Full Stop   

 

      مادر،  در زندگی یک دوستی حدود پنجاه ساله را تجربه کرده. همیشه با این مقدمه شروع می کند. تنها، جوان، بی تجربه و سخاوتمند بوده. در خانه ای یک طبقه وسط کلی زمین بایر، نیمه ساخته و یا ساخته در اطرافش. روز هایش را با آشپزی ، هم پای یک کودک  راه رفتن و انتظار برگشتن شوهری با دستی پر در ساعت غروب می گذرانده. تا وقتی آن زن می آید.

     قرار بوده همان حوالی ها خانه ای بسازند. او احتیاج داشته از صبح های زود تا عصر هر روز، جایی داشته باشد برای استراحت ، آشپزی و سرکشی به کارگران ساختمانی. سخاوتمندی از طرف مادر بوده و پر کردن تنهایی و همراهی با جوانی و بی تجربه گی از طرف آن زن. روز ها می گذرد و دیوار ها آجر آجر بالا می رود و تنه ی درخت دوستی میان آنها قطور تر. بقیه اش تا امروز همراه هم مادر شدن و مادر بزرگ شدن و  پرستار و بیمار هم شدن ، هم گپ و گفت ، هم راز و هم خنده و هم گریه، برای درد ،  هم درمان شدن بوده.

     حالا پانزده سال از دوری آن زن می گذرد. در کشوری که از پنجره های آپارتمانش بوی گل و دریاچه تعریف می کند. وقتی این دو نفر با هم حرف می زنند، انگار هیچ زمین بایری میان دو اتاق به عدالت تقسیم شده میانشان نیست. با هم پیر شده اند و گل های ژاکت های زمستان هم را بافته اند و رنگ سبز و نارنجی گل های دامن یکدیگر را انتخاب کرده اند. حروف " دنیا" را چهار انگشتی جدا جدا از هم نوشته اندو همزمان برای هم به دو بخش مساوی واگویه کرده اند. موقع خداحافظی بعد حرف های طولانی و پچ پچ تلفنی این همه سال دور از هم، شاهدم عقربه ها جلو نمی رود و هی بر می گردند به جوانی و مادری و میانسالی و دوباره از اول. هیچکدام دلشان نمی آید اول بگویند :"برو به سلامت."  برای هم گاهی نفس می شوند که نکشیدنش یعنی ادامه ی هیچ. آنقدر همدیگر را به خدا می سپارند و باز از نو حرف می زنند که شارژ تمام می شود و سکوت مثل ملات لای جرز های دیوار،  جدایی را پر می کند.

        روزی که اینجا را ساختم، فکر کنم عاشق بودم. دلم می خواست از نوشتن از راه نوشتن فرار کنم. مثل بچه از تنبیه مادر پناه گرفنه در گودی سینه ی مادر. مجازی نوشتن را بلد نبودم و البته سخاوتمند. برای همین خانوم ث.ابتی را دوست داشتم و دارم.  خیلی وقت است شارژ یکی از ما تمام شده. بدون خداحافظی هم راهی برای حرف زدن نداریم.  من شقه شده ام. عالی است و درد ناک. دیگر خودم با خودم نیستم. وقتی نمی توانم اینجا طوری بنویسم که آخرش تابلویی شود از تمام جزئیات، بو ها ، رنگ ها، آدم ها و اتفاق هایی که اطرافم تجربه می کنم، خسته می شوم. می خواهم برای مدتی تنهایش (یم)بگذارم. فقط مدتی.  تا از پنجره ای رو به "دیگری" و "تاریکی " بنویسم. می خواهم از نفرت هم بنویسم. می خواهم یک هلندی غریب در چند خانه آنطرف تر خودم باشم. احتیاج دارم از دهان بعضی کلماتم زهر بچکد. من مار نیستم اما دیده ام موش های شهر چه کم (اثر) است. حتی اگر بشمری شان گاهی یک نفرند. اما وجود یک جونده ی موذی برای تمام ستون های چوبی و بلوط و بلند یعنی زیاد. احتیاج دارم  گاهی قاه قاه بخندم به ریش اربابان پشمالو. می دانید کدامشان را می گویم. همانها که رعیت شان نیستیم و آتش به فرمانروایی شان می زنیم.  این را هم می دانم خیلی نوشتن دارم از تک تک آنهایی که خودشان را به من با صدا، کلمه، دست یا دعوت شناساندند و البته گاهی هم من یواشکی آنها را به خودم شناساندم. آنهایی که حس دوست داشتن من راهمیشه ارضا می کنند و این خانه ی کوچک یک طبقه را قصر باستانی اشتراک دوستی.  دوستشان دارم. با اینکه اصلا آدم مهمی نیستند و نیستم. درست بخاطر همین است که پرونده ی خاطره شان تر و تازه روی میز تحریرم بسته نمی شود.  تقدیمشان هر چه  حرف ، علامت، لحن ،  حس و درونی که دارم.  سهم من تا مدتی یک نقطه.

 

لینک
۱۳۸٩/٢/٥ - ثا.بتی