یکی از همین دور و بری ها   

 

        دوستِ دوست که نه،  همکاری تازه وارد ، بی تجربه و کم هوشی داشتم. همیشه از دست رئیس مستقیمش و اکثزیت قریب به اتفاق آدم های دور و برش به استثنای کسانی که بنا به دلایلی مثل نشتاختن اش ، مشغول مدح و ثنایش  می شدند و عیوبش را نادیده می گرفتند ، آزرده بود.  صفر و یک بود. یا باید عاشق بود یا فارغ.  هر موضوعی را یا شدت هر چه تمام تر می پذیرفت یا رد می کرد.  نیاز شدیدی به حمایت و عاطفه ی دیگران داشت. اگر کسی نبود که به او بگوید تو خوبی ، دستگاه هوادار سازی اش به کار ی افتاد و کلمه هایش  عزیزم و جانم  می شد. با کوچکترین احساس خطری در باب منافع اش ، کلیه ی  دشمن سازی اش به کار می افتاد و فضولات دفع می کرد. بیچاره کسانی که بدون اطلاع در دام اش می افتادند. اگر به او نظر خوشی نشان می دادند ، واجب می شد که دائما برای اطلاع دیگران ، این حسن نیت  با هر وسیله ی شفاهی یا نوشتاری به سمع و نظر دیگران رسانده شود.  اگر هم به دلیلی نسبت به او بی تفاوت یا منتقد می شدند، می رفتند در لیست سیاه . او که انرژی اش در امور منفی ده ها برابر حالت عادی می شد از تمام رسانه های مجازی و واقعی و سینه به سینه و غیرو استفاده می کرد تا ثابت کند او فرشته است و آن دیگری یک شیطان رجیم. در این زمینه البته از امور ماورایی و کائنات هم بهره می گرفت.

     در مذهب هم هرهری بود. گاهی می رفت در زمره ی دینداران مُبلغ دو آتشه  . گهگاه هم اساسی ترین امور اخلاقی و سنت جامعه  ای که او معتقد و متعلق به طبقه اش بود را در شیوه ی زندگی ای که حتی روشنفکران سالها در غرب زندگی کرده هم با احتیاط  دچارش می شوند را  به اجرا می گذاشت. پوشش اش از چادر گرفته تا سینه ی عریانش در لباسی یقه باز در سایت ها دست به دست می شد. هیچکس نمی دانست او را در زمره ی کدام موجودات ، حتی دو زیستان ، دسته بندی کند. همه خوب بودند به شرطی که گوش به فرمان اش باشند و از او حمایت کنند. 

      ضعیف کار می کرد. یا بهتر بگویم اصلا کار نمی کرد. همیشه در مرخصی استعلاجی بود حتی اگر در سر کار حضور داشت، دیگران باید جور او را می کشیدند.  چون او خودش را دردانه ای می دید که خداوندگار برای سورپرایز کردن سایرین آفریده. این فکر را بر زبان هم می آورد و به ریشخند توامان بنده های خدا و خود خدا وقعی نمی گذاشت. نمی شد به او مسئولیتی داد. در صورتی که همین کار را به راحتی آدمی با نصف توان و ظزفیت او به انجام می رساند.

     با همه این احوال یاد گرفته بود معترض باشد.  می دانست رسیدن به گنج راحت طلبی و کولی گرفتن از خلق خدا کلیدی دارد.  راه های مختلف را امتحان می کرد.  من در حد مافوق و رئیس اش بودم. دوست داشت خودش را به من نزدیک کند به دلایلی.  اینکه بداند در ذهن آدم های بزرگتر و بالاتر از خودش مسائل چگونه تحلیل می شود و دوم اینکه از طریق من به رئیس اش اش ضربه بزند.  بصورت شهودی می دانستم او دنبال چه چیزی  است ، من را واقعا دوست ندارد و چگونه آدمی است.  اجازه می دادم به من نزدیک شود.  هیچ ژنی در وجود او به کمال موجود نبود. مخلوطی از آدم مهر طلب و ستیزه جو  ، با صفت فرعی جاه طلبی بود که یک در میان در لاک یک شخصیت فرو می رفت. موضوعات هر چه پیش پا افتاده تر بود ، در چشم او بزرگ تر جلوه می کرد . شادی های خرد به قهقه اش می انداخت.  غم های کوچک تا مرز خودکشی می کشاندش.  مهر طلبی اش باعث می شد  در حد یک مهمانی دعوت شدن و با یک دوست رستوران رفتن ،  فیلم دست چندمی دیدن، شنیدن یک دوستت دارم روتین از شریک زندگی و ... به اوجش ببرد و  تمام سعی اش را می کرد که همه او را خوشبخت  و زیبا ببینند.  به همین ترتیب جاه طلبی ذاتی اش به همراه شیوه ی ستیزه جویانه اش باعث می شد به قله هایی فکر کند که رسیدن به آن تعالی ، نیاز به روح و روانی به سامان دارد. 

