دوستت دارم   

هیچ اتفاقی مهم تر از همدستی آسمان و زمین نیست. برای ساکت کردن شب. سفید کردن خاک. برای ترک خوردن پوست گندم دیم.

لینک
۱۳۸٩/۱٠/٢٦ - ثا.بتی

   دروغ   

 

      قاضی القضات شهر بودم می دادم به فهرست آلات و ادوات و سلاح سرد و گرم ، موردی دیگر اضافه کنند.

   البته امر می کردم در کنار صفت ضامن دارلیست ، علاوه بر چاقو بنویسند "کلمه" . چون گاهی تیزی زهر آگین اش از میان لب و دهان آدمی بیرون می آید که تمام عمر سعی می کند کائنات را برای کمالات و رستگاری خود به گواهی بگیرد.

   و اگر هم تعداد طناب هایی که به حکم مستقیم من یا زیر دستانم برای بریدن نفس به دور گردن ها پیچیده شده اند را  بشمردند و رقم اش بالا بگیرد، می توانم در مجلسی بی مستمع ادعا کنم  قاضی القضات جهانم و من آنم که رستم بود پهلوان و نامادری عمه ی مادری ام دکتری حسابی بود و خودم با حفظ سمت مشاور امور انرژی های هسته ای تمام اتم های منظومات شانسی ام.

در آن مقام هم  باز می دادم کنار تنها سلاحی که قادر است به طرفه العینی روز را شب کند و پرده ی گوش را چاک دهد و سلامت رابه جنون بکشد، بنویسند  "کلمه".

و چه بیهوده آدمیان در میان کلاف سردر گم تباهی امروز می گردند دنبال سر نخی که در آینده بخواهد صلح و آرامش دنیا را به آتش بکشد.

 

لینک
۱۳۸٩/۱٠/۱٥ - ثا.بتی

   آخر زمین   

ببرهم نشدیم تا از سهم عادلانه ی مرگ نصیبی ببریم. دلمان بگیرد از غربت و هوای بی نفس و خری که به خوردمان می دهند. بمیریم و این خاک را برای تکثیر لاشخور و کرکس و موش واگذاریم.

 

 

پ.ن: جالب است که پرشین بلاگ متن را در سرورش ذخیره می کند. قابل انتشارش می کند. بعد از چند ساعت باید در صفحه خالی ذیل عنوان ، به دنبال چند خط برای خواندن ات در هیستوری گوگل بگردی. پُست هم نشدیم تا سهم عادلانه ای از حذف ....

لینک
۱۳۸٩/۱٠/۱٢ - ثا.بتی

   یکی نبود   

   ما مرده ی سال های  جدا از هم بودیم. دلیلی که دور تا دور آتش جمع مان کرده بود، شباهت بو و رنگ و اندازه ی گل های نرگسی بود که از لابلای چین های دامن ها مان پنهان و آشکار می شد. مو های بلندی داشتیم و شانه های کبود برهنه. من نشسته بودم. خارج از حلقه. تو ی دست هاو گوشهایم  ، هیچ حلقه و آویزی نبود.  در صورت و شکمم مهر بوسه ی مردی حتی.  بوی اسب می دادم اما اسمم گرگ بود. سیر می شدم از خوردن هر شب شام  ساقه های ترد و گوشتی گون. هفت توله داشتم  خوابیده روی شاخه ی درختی در همان حوالی دورتر. سینه هایم مزه ی شیر پر چرب می داد با شیطنت  سیب ترش. آغوشم گرمای شیرین خواب بعد از ظهر.

    به دقت  گوش می دادم. بو می کشیدم. نگاه می کردم. تمام راهی که آمده بودم پشت سرم نبود. نه ساز می زدم . نه آواز می خواندم و نه حتی می توانستم برقصم.  از لابلای سایه روشن های  شعله ی آتش روی کشیده ی قد بلند زن ها ، کش و قوس کمر و سینه و دست هایشان را نگاه می کردم.

   از زن های حلقه شده دور آتش شب ، ریتم  جفت  زدن دست هایشان به هم ، با  یک پا در میان شدن کوتاه و بلند روی تک انگشت پای راست و چپ  شان  را می پاییدم. همیشه در حضور آنها می خندیدم.  صبر می کردم تا خسته شوند . دانه های خیس عرق حلقه ی خرمایی موها یشان را پشت گوش بچسباند. در شکاف سینه شان کبوتری سرش را توی پرهایش کز کند. بنشینند ساکت تا من شروع شوم. چوب دستی ام را توی آتش فرو کنم. نور و دودش را به آسمان بفرستم . با برق چشم های موجودی از خالی سالهای جدا  بگویم.

یکی بود یکی نبود.  بشنوید (+).

 

 

لینک
۱۳۸٩/۱٠/۸ - ثا.بتی