لذت تاریک   

 

        مطمئنم کوه نوشتن بلد است. آواز خواندنش را هم که شنیده اید. حتی دراز کشیدن یا ایستادن وغر غر کردنش را. غرور و مهربانی اش را وقتی نفس هایتان به وسط های کوره راه های تیز بالا رفتن به شماره می اندازد تاالتماسش کنید اگر گم شدید پناهتان بدهد تا ازباران و برف خیس نشده دالانی باز کند تنگ و تاریک و نمور ، فقط برای یک شب نمردن و پناه. احتمالا گذارتان افتاده که ببینید چطور بی پروا سلسله هایش به هم پشت می کند و یا گاهی اجازه می دهد دره ای سبز به میان دو دامن قبیله اش ، سفره ی خویشاوندی پهن کند.

     بر گردم به سر حرف اولم. این که، مطمئنم کوه قبل از همه ی ما نوشتن می داند. فقط قلم ندارد. برای همین ساکت است. بخاطر همین کم حرفی اش است که مجبوری اینقدر دورش بگردی تا راهت بدهد و نشانت بدهد از کجا بیایی و بزودی از کجا بگذری.

    اینها همه که گفتم بیرون کوه بود . مگر نه؟ تویش را گرفته ایم و داخل شده ایم و  تاریک تاریک ، یا با لامپ های نئون کم سو و سوخته و نیم سوخته که گذشته ایم لذت برده ایم که راهمان کوتاه شده و به اوج رسیده ایم و نزدیکتر به مقصد و بلافاصله در درگاه خروجی تونل، به آسمان با آفتاب یا باران سلام کرده ایم. بعد هم رفته ایم در نوشته هایمان یا حرف هایمان کنار کلمه ی کوه با قلمی که داریم و دائما سکوتمان را با آن می شکنیم، می نویسم معبر.

   همه ی اینها را گفتم که اصلش بگویم خیلی روز گذشته از روز اولی که خیلی هم از آن نگذشته که فهمیده ام یک جایی توی سینه ام یا  شکمم داغ می شود و سرد می شود و می لرزد و فکر می کند خیلی وقت است قلمش را گم کرده و نمی تواند بنویسد که مغرور است و مهربان و تاریک و نیم سوخته و نمور و تنگ و معبر. قادر نیست از درگاه آغاز بنویسد و از آفتاب و باران راه خروجش. نفسش توی سینه ی خودش حبس شده از بس مداوم از خودش بالا می رود و به قله نمی رسد و سُر می خورد بر می گردد به روز اول.  هی می خواهم به قولم وفا کنم ببرمم  توی اتاق طبقه دومی با پنجره های قدی رو به دشتی که تا چشم کار می کند پر از شالی های چیده ی تلنبار برنج و کمرهای خم زنهای شمال و گاوهایی باشد که پستانهایشان غروب هر روز را پر برکت می کند و هیچ صدایی نباشد و هیچ مزاحمی و هیچ فکری  و یادش بدهم ، یا بهتر بگویم یادآوری اش کنم که چگونه فقط وقتی کسی را اینچنین دیوانه وار دوست داشت  می توانست قصه بنویسد و فراموش کند که چقدر دارد این روز ها دیوار های سست جداره های تونل خالی درونش  از هر طرف می ریزد.

          چقدر ظالمند زنهایی که از پایان انتظار می نویسند و آغاز زندگی که با تولد دیگر ی دوباره آغاز می شود. چه ظلمی می کند گدازه های سوزان سرازیر از بالای تپه،  وقتی دارد آرامش تن خواب آلود و سرد  شیب خاکی که سالهاست به خاموشی تن داده را با فورانی دوباره بیدار می کند. چقدر ظالمند زنهایی که نمی دانند هیچکس در این دنیا مثل درخت مردنش را نمی تواند به تعویق ابدی بیندازد و چه بی خبرند آنهایی که نمی دانند قرار گرفتن در آرامش آن اتاق،  برای نوشتن تمامی راز ها ، از تمام کار های دنیا نفس گیر تر است.

     میدانم بوی گردو می آید. همیشه بلافاصله بعد از گذر از تونل "من" بوی چربی و تازگی و طعم و گردو و زنبور و عسل و آواز و رسیدن می آید. تجربه کرده ام. برای نوشتن از زبان رهگذرانی که از من می گذرند باید یادم بیاید. فقط باید بتوانم بخاطر بیاورم.

