وا زایش   

 

     بی اینکه  توی ماشینی نشسته باشم و جاده هی بخواهد بپیچد ، کسی بخواهد  برسد و نرسد، منتظرش نشسته باشم تا ساعت دیر وقت،  معده ام مثل آن سالهای قبل از خالی بودنش شاکی باشد و بی صبر ، یا حتی تن داده باشم به جنگی نا برابر با ویروسی  هکذا،  دلم پیچ می زند  و تهوع دست از سرم بر نمی دارد. این را هم مطمئنم قرار نیست از میان این پیچ و تاب  هرگز دختری موهایش را بتکاند و به دنیا بیاید و بگوید صبح به خیر ماما.

      حالی خفیف و نادیده گرفتنی. اما ماندگار. از دیشب تا صبح ، تا هر شب. بعد از دیدن پاها و نیم تنه ی  کیانوش آسا بیشتر هم شده. نیم رخ نگاه می کردم. گاهی روزها جرات تمام رخ نگاه کردن ندارم. از خودم و از ماندنم و از مردنش خجالت می کشیدم.  جوان بود. ساز می زد. از همان دستهایی داشت که هر انگشتش برای زنده کردن مرده ای کافیست. سازش را بغلش کرده بود و اتاق نیمه خالی و تا حدودی محقرش را کرده بود میعاد.

     حالا که نیست. چه فایده که من اینجا را گورستان کنم. از سیاه سیاه سنگی که عادت کرده ام روی تک تک شان  بگذارم و شاخه گلی برای یادبود. اگر درباره اش درست نوشته باشند به " وازایش"  اعتقاد داشته.  پس همین دو و بر ها ست. از همه ی ما حی و حاضر تر.

بگذریم.

     راستی. این خیلی بد است که آدم پرنده اش را بفروشد ، یا باغش یا گلدان کاکتوسش را.  یا لباس دوست داشتنی و مناسب تنش را. از آن بدتر عینک خوش فرم و یا انگشتری هدیه گرفته اش را. اینها همه به ما عادت می کنند.  عادتی که ما را از مالکیت تام و تمام خلع می کند. عشقی که ما را در تملک  روح و جسم خودمان هم شریک نیم سهم می کند. از همه اینها بدتر گم کردن است. اینکه که حتی ندانی آنکه  گم کرده ات را پیدا کرده به اندازه ی تو آن را دوست خواهد داشت ، به آن نیاز داد و یا مثل جل و پلاسی به کناری می اندازذش و یا اگر جان داشته باشد ، در بی خبری و اعتنایی می میراندش.

       اینها را می گویم چون دلتنگم. و شاید علت  کش آمدن تهوع بی وقتم از دیشب تا حالا به غیر از دیدن برازندگی و مهارت پنجه های آسا پیچیده در سازش و شنیدن آن صدایی که سکوت شد تا ابد، این باشد که یادم افتاده من هم صاحب کیف بزرگی از کلمات گم کرده ام. همان هایی که زمانی دوست داشتنی  برای دوستان و پای نوشته هایشان ردیف کرده ام . حس های آنی ام را مثل کودک سر راهی سپرده ام به بدترین دایه های نامادر. کلمه هایی از من که قسمت اعظم شان هرگز "وازایش" نخواهند شد تا صبح روزی دیگر بگویند صبح به خیر ماما.

     یقین دارم هر صاحب وبلاگی حق دارد متن های خودش را پاک کند. اما شک دارم  آیا این حق را هم دارد کامنت ها ی مخاطبانش را پاک کند؟ این همان حق و ناحقی است که فکر کردن به آن حالم را بد تر می کند.  امروز تصادفا به فایلی در کامپیوترم برخوردم که خواستم قبل از پاک کردن محتوایش را ببینم. آن را برای کسی نوشته ام که بعد ها متوجه شدم عالی ترین درجه ی وبلاگ نویسی حرفه ای اش را در رشته ی تعدد وبلاگ و حذف انتحاری نوشته هایش اخذ کرده . کامنت چندان قابلی نبوده و نیست. شبیه سایر نوشته هایم. اما مثل دستهای کیانوش آسا، حتما آن روز  قصد داشته با کشیده شدن بر تن ساز ، زخم آن روز سکوت جهان را با تک نوازی محشری مرحم ببخشد. این که این کامنت اینطور سمج میل به بقا دارد ، و از هر حذف شدنی می گریزد، شاید برای اینست که همانند بخشی از من،  اعتقاد عجیبی به ماندگاری روح و نه تناسخ و نه علی الهی  و نه هیچ چیز دیگری دارد.

