روز های نوساز   

   

     خانه مان جنوبی است. با خاطره ی  دیواری  بد شکل،  مشرف به حیاط و تراس . سال ها بود که سهم مان  از آسمان درز گرفته شده بود. اگر برف می آمد ، آمدنش را را نه ازآن بالا ی  بالا ها ، که چند قدم مانده به نشستنش برزمین  شاهد بودیم. درازا و پهنای حیاط  هم حریف دراز قدی خانه های دو و سه طبقه ی سقف بلند همسایه ، با آن کانال ها و کولر های  زنگ زده و دود کش های تاریخ مصرف گذشته  نشده بود. خرما لو و انجیر و یاس و پرتقال و بو ته های  گل رز و کوکب و پیچک های تنیده به تنه ی باغچه ، همه عادت کرده بودند در سایه و نور کم وقت ،  سبز شوند، شکوفه بدهند و سبد سبد میوه ی شیرین.  من هم  به روی خودم نمی آوردم که ممکن است موقع پهن کردن لباس روی بند رخت ، در تیر رس نگاه کسی در پشت شیشه های نیمه مات آشپز خانه های مشرف باشم. با خودم می گفتم گور پدر نگاه دزدکی.  آفتاب را ای قربان که موهای حمام کرده ام را همزمان با حوله ی نرمم خشک می کند.  بلندی بام آنها فایده ای هم داشت.  فرود گاه پرنده هایی  بود که در غیبت هر روزه صبح های من می آمدند و از سفره ی پهن شده از گندم می خوردند. روز های تعطیل ، با صدای بالشان بیدار می شدم و امیدوار می شدم این شهر هنوز زندگی دارد.

     حالا سه هفته است که خانه ها تا سقف طبقه اول خراب شده اند. خورشید آمده تا وسط وسط اتاقم. برگ های گلدان های پاسیو بزرگتر و پهن تر شده اند. ارث آسمان همه اش تا اطلاعا ثانوی  به من رسیده. روبرو هیچ چیز نیست ، تا چشم برسد به ساختمان نوساز و خالی آنطرف کوچه خالی خالی است.  اگر از تابلوی زرد پیمانکار بدنام بگذری ؛ وعده ساختن یک عمارت هفت طبقه اش را نادیده بگیری ، می توانی ا مدتی در بهشت زیست کنی.  من تا مدتی در میزانسن سال های  اتاق کودکی می خوابم. همان خانه ی دو نبش کنار پارک. کاج های سوزنی و پنجره های قدی بزرگ.  دربرگشت دوباره  آن سالها بیدار می شوم ،  اگر خانه باشم صبحانه می خورم ، جارو می کنم و گرد گیری ، تلویزیون تماشا می کنم ، می خوانم و می نویسم. باورم شده آفتاب هنوز که هنوز است ، تن سفید دارد و دست گرم و قلب آتش.  می نشیند روی پوست ، می مکد  و مثل زنبور عسل به جا می گذارد. نوازشش نه از آن نوازش هایی که تا به مقصد که می رسد ، سرد و یخزده خداحافظی می کند و شانه اش ، نه از آن تکیه گاه ها که برای رحم یا رهایی از تنهایی به تو تعارف می شود. هیچوقت به این اندازه آفتاب دوست و طرفدار نور نبوده ام. به جایش روز های ابری و فضاهای تاریک ، آرزوی  همیشه من است.  در فاصله ی ِ افتادن ِ خط  ِانحنای  ِ سایه ها ، روی ته رنگ آفتاب قبل از غروب ، در اتاق سال 85 ، وقتی من دراز می کشیدم و همه فکرم با تو بود .  همان که تو را می آورد به پیشگاهم برای ضیافت چایی و گپ و حافظ.

  مطمئنم که هنوز زندگی در شهری پر از گذرگاه های گم شده در مه، قدرت دید تا سه متر را دوست تر دارم. فراموش کردن و ندیدن و ندیده شدن  از فاصله چند متری .  پیچیده شدن در شال و پالتوی ضخیم.  با دوست هم حرف شدن و لرزیدن از سوز  روی نیمکت خیس از چکه های آب سرریز شده از درخت بالا سر.

    نمی دانم چرا خوشحالم. از بی بارانی و از بی فایده گی چتر این روز ها.  به آسمان سر می سایم از کوبش و رانش و فرو ریخته گی   دیوار های  اطرافم.  انگار که طوطی باشم و قفس ام رو به هند در باز کرده باشد. راضی خود خواسته ام از بی آدمی و بی چشمی و بی قصه ای.  از اینکه یادم نمی آید همین چند دقیقه پیش  چه کسی به من گفت سلام و حالم را پرسید. شاخ و برگ اضافه را هرس کرده ام و آماده ی نشستن زیر سنگینی و فرسایش و برکت  برفم.  اینطوری شاخه های لخت و نازک آرزو هایم ، آب و حیات کمتری از ریشه می خواهد و گنجشک دهانم به حرف کمتری برای  جیک جیک.

      تا بنا ها و عمله ها دوباره آجر روی آجر بگذارند و از بالای حفاظ خانه ام سر بر بیاورند و پشت پرده های حائل ، چشم های مزاحم به نگاه دزدانه بایستند. من شهروند دنیای یک نفره ام.  می توانم تمام تنم را روی تراس به هوا و نور و آسمان و کبوتر بسپرم و از بالای تراس به  خاک حامله ی باغچه نگاه کنم.

 

لینک
۱۳٩٠/۱۱/٦ - ثا.بتی