 

 

لینک
۱۳۸۸/٧/٢٩ - ثا.بتی

   مرد عالی، از دستم قصه می نویسد   

 

           تمام دی شب را نخوابیده ام. این را به وضوح به یاد می آورم. از این نخوابیدن نباید خیلی گذشته باشد. اما از به یاد آوردنش سالها گذشته.  در فاصله ی ده دقیقه باقیمانده از آخر شب تا دم دمای صبح، فرصت بود تا با دی شب خداحافظی کنم. طاقباز دراز بکشم روی تختی که سرمای هوای ایوان روبرویش را از تن چوبی پنجره و شیشه های خیس اش می گذراند و به پنبه ی لحاف می ریخت. نخوابیدم تا پر شدن اتاقم را از سایه روشن نور ببینم. شروع کردم دانه دانه برگ های سبز رونده از در و دیوار ایوان رو برو را شمردن . گلدان ها خوب خودشان را به خواب زده بودند تا دختری که تا چند لحظه پیش پشت به آنها داشت پوست تن اش را می ترکاند، نبینند. بعد از آن هم می دانستند فردا او دوست دارد تنهای تنها باشد.  حتی کلاغ ها و خروس ها و سگ ها هم می دانستند او فردا را از آدم خالی و گوش هایش را پر از این صدا خواهد کرد ( +). 

    این صدا  که آمد دامن اش پرچین و گل،  تا زانو شد. بالا گرفتش و از شش پله ی ایوان مشرف به حیاط پایین آمد. نرده ی لیز آهنی خیس زیر دستش  را فشار داد تا به او بگوید عزیزکم دوستت دارم و می دانم که آهنی. پایش که به سنگ ریزه های حیاط خانه خورد کفش هایش را در آورد.  از لابلای علف های هرز خود روی ، آب باران دیشب تا کف پا بالا می آمد. می خواست توی همین خانه از خوابی که نکرده بود، بیدار شود. همین خانه که شانه ی راست اش آن همه جنگل بود و از چپ اش بوی نم دریا می آمد.  پشتش هم پر بود از شالیزار و گاو و شغال. دست هایش را تا آنجا که شد از هم باز کرد و کمر و شانه اش را به هر دو طرف چرخاند.  سرک کشید برای نگاه کردنِ ردیف چراغ های کاشته شده روی دیوار ویلاهای دور که حالا داشت در مه رقیق صبح کم سو می شد. می خواست  هیچکس نباشد و تا چشم کار می کند آدم نبیند. سیگاری روشن کند. گلویش را گرم کند و برود لب باغچه بنشیند و زردی و سبزی بوته های شمشاد را زیر انگشتش لوس کند. فلفل های شیرین بچیند و کلم قرمز. دامنش را گود کند و چیدنی ها را بریزد تویش و کولی شود و برگردد از مزرعه به خانه. تا ظهر از شیروانی نارنجی باران بچکد و کتری روی آتش غل بزند و از روی شعله روشن اجاق، بوی برنج مخلوط با کلم و سبزی معطر بپیچد. لم بدهد به نرمی تکیه گاه صندلی و پاهای بی جوراب و کفشش را بیاورد تا روی میز.  سرش را گاهی لابلای متکای اضافی مخفی کند و از ته دل برای ساعت هایی که گذشت و دلتنگی اش گریه کند.  آنقدر از قوری دم دستش چایی تلخ بریزد و بی قند بخورد و  قهوه ای نگاه کند که آفتاب هم اگربود بیاید پشت ِوسط ِاین آسمان ابری. که یعنی ظهر است و تو هنوز داری به خوابی که نکرده، دیده ای،  فکر می کنی.

        گرسنگی با بوی کره ی داغ شده، چسبیده به ته دیگ قابلمه خبرش کند و برود به سراغ مشام میهمانی که زن می داند گوجه فرنگی و خیار تازه دوست دارد. با اینکه می داند بوی این تنهایی غریب را ورق های قاچ شده هیچ لیمویی در هوا از بین نمی برد اما زن  باز هم اصرار کند نعنای روی ماست شیرین و آب لیموی آغشته به سس و کاهو،  روی میز ناهار را از زیبایی شلوغ،  پر کند.

