بلنک   

   من ، من آن خوابی می خواهم که شب نخواهد. رازی که کلید ، راهی که تمام ، آرامشی که گفتن ، خوشبختی که نشان دادن ، عشقی که تو.

لینک
۱۳٩٠/۱/٢٩ - ثا.بتی

   نرغالک   

 

              ماه اول فصل اول سال، ساعت هنوز خواب ، بیدارم نمی کند. صدای نوک و گندم و جفت گیری کبوتر ها روی کانال کولر صدای زنگ ام می شود.

          بیداری زمستان هایم همزمان با چشمان بسته ی  خیابان است و کوچه و نانوا و حتی کلاغ.  تابستان اما دنگ دنگی ساعتی که ملحفه را از روی تن ام کنار می زند ، تخت و من را در گرمی بیشتر و تابش نوری از پنجره غرق می کند که اول صبح اش  را ساعتی است تمام کرده.

می بینی دوست سخت نویس و با هوش من، با این حچند خطی که نوشتم، چقدر عبارت بارها گفته شده ی تو به من ،

- " چه تنهایی عمیقی"

درست از آب در می آید. تو که برای صدا کردن ات در این سکوت ، محتاج نام نیستم.

لینک
۱۳٩٠/۱/٢٢ - ثا.بتی

   نگارم ، می دانی   

 

            بدانی  کسی دوستت ندارد اهمیتی ندارد که هنوز باران است و خاک و پرنده و دامن سبز پر چین. موهای بلند و آینه و شانه های برهنه ی که نگاه پنهانی پنجره را خوش آمد می گوید. تن خوشبو و کلمه های عسل. فردا هست و نقشه و احتمال و کلید. اسب و دشت و علف و ساعت. خواب و حریر و کاغذ کادو. برنج دم کشیده و گوزن و مار. کتاب و خوذنویس و خبر دروغ. ساعت های خلوت و گپ های عقیم.

اما،

  دنیایی که نتوانی دوست داشته باشی ایستادن همیشه با دو دست مضطرب از  پشت شیشه ی مات درگاه بسته ی  ایستگاهی است که نه سوزان بان دارد و نه سوت قطاری.  مسافر و نه سفر ، سوغات و آغوش و سلام هم نه.

 

لینک
۱۳٩٠/۱/٢٢ - ثا.بتی