ِ "ندا"   

 

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته آشنایان ، عندلیبان

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسد
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد                                                        

 حنجر خنیاگران از دار  می ترسد

شهسوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد (+)

سازها بشکست و درد شاعرانه از حد گذشت
سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد تاول گفتن بلا شد
گریه کردم ناله کردم
حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه بر سر زدم
آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی

وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسند
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد

پنجه‌ی خنیاگران از تار می‌ترسد.

شه سوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت
جام ها جوشی ندارند عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچ کس گوشی ندارد
 (+)

 
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
بازا تا کاروان رفته باز آید  (+)
بازا تا دلبران ناز ناز آید
بازا تا مطرب و آهنگ و ساز آید
پا گل افشانانم نگار دلنواز آید
بازا تا بر در حافظ سر اندازیم
گل به افشانیم و می در ساغز اندازیم

 

خواننده : نگاره خالوا (بانوی تاجیک)  ترانه: شهر خالی

http://www.mediafire.com/?qqydh54j5yi

 http://www.youtube.com/watch?v=YKdaM-Ffu_E

لینک
۱۳٩۱/۳/٢٤ - ثا.بتی

   بوی گل گندم تو رو ×   

      

        بی آنکه تا آخر سطر هایت را بخوانم ،  بی آنکه نیاز باشد نگاهی جای چشم هایت بگذارم  ، صدایی میان نفس هایت ، خطی در رد نوازش انگشتهایت ، بی آنکه بخواهم برای حس ام دیروزی و فردایی خاطره و آرزو کنم،  بی اینکه بخواهم برای این خانه ای که  تو توی ایوانش پشت به من ایستاده ای با لیوانی از چای گرم و شالی به دور گردن  از برف دیشب باریده،   اتاقی ، آشپزخانه ای ، حیاطی ، سگی ، سقفی  ناودانی و گنجه ای خیال کنم ، بی آنکه بخواهم از فکر کسی که دوستش داشتم به دامن کسی که یادم نمی آید کی و کجا دوستش داشته ام  پناه ببرم ،  مانند رقصنده ای بی تاب با پخش اولین نت از جا پریده ام، دامنم ، دستم و پاشنه ی سنگین پاهایم  را به دور اندام  تویی چرخ می دهم  که انحنای بالا بلند اندامت در سیاهی بلند موهایم تاب بر می دارد. 
 
    تو فقط یک کلمه هستی. همین الساعه. تیک ثانیه ای که با صدای تاک تمام می شود.
چه خوب است اینگونه به یاد آوردنم. 
تو کجای خواندن منی،  من کجای نوشتن توام . تو ،  تو طرح گلی محو روی شالی که یک روز با باد روی گردنم رقصیده.

.

.

×  ای شرقی غمگین ... فریدون فرخزاد

لینک
۱۳٩۱/۳/۱٤ - ثا.بتی

   بوی "شیوا" ی نوشتن   

  سفری خنثی را یک روز به تا خیر انداخته ام. جاده های شلوغ که نمی گذارد کوه ببینی و درخت هایی که معلوم نیست میوه ی چه می دهند . آهنگی  توی گوش ، آدم را می برد به روزی ، ساعتی ، عصری که  نشسته باشی گوشه ی دنج میهمانی و سهم تو از تمام ان شادی ها، خنده و رقص ها، پوست کردن پرتقالی آب دار با چاقویی  کُند باشد .

     امروز ، وقت سفرنبود. سهم ماندن و آرام نشستن توی اتاقی است که چند ماهی است برای امروز تزئین اش کرده ام.  پرده را کنار می زنم. رو به باغچه ای زخمی از سیمان و خاکی که از ساختمان در حال ساخت روبرو بر سر انجیر و خرمالو و بو ته های یاس و رُزش می بارد. نتوانستم حریف سازنده اش شوم. من از خیلی دور ها و باغچه از همین نزدیکی ها تن داده ایم به سنگ ، آوار . به زندگی زیر پوست زخم.  هر دو  در دو طرف پنجره آرام نشسته ایم و داریم گوش می دهیم. او به صدای آسمان و گنجشکی رهگذر ،  من به صدای این  خواننده ی افغان  و این چند خط شعر با دکلمه ی تو.  فکر کنم نوشتن دارد دوباره به سراغم می آید. اولین کلمه ها ، پیش قراولان لشگری که آن پشت کمین کرده اند.  کلمه هایی که گوش هایشان را به زمین چسبانده اند تا صدای پای سم اسب های مقاومتم را اندازه بگیرند.  حرفهایی که حاضر یراق  به سمت ام شمشیر کشبده اند. هوس تن سپردن به آغوش شان در هوا برق می زند.  این هوس نه شِکر مربا دارد و نه مزه ی ترش انگور. این هوس نادر است. دور و کمی آشنا. هرگز دست نیافتنی. این هوس دو چشم داشته و زبانی که من  کمی از آن می فهمیده ام.  این حس قدیمی ، صبح های زود دارد و عصر های تاریک آخرین خط نوشتن برای او.

