برای کسی که از مردن زنده شد   

 

         می خواستم عزا بگیرم. دیدم که غم یادم رفته. اینهمه بزم و طرب که به صرف تلخ دعوتم کرده ، روز گارم را شکر کرده.  من تازه یاد گرفته ام بی پا برقصم. با دو زیباترین دستی که دارم.  از بس زیر گلوی پرنده بو کرده ام و نوازش ، بال شده دو طرف شانه ام.  من گریه یادم رفته.  مرگ فراموشم شده. جهانم آخرت شده. تولدم ، ابد.

          نمی توانم بگویم تسلیت.  مگر می شود رد هر آدمی که برفش در هرم آفتاب آب  می شود و چشمه ،  از کوه گرفت و درست سر بزنگاه اولین پیچ سبز دشتی دور، به خاطر آبی که از چشم ناپدید می شود ، به درخت و علف و آهو گفت تسلیت.

         می بینی خواننده ام. دارد یک دوره به انتها می رسد. سالهای عمر یک نسل نفس کم آورده. جلد بسته ی  این کتاب میل جوان شدن دارد و هیاهو.  آدمای خوب می میرند تا در فصل آخر دوباره زندگی کنند. دارد یک قصه از اوج به پایان تن می دهد. نویسنده ی دانای کل دارد قلم از دست تمام اول شخص های متقلب و خود رای می گیرد. دارد فصلی را برای حال و هوای سوم شخص های غایب می نویسد.  برایشان پرچم سوگ می زند که روزی برای  جوانمرگ شدن سیاهی لشگر های فصل های آغاز  خطابه ها و منبر هایشان را نیمه کاره رها کردند و پایان جمله هایشان را به فعل نرسیده سه نقطه. محو شدند و حذف.

    نویسنده دارد  قهرمان های خوب و بد و خاکستری اش را اجرا می کند. می کُشد.  بدنیا می آورد.  وادار به مونوگ یا دیالوگ می کند.  زاویه دید تعبیه می کند روی صورتک های ترسیده ، مغرور ، معظم ، دروغگو . فصلی را با خواباندن دختری زیبا روی سنگفرش خیابان ، فصل  سرخ قصه می کند.  تو هم حس می کنی  کسی دارد در تن های یک یک ما روح می دمد. 

   جهان دارد همچنان به دور مدار های جاذبه اش می گرد. مداوم از عشقبازی سیاره و ستاره ، نور و جز و مد  می زاید. من موهایم بلند می شود،  ناخن هایم کشیده.  منی که متولد سال معصومیتم. یک سالگی درد ، هفت سالگی قهر ، چهارده سالگی توهم ، شانزده سالگی دود ، هجده سالگی کار ، بیست و پنح سالگی داغ ، بیست و شش سالگی عشق تا برسد به ابدیت روز های سکوت و دوست.

    زمان منتظر نمی ماند که ما رو سیاهش کنیم. آنقدر می چرخد که بهارش برسد. این اتفاق مرگ نبود.  دانه بود که رفت زیر خاک. کسی امروز از مرگ ، زنده شد.

 

لینک
۱۳۸۸/٩/٢٩ - ثا.بتی

   حالا این بانوست که خانه را ترک می کند   

 

       شالش را توی آنهمه برف، بانو  (+)، به دور شانه و کمر پیچیده بود. می خواست تنها، از میان آنهمه برفی که سرما و سپیدی اش قادر شده بود از پرده ی عریض سینما و تن پناه گرفته در میان آغوش خودِ زن بگذرد و بریزد به جان تماشاچیانی که آمده بودند زن ببینند، شعر، زمستان و عشق.

     یادم که نمی رود تکیه داده بودم به صندلی و صورتم که مخفی شده بود میان دو پر  شالی که نگذارد برف تر، پهن تر و خیس تر از صحنه ی کارگردانی شده دیده شوم. لحظه های دیدنم از همان سکانس اول با قدم زدن در پشت پای سایه های زن شروع شد. به نیمه ی فیلم نرسیده ، از میانه ی زن گذشتم و در آخر، در مقصد همان قطاری پیاده شدم که زن تازه قصد داشت در کوپه اش سفر کند.

    من فقط "مهر- جویی " نداشتم که مرور کند سرنوشتی را که بی هیچ شباهتی به فیلم ، با لحظه لحظه ی بانو یکی شده بود.

      شبیخون فقر و فساد و نکبت و حماقت لشگر محتاج ودریده ای که ثروت ، مرحمت ، مهربانی و دعوت به قصر تنهایی خود خواسته ی  ذهن و تن بانو را به تاراج برد.  برف ها را از شاخه ها تکاند. باغ را لخت کرد. اعتماد و هم نشینی اطرافیان را از او سلب  تا پُری و زیبایی ذاتی درون زن و ابهت بیرونی تالارها ، آشپز خانه و  ظرافت و هنر نقش فرش ها و مجسمه ها را به آنی بدزدد و به بازار مکاره ی مال و مال خر تحویل دهد. 

          کمک هم که رسید دیر شده بود. خانه دوباره می شد که قصر شود. همه بروند. درها بسته، پرده ها آویزان و سرسراها فرش و حریم ها وصله و دوری ها وصل.  اما زن مزه ی دل بریدن و رفتن را خیلی وقت بود درحبس و گرسنگی چشیده بود.

  " حالا این بانوست که خانه را ترک می کند.  (+‌) "

 

 

 

لینک
۱۳۸۸/٩/٢٤ - ثا.بتی