به شکرانه ی پیچک ها   

 

   ویلای شمالم را دوست دارم. شیروانی نارنجی ، چراغ هایی از هر چهار طرف روشن و رونده هایی سمج و بازیگوش که از هر دیوار و میله ی راستی بالا می رود و گل می  دهد. خانه ای که تابستانش هم میهمان بارانم می کند و شبها ی سردش مارم می کند زیر پتو چمپاتمه.  تراس های بالا خانه اش عادت دارد اسب چشم هایم را قلاده باز کند یورتمه در جنگل و شالیزار های بی پهنای دور و اطراف. خیره نگاه کردن شان و همزمان قهوه خوردن ام را گذاشته ام برای روز مبادا. روزی که  میز تحریرم را روبروی یکی شان بگذارم. پرده را تا شانه ی دیوار بالا بزنم، نگاه کنم ، گوش کنم ، بنویسم و همزمان به صدای پارس سگم از توی حیاط گوش بدهم. 

     صدای شغال های گرسنه ی شب های سردش را وقتی تکیه ام را داده ام به آتشدان دوست تر دارم. این خانه با درخت هایش و گل هایی که بهار را این چنین شاداب تا آخرهای تابستان تاب می آوردند ، مرا تبدیل به زنی خواهند که در کتاب دبستانی درحسرت شدن اش بودم.

     دلم می خواهد این خانه میهمان عزیزی داشته باشد. کسی که از دور ها می آید. کسی که باغچه ی خانه اش به همان سرزنده گی رویای امروز من است. کسی که برایم سوغاتی عکس می آورد و کتابی از یک نویسنده و بازگویی خاطراتی از سالهای پیش. قو های دریاچه را شکار می کند تا بعد از به آغوش کشیدنشان ، سیرشان کنم و به آب باز پس شان دهم. میدانی  که این یک دعوت رسمی است؟

    خانه ی توی شهرم را هم دوست دارم. با پرده های بنفش و تور های یاسی. دیوار های مشبک رنگی و پرنده هایی که حنجره شان سکوت را به مسخره می گیرد. تلخی بوی چای تازه دم  و شیرینی بوی برنج اش. این خانه ام هم در یک قدمی پارک است. جان می دهد برای پیاده روی های صبح های خلوت و شب های نم دار.

    نمی دانم چرا سهم من از زمین ، دیوار ، سقف ، باران ، برنج ،سگ ، کلمه ، موسیقی، رنگ ،  آتش ، عشق ، دوست و معلم این همه زیاد است.  این مکان ها بعلاوه ی همه ای که مال من است تکه ای است از بهشت . جزیره هایی بکر سر برآورده از میان همهمه.

 خیس ام. همیشه از رفتن به آنچه می خواستم.  از کودکی ، جوانی ، میان سالی تا پیری.  سبزم از راهی که همیشه بر می گردم.  خوابها و بیداری ام پر از بارش است. کاسه ای که از دستی ندیدنی به سمت ام  دراز شده. تویش همیشه غذایی سبز است. این ها را نباید بگویم؟ گفتن اش تمامش که نمی کند؟  کسی من را بیش از اندازه دوست دارد. "تو" یی که در خیلی "تو" ها تکثیر می شود. این دوست داشتن اش  را روزی هزار بار به زبان می آورد. گاهی یک نامه می نویسد. گاهی با یک صدای بم به من زنگ می زند و جویده جویده زیر گوشم عاشقانه می خواند.  گاهی برایم موسیقی shareمی کند. گاهی سکوت می کند و قهر. فقط بلند بلند نفس می کشدتا بدانم زنده است و دلتنگ. گاهی قصه می شود که بخوانمش. گاهی گربه ای ملوس و کشدار تا سرش را بخارانم. گاهی کلاف کاموای سورمه ای پشمی برای شال و کلاهی گرم. گاهی دعوتی مکرر برای دیدنم که بد قلقی کنم و رد کنم. گاهی داغی سوپ جو و گاهی طراوت سالاد کاهو. گاهی گلی روی بلوزم که از نزدیک ترین فاصله بچسبانم اش به زیبایی بی حد سینه ام. گاهی النگویی جغ جغو که بیندازمش به دست های بلند کشیده ام و گاهی کفشی تنگ که به سختی کنارش راه بروم. و گاهی معشوقی که عاشق اش شوم و چکه چکه شاعرم کند.

