شه ر زاد   

    بزودی ما از دنیای هم سقط می شویم.  خونین با نفسی تنگ. بند نافمان را  قابله ای از هم  می برد که لباس و کلاه سیاه به تن دارد.   می گذارندمان در آغوش زنی که مادر نیست.  بزرگ شده گی مان دوباره کودک می شود.  می رسیم به جدایی.  تخمک و اسپرم. از هبوط بالا می رویم.  تا سیب و حوا. به آدم و بهشت.  به هیچ.

      این سلطان که دیگر هوای قصه ندارد سرش ،  شهرزاد شبهایمان را به سلاخانه  می سپرد. جلادی که با کلفتی طناب ِ تنهایی ، گردن می زند.   همه جا سکوت می شود و جستجوی آوازی که مرا به تو برساند به در بسته کلون می خورد. آدرس آوازی که تو به من هدیه داده ای (+)  انگشت اشاره به سمت خانه های یاوه ، برعکس  می شود.  ما از هم غریبه می شویم.

    صفحه های نوشتن مان رنگ پریده از تن بی خون کلمه ، سفید ، سرد و بلندگوهای دستی توی کوچه های پلاس ، کتاب های شعار را به شرط چاقو حراج می کند.

   آهای ای دوست آخرم بعد آن همه دوستان تعمدا از یادم رفته ، صدای دعوت معصوم ات را می ریزم در فلودر  دی دو نقطه ی  خانه ام.  تو شاید آخرین نفری باشی که نازنینم را می خوانی.  من دیگر هرگز عاشق نخواهم شد. قصه نخواهم نوشت و برای سالهایی که زندگی نکرده ام ، گریه ، خرما و گردو خیرات نخواهم کرد.

لینک
۱۳٩٠/۱٠/۱٩ - ثا.بتی

   مستقیم تا تقاطع   

 

         خیابان ها. امان از خیابان ها که سمت چپ دارند و راست. چهارراه دارند و درختان وسط. زیرپل گذر دارند و تابلوی رستورانی در سمت چپ اش . آخ خ خ از بلوار های چند بانده که ساختمان بیمارستانی در نبش کوجه ای در کنار دارند و اتاق 408 و تختی که تن سرد بیمارش را ساعت سه و نیم نیمه شب با چشمی بسته به سرد خانه می دهد.

        آی آی از پیاده رو های تازه فرش شده از طرح جدید شهرداری و صدای شکستن برف زیر چکمه پاهایی که با یک چتر مشترک و کوله هایی خیس تا اعماق کاغذ های پیچیده در کلاسور ، به سمت میدانی می روند که یک طرفش امامزاده ای و بازارچه ای با بو های خوب دارد.

        دلم گرفته از چشم بستن بر بوتیکی که جوراب های رنگازنگ خرید دارد و تیزر های تبلیغاتی سینمای فیلم های ملودرام با طعم شیرین ِ  دو نفره دیدن.

      از چهار راه پارک وی نگاه دزدیدن و حتی غفلتن به چپ هم نگاه نکردن برای به یاد نیاوردن طعم داغ سوپ جو  و نان تنوری لواش دستپخت سرآشپز رستوران ِ شاطر عباس.  همینطور مستقیم نگاه  کردن و با ته مزه ی تلخ صبح های امتحان  رسیدن به فرعی زعفرانیه و خیابان را در عرض یک ثانیه  به درازای یک قرن  نگاه کردن  و نفس ها ی کهنه را پاشاندن توی مشتی که نم بسته ی  چشم ها را با دستمالی پاک می کند. بقیه راه را وجب به وجب توی خیال شمردن  تا رسیدن به ایستگاه تاکسی خطی سر پل تجریش و  سرازیر شدن از طناب  جان سخت دیروزی که همچنان به گردن پیچیده تا رسیدن به سه شنبه های امروز.  روز های خالی ِ خیال و خواب و سینه و دفترچه.

       دل ،  دوباره برای دیدن ِکرسی خانه ی شاهی متروک و از یاد رفته تنگ شدن و صدای ماموری که هشدار می دهد اینجا ، همه جا دوربین مخفی دارد و نیم ساعت بیشتر به پایان وقت بازدید از کاخ موزه باقی نیست وتند تند برگشتن از راه پله های طلایی قصر پادشاهی فقیر شده از مایملک به تاراج برده از گوشهِ کنار رف ها و دیوار ها ی سال  های سر گردنه.

      پشت مشبک رنگی پنجره ای ایستادن و روز های رفته ی ملکه ای را به یاد آوردن  با تاجی بر سر و مهری در قلب پادشاه و  فرزندانی روبراه زیر گذر گاه های سبز و پیچاپیچ پارک کاخ.   به حیاط قصر آمدن و در حاشیه ی استخری دهان باز کرده  از ترک خشک  سالیهای قحط و بی تنی شناگرانی با حوله های پر زرق و برق.  صدا زدن کلاغ های گرسنه  و گربه های بومی  با ته مانده ی غذای ضیافت دیداری با دوست در رستوران سمت چپ چهارراهی از یاد رفته.

 کوچه و خیابان و نیمکت و کاج و فروشگاه و دوربین و قاچ های خنک و آبدار هندوانه و لاک و تقویم و اسکناس نو و تولد من و پر شتر مرغ و قرص خوشبو کننده هوا و ساز دهنی و ساعت هفت شب انتهای خیابان بهار و صندلی عقب سواری های مسافر کش و آب معدنی های تریای سینما آزادی و دستشویی  پارک هنرمندان و مرد های ورزشکار پارک قزل قلعه و پسته های مغز شده توی دهان شب های برگشت و قصه های کارگاه وانکا و تخته سنگی برای رفع خسته گی آخر آخر اول خیابان هرمزان و پله های فنا خسرو و شمشیر های اهدایی قبایل آفریقایی به برادران جهانگرد امید وار و ماشین سواری رضا خان و سیب سرخی به جای کرایه به راننده مزد دادن  و متن های  دیجیتالی من  رسیدم به مقصد و  بوق و من سفرم عالی است بوق ، و  صورتک بازیگوش کالن دَش ستاره ی پاسخ  و پروانه های دستخوش اهدایی در این باکس سروش و کتاب صحافی شده ی من و کریدور اختصاصی دانشجوی ممتاز امیر کبیر و قناری با کیفی پر از آواز زیر بغل و سوختن چشم از گاز اشک آور و زنی که از من بخاطر عاشق دیگری بودن متنفر بود و هتل های کرمان و عکس های خواهر و تق تق قطار های سفر های آخر هفته و شیادی  املاک های معاملات ملکی و نداشتن برق ویلای شمال و ستاره های گوگد و لقمه ی نان و پنیر صبحانه توی اتوبوس برگشت تهران و  ...............

چقدر سر را باید دزدید از خیابان آشنا و پیاده رو و گوشه و خلوت و نوشته و یاد. چقدر باید قفل زد بر تلنبار دلی که یک صندوقچه لحظه های مات و رنگی در خودش  مهر و موم کرده.

لینک
۱۳٩٠/۱٠/٧ - ثا.بتی