    حالا به احترام " وازایش" ، آسای جان سپرده و همه کلمه های تا همیشه مفقود شده ام در خانه ی دیگران،   کامنت سیزدهم اسفند سال هشتادو پنج ام  را این بار در خانه ی خودم دوباره زنده و بعد به خاک می سپارم. روحم شاد.

 *********

    هی دختر ، ما مجبور به بودن شده ایم. هستی بدون پرسش از ما به جانمان ریخته. بعد از پنجره هم "بودن " است. تمامی ندارد این سنگینی.و من از همین متاسفم.

      ای کاش که جای آرمیدن بودی     یا که این ره دور را رسیدن بودی

     ای کاش از پی صد هزاران سال     چون سبزه امید بر دمیدن بودی

  من هم دیشب به خلا فکر می کردم. به یک لحظه که مثل خواب بی یاد و دیار و یار باشد. اما نشد. باد را دیدی. اومده بود تا ببره. تمام شاخه های سست و تنه های لرزون. دختر . عزیز دل من . طبیعت برای رفتن برنامه های خوبی چیده.لحظه نیست شدن را هم باشکوه کرده. نیستی در گردباد ؛ سیل ، آتش ، بلندی ، آب ، تکان، آوار ....دعوتی عام که گهگاه میهمان عاشق را به ضیافتی درد ناک دعوت می کند.

اما ما به خانه پناه برده ایم و شکوه مرگی که هر لحظه در می زند را از خود می رانیم. چقدر خوب بود که ما روی کیک رفتن خود شمع می چیدیم و دوستان مان را با قصه ی نیستی سر گرم می کردیم. اما من ... تو و کسی مثل ما ، به خانه پناه برده ایم و معنای سقف و در و دیوار دیگر امنیت نیست . درست بر عکس . دستهای قوی نگهبانی است که ما را از رهایی، خلاصی ، ... بی جهت حفاظت می کند.

دختر!!!  کاش نهنگ بودیم. کاش نهنگ می ماندیم. دیشب  ساحل به یک اندازه ما را برای خودکشی دو نفره دعوت می کرد.

اما حالا که  صبح شده. ساحل دعوتش را پس گرفته و آفتاب همانطور بی رمق به دریا می تابد. تو باز هم "او " را میبینی و لذت نوشتن و معاشقه با کلمه هایی که از تو ممنونند که بجای صفحه پروپزال در قصه ات نوشته می شوند و من هم باز این جماعت رئیس و مرئوس را می بینم که به کل شکوه مرگ درخت کمر شکسته از باد دیشب را از یاد برده اند. 

                                                                                                  ** ****

  

پ.ن  :  دختر در متن اصلی، در اصل نام کسی بوده. امروزدوست نداشتم این نام همچنان لابلای نوشته ام باشد.

لینک
۱۳۸۸/٥/۳۱ - ثا.بتی

   هوسی به نام اتوبوس   

                   بعد نوشت ٢٢/۵/٨٨:      یک نفری که اصلا نمی شناسمش این روز ها مرده. تنها، دوست خوبش را می شناسم و خودم را. مردنش آنقدر با مرگ فرق می کند که انگار راهی نمی ماند، هر کس می شنود گریه کند. و حتی زمین که نتوانست آنقدر شرمسار نباشد و آن تن نحیف و چشم های امید وار را بیشتر از بیست و هفت سالگی تحمل کند.  متاسفم که گاهی مرگ ما را با هم رفیق می کند. روحت شاد نوید عزیز.

     ------------------------------------------------------------------------------

       تفریحم شده، اغلب ، عصر این روز های بلند تابستون، بعد ساعت کاری، در اداره بمونم، تاعمدا سرویس ایاب و ذهاب، با صندلی های راحت، کولر و راننده ای که نمی دانم چرا اینقدر مخلص بنده تشریف دارند را ازدست بدهم. خنکای غروب که بشود کیف پولم رو باز کنم. دو  اسکناس صد تومنی دربیاورم. ترجیحا پاره پوره. روی یکی بنویسم مرگ بر همونی که باید بمیرد. روی آن یکی بنویسم زنده باد آن "دیگری" که تا اطلاع ثانوی سرش تا حدودی به تنش می ارزد. بعد فکر کنم اگر اتوبوس اش خصوصی نبود و بلیطی، و نخواهم زحمت پایین آوردن دوباره ی کوله را از شانه هایم بکشم، بهتر است دوتا بلیط برای احتیاط در جیبم بگذارم. و حتما شما هم اگر مرکب تان اسب نباشد این روزها، یا به فرمایش مشاوران کار بلد ، الاغ یا دوچرخه ،  دیده اید شاخه گل آفتاب گردان طراح شرکت واحد را روی بلیط ، که چقدر مملکت را گل و ما را بلبل فرمایش می فرمایند. ای خداااااا  . هیچی. فقط شفای عاجل مرحمت.