     میدانم دوست داشتنم تمامی ندارد و مثل آب تمام رود را آبی می کند. این را می دانم این روز ها  آسمانی بخاطر "منیر ِ" من رعد می زند و چشم هایش برق. اعتراف می کنم یک پستان دارد ازلای خط سینه ی ابرها شیرم می دهد. مادری که گرمی اش پوست یوز پلنگ دارد زاییده مرا و مرد عاشقی که گوزن شکار می کند و گلویش را می بوسد و رهایش می کند دلتنگم می شود. 

    مسافرم. در رفت و آمد . میان تو در تو های آرزو های برآورده شده ام.  ستون شده ام علم ایستاده زیر سقفی  از اطمینان ، گذشت و شور.

  من خودم را زاییده ام. خواستم زنی باشم ایلیاتی. شدم. با چشم های صبح . مصمم و دستهای پر برکت و کلمات رسا. پاسدار قبیله.  چوپان بره ها. دوست وفادار سگ گله.  با اینکه بیشتر شب هاروی تخت توی اتاقم و در خانه ی شهرم خوابیده ام، اما تن ام بیشتر از هر زنی کولی کوچ کرده.  تیرک های چوبی روی شانه ام را قادرم در سختی و سنگی هر خاکی فرو کنم و خودم و خانواده ی اسکیمویم را در بستری گرم بخوابانم. دستهای من شیر دوشیدن می داند و حنجره ام در آرامش به خواب بردن.

    خوشحالم که خودم شده ام. این خود خواهی نیست. این "خود"  چتر بزرگی شده که از آن بالا بره های زیادی را از باد و گرسنگی سایبان است.

 

 

لینک
۱۳٩٠/۳/٢۱ - ثا.بتی

   رفیقان یک به یک   

  

      "روحش شاد " کمترین کلمه ی غمگینی است که بعد از بغض و سکوتی طولانی بدرقه ی راه انسان هایی می شود که روز به روز زندگی شان را در جستجوی پر زدن در هوای آبی ، چشم خیره دوختند به سقف کوتاه و کدر سلول های سیمانی.

لینک
۱۳٩٠/۳/۱۱ - ثا.بتی

   کاش به ستون ات تکیه می دادم   

 

  این مرد عادت ندارد بگذارد قصه هایش بیشتر از چند روز یا ساعت در صفحه ی نوشتن اش دوام بیاورد. برف است که شب در سکون و سکوت می بارد و در اولین هرم روز آب می شود. دفتر چاک چاک اش را بخیه می کند  و زخم را می پوشاند.  آنگاه سکوت می شود جهان اش و سفید ننوشتن،  رویای صلح و بعض مرحم سینه اش.

   نمی دانم این موشی که من باشم و به سوراخ اش سرک کشیده ام اجازه دارم تا قصه اش را بر ملا کنم یا نه؟ این کلمات نوشته شده و دیده ام من ، مال من است . می گویم مال من است چون نویسنده اش نگفته،  مال من است. درست به دلیل همین نقیض به نامش زده ام. دزد شده ام و کودکی بیگناه.  کلمه شده  عروسک یازده سالگی که تن اش بوی دوری می داد و عشق ،مال من نبود چون سکه نداشتم و بود چون شیشه ی قطور ویترین در مقابل الماس خیالم می شکست.  

    خیلی سخاوتمندم که با شما تقسیم اش می کنم. نمی توانم لذتم را برای خودم نگه دارم. توی پوست خودم نمی گنجم وقتی به دیدار زیبایی می روم. تا آدم هایش را پشت خاکریز پنهان نکرده با سر بدوید به دیدار دنیایش.

لینک
۱۳٩٠/۳/۳ - ثا.بتی