مرز   

  شاید این مرد بیشتر به درد مردمی بخورد که زمین ندارند و اعتماد به نفس و پول و سخنران و تانک و زیر دریایی.  به جایش دشمنی دارند ظالم ، بیرونی ، مسلم و دیدنی. در چند کیلومتری خانه شان که زخم زدنی است با سنگ.

 کاش برنگردد این مرد به خاکی که مردم اش بیشتر از دست خالی، هوا ندارند و آبی و آواز و عشق و فردا . مردمی که سلطان شان شهرزادش را دهن بسته به پای تخت تشان طناب پیچ کرده و برای حتی یک شب بیشتر زنده ماندن اش از ترس، هزار و یک قصه از لولویی به هم می بافد که آن طرف دیوار هیچوقت ندیدنی،  شیره ی  آب نباتی خیالی مک مک می زند.

کاش برنگردد یانیاید برای هیچ مردمی که دیوار بریزد و وصورت بی نقاب لولو و سلطان شکل هم شود و به جای بادکنک و پارچه ها رنگی در خیابان ها ، هفت دست های ساکت به هوا برود و آنچه از آن باقی بماند خاطره ی پیاده رو هایی باشد که مردان اش مهم نبود فارسی حرف می زنند یا عربی.  مهم این بود که شهرزاد دیگر هیچوقت  نتوانست برای نجات زندگی اش قصه ای بنویسد که در آن  مرگ نباشد.

لینک
۱۳۸٩/٧/٢٢ - ثا.بتی