شب هفتم   

  

      "نوشتن" را باید سپرد دست ارواح ناتمام. بی قراری های ماندگار. جنون های رام. جوهر های سیاه. انگشت های کبود. نفس های شماره شماره . وقت نوشیدنی های تلخ.

     نوشتن، کار هر کسی نیست. غده ی خوش خیم ورم کرده ی حنجره ی هر عربده کشی نیست. نوشتن مشق نیست. مُسکن هم نیست.

   مطمئنم نوشتن با هوش است. با اختیار و محکم دور می ریزد. بر سردر صفحه اش تابلوی ورود ممنون ، حتی تو دوست عزیز می چسباند. از سر راهش سرگردان ها را ، میهمان های ناخوانده ی بی اجازه را می راند. روضه خوان ها را فرصت می دهد تا دم بگیرند،  سری و گلویی ببرند و اشکی ارمغان مراد برای مریدان کنند.  متقابلا شادخواران را امکان عشوه ای و قری شنگول یا دلداده گی نچسب . به اندازه ی وسعت دل کوچک شان ، هر چه زودتر می بردشان از سر چشمه ی رودی باریکه به ته حوضی که از فرط ندید بدیدی کوثر صدایش کنند. بی خانه مان های شب خواب، روی تخت فاصله میان سکوت کلمه های متن  را سخاوتمندانه در هیاهوی نظرات بی سر و ته،  اعتماد به نفس و قوت و غذا می دهد. تا روزی برسد که بمیرند یا پروار شوند و دست از سر نوشتن بردارند.

   نوشتن برای پاهای دو (ی) سرعت نیست. برای نفس های تنگ استقامت است. برای  تاب آوردن. رسیدن به خط پایان. چشم انداز دشت های فراخ. تنهایی.

    خوشحالم. خوشحالم که از حاشیه ی کلمه ها کم می شوند. مثل چربی و دُمل بریده می شوند. این فربه گی یه آسان به دست آمده ی این روز ها روی شکم و پهلوی کلمه،  چربی خون سرخ رگ های متن را بالا می برد. باید که درمان شود. نوشتن خود روپوشی سپید بر تن دارد. آمپول دردی توی جیب.

 تبریک که نوشتن همیشه قرار گذاشته به تسلیت زود هنگام جوان مرگی متن های ناکام بنشیند. 

 

لینک
۱۳۸٩/٩/۱۸ - ثا.بتی

   عصر سازنده گی اصلاحات مهرورزانه ی اصولگرایانه ی با بصیرت   

 

       خاک که بر سرمان کرده بودند. آب هم روی اش ریختند که به میمنت و مبارکی گِل بگیرند برود پی کارش.

لینک
۱۳۸٩/٩/۱٧ - ثا.بتی

   Secret Army   

شهر پر از پیشوا شده. صد شده .  جوش آورده. سر رفته.

      نزدیک به چهل دقیقه ی پیاده روی هر صبح،  شهر هنوز خالی از ازدحام همیشگی نیم ساعت بعدش تا نیمه های شب ، امکان دیدن بقایای پوستر های تمام قد مناسبت های هر روزه را برایم ممکن می کند.  نقاشی های دهن کج مخفی کننده ی روزنه و پنجره ی دیوار خانه های بلند و پرنده هایی که روی هیبت بد شکل آجر های خاکستری رنگ شده، برای رسیدن به قوس و قزح رنگین کمانی خارج از کادر بال بال می زنند و اینهمه طناب که شعار به درخت و تیر دار می زند  به وحشت ام می اندازد.  حتی ترمیم جوی ها پایتخت و گل های رنگی رنگی شهرداری که می خواهد وانمود کند زندگی زیر قیر های سیاه آسفالت ریخته شده روی گور های  باغچه هایی که روز گاری جای نفس کشیدن سبزها بود هنوز جریان دارد چیزی از ترس ام کم نمی کند.  هیچ سمی و ترمیمی قادر نشده دست موش ها را از زاد ولد و جویدن زباله ها کوتاه کند. تکثیرشان غرور و معصومیت بچه گربه ها و گنجشک های شهر را به مسخره می گیرد.

