کرگدن   

 

      دلم می خواهد به هوس ِ نوشتنم دل بدهم.  تا یادم نرفته از این همه سفر و همسفر بنویسم. از مردهایی که موش کورند و توی سیاه چاله های راه خود می لولند. از شهر هایی که دیوار و سقف کم دارندو کتیبه و بازار های سنتی زیاد. از تنها خوابیدنم در خوابگاه و بی همصحبت ماندم میان چهار دیوار . از مقابل یک جمعیتی نشستنم بگویم و با تمام وجود معلم شدنم.  از کارم و مسئولیتم و خستگی ام . غرورم و دردم.

دلم می خواهد از سرم پایین تر بیایم ، خم شوم ، بنشینم و بازدوباره در مقابل آینه ی خودم از شکوه زانو بزنم.  بنویسم تا همه  که نه ، خودم بدانم  اتفاقا آنچه نوشتنی است ،هرگز تن به قلم  دادنی نیست.  بگویم درد آن نیست که توی پا و سر و گردن و  پیشانی و دل می پیچد و سرنوشت آدم را زمین گیر می کند. درد نگفتنی آن است که در سکوت سینه بلعیده می شود و آدم را می دواند. بگویم که بیزارم ،  از نسخه ی تقلبی  آدم های دردمند این روز ها که مثل گدایان علیل  نشسته اند در گردنه های نوشتن وسکه های براق  کاسه ی گدایی ترحم  حساب و کتاب می کنند.

دلم می خواهد گردو باشم و سنجد. کسی نفهمد سالهای بی آبی ام کی بوده و خلوت کلاغ های باغم کجا. دلم می خواهددر هر حالی توت شیرین بدهم و سیب سرخ. از عشق بنویسم و زن و نازنین.  از خواننده و متن و پاسخ.  قصه ام خلوت باشد اما پر از درگاه های تودر تو. مرد داشته باشد به هیئت آقای ِقاسمی سفر خرم آباد. چوبِ به آن هیبت را بگذارد لای دو درخت و به آنی بشکند. به یک نگاه تشخیص دهد و با یک خیز  بالای درخت باشد و با انبوهی از شاخه های خشک به پایین بپرد.  نفهمم کی  اینهمه شاخه های خشک بلوط را روی شانه های هم سربراه کرده و روی اجاقش آب غلغل کرده و بوی چایش مستم.  چاقویش با گوشت جوجه مهربان باشد و سیخ ظالم را بی آنکه من را برنجاند به بال مرغ فرو کند.  می خواهم زن لر و کوچ باشم خودم را پشت چین ها زیبا کنم و دست نیافتنی و کباب شکار بخورم از دست مردی که در هر حال  انگشت هایش شکل ساقه ی  وحشی درخت های پر میوه است.

دلم می خواهد نزدیک غروب ، کنار کوه مخمل روی زیر انداز لم بدهم و به طرح صورت  کسی چشم بدوزم که هرگز ندیده امش  ، اما جان کلامش را از جام شعر هایش سر کشیده ام و فقط می دانم شیروانی خانه اش قرار بود نارنجی باشد و خاک اطراف شهرش بی مین و مرگ.  فکر کنم آقای قاسمی همو ست که از خاک بلند شده ، برگشته تا مردانگی ماندنی شود.

آخ که چقدر رنگی شده ام از گل های شال سوغات زن ایلاتی و آبی بشقاب  های میناکاری اصفهان.  خوش طعمم از قطاب یزد و سنگ چین های منشاد. آتش پرست شده ام از کویر و خدا پرست در کنار آن ضریح طلا. باز هم خواهم رفت. به شمال و جنوب و غرب و شرق.   سرنوشت من رفتن است. گرچه عنوانش را نشستن ، قاب گرفته بودند. درد را هم با خود خواهم برد. توی ساک. لای ملحفه. پشت عینک آفتابی.  من تنها خواهم رفت.  با همسفر. به میان یک فوج آدم. اما یاد خواهم گرفت به دیدن آنها که ندیده ام عادت کنم و به ندیدن آنهایی که هر روز و اجبارا در تیر رس نگاهم هستند.

چقدر از سفر شادم و از همسفر بیزار.  

لینک
۱۳٩۱/۱/٢۸ - ثا.بتی