           بی گدار شود برود به سمت میزی که دوازده قاب عکس دوازده صورت آشنا را که اینها یعنی خانواده ، به پشت روی میز بخواباند و دیگر دلش نخواهد تباری داشته باشد و خونِ آشنایی. هوس کند هیچ چشمی جز این حوالی سبز، نپایدش و اگر هم بترسد ، وفاداری سگی در ِ کوتاه و نیمه باز خانه اش را نگهبانی کند.

        انتظار آنقدر بی تاب اش کرده باشد که شکم اش ورم کند شبیه سراسیمه گی مرغ همسایه که دنبال بلندی می گشت.  سرگیجه توی خانه بچرخد. اشتهایش را از دست بدهد و حتی نتواند قاشقی از نمک برنج دم کشیده را بچشد. تا طرف های عصر دوام بیاورد و عق نزند. صدای قد قد مرغ که تمام شود و بوی تخم مرغ تازه خروس را مست کند ، یکدفعه دلش بلندی بخواهد. کشیدن و خوردن تن نرم و جاندار کرم خاکی از لای سوراخ های نفس خاک باران خورده. مالیدن کف دست و پا ، سینه و پشت کمر به خاک خشک باغچه . دلش از سرما کز کردن و از زیبایی ناز کردن بخواهد. دلش لک بزند برای تمیز کردن پوستی که به گرما و گودی تن اش پناه آورده. دلش نوک زدن به تردی و سبزی علف بخواهد. دردش ویار سنگ بشود و ورم چینه دان. برود طبقه ی بالا. به همان دیشب.  روی همان تختی که دیشب اش را نخوابیده. 

       بوی لانه بدهد دوباره آن شب بعد. بوی چوب های نازک پناه. بوی پرچین های عشق.  بوی کسی که لحاف و تشک را پر کرده. بوی میهمان فردا ظهری که نیامده. زانوها و سرش را توی شکمش جمع کند. صدایش را دوباره بشنود. همانی که بخاطر ش خانه رفت کنار جنگل و آب.  دیشب باران آمد و کلم قرمز شد. چای تلخ، برنج دم کشید و گوجه فرنگی توی ظرف،  ترش ِ ملس شد.

   امشب  نزدیک تر است. صدای او یی که نمی آید. و لی بیشتر صدای زوزه ی شغال هایی است که این اطراف می چرخند. به همان اندازه که پرنده گی زنی که به شکل مرغ تنها خوابیده،  بیشتر.

لینک
۱۳۸۸/٧/۱۸ - ثا.بتی

   زمان دور دَه   

 

      از روی تو پریدم. نادیده ات گرفتم. ننوشتم ات. به دیدن ات نیامدم که به آخرین حلقه ی عرق کرده مو و نگاه بسته و حرف نگفته ات فکر کنم. نه به آرزوهایت ، نه به پنجره ی کنار تخت ات ، نه نه  به آن لکه های خون مرده ی ریز مداوم زیر پوست سینه و پلک ات . و نه به ناخن های کوتاه کرده ی ده انگشت یک صبح، قبل از فردای مردن ات. نه به این همه سال نبودن ات. نه به قاب عکس زرد شده از عکس ات. نه به هر چه از تو ننوشتن ام ات. نه به محمد ات (+) . نه به تو ات. به تو ات. به تو ات.

     و حالا چه که به سراغم آمده ای  نوزده ساله ی این همه سال پیش. بلند. زیبا. کم حرف. باهوش.  که بگویی از اول مهر اینهمه گذشته و اینجا و هیج جا فکر تو نبوده ام .از این همه نه نه گفتن ام هم کاری ساخته نیست که ببخشی ام و یادت برود  بگویی فراموش شده آن روزی که برای یک بار آمدن من و همیشه رفتن توکافی بود. حالا که اینجایی که برده ای ام ناغافل به دالانی که به دیوارش، تن ِنبودن تو تکیه داده. حالا که آورده ای ام ندانسته به کنار همان دهانی که آوازش گوش ام را ماه ها به رفتن تو عادت داد. برده ای ام به آن سالهای تازه مردن تو و دوباره زنده شدن من.  شب های گریه و گوش دادن به این آهنگ (+)  و درس خواندن و همزمان عاشق استاد شاعر کلاس اش بودن.