    امروز مسافر نیستم.   فردا با اتوبوس به آنطرف کوهها می روم. خودم را توی اتاق گم کرده ام. لای پتو .میان خط های کتاب. پشت موج های آواز. امروز توی همین اتاق تا شب سر می کنم.  از عکس روی دیوار تا دفترچه های قدیمی را ورق می زنم.  باید یک ثانیه از آن روز های خوب را به یاد بیاورم.  خودم را خسته کنم.  امروز روز خواب و انگشت است. همین جا تمام می کنم.  می گذارم به خط حمله ام ، به این طرف مرز هایم حمله کنی.  می خواهم اسیر شوم.  از سوراخی آب و غذا بگیرم و در آرزوی دیدن زندان بانم دیوار های اطرافم را ضربدر بزنم.  

لینک
۱۳٩۱/۳/۱٤ - ثا.بتی

   جوراب   

 

         پیرمرد مدتهاست دیگر زندگی نمی کند.  مثل استقبال کننده ای پر حوصله  در ایستگاه،  به انتظار میهمانی به  تاخیر سفر کرده ،  به نام مرگ نشسته.  تمام روزش صرف چند کار عمده می شود. خواب های کوتاه و بد.  چرت  زنی های پراکنده و بیدار شبی های طولانی همراه با گریه بر درگاه خدایی  که از التماس سیاهی شبش را به روشنایی صبح نزدیک می کند.  کار دیگرش  خوردن در وقت گرسنگی و به غذا فکر کردن در زمان سیری است.  ظاهرا پیری  سایر غرایز حیوانی اش  را زایل کرده  اما از پس لذتی  پر شور،  به نام  خوردن  برنیامده.  با وجود قند و فشار و چربی خون ، کماکان قادر است مثل پسر های جوان  و خوش  اشتها از سفره کام بگیرد و به ریش نسخه های جورواجور دکتر های فوق تخصص بخندد. 

       از یک چیز دیگر  هم لذت می برد شلوغی و مهمانی های خانوادگی. اما به شرطی که خسته گی  پذیرایی،  تنها به عهده زنی باشد که روزگاری عروس جوانش بوده ، اما حالا چشم هایش آنقدر سو ندارد و غرور مردانه اش اجازه نمیدهد که ببیند این زن امروزه ، همسر دردمند و ناتوانش است.  میهمانی خوب است  به شرطی که بتواند  به فاصله های منظم  به خلوت اتاقش گناه ببرد و استراحتی کند.  مسجد ، گورستان و  آیین های سیاسی تحت لوای مذهب به او اعتماد به نفس و به زندگی اش معنای بودن می دهد.  کمبود هایش را با نشستن در مقابل تلویزیون ملی جبران می کند و در بی خبری خود خواسته تمام جهانش را رنگین کمانی از عافیت و آرامش و رفاه می بیند. با وجود ناکامی های به اجبار گیش آمده در زندگی افراد درجه یک خانواده اش ، تعمدا خودش را به بیراهه می زند و برای آنها طوری از نعمات خدادادی و دنیا مزرع آخرت است  موعظه می کند که کسی جرات نداشته باشد بپرسد " این که مزرعه نبود. شوره زاری بی آب و علف بود که نتوانستیم در آن حتی گندمی  از گناه بکاریم".

     روی شانه های پیرمرد و در آغوش محبتش بزرگ شدن هرگز نتوانسته  پلی شود میان قلب سنگ او و قلبی که در سینه دخترک دیروز و زن امروز می تپد.  پیرمرد هرگز سوالی نمی کند تا  جواب  غیر منتظره ای  بگیرد.  اعتقاد،  از او شاگرد ، ناظم ، معلم و ممتحنی همزمان ساخته بود.   در مقابل خدایش شاگرد و در مقابل خلق اش  آن سه تای دیگر. 

    حالا هر وقت که داخل اتاقش بشوی  مثل زنی که وسواس شستن دست با صابون و آب دارد ، کتابی از دعا گشوده ، دائم دارد ذکر می گوید و هرگز نه خودش  و نه خدایش از این تکرار خشنود نمی شوند. برایش فرقی نمی کند بیرون از اتاق چه فصلی باشد. پرده ها را می کشد و دمای اتاق را در تابستان و بهار و پاییز و زمستان  به اعلا درجه گرم می کند.  نمی شود فهمید بهشتی که او دارد در عطش  پرتاب شدن به یکباره در حوضچه اش در این عالم بی قراری می کند آیا به قدر کافی نور و هوا دارد یا نه.

    روزش مبارک.  گرچه اتفاق مبارکی در زندگی دخترک نبود.

لینک
۱۳٩۱/۳/۱۳ - ثا.بتی