درست یک سال دیگر   

 

       آدم ها ، نه ، اصلا ولش کن ،  من قصه ام را زندگی می کنم. چند وقتی بود قصه ام دیوار هایش یاسی و بنفش خوشرنگ شده بود. روی دیوار سمت چپ پذیرایی اش ، درست بعد از اولین پاگردِ پیچیدن از در ِ ورودی خانه ، داده بود نقاش ماهری مربع های زرد و سبز و سورمه ای و نارنجی و خاکستری و سیاه رنگ بزند. به نجاری هم گفته بود قفسه ی بی در و شیشه ای بسازد از چوب مرغوب تا بکوبد روی مشبک رنگی. بعد من ِ قصه ام قصد داشت برود در مراکز بزرگ و شیک خرید تا برای هر قفسه شی ای تزیینی و خوشرنگ تر از رنگ زمینه دیوار بخرد . بگذاردش سر جای خودش.  عصر ها از سر کار که بر می گردد روی مبل های یاسی و بنفش مخملی نرم و دسته بلند لم بدهد،  کوسن های رنگی رنگی تر را بغل کند. کتاب بخواند و گربه ی پشمالوی احتمالی اش را بغل کند.

   من ، چقدر آرزو هایش   کنار گوش ام هست  . توی مشتم. سند منگوله ی شش  دانگ مایملکم. نمی دانم بروم در کدام خانه ام بشوم زن قصه ام.  اما باید یک سال دیگر صبر کند. منیر باغ هایش دوبار پر از توت شده و تاک هایش مملو انگور ، سینه اش  پر از شراب سیب. حس می کند هنوز شب اش آنقدر گرم نشده که بی فکر پرنده و گرسنه گی  همسایه های  شهر بخوابد.

     "من" قصه ام وقتی می رود در خانه ی آماده اش لم می دهد که منیرش دلشوره  درد نداشته باشد.

     آها !! یادم آمد . خانه ام بعد از اولین پاگرد  ، کف اتاق اش گلیم های به هم دوخته شده ی هزار رنگ هم داشت.  آشپز خانه اش بوی  خوب ماهی و قهوه و برنج.  آویز پنجره اش یک ردیف در میان حریر یاسی و بنف....

لینک
۱۳٩٠/٢/۱٩ - ثا.بتی