کجایی قصه   

               

     دفعه اولم نبود. اما همچنان نمی دانستم کجا باید از طعم تلخی دست بکشم. چند جرعه ی باقی مانده  کافی است تا به دیواره های فنجان بچسبد تا نشانه ها شکل بگیرد. آمده بودم برای چی؟ از جرم قهوه مگر می شد که گلوی من  در بغض فنجان بشکند. هیچوقت به اندازه ی آنروز علاقه نداشتم  کسی بیرون از من  حال و احوال درونم را واگویه کند. خودم با دست خودم کلمه را از خودم راندم. نمی خواستم دیگر برای تو باشد ، نمی دانستم برای خودم هم نمی ماند.  آمده بودم کسی بگوید حالم چطور است تا باور کنم بد بد است.

   پنج زن بودیم . نصف بیشتر تمام روز ها در کنار هم.  با زبانی رسمی  و سلسله مراتبی اداری.  اما یک چیزی به غیر از کار ما را به هم قفل می کرد. هوا و شعر و دلتنگی.  همدیگر را دعوت کردیم. کسی اول دعوت نکرد و یادم هم نمی آید کسی آخر از همه پذیرفته باشد.  میهمانی فی البداهه بود.  گروه کر که همصدا نتی را از سینه تا حنجره تاباندیم و یک نفس بیرون دادیم.  کیف هایمان را به کول گرفتیم و از آن ساختمان دو جداره ی بی نفس به خیابانی ریختیم که آفتاب تا کمر دیوار بالاآمده بود.

 از پله هایی که  شیرینی فروشی شلوغ  طبقه اول  را به نیم طبقه ی دنج و آرام دوم وصل می کرد بالا رفتیم در حالیکه  گارسون دستش راتوی هوا برای یک نفرمان تاب می داد .  "باره ...کی فت لاوست" اش  را جواب می خواست و حتما ارمنی پرسید مثل همیشه و جواب گرفت  مثل همیشه.  دور یک میز چهار نفره با یک صندلی اضافه جایمان شد. آنقدر تنگ هم که صدایمان را به زحمت دیگری بشنود. هوای پچ پچ کرده بودیم و ریز ریز حرف زدن و به میان حرف هم پریدن.  اما این اتفاق نیفتاد. ساکت بودیم. منتظر چیزی که حسن ختام این آمدن باشد.  هتل کالیفرنیا از یک جاهایی توی دیوار به آرامی پخش می شد.  گارسون با یک سینی پر بالای سرمان ایستاد تا جا باز کنیم برای شاهکارش.  خبری نبود. به سادگی هر چه تمام تر فنجان ها و قطعات کیک و شکلات کنار قهوه  روی میز قرار گرفت.  باید می فهمیدم چه چیزی آن چهار زن را در غیاب من گهگاه به تراس این کافی شاپ می کشاند.  کوتاه کوتاه دور و بر را نگاه کردم. یک مرد تنها با یقه پالتوی برگردانده تا پشت گردن ، به تنهایی پشت میز ی روبه روی نرده های آهنی به حالت قهر  نشسته بود. به نظر نمی آمد مشتری هر روزه باشد. آن روز ها،  روزنامه ها هنوز خواندنی بود. یکی شان را سرسری ورق می زد.  با خطوط و انحتاها ی به جای صورت نیم رخ اش   می شد یک بعد از ظهر کامل سرخوش بود.  اما ماپنج نفر حوالی ظهر ، ناگهانی هوای کافی شاپ به سرمان زده بود. آن چهار نفر دیگر بیشتر با هم دیدار خصوصی می گذاشتند. من وصله ی ناجورشان بودم. می دانستم در حضور من حرفها نوع دیگری می شود. کمتر می خندند و دقیقه هایی از وقتشان را مجبورند صرف احترام به من کنند. دو نفرشان می دانستند چطور می شود از روی شعر طوری پیشگویی کرد تا دلخوشی مثل آب یکهو بریزد توی دل.  همینطور از قهوه ای های چسبیده به دیوار فنجان ، سفری ، خبر خوشی و عشقی محال را ممکن کرد.  چیزی که من بلد نبودم. شعر من را می برد به دنیای کلمه. شعر من را از یاد من می برد. و قهوه جمع ام می کرد توی خودم.  مزه ی نگفتنی ِ گفتنی هایم بود.

     من رفته بودم تا ساکت  ترین ِ جمع باشم.  هوس کرده بودم دهانم را تا انتهای حلق تلخ تلخ کنم. رفته بودم تا مگر مددی شود و از سر اتفاق دوباره در آن مکان زنی را ببینم که ازسینه ، نفسش را با دود غلیظ سیگار، خاکستری می کند. رفته بودم صورت شکسته ی  زنی را ببینم فرو افتاده در گودی موهای بی هوای پیشانی اش . با نگاهی که سعی می کند از چیزی فرار کند. رفته بودم تا به جای آینه ، خودم را در دیگری ببینم.

   نمی دانستم قهوه ای که آنهمه داشت خاطره های بد را از دهانم می شست و می برد در اعماق جانم را تا کجا باید مزه کنم.  از تلخی دست کشیدم و برش گرداندم توی  نعلبکی زیرش. کیک کنارش شیرین بود. نخواستمش. ناخنک زدم که به مشتری بعدی داده نشود. شکلات کاکائو را هم بخشیدم.

    یادم می آید یک نشانه بزرگتر از نردبان و سر خروس و چمدان  دور تا دور فنجانم را پوشانده بود. مثل پرده ای از مخمل قهوه ای سوخته روی پنجره ای بی باغ. هر چه نور بود از یک حفره ای بسته ، پشت دیواره های فنجان منتظر هجوم بود و نمی شد که بیاید تو. این را آن یکی مان که باره کیفت لاوست را به زبان خود گارسون جواب داد به من گفت.

     بعد از آن هم نشد که بیاید تو.   تو که از قلبم بیرون رانده شدی ، چطور و چرا دوست داشتن را هم با خودت بردی .  چهار روز طول کشید که من بار سنگین به تو فکر کردن مداوم را زمین بگذارم. بعد از آن تلاش شانه هایم خالی خالی شد. هیچ تصویری از پرواز قبل ، بالی که در آورده بودم ، پری که روی اندامم لباس شده بود ، یادم نیست. دستهایم دوباره دست شدند و پرنده چیزی شد بیرون از من ، در قفسی روبروی اتاقم.

    باید یادم بیاید چطور می توانستم به کسی فکر کنم و صفحه ها را برای فراموش کردن فاصله سیاه کنم. باید یادم بیاید.  کجایی قصه؟

لینک
۱۳٩٠/۸/٢۸ - ثا.بتی