 از آنجا که میدان دیدش محدود بود ، در وهله ی اول از دم دست ترین آدم دور و اطرافش در محل کار ، برای سرپوش گذاشتن بر کاستی هایش ، یعنی همان  مافوقش سدی برای پیشرفت اش ساخته بود. با بضاعت کم شاءن اداری اش قادر نبود روبروی مافوق بایستد و عرض اندام کند. کارش شده بود هر روز بگردد  گوشی شنوا پیدا کند و سفره ی دلش را باز کند.  همزمان از میان سطر های امتیاز های اکتسابی و ذاتی داشته و نداشته اش  و توهماتش در قالب خاطرات واقعی ذکری بگوید  و برای اثبات قصه ی ساخته پراخته اش  بد منی  پیدا کند تا نقش مقابل هیرو بودن او در روایت بازی کند. به این ترتیب  با برشماری نقاط قوت خود  در مقابل  نقطه ضعف رقیبان خود پنداشته ، کمی از زجر جانکاه  عقده ی حقارتش می کاست.

 

 یادم می آید ساعت ده تا ده و ربع  صبح ، وقت استراحت من شده بود. گاه   گوش دادن به داستان سرایی های بی پایان او در باب بخشنده گی و مظلومیت و محبوبیت او در خارح از محیط اداره ، در میان سر و همسر و آشنایان و فامیل.  رئیس او از دوستان سابقا نزدیک من بود.  به خوبی می دانستم  دشمن او چگونه آدمی است بنابر این درددل های این همکار تازه از راه رسیده کمترین تاثیری در ارزش گذاری من نسبت به دوست سابقم نداشت.  سه ضلع مثلی بودیم که از نقش هم آگاه بودیم.

     یکی از روزها اتفاق عجیبی افتاد. خانم تازه همکار در شاگردی کلاس همسرش آموخته بود که تلقین راه حل بسیاری از مشکلات است. این را همسرش از طریق یک جوک  با او در میان گذاشته بود. به این مضمون:

 

"یک روز یک بابایی ( البته با ذکر قومیت اینجا مهم است ، اما من از گفتنش معذورم) می رود قطب شمال. در حال منجمد شدن از اسکیموها می پرسد شما چرا عادی زندگی می کنید، می گویند ما هم اولش سردمان بود اما آنقدر به خودمان تلقین کردیم  گرممان است که حالا دیگر سرما را احساس نمی کنیم  . آن بابا هم این نصیحت را به گوش گرفت و آنقدر با دوز بالا باخودش و برای باور دیگران این ورد را تکرار کرد که جند روز بعد  او را برای معالجه گرما زده گی بردند بیمارستان ".

      به چشم های همکار بی تجربه نگاه کردم . منتظر ماندم تا بعد از روایت این جوک به رسم معمول برای خودش یک امتیاز دست و پا کند و برای رئیس اش یک اشکال. طولی نکشید که ذوق زده گفت :

 " آخیش دلم خنک شد. از دیشب تا حالا که این جوک را شنیدم خوشحالم که خانم رئیس همشهری آن بابا هست و مثل او خرفت."

 پرسیدم سهم خودت چی؟ گفت:

"هیچی دیگه . می خوام دیگه زجر نکشم . اونقدر با خودم تکرار می کنم که من رئیس ام و نقش اش را بازی می کنم که خانم فلانی هم باورش شود دیگر  زیر  دستش نیستم و  می توانم روزی رئیس اش باشم".

.

.

    آن روز ها که خیلی هم از آن نگذشته ، این آدم های بیمار و متوهم در اقلیت بودند. اما این روز ها هر طرف سر بچرخانی یکی از اینها را می بینی. آدمهایی که به سختی به جایی رسیده اند. با هزینه های زیاد. حتی با از دست دادن اخلاق و انسانیتشان. آدم هایی که قله های فتح شده ی زندگی شان شبیه تپه ماهور هایی است که دیگران  برای سرعت بیشتر در زندگی آنها را تبدیل به جاده های صاف می کنند.

این روز ها اتفاقا حرف راست و حقیقت نزد کسانی است که بیشتر دروغ می گویند. آنها بیشتر از هر کسی می دانند پشت نقاب چهره شان چه نیرنگی خفته. آخرین راه آنها تلقین است. به اینکه دائما بگویند "من خوبم."

  اما من آخر این سرنوشت را می دانم.  در فلاکت  سرما و یح زده گی ، از گرما ی خود پنداشته بیمار شدن شان.

