یای آخر   

  

     صدای آب دادن باغچه اش از پنحره ی باز رو به حیاط می آید. املای صحیح چند کلمه فارسی و انگلیسی راپرسید و مثل همان موقع ها که سوالهای بچه گانه اش را آنقدر تکرار می کرد که دلم نرم شود تا از جایم تکان بخورم و برای رسیدن به خواسته اش خودم را به هر آب و آتشی بزنم ، خواست  فرکانس یک کانال ماهوار ای را از دوستم بپرسم. دوستم؟ کدام دوستم؟ نگفتم که دیگر ندارمش. ترجیح دادم میوه های توی بشقاب را برایش پوست بکنم، به اندازه های کوچک و آسان برای خوردن قاچ کنم تا در سکوت تمام خواسته اش را نادیده بگیرم.  متوجه نشدم کی رفت تا باغچه و خرمالو های در حال رسیدن را آب بدهد. من اینجا نشسته ام و دارم می نویسم که  او هم بزودی بزرگ می شود و نوشتن بی سرمشق  الف و نون را یاد خواهد گرفت.  یعنی همین الان هم به اندازه ی کافی بزرگ شده. قد کشیده. بر و بازو پیدا کرده. دیگر برای رسیدن دستش به طاقچه و پایش به بام به من احتیاج ندارد. نردبان من به گوشه ی دیواری دیگر تکیه داده خوهد شد. انشای همه لغت ها را درست و یا غلط از بر می شود و سراغم را هم نمی گیرد تا بپرسد حرف قبل J  می شود  I  یا K.

      آدم ها همه تا یک ساعت و دقیقه ای با صدایی محتاج در گلو  و دوست داشتنی که به سرعت و هر لحظه مثل دونده ای قهرمان به سمت خط پایان نزدیک می شود، به تو نزدیک می شوند. صدایت می کنند. فکر می کنند که دوستت دارند. آنقدر این کار  سریع انجام می گیرد که تو فکر می کنی این من نیستم که لایق اینهمه توجهم. حتما کسی بین ما ایستاده که "من" نیست.  ایده آل "من" است.  دستت را در هوای خلاء  میان خودت و مخاطبت  می چرخانی تا گوشت تن  آن زنی که اینچنین دوست داشتنی ، مقتدر و محبوب  در میانه  " ما" ایستاده را به چنگ بگیری.  از فکر کردن به "تو"  دست می کشی . مهمتر از " تو"  ، این من ای است که اینگونه تو را به وجد می آورد. می خواهی  خودت را مال خودت کنی.  با گریه به خودت در نگاه دیگری خیره می شوی. حسودی ات می شود که تا چه اندازه می توانسته ای و می توانی دوست داشتنی باشی.  همه اش از خودت می پرسی تاحالا کجا بوده ای که اینهمه گم بوده ای. از خودت توی لباس هایت لذت می بری. گاهی هم به گردن آن زنی که دوستش داری که دوستش دارند ، گردن بندی آویزان می کنی و به ناخن هایش لاک خوشرنگی می زنی.

    ولی یک چیزی همیشه در این میانه آرامش تو را به هم می زند.  می دانی تو قوی هستی. صبوری، دانا و مدیر و بیشتر از همه مغرور و حساس. اینها مثل قشر سختی از لاک روی لایه نازک و زخمی پوست تن ات چسبیده. می دانی در همه حال  از تو کاری بر می آمده که آنها توانایی انجامش را به تنهایی ندارند. به کلمه ی تو ، مشاوره ی تو ، پول تو ، عشق تو ، روح تو ، امنیت یا محبت پذیری تو نیاز داشته اند. باید بفهمی چه زمانی و کجا این نیاز تمام می شود یا عوض می شود. لحظه به لحظه باید ساعتت رو روی ثانیه ی خداحافظی کوک کنی.  در شان تو نیست که زیادی باشی.  مزاحمت با قدرت، سرسختی و غرور تو جور در نمی آید.  یک در همیشه به روی تو دیوار های تو باز است.  فرو رفتن در عمق تاریکی  درون. ساکت شدن بی حد.  پناه بردن به همان مایملک همیشه گی. خلوت. باید بدانی همان شانه هایی از تو که تکیه گاه گریه می ساخت ، به آنی ممکن است بشود  سر بار. همان صدایی که از تو  مرحم بوده حالا می شود مزاحم.  آخ آدم ها آدم ها آدم ها.  باید خودت را آماده کنی که دماغت به در بسته نخورد. صورتت را به موقع برگردانی و پشت سرت را هم نگاه نکنی.  حتی کفتار هم قلمرو دارد. تا وقتی در قلمرو شیر می پلکد که همسفره ی شکار تر و تازه اش باشد. باید درک کنی که او هم خانه ای دوست دارد برای به نیش کشید جسدی متعفن.

    زنها دوست دارند کسی باشد که آنها را تا مرحله تصاحب مایملکی یاری کند. اما وقتی رفتند در چهار دیوار خانه ، خانه ای که ممکن است خود شکار باشد و یا شکارگاهی با شکار، انتخاب رنگ پرده و چیدن بشقاب ها در ردیف های مرتب کابینت و تزیین ویترین ها می شود فضای خصوصی آنها. از آنچا بیشتر یعنی فضولی. حالا اگر مرد باشی ، خودت هم تمایل چندانی نه از از لحاظ غریزی و نه آگاهانه برای ورود به این حیطه نداری. اما اگر از سر اتفاق زن باشی و پا به پا تا این مرحله آمده باشی ، وقتی از این فضای زنانه به بیرون پرتاب می شوی آنوقت می روی گوشه ای چمبره می زنی و به زنی فکر می کنی که در خریدن تمام قابلمه های دور و برش مشارکت داشته اما در کیمیاگری و طبخ برنجی خوش طعم در آشپزخانه ای متعلق به خود  و برای میهمانی که دوستش دارد هرگز به بازی گرفته نشده.