     بیا اینجا و از من بخواه قصه ات را بلند بنویسم. که هنوز گودال رفتن تو برایم عمیق است. بیا و دستِ روی صورت ام که از ندیدنت گریه می کند به شانه ات آویزان کن. بخواه که خجالت سکوت ام بشود هجی نام تو در فاصله ی هر دوی ایستاده مان روبروی هم.

     شش سال بزرگ تر بودنم از تو و اینهمه شش سال زنده بودن ام بعد مردن تو را از زمان کم کن. بیا هم قد و سال شویم برویم کنج ِ رحم زنی که کنار هم مان گذاشته بود سالها. دوباره خواهر و برادر تنگ هم و جدا نشده از هم شویم.  یک لخته خون شویم فراری از عادتِ زن و منتظر عشقی که سر برسد و آب اش بپاشد بر تن آتش.  که رگ و پی و صورت و چشم بسازدمان. قرار بگذاریم دوباره پا در بیاوریم و قلب.  و چقدر من تو را راضی خواهم کرد سالها بعد تر که گوشت سالم نوزده سالگی قلب ام مال تو باشد و خیلی قبل تر،  سرنوشت رقص وُ راه وُ دویدن وُ تب یکسالگی پای راست تو مال من. موافقی این بار یکی به دنیا بیاییم و سرنوشت هایمان را مثل سکه های سیاه و نقره ای و طلا توی یک قلک بریزیم.

    نه . تو نمیآیی درست همین امشب که من ام  با هوس روح شدن و بو می کشم تو را کنارم و دالانی کشیده ام که به نبودن دیوارش ، تن بودن تو تکیه داده.

لینک
۱۳۸۸/٧/۱۱ - ثا.بتی

   اجازه هست سِر آقا مارانا   

 

        بعضی نوشته ها ژانر "دندان شیری" اند. از بس که قشنگ و یله و هفت ساله و در صبح آغاز دنیا و امروز ِ فرداهای روز های فراوون عمر و پر از تکیه کلام ِ این زبان که من حرف می زنم مال خودِ خود من است و فقط دایه ام می داند که موطن این نثر بل بل و خوش زبانی ام کجاست و فیلان و فیلان و بلاه بلاه و گاس که به روی آدم بخندد و یک در میان ردیف لق کلمه هایش که بیفتد به جا، تازه از آن خالی موجز سوراخ حذف و نگفتن ، هوایی می وزد مثل نفس توت فرنگی به جانِ اشتیاق صورت آدمی که نشسته آن روبرو به کسوت خواننده. و بعد هم که عرض شود خدمتتان  این آدم که بی قلم و با انگشت می داند چطور بنویسد که هی دلبری کند با آن همه جمله های کم فعل اش که بی صفت هم می کندش گاهی اسم هایش را و  صدا که می زند توی متن ، سپاه سربراه راوی های خوب فکر و خوب نام اش را، تریبون را بگذارد اولِ ابتدای هر پاراگراف و مثلا ایرما را صدا بزند و از او بخواهد تا تکلیف جهان را یکسره نکرده،  یک شب از هزار را بگوید و برای فریبکاری دوباره ، از چشم پنهان شود و در ادامه دل آدم را ببرد با آن راوی تر پیر و دانا تر تر ش که از خود بی خود می کند مخاطب را لا مصب. و چه لکنتی دارد این پنجره که هرمس از آن دارد ماجرا رامی بیند و چنان بگوید که آب دهان شیرین  نوع روایت اول شخص مردانه اش، بچکد بر سر روی ما که گوشیم و سلطانیم و ضمنا به کل یادمان برود شمشیر نقدمان دارددر این خانه  مدتها، در چین و شکن غلاف نسیه کاری شهرزادکی فریبکار می پوسد. هی بر وُ بر چشم بدوزیم به این شوخ و شنگی ژن نویسندگی بوده گی اش و توی دلمان بگوییم: " ما که می دانیم  زیر این لثه ی صورتی سست و بوی دهان معصوم ِ تو سی و دو ریشه منتظر مانده تابیرون بزند و ضیافت گوشت و گیاه خواری بالغه مردی آشکار شود که خدا را شکر نمی شود حالا حالا ها ، ها ها ها ،  و همان نمی شود که دوبار بگوییم حتما دیگر نمی شود ها."