        ما ماده ی خام سناریوی فیلم های وحشت سالهای بعد خواهیم شد. فیلم های مناسب پخش روز های عزا. ماه های شادی ممنوع. با پس زمینه ی موسیقی حکومت نظامی . State of sieqe (+) .

    من صبح های زود بیدارم. همانطورکه شب های دیر وقت. بوی سوختگی می آید. صدای زجه ی گور های دسته جمعی یک جایی آن دور. خودم دیدم شهر پر از پیشوا شده.  از دست می ترسم. از دستی که یک طرف شانه اش در گذشته کوتاه شده و آن طرفش به  انتقام به سوی پیشانی آینده ی هر کسی که از روبرو می آید نشانه رفته.

لینک
۱۳۸٩/٩/٧ - ثا.بتی

   ول کام بک   

    

     نقاشی رویا، همیشه مداد رنگی کم می آورد. حتی اگر ٣۶ تایی حرفه ای اش را هم داشته باشی ، باز سبز های خیلی یشمی اش و یاس های نباتی اش و قهوه ای سوخته اش و سیاه کلاغی اش چیزی از رنگ کم می آورد. گاهی برای اینکه بگویی چی خواب دیده ای باید بنویسی. نوشتن هم که کم بیاورد باید بروی سراغ ساز. صدا هم همیشه تمام ماجرا را نقل نمی کند. دست آخر یک نوشیدنی تلخ و یک پنجره و سکوت می تواند وداع سختی باشد با خواب نکشیدنی نگفتنی ای که دیده ای.

    خواب دیشبم اما پایان زمین بود. در را که مثل همیشه در ساعت شش و نیم صبح باز کردم ، روبرویم قیر سیاهی بود با کف های جا به جا رویش ، بی اینکه ردی از ناجی آتش نشانی باشد بر ویرانه های آبادی. هیچ روزنه یا انحنایی در خط افق نبود. صاف و صاف. سکوت کامل و ته مانده ی بو و مزه ی آتشی که دیگر نبود. فکر کنم شبیه این خواب را فضا نوردی دیده باشد که خارج از منظومه ی زندگی ، سرش را از سفینه ی سفر بیرون برده باشد.

    تعجب کرده بودم در این برهوت بی حیات من چرا زنده ام.  چرا هنوز کوله به پشت دارم و عزم آغاز یک روز دیگر برای زندگی. چرا توی خانه ی قبل از ترک ام،  هنوز نور بود و شیر صبحانه و هوای مکیدن. به سرعت از جواب سوالم گذشتم. خیری و هیجانی و آرامشی در آن نبود. بین هیجان زندگی و سکوت آن مرگ یک تن که من بودم ، فاصله بود. مثل آرامش آب صدایم می کرد. بی مقاومت خودم را آماده کردم تا بیفتم در این سیاهچاله ی پایان.  اما نمی افتادم. یک قدم آن طرف تر از درگاه در خروجی خانه،  هیچ نبود و آنجا که پاهایم هنوز روی کف پوش ول کام وروی و دستهایم روی قفل و کلید خانه،  همه چیز بود. تتمه ی زندگی. 

  فکر کنم هر چقدر هم بنویسم و موسیقی گوش بدهم و رنگ روی صفحه بکشم ،  باز نتوانم آن لحظه ی باریک تر از مو و لاغر تر از ثانیه در مرز نیستی و هستی را بنویسم. نگهداشتن حس خوب هدیه ی خوابی اینچنین دریغ از همه و راه پیدا کرده در نیمه ی شب من ، چاره اش نشستن پشت پنجره ی پاییز و خوردن و خوردن تلخ های روز گار در یک روز تعطیل است.

لینک
۱۳۸٩/٩/٤ - ثا.بتی