 

 

لینک
۱۳٩٠/٥/٢٥ - ثا.بتی

   عنوان می خواهد چه کار   

   

            خیلی وقت است شب ننوشته ام. برای کسی ننوشته ام. قصه که نه، حتی درباره ی قصه هم ننوشته ام.  دوست داشتن از سطر هایم  پریده ، حتی از او هم که بیزارم ننوشته ام.  بالکن صدای باران و طناب رخت و من را با هم، خیلی وقت است به خود ندیده و زمان آمد و رفتم شده بعد از ظهر های داغ و صبح های لنگ ظهر.  آدمها همه برایم شده اند یک اسم و آنهم غریبه. آنهایی هم که وز وز سلام شان به گوشم می خورد محتاجانی هستند که دعوتم می کنند  میان سفره ی نذرشان بنشینم به نیت آجیل مشکل گشا.

         چشم ها نگاهم نمی کنند و گوش ها به حرف ام گوش نمی دهد. تنها حرف می زنند و مدام سوال می کنند. به محض قاپیدن برگه ی جواب در هوا ، مانند ماتادوری شاخ خورده از گاوی زخمی ، سر به زیر ،خالی از حس  پیروزی یا شکست میدان را ترک می کنند.

    بهار سال قبل شیراز بودم. همه جا بو بود. مزه ی فالوده و سایه روشن های تابیده از مشبک ها.  از خودم عکس می گرفتم. کنار سر ستون ها و مقبره ها. گل ها و ارم و بازار چه ها. یادم می آید  نور به تنم می خورد و انعکاسش در دریچه دوربین ، از من تصویری ماندنی می ساخت. رنگی. سبز ، آبی ، به رنگ شالی که روی سر انداخته بودم. آخرین سفری بود که تنها نبودم. در چمدان و با هرقدمم جالی خالی کسی بود. دیگر سفر نبود. گشت و گذار نبود. از سرما لرزیدن نیست ، از آفتاب سوختن هم.

   روز ها  می نویسم. بی آهنگ.  جوهرم رنگ ندارد. عکس که می اندازم ، منظره نیست. من نیست. موی بافته نیست. تاریکی نیست. روز است. نور ازتنم می گذرد. مستقیم می رود تا آنجا یی که بخورد به دیوار.  من آجر شده ام. چیده چیده روی هم . از چهار طرف، بی دریچه.

      خیلی وقت است شب ننوشته ام. صبح های زود به اشتیاق خواندن جواب  کلید در قفل  اتاقی نچرخانده ام.  درختچه های کوتاه راه های میان بر خلوت  روز های دور ، شده اند درخت های عرعر سر به هوا. با کلاغ هایی که من را همیشه به شکل غذای آماده می بینند. از روز های نزدیک ، خیلی خیلی گذشته . همه ِ آنچه بوده شده خوابی که تعبیرش را آب هم ختم به خیر نمی کند.

       من نیستم. هفت روز هفته ، بیست و چهار ساعت ، تمام  عمر.

 

لینک
۱۳٩٠/٥/۱٧ - ثا.بتی

   طناب مفت ، خودمان را دار بزنیم   

 

              همه اش که نمی شود خبر های بد. حیف ام آمد این خبر را با شما درمیان نگذارم.  کامی جان  (+)که معرف حضور هستند انشالله. قضیه ی در قلب ها بودن ایشان و قس علی هذا  تا بعد صادرات ایشان به فرانسه و اخبار دست چندم آرشیوی از طرف ایشان و دیپورت.

    حالا برادر گرانقدرمان در ادامه روشنگری هایشان لازم دیده اند به صنف دامپزشکان خبرنگاری حرفه ای بیاموزند.  اینکه ربط دام با خبر چیست را انشالله با معماهای دیگر در آینده حل می شود.  فقط ترسم از اینست که اگر دامپزشکان موفق به طی دوره و اخذ مدرک شوند و همه گی تصمیم بگیرند راه استاد را ادامه دهند و سر از فرانسه دربیاورند ، آنوقت تکلیف تیمار و لقاح مصنوعی گاوهایی که قرار است به هر خانواده ی ایرانی بدهند چه می شود. حالا پروش دام و طیوربدون حضور دامپزشک  در آن هزار متر زمین اهدایی را خودمان یک کاری می کنیم اما از بین بردن شغال های ولگرد در فاز یک دشت لوت ، کوجه هزارم گون خشک ، پلاک 13 ( محمل زمین اهدایی به من که با استفاده از رانت اطلاعاتی فهمیده ام ) را چه کنیم؟