    دوست دارمش سر هرمس مارانا ( + ) را که ساکتم می کند موقع خواندن ِ حرفهایش و خیال ِدنیایش و تاریکی مضمون اش و داغ داغ عشق بازی اش و گُر گُر  غرغرش و پیف پیف لجبازی اش و از همه بیشتر دل دل مهربانی اش .دوست تر دارم همینطور هی هی دوست ترش هم داشته باشم و فقط مال خودم باشد ساکت ساکت به وقتی که خیلی به این جور آدمها فکر کرده ام که کم به دنیا می آیند وپشت بوته ی گونی همیشه گم می شوند ویا روی طنابی در آن بالا بالا ی شاخه ی  درخت پارک جنگلی ای در بی راهه ، دارند تنهایی لذت تاب خوردن می کشند و خیلی خیلی دوست دوست تر تر می دارم از این متن هایی که یواشکی نمی نویسد و من دلم می خواهد پنهان پنهان بخوانمشان. اصلن تر دوست دارم همبازی مهد کودک توی قابش باشم و جر بزنم و ادایش را در بیاورم مثل نوشتن اش ،  از بس که توی بازی اش سر به راه است و جانب دارد ، یعنی همان جنبه و فراخ است و آرام و باهوش.

     رسمن سیر می شوم بی وقت ناهار و مربا و بلال و نان باگت و چایی تلخ عصر و فلفل تند و سالاد گوجه ی فصل شام و مزه و هوس خواب نیمه شب،  موقع خواندنش و سفر می روم بی قطار وُ می خوابم بی تشک و لالایی وُ عاشق می شوم بی معشوق و نوازش وُ حریص می شوم بی دیدار وُ شاد می شوم بی بزم و رقص و آهنگ وُ خودم می شوم بی خود وُ  دوست دارم تا شب توی هوا حباب صابون بترکانم وُ بادباک به آسمان هوا کنم و دامنم را پر چین چرخ باد بدهم وُ موهایم را دو طرف شانه گیس باف وُ ناخن های لاکی خوشرنگم رابه رخ حسودی شمعدانی بکشم وُ پشت چشم بسته و بی قرنیه ی عروسک کورم را تند تند ببوسم وُ و روی زانویم بخوابانمش و مخلوط سفره ی  میهمانی  انگور و سیب آغشته به آب انار خاطره ی خوش خاله بازی های کودکی ام را با قاشق سوپ خوری قورت و قورت از لج همه فورت بکشم و تا ته بشقاب را ندیده ام از این همه خیره سری دست نکشم و در آخر این جمله بنویسم   " دیدید زیبایی من را کودک می کند."

         اصلا این هرمس بی قانونی یاد آدم می دهد تخطی اش از هر چه و هر که. هر وقت می خوانم اش و کیف می کنم از بس این دنیا کج می شود و دیگر گونه ، وقتی داردَش از لای وارونگی زاویه دید  چشم ِ آویزان سری گیر افتاده در لابه لای  هشت پاهای باز شده ی پسری بازیگوش می بیندش مارانا وهمزمان به صاحب خانه مژده ی آمدن مهمان می دهد. حرف هایش حریر است و نازک است و پرده و گل بهی چانه ی صورت دختر هفده ساله.  و اگر هم گاهگاهی اینهمه آجرش  بریزد از زلزله ی  شش ریشتر معنی و حیرت  روی لایه های  ضخیم فهم ما ، فرم زیرک و خوش اندام سبک نوشتن اش آدم را جاودانه نگه می دارد از آغشتگی تن به  مومیایی لذت همخوابگی با خاطره ای گم و بی انتها.

     گاهی زیر گوش هایم عطر یاس می گیردو اسم قصه های نوشتنی چند سال پیش  را برای صدا زدن به یاد می آورم  وقتی چند خط معرکه اش را می خوانم و پیامدش هوس می کنم پر شوم از حس یواشکی عاشقانه نوشتن برای دوستی دور  و رنگ بردارم بزنم بر سالم ترین قسمت دیوار اتاق کنار تختم و وسطش یک آهوی پر علف بکشم  - حتی گوش ات را بیاور جلو !!!!! نشنیده بگیر اما دلم می خواهد بزرگ تر از اینها که گفتم بشوم اگر بشود  و آنقدر قد "زن" ام  بلند شود که اگر کفش پاشنه بلندش را هم در بیاورد و لباس و دامن تن را هم ،  قصه در جاهای خوب خوبش بالاجبار تمام نشود و بنویسم اش که سرش را برگردانده و از دستی که دور گردنش پیچیده شروع به بوییدن کرده و مثل کره بز دارد فیف فیف می کند و بو می کشد و می کشد و می رود بالا و پایین تا همه اش را کشف کند و از بهترین جای ممکن ، پستان پر شیر مردی را بمکد که قرار است  قهرمان نامبر وان روایت اش شود و بعد بعد هم که قرار است در گودی آغوشش  جا کز کند و نشخوار وآب و شکار و تله و کلمه را برای همیشه یاد بگیرد. -