      مغناطیس کارت رو توی شکاف کارت زنی بکشم. سرم رو یک نموره مهربانانه به سمت نگهبان خسته برگردونم و بگم خسته نباشید. ثابتی هستم. ساعت شش و نیم. این یعنی که توی دفتر خروج دستی هم نام و ساعت راوارد کند.  مثل همیشه خیل نگهبانان رنگ و وارنگ شیفت های بعد از ظهر ، با احترام زاید الوصف، شبیه به هم بگویند:

- "خواهش می کنم. بفرمایید."

     بیرون که بیایم روبرویم کوچه ای باشد تازه از آفتاب خلاص شده با بچه گربه هایی ترسیده کنار بسته های زباله،  که دارند میان لاشه ی این همه نامه اداری و زونکن دور انداختنی و بقایای بسته بندی باز شده فرضا چند دستگاه پرینتر آن روز، دنبال بال مرغ یا استخوان پای گوسفندی می گردند. کوچه رو بگیرم و برم تا ته و برسم به خیابان اصلی. محل هاپو هم نگذارم به تاکسی هایی که به شکل دربست می بینندم و صاف بروم مثل بچه ی آدم بنشینم روی صندلی انتظار ایستگاه اتوبوس.  انگار بهای بلیط گران قیمت و کمیاب تئاتری هنری در ردیف جلوترین صندلی ها را پرداخته باشم، پلک نزنم و از اولین بازیگری که توی تیررس چشمم می آید سناریو را شروع کنم و لذت بی انتهای  sight / vision / see / look/ یا همان چشم چرانی هنری.

      خدای من. چه لذتی دارد اتوبوس بیاید و من بنشینم در ردیف آدمهایی که حداقل پنج چهره روبرویم حی و حاضر در انتظار تست بازیگری در خیال من باشند. چشم هایشان، پوست چغر یا لطیف صورت ، دست های آزاد یا چسبیده به بار یا کیف ، لب های رنگ شده یا بی رنگ ، گودی های خوش فرم کمر دخترکان، بالا بلندی و خوش شانسی برآمدگی سینه و باسن هایی آماده برای رقابت در مسابقه ی تنازع بقا شان،   از آن طرف ، زن هایی با کیلو کیلو گوشت اضافی گیر افتاده در تله ی راهروی میان صندلی ها که انگار نفس نفس زدن هاشان علاوه بر خستگی و هوای دم کرده و عرق تن، به دلیل به پایان بردن سلامت همان مسابقه ای باشد که جایزه اش تنی فربه است و چند توله ی رنگ و وارنگ و شوهری با سرمایه اولیه ی خر و پف و مازادش شکم بر آمده. و البته این وسط هم هستند صورت ها ، اندام، چشم، دست و سکوت زنهایی  که انگار نه به جوانی مانده اند و نه به پیری و زوال تن داده اند. کودکی هم نیستند. فقط می توانم بگویم حی و حاضرند. موهایشان به قدر و اندازه و به ساده ترین و زیباترین حالت ، با احترام به محدوده ی روسری و کادر صورت و فضای خارج از روسری بیرون آمده و تار هایش رژه ی هماهنگ و ضمنا وحشیانه ی سربازانی است که بخواهند به وقت اش پارتیزانی هم بجنگند.  رنگ لباسهایشان ترکیب بدیعی از زیبایی ، سلیقه و منحصر بفردی است. معمولا دستهایشان را موقع نشستن روی کیف هایشان ضربدر می کنند و یک پا روی آن یکی می اندازند و نه به کسی که ایستگاهی از آنها می پرسد جواب می دهند و نه خودشان هیچوقت آنقدر گم می شوند که بخواهند سوال کنند. انگار همه چیز را می دانند و همه راهها را بلدند. هیچوقت نفهمیدم این زنها از کجا شروع شده اند و به کجا ختم می شوند. خوب می شناسمشان. سوال بی جواب به زمان ، عمر ، لذت ، حسرت ، مرگ و زندگی اند. اینها موجودات توامانند. باشند برای بعد تا کامل بگویم اینها چه کسانی هستند.

