سال ، امسال دوست داشتنی   

 

          یک  - آسمان که این همه یار نباشد، روبروی زمین می ایستیم و ناجوانمردانه  ردّ ِ افتادگی و ترک  های پوست تشنه ی  زمین  را به باد ناسزا می گیریم، همانگونه که فراموش می کنیم پیرزنی که دیگر از ما و آینه  فرار می کند روز گاری بر همین اندام زشت و  فراموش شده اش هزار بوسه ی تمنا به رضایت و آرامش رسیده و سبزی و باروری به خاطر ما سپرده.

از آن هم ظالمانه تر  زنی و آینه ای و زیبایی و باروری خاکی که آسمان اش را در تمام فصل ها  گم کرده یا هرگز پیدا نکرده و در ریزش هیچ بارانی ،خرمالوهای نارنجی اش نرسیده ، کال کال در خاک باغچه تن به فراموشی  داده.

     دو -   همه اش می ترسم این پاییز فرمان ببُرد ،  کوتاه بیاید، یا سر پیچ آذر، کج کند به سمت جاده ی بد قلقی. دلم می خواهد تا دیر نشده یک بار دیگر در روزی شبیه همین روز های نزدیک بارانی  با کوله ی روی دوشم وسر و تنی که به خیس شدن عادت دارد بروم در آن کوچه ی دراز و شلوغ خرید .  لابلای مردم عادی و عامی بگردم.  بگردم و بر سر خرید شال و کلاهی خوش رنگ و چتری  محکم  تا می توانم با فروشنده چانه بزنم.  همزمان پسرک سی دی فروش با ضبط صوت دستی اش از میان آن کوچه بگذرد و رد آهنگی را به جا بگذارد که ده جوان تبعیدی با  حنجره هایی نازک و خش دار و کلفت فریاد بزنند  " تو این خونه نمی مونیم".

یادم باشد یکبار دیگر توی چشم آدم های ریز و درشت اطرافم خیره شوم. به خاطر بیاورم این آواز را همه می دانستند و بی زحمت از بر شده بودند.  جایی توی سینه شان جا خوش کرده بود تا روزی که پرستو های رفته شان دوباره برگردند. تاسف بخورم به حال  بوق و کرنای تکراری و ناشیگرانه ی  این همه سال  که حتی یک حرف اش در حافظه ی نسل من ، نسل تو باقی نمانده.  رسوب چرکی که هر شب قبل از خواب مثل ته دیگ سوخته و تلخ از ظرف تفلون و بی روزنه ی ذهن مان می تراشیم و قاطی زباله های دور ریختنی  در کیسه ای سیاه به مامور شهرداری می سپریم تا ببرد جایی آتش بزند.

اینطور است که شمارش طول و درازای عمر ما می شود چند ساعت ، روز یا ثانیه.  لحظه های خلوت و مال ِ مال خودمان .   یک آسمان بارانی، خواندن یک قصه ی  ممنوعه. حرف زدن با یک انسان ساکت.  بقیه اش جدالی نابرابر است با کسانی که پول دروغ هایشان را یکبار قبل از فرو کردن در گوش ما نسیه حساب می کنند ،  بار دیگر موقع حمل زباله نقدا  مالیات می گیرند و بار سوم  بعد از بازیافت زباله به حساب ارزش افزوده شان واریز می شود.

         سه - آدمهایی هستند که دلشان می خواهد شبیه آرزوهایشان باشند. برای رسیدن به آرزوهایشان  بسیار هم تلاش  می کنند. خسته و دلزده می کنند ،  اما خسته نمی شوند.  به همین دلیل است که آدمهای دور برشان مداوم  جای خودشان را به دیگری می دهند.   آین آدمها برای صدا زدن دور و بری هایشان دو اسم بیشتر بلد نیستند. آقا یا خانم دوست ، آقا یا خانم دشمن.  حد وسط هم ندارد.  همانند احساس صفر و یک خودشان به دیگران ، حس دیگران را نیز به خودشان به همین سیاق طبقه بندی می کننند.  اصولا این آدمها نمی توانند به وضعیت خنثی فکر کنند.  برای آنها عشق و نقرت  مثل آب است برای ماهی.  برای استیبل نگه داشتن این وضعیت هزینه های چند برابر می پردازند.  گاهی  تا مرز ورشکستگی یا خود آن را هم تجربه می کنند.  اما همانند مارمولک ، از دم خود دوباره می زایند.   این تلاش  زاید الوصف و جدال بی تمامی برای رسیدن به رویاها و آرزو هایشان نیست.  درست اش اینست که آنها هزار اسب بخار انرژی مصرف می کنند که دیگران باور کنند آنها روی تخت آرزو هایشان بی دغدغه لمیده اند. دستهایشان را توی سوراخ گوش فرو می کنند تا صدای کسی که  پای مضحکه آنها فریاد می زند " آهای بند باز ، زیر پایت و پشت سرت و روبرویت طنابی پوسیده است " را نشوند.

    لحظه به لحظه با رویا هایشان " گردو شکستم " بازی می کنند .  در واقعیت  هم سر هایی برای  مصرع " زدم سرتو شکستم"  باند پیچی می کنند.  تا اینجایش را همه ما تجربه می کنیم.  اما این گروه اقلیت ناگزیرند بازی هایشان  را گزارش کنند. زندگی آنها خلاصه است در صدایی که توضیح  می دهد.  گزارش  بازی فوتبالی خیالی  از رادیو  که  اگر خاموش شود نه زمینی باقی می ماند ، نه بازیکنی ، دروازه ای و نه گلی.  

  این آدم های برون گرا که برای دیگران زندگی می کنند  ، چایی می خورند ، کوفته درست می کنند ، فیلم می بینند ، دستی به سرشان کشیده می شود ، تی شرتی می خرند ، شکلاتی هدیه می گیرند ، کلاغی بالای بامشان می گوید غار ،  ... مجبورند همه و همه را مو به مو بنویسند. این نوشتن با هنر روزانه نویسی فرق بسیار دارد.  زندگی در رگ های آنها جاری نیست. آنها در عروق خونی نگاه دیگران زیست می کنند. برای همین اگر کسی چشمش را به روی آنها ببندد آنها ناگزیر از مردن اند.

    گاهی این آدمها با تمام تلاشی که می کنند تا پرسونای  خوشبخت خود ساخته شان را جای خود تقلبی شان جا بزنند، غافل می شوند و با یک گاف بزرگ  مجددا درون متلاطم و متلاشی شده شان  را برملا می کنند.  بار خطاهایی که کرده اند  ، دَست از سرشان بر نمی دارد و ناگزیرشان می کند برای فرار از خودشان  همه را به راه و رسم خود ببینند. از آنجا که صداقت ،  منطق ، ریاضی ، فلسفه کم می دانند ، کبری و صغرایی غلط می چینند  و نتیجه ی دلخواه را زیرش ثبت می کنند.  بی آنکه قدرت و هیمنه ای داشته باشند ،  دیکتاتور مآبانه برای جماعتی که دیگر پراکنده شده اند خط و نشان می کشند. آدمی هستد شبیه د کسی که  زیر تابلوی کرسی و سر های بریده ی قوچ های شکار شده ، پیام رافت و حفاظت از محیط زیست منتشر می کنند. 

این آدم ها مثال های عینی  زیادی دارند.  محیط مجازی جولانگاه خوبی برای میهمانی های َ بالماسکه ی آنها می باشد.

لینک
۱۳٩٠/٩/٥ - ثا.بتی