    اصلا داشتم چی می گفتم که اینهمه شد و نگفتم . آها ا ا ا . داشتم می گفتم سیر می شوم از آنچه کرده ام به جز زندگی از این روز ها وقتی روبرو می شوم با این مرد که مثل مداد رنگی گران قیمت بیست و چهار تایی نشسته است پشت ویترین آدرسی که از سر راه دوران بلوغ تازه ی من می گذرد.

   

لینک
۱۳۸۸/٧/۸ - ثا.بتی

   مادرم می شوی؟   

 

      روبروی چشم های پیر و جذاب و خاکستری اش نشسته بودم که با تکان آرام سرش فرمان خواندنم داد ،

 کُرچ خود نشسته ام 

 چشم هایم از عشق بیضی می شود

 اگر بخواهم فردای دنیا بیایم، مادرم می شوی؟

 همیشه از تو ، همیشه تا او

تو که از دستهایت ثلث عشق می ریزد از تن ام آغوز

.

......"

     شعر ادامه داشت و  پیر مرد  آن روز و پیر مرد تر امروز نگاهم کرد و وجب شعر که تمام شد به آنها که اطرافش نشسته بودند گفت :

" جهان این آدم،  روزی از درونِ خود ، خود را می زاید".

    روز قبل از اینکه آن سالها این کلمه ها را سطرسطر زیر هم طوری بنویسم که موقع خواندنش حزن صدایم بکند اش مثلا شعر، یک بعد از ظهر کامل کنار پرنده ی نه ساله ای دراز کشیده بودم. او دست از زندگی کشیده بود، اما نفس اش هنوز بوی مرغ می داد و نگاه من مزه ی فرشته .  توی اتاق بودیم و آخر های تابستان . زیر پر هایش تخم سردی که گذاشتم، جان گرفت. مرگ را فراموش کرد و  رنگ چشم هایش شد قهوه ای فوری. روی پاهای بی نای اش نیم خیز شد و گردن کشید تا تخم مرغ سرگردان تازه از یخچال در آمده را زیر تن تب کرده اش بکند جوجه ای که شاید ازشدت این عشق، بی نطفه ای بسته ،  به دنیا بیاید.  باقی هر چه بود باور من بود و صدای خفیف قد قد پرنده ای از انتهای نای اش که گواهی می داد  آن عصر حتما مادرشده است و بعد بیضی چشم های نا امیدش که داشت تن می داد به شبی که اطمینانی نبود در تاریکی بی رحم اش ، جوجه ی یک روزه ای زیر پر هایی سر از تخم در بیاورد.

      تازه گی ها من مادر نخواهم شد. هرگز. اما می دانم نازنین ام را زیر بالهای سالم ترین دختر شهر بزرگ خواهم کرد. من او را زاییده ام. توی همین صفحه. وقتی دست در آغوش سیاه پوش سی و دو حرف نوشتنی ، زرشکی رقصیده ام.  نازنین را که  صدا  می زنید و نوشته هایتان را مخفیانه به او تقدیم می کنید اطمینان پیدا می کنم بزرگ و زیبا شده. مثل هر زنی وجود نخواهد داشت مگر دستی طرح اندامش را قواره کند. پس من تن او را به دست اغواگر ترین عاشق خواهم سپرد تا در یک بعد از ظهر چهل درجه،  آنچنان ظرفی از او بسازد که روح دوست داشتنی ام را اندازه باشد. 

     بی صدا تولدش را جشن می گیرم و گرفتند. در میانه ی روزی که هم اول است و هم مهر و هم به اندازه روز، به همان اندازه شب.  ن ا ز ن ی ن   بیشتر از هر چیزی در دنیا من را دوست دارد و من او را . و او راز را و من دیوار را و هر دو تن تب دار را و قصه را.

لینک
۱۳۸۸/٧/٢ - ثا.بتی