April Is The Cruellest Month   

 

            دوست دارم فکر کنم آخرین نفس های سال نود ، به خوش شانسی گل های دقیقه نود بازی باشد. دلم می خواهد فکر کنم سال نود ، مثل شب امتحان پایان ترمی که به بطالت و کرخی گذشته سرشار از انرژی ، انگیزه و سخت کوشی شود.

      عجیب است. این بالایی ها حرف های من است ؟ !!!!!!!!!! خیر خیر خیر. قرار نبود این "منی" که از من که در این روز می نویسد اینهمه عصا قورت داده و کلیشه باشد. بیا جلو نازنینم . بیا تو بنویس که دست هایت بوی صابون های خوش بو گرفته و پرده های اتاقت از فرط تمیزی و براقی ، خودش به تنهایی عکس پنجره و هوای باغ و یک خورشید دلچسب شده. بیا تو بنویس که خاطره ی روز های خوب منی.

     نازنین بنوبس که بعضی چیز ها دور انداختنی نیست. تا ابد. توی صندوقچه ، در فضای خالی و پنهان زیر تخت ، عقب مبل های پشتی بلند ، انباری خانه ی کلنگی مادر بزرگ ، خر پشته  خانه های شخصی ، توی آن کابینت بد دست قرار گرفته در کنج آشپزخانه ، پیچیده لای کاغذ کادویی از گذر زمان زرد شده ، لای برگ های کتاب های مدرسه ، زیر عکس های رنگ و رو رفته آلبوم های دیگر دیدنی نشده ، انتهای گلدان ساق بلند بی آب و بی گُل تزیینی ، قرار گرفته در کاور لباس های زمستانی از مد افتاده ، صفحه ی ناتمام دفتر چه خاطرات روز های سرخوشی ، اس ام اسی پاک نشده در گوشی مستهلک شده ، ایمیل دهمین صفحه آغاز نوشتن فراموش شده  درزیر تلی از نامه های  فوواردی و اسپم ، غزلی از حافظ که خواندش به یاد او تاه خورده  ، راه رفتن در پارک و خیابانی که به شوق روزی با او همقدم بودن کوتاه شده ،  میانه ی  صحنه ای از فیلمی که برق چشم هایش را به یاد آورده ، دیدار دوباره دریایی که سفرت را خوش کرده ، گذشتن از پیچی که آنطرفش اولین خط قصه ی مربوط به او بوده ، .....

      نه آخر نود و اخر هیچ سالی دور انداختنی نیست. خانه تکانی فقط مرتب کردن دلداده گی  ، غم ، جدایی ، سرخوشی، صداهای شنیدنی ، خنده ای دیدنی ، اسم های از یاد نرفتنی ، روز های با همی ، نفرت های تا مفز استخوان سوختنی ، ... نه نه آمدن بهار ، گذشته کردن  هیچ زمستانی نیست.  

     بهار هنوز که هنوز است  یک جمله به زبان انگلیسی مانده به انتخاب تو با خطی خوش زیر نقش سیاه و سفید  کارت پستالی با سر اسب و تن مردی با شیهه ای بلند. یال های پشت این زمستان ، سیاه سیاه ،  زمهریر برف سالهایم را سفید سفید می کند. گرد گیری هر سال این نقاشی با قطره ای آب چکیده از خیره شدنم روی جوهر  خط شعر ، ناتمامی اش  را پشت دیواری از راز پنهان کرده.

      گم اش نمی کنم .گرمی هیچ بهاری قدرت آب کردن برف (+) تو را ندارد. نود  هنوزهمان است که تو برایم نوشتی. " آرزوی روزی نو برای تو در دنیای کهنه خودمان."

لینک
۱۳٩٠/۱٢/٢۸ - ثا.بتی

   جدا جدا و اینهمه گره خورده   

   

      ازسینما که آمدم بیرون با خودم گفتم کاش آن روز به دعوت شیوا "نه" نگفته بودم. می رفتم خانه اش تا فرهادی را از نزدیک می دیدم. از سینما که  آمدم بیرون آسمان تا شانه ها خیس می کرد و زمین تا زانو.  با ساعت شب شده ، اما "بهار" به جایی نرفته بود. پشت در سینما منتظرم بود تا برم گرداند به خانه.  میدان هفت تیر هم بر خلاف اسمش، تن به  فروردین ِ فروردین داده بود.  به دعوت دوستی برای سینما رفتن  بله گفته بودم که مجبورم کرد عهد دیگر سینما رفتنم  با همراهی را بشکنم.  اسمش نرگس بود و تمام مدت فیلم دیدن شیرینی تعارفم می کرد و رانی.  بعد فیلم حراف شده بودم.  اما حرف نمی زدم. با نرگس خداحافظی کردم.  اصلا با دوست قدم زدنم برای وقتی است که اینهمه بهار نباشد. کسی توی من  ساکت نشسته بود و به کلمه های توی کله ام به دقت گوش می داد.  از خود بیخود شده بودم . از مرور هزار باره ی  نگاه فرهادی ، دنیای فرهادی ،   انصاف فرهادی ، خدای گونه گی فرهادی ، سناریو های بی پایان فرهادی.

     دلم عجیب می خواست روبرویش نشسته باشم  و بی واسطه درباره اثرش حرف بزنم. بگویم چه خوب توانسته ای این زمانه ای که با تمام وجود سعی دارد از بی گناه ، مقصر بسازد و از صاحب حق بودن ، بی حق ، تو قادر شده ای این همه تضاد را کنار هم بنشانی و بر قله ی خلق و خلاقیت  ، دادگاهی مهیا کنی با قاضی پنهان . با قانونی جهان شمول  که قادر باشد  دروغ را ، قتل را ، جدایی را ، بیماری را ، سرخوردگی را ، .مذهب را ، بی مذهبی را ، غنی را ، فقیر را ، فرزند را ، پدر را ، همسر را ، ... همه و همه را تبرئه کند.  من در فیلم تو بهشت را دیدم. آدمهایی را دیدم از پشت نگاه تو که در زمانه ای که همه به کار آلودن هم به گناهکار ی و کینه  در حال سبقت اند، تو لیف و صابونی به دست گرفته ای و داری غم و کثافت را از صورت پیر و فراموشکار و نیمه جان و لال شده ی جهان می شویی.  در دنیای تو هیچوقت مقصری به تنهایی وجود نخواهد داشت. ( باید فیلم را دوباره ببینم. یادم است حرف نزدن پیرمرد علت مهمی داشت )

   حالا فرهادی دور است. آنطرف کره زمین. در میان لباس های فاخر و چهره های برق زننده. اما صدایش همانقدر حزن آلود و خاکستری به ما  می رسد. صدایی که نه از ته چاهی که این روزها تویش افتاده ایم  ؛ نه از قعر سقوط ، بلکه  صدایی از بلندی ، از رسا.  در لحظه ای که قدرتمندان دور و برمان هرلحظه به پایان ،  به لحظه ی پناه بردن به پناهگاه های فرار نزدیک می شوند و باصورتی چرک و لباسی مندرس در قاب خاطره مان عکس زوال می گیرند ، فرهادی با چشمانی از شعف برق زننده ، سرود صعود را آواز می کند.  مغول ما را از بین نبرد. ما را سوزاند اما خاکسترمان را هم هم زمان به باد سپرد. حالا هم ما پخش شده ایم. جدا جدا از هم. seperation.  در شاخه . نه در ریشه.

لینک
۱۳٩٠/۱٢/۸ - ثا.بتی