یک لنگه کفش برای پای راستم   

 

      روز زن به شب رسیده.  گوشی موبایل زن ها پر شده از اس ام هایی که برای هم فرستاده اند.  خندیده اند و با هم پچ پچ کرده اند. آن گوشه کنار ها هم شاید چند متن اوریجنال یا فوواردی از مردی در کسوت دوست یا همسر ، پنهان شده.

      اینکه کجای رابطه با کسی باشی ، متن ارسالی  می تواند از  کلمه هایی به غایت آتشین و گرم به شوخی بی مزه و سرد تنزل پیدا کند.  در رابطه شش دانگ و منگوله دار  ، مردها عاقبت اندیش می شوند و بنا به بضاعت مالی ، از قطر باریک انگشت کوچک تا پهنای کلفت گردن زن را طلا می گیرند. پیراهن شبی هم برای عاقبت اندیشی بد نیست.

     زن هایی هستند که شمع روشن می کنند و زن هایی که گلی از خاطر روز های دور را میان کتابی تا نیمه خوانده بو می کنند.

       مردهایی که ادای جنتلمن بودن بلدند ، صبح زود " روز شما مبارک" می گویند و آنهایی که کمی شیطنت می دانند می گذارند در ساعت خداحافظی بگویند " راستی امروز چه خبره؟"

   هر چه هست روز خوبی نیست روز زن.  بهترین کادو سکوت است از جانب کسی که " زن" را گم کرده. زنی که میان موهایی بلند و سیاه ، پشت چشمی خیره و در میان دو بازوی ظریف محو شده.  این که نوشتم روز ندارد.  مال شب است. در میانه ی خواب و رویا. تکه هایی از این زن همیشه در میان صورت هایی تقسیم شده. گاهی می بینم اش. زیر پوست بازوی مردی که دارد ساز می زند.  توی مشت کسی که گردو تقسیم می کند. در مکث میان کلمه هایی که آوازه خوان می خواند. تلخی دستی که ماگ  قهوه را  تا جرعه آخر ِ جدایی سر می کشد.

   گفتم زن. زن؟

لینک
۱۳٩۱/٢/٢۳ - ثا.بتی

   ما ما مُجسمانه ...   

عادت به گذاشتن عکس در میانه ی متن هایم ندارم و گرنه حرفهایم را با عکس مستند می کردم. هنوز هم دیر نشده. امروز هفتم اردیبهشت سال نودو یک . میدان فردوسی منتظر است.  منظره ی عجیبی دیده ام.  روز بعد از شهادت حضرت فاطمه.  دور گردن مجسمه ی فردوسی یک شال پهن سیاه رنگ انداخته اند و در دستش یک پرچم سیاه کار سازی کرده اند. صورت آنکه از نردبان بالا رفته معلوم نیست. اما رایحه فکر و عمل و نیت اش توی میدان پیچیده.

       تعجب دیدن این منظره آنقدر نبود که نگاه به صورت مرده ی مردم به وحشتم انداخت. مردم عادی بودند.  مثل همیشه منجمد و ساکت. نه می خندیدند و نه اخم می کردند و نه حتی انگشتی به اشاره به سمت مجسمه. انگار دیگر زنده ها برای مقدسین نمی گریند.  ادای این بازی را به مجسمه ها و صورتک های بازیگر در پشت نقاب سپرده اند.

   کاش یکی از ما در روایت مکتوب از تاریخ وحشت بنویسد که در این دوره زمانه ، مجسمه های چند تُنی ،  خود به خودی در سیاهی شب و جلوی چشم مردم خواب و بیدار و چرتی ،  پا در می آوردند و گم وگور می شدند و پشت بندش روایتی از تاریخ گذشته که آنها سمبل و نمادش بودند از کتابچه های تاریخ پاره می شد. هرگز دزدی به این دلیل دست بند به دست و محاکمه نمی شد. اگر هم داد گاهی وعده داده می شد ، دزد آنقدر با قاضی به ماموریت های شبانه ی مشترک رفته بودند و با هم از یک پیاله نوشیده بودند که این وسط وکیل مدافع مستوجب مجازات شناخته می شد.

   تندیس ها  از نوع گچی و مقوایی در مناسک و مجالس و مناسب ها به جای روح و جسم  آنها یی که روز گاری بزرگ بودند و منحصر به فرد و حرفهایشان هنوز در گوش می پیچید ساخته می شد و این هیبت های بد ساخت در مقابل لشگری از انسان های متحد الشکل و گوش به فرمان و  پای بر زمین کوفته بسان اندامی هایی سنگ شده ، با احترام سان می دیدند. گاهی هم برای سخنرانی ِ بی سخن ، در میان قدرت مدارن آهنین سنگر نا شنوا ، به مخده پوشالی تکیه می زدند. روز هایی که از هر کوی و برزن می شنویم:

  " ما ما مُجسمانه ..." و هر کسی که بتواند با بهترین فیگور و طولانی ترین زمان در آن واحد و در جا خشک اش بزند ، برنده بازی کودکانه است.

لینک
۱۳٩۱/٢/٧ - ثا.بتی