    برای نازنین همیشه سخت می شود که دستهای بلند و ظریفش کیسه های سنگین و گران اشیا و حبوبات و میوه ها و سس ها و نان را به دوش بکشد و بیاورد تا داخل خانه ای که تویش به وفور خانم صاحبخانه دارد. زن ، درخانه ادامه پیدا می کند. از مقدمه به متن بدل میشود و در تاریکی و آغوش  وکلام تحسین دیگری نتیجه گیری می شود. بیرون از خانه نور است و فضای بیش از اندازه بی دروازه.   زن تنگی  و تاریکی دوست دارد . قفل و بارو.  حد و اندازه.  اندازه گرفته شدن با متر و معیاری منحصر به فرد. بیرون فضای مردانه است.  تاریک و روشن ها ، صدا ها ، طعم ها ، نگاه ها ، داد و ستد ها و قرار داد ها ، موفقیت ها ، پاداش و تنبیه ها ... همه و همه کمی اش از جنس و از سهم زنانه است. جایی باید باشد که در را ببندی و لباسی به تمامی خنک و نرم و راحت تن کنی و موهایت را تا روی شانه رها کنی و صورتت را شکل دایره ا ی روشن توی تاریکی بتابانی و یکی یکی رنگ ها و حجم های دستچین شده  از روز های خرید و خاطره را به بغل بگیری و نوازش کنی و  مزه ی تلخی را به دندان بکشی و صفحه ای از دفتر روی میز روبرویت باز کنی و خط اول قصه ات بنویسی " نازنین بیشتر از همه ، تنهایی داشت".

لینک
۱۳٩٠/٧/٢٩ - ثا.بتی

   بعد از خواب عصر صدایم کن   

 

   گاهی این سد بستن ها و راه کور کردن  شبیه رانندگی در جاده ای یخزده زیر بارش ناگهانی ومداوم طوفان و بهمن و کولاک می شود. به تله افتادن در سلولی آهنی و شیشه ای. بسته ، کم هوا ،که آنچه زنده نگه می داردت تتمه ی آب و نانی و گرمایی است در رگ ها برای چند روز . از جنس قوتی که هم اینجا  ، توی این صفحه امید به نوشتن کلمه و روایتی است که هنوز نگفته ای اش.

    می ترسم. خیلی وقت است می ترسم که صبح بلند شوم و "راه خانه ی دوست کجاست" را  از کوره راه ها هم بسته باشند. آنوقت چه فرقی می کند ما مشق های همدیگر را  نوشته باشیم و برای ترسیدن از کتک شحنه دفتر چه های هم را سیاه کرده باشیم. چه فرق می کند راه پر باشد از درخت و پنجره های بازی نور وسایه ی مشبک ها ، یا پنهان شده زیر نقاب حصیر  گنگ و پوسیده . قدم های همراه پدر بزرگ آرام و با طمانینه باشد یا تن اش خسته نشسته باشد بر صندلی احتضار.

     این که هر روز و هر شب سایه ی کسی از جنس سخت و سنگ ، بالای آسمان سرت چتری باشد که دارد مداوم از نعمت بهمن و زمستان ، سراشیب مرگ و سقوط می سازد سخت است. ممکن است هر آن ما دیگر صدای هم را نشنویم. قصه های هم را فراموش کنیم.  برسد روزی که اسم هم را روی قاب های خاک خورده ی خاطره و عروسک های مرده ی قصه به یاد بود هم صدا کنیم.

    فراموش کنیم چه سرخوشانه روزگاری در کوچه پس کوچه های بازیگوش متن های  هم قایم با شک بازی کرده ایم و روزی آمد که توپ مان بالاتر پرید و دیوار و شیشه را با هم شکست و صدایمان به اتاق خواب و راز ارباب کوچه رسید. چاقویش تن نرم و ورم کرده ی توپ بازی مان را جر داد و حواله مان داد به فردای تنبیه و فرار.

  از خلوتی و تاریکی کوچه ی های نوشتن می ترسم. از قصه های بی سر ، بی قلب.  از سکوت های صفحه های خیلی وقت است پایان. از هلهله و هیاهوی قلم های دستوری می ترسم و از جولان و صحنه گردانی قورباغه های  آوازه خوان و کارگردان و شاعر. از روز مره نویس های خوشبخت در دخمه ی تنگ دهلیز های قلب و خانه های حقیر اجاره ای.

من این روز ها از ننوشتن نمی ترسم. از بیزاری آنچه می خوانم در وحشتم. از اینکه آفتاب دیر یا زود بتابد و آوار تمام شود و نان و آب به فردا برساندمان و وقتی دوباره به کوچه برگشتیم با همان کلمه هایی حرف بزنیم که معنایشان را به کل عوض کرده اند.

تا دیر نشده و زبان من را می فهمی بگویم  به همان معنی دیروزی بگویم " دوستت دارم" ، "خداحافظ ".

لینک
۱۳٩٠/٧/٩ - ثا.بتی