     اگر کسی از ما دستش برای استخدام باز است لطفا هر چه زودتر برای این برادر بیکار ، حرفه ای جستجو کند. این را از این جهت گفتم که ایشان برای پر کردن وقت گران بهایشان تازه گی ها می رود سراغ سوژه های درد ناک زمین مانده. (+) 

   ایشان چند وقت پیش رفته بود سراغ همان کودکانی که شونصد سال پیس در آتش سوزی کلاس مدرسه سوختند و سرنوشتشان زیر نقابی از انزوا و درد پنهان ماند(+). بچه هایی که علاوه بر مصیب وارد آمده به تن و جانشان،  بی تفاوتی یا کم کاری مسئولین در قبال آن ، دل  یک ملت را هنوز که هنوز است به درد می آورد. بله ، احتمالا آقای کامی حان ما در روز اختتامیه درس شان برای کارآموزان دامپزشک - خبرنگار حتما شرح خواهد داد که چطور یک حبرنگار حرفه ای جا گرفته در قلب ها می تواند برای تطهیر گذشته ی دست و رو نشسته ی خود ، وقتی از بلاد کفر دوباره به وطن اسلامی باز گردانده می شود ، بگردد ببینید چه سوژه ای می تواند به رایگان ، توجه کنید به رایگان،  از او چهره ای مردمی بسازد.

 اینهم لینک (+) کلاس آقای کامی جان.

 

لینک
۱۳٩٠/٥/۸ - ثا.بتی

   ایضاء   

 

               انجیر های زرشکی حیاط رسیده اند. پدرصبح های زود سراغ چیدنشان می رود. هر روز یک سبد کوچک از قاچ خورده و شیرین ترینشان. آن تک و توک های  پنهان و ترسنده لابه لای برگ های پهن ِ پنج ِ سبز  که حوالی ظهر می رسد نصیب گنجشک هایی می شود که تمام تابستان را کنار سفره ی باغچه می لولند.  مادر تخمه های شسته ی خربزه را برایم  نمک می زند. می گذارد آفتاب دور از چشم یاکریم  آفتاب آب تن شان را بگیرد.  استتارشان می کند داخل سبدی بسته به بند رخت فلزی که تی شرت و حوله های هر روزم را خشک می کند.

    بعد از ظهر های گرم که به خانه می رسم بلافاصله با یک لیوان نوشیدنی خنک پذیرایی می شوم. از دوغ که بیشتر از همه دوست دارم تا شربت آلبالویی که به خاطر شیرین بودن طعم اش هیچوقت منتظرش نیستم. روی تخت دراز می کشم، مثل ملکه ای که برای دلگرمی اش خدم و حشم مسابقه می گذارند با سینی پر از میوه های سبز و زرد و ترش و ملس و کنارش نان جو پنیر زده پذیرایی می شوم. می خورم ، می غلتم ، چرت می زنم و باز می خورم. آخر عصر ، من و گنجشک و یا کریم هرسه به یک اندازه از بهشت رانده می شویم.

     گاهی که دل تنگ خودم باشد  می روم بالکن. ازبلندی طبقه ی دوم ،  حجم خالی میانه ی درخت های حیاط مثل شکم برآمده ی زنی که جنین اش را فقط ساعتی پیش سقط کرده پیداست. زنی پابه ماه که کودک مرده اش را برای دفن به خاک سپرده اند ، اما پستان هایش در نفهمی این داغ  از ساعتی بعد شیر می دهد.  این خالی حیاط خانه ی من که چربی ِ زرد آغوز روز های اول درد به سینه ی کاشی هایش چسبیده. گاهی می روم تا دوباره بشنوم صدای نفس کسی که همچنان می آید. کسی که برای لمس گرمی تن آغوش اش ، پرنده های آب تنی داده شده ام را بغل می کردم.

    درختها نمی فهمند که بعضی سالها نباید گل داد. میوه کرد. سبز شد. خاک را قهوه ای کرد. کرم خاکی را هوا داد. نمی دانند که خواب تابستانی ، ادامه ی  فراموشی سکوت شب ِ پشت چشم های بسته است. آسمان نمی دانددر غیاب پرنده های مرده اینهمه آبی برای چه.

    چهار دست مهربان هر روز تیمارم می کند و چندین چشم نیازمند تعقیب ام. پاهای لاستیکی هر روز من را جا به جا میکند  و گهگاه  یک صدای مهربان سلام. زنگی در نیمه شب صفحه ای صدایم می کند  و دوستی قدیمی برایم عکس  کوه و آب  می گذارد.

   من ساعتم را روی صبح های زود کوک می کنم و هر شب کنار صفحه دیگری از خاطراتم می نویسم ایضاء.

لینک
۱۳٩٠/٥/٥ - ثا.بتی