 

     نگاهشان می کنم . فقط یکی یا چند تا. منظورم نگاه است و هم تعدادشان. از نوک سر تا به انگشت پا. برای اینکه کاسبم. برای اینهمه روحی که آفریده ام دنبال کالبد می گردم. بعضی ها خودشان جنس برترش را دارند. مجبورم می کنند کاملا درون و بیرونشان را در نظر بگیرم. اما آنها که تو خالی اند، دعوتم می کنند که بادشان کنم از نفسی که همیشه در سینه ام پُر ِ پُرش را دارم. اصلا چرا دیروز را تعریف نکنم. همه اش را نمی توانم. تعریف یک ساعت از روز های من هم طولانی است. به رسم ارشاد ، افقی و عمودی کوتاه و لاغرش می کنم . فقط چند تا را خلاصه می گویم.

      یکی شان حدودا بیست و پنج یا شش ساله بود. موقر.  البته با کمی  سس شیطنت آنی توی صورت. سرش را که از مسافران برمی گرداند و می برد طرف  پنجره، راننده یا سرنشینان ماشین های بغلی را وادار به مکث می کرد. خوب که نگاه می کردی این موقع ها انگار مژه های سیاهش، بلند تر و پر پشت تر و پیچ دار تر می شد. برقش را نمی دیدم اما انعکاسش، شیشه های کدر و کثیف اتوبوس همگانی را آنقدر قشنگ کرده بود لابد که سرنشینان و رانندگان ماشین های بغلی ، یادشان نمی رفت این اتوبوس چندان هم همگانی نیست و گاهی دختری واحد، توی صندلی هایش می نشیند که دولب اش را طوری از هم باز می کند که انگار می خواهد جمله ای  بگوید و نمی گوید. و خب چقدر همه می دانیم این حرفهایی که می خواهیم بگوییم و اکثرا به دلایلی مثل شرم یا دوری راه و ... نمی گوییم تا چه اندازه جذاب و شنیدنی هستند.

      آن یکی که شلوار خاکستری اتو کشیده ای به پا داشت و کفش بندی تابستانی و ناخن های لاک زده ای که ده انگشت پایش را گل برگ های شمعدانی کنار حوض توی حیاط بچگی ام می کرد و  روسری بنفش بد رنگی که اگر آن صورت خاص و موهای قهوه ای و خوش حالت را قاب نمی گرفت من مطمئن بودم آن بنفش و آن جنس را بعنوان دستمال گردگیری و آن دختر را بعنوان سوژه اصلا  به خاطر نمی سپردم. دختر خانم یا داشت درد می کشید یا قرار بود بکشد ویا کشیده بود. هر چه بود روی صورت و نگاهش یک رد پای بزرگ بود. من بوی کفش  رهگذر را روی نرمی برف دست نخورده ی پوست صورتش به وضوح می دیدم. خسته بود و این خستگی زیر چشم هایی که مطمئنن هنوز می توانست سالها با طراوت بماند را خط انداخته بود. یک آن که نه ، خیلی بیشتر از آن ، دلم خواست پسر بودم و همین الان عاشق اش می شدم. وادارش می کردم دوستم داشته باشد و به من اعتماد کند. می گذاشتم خیلی آرام  برایم همه روز هایش را بگوید. جان می داد با او بروم بنشینم روی صخره ای که ساحلش دریا دارد و کمی باران و سیگار بکشیم و نوشیدنی داغ بخوریم.  خواستم یکی از روح هایم را در تن اش بدمم. ولی خودش روح داشت. زندگی کوتاه خوبی با او کردم. حتی بیشتر از رسیدن تا مقصد. پیاده شدن تا خانه با او بودم. اما خوابش را ندیدم. من تا بحال فقط خواب چند نفر را دیده ام. آدمها به ناخودآگاه من نمی روند. همان خود آگاه جا خوش می کنند. چه بد. نا خود آگاه همان جایی است که دریا  دارد و ساحل.  جنگل و اردک و آتش. بگذریم.  اصلا وجود  این دختر باعث شد که امروز بقیه را هم بنویسم.

    و آن دخترک کم سن و سالی که نه مثل پنیری که تاریخ انقضایش گذشته، وارفته، بلکه به تر و تازگی شیر و مخمری که هنوز به تاریخ تولید نرسیده اند، شبیه ماده اولیه ی خلقت بود و حالا کو تا به پختگی برسد. با انرژی تمام اصرار داشت موهایش را تاب بدهد و تمام مسیر، به همکلاسی کلاس زبانش بفهماند او  narration اش خوب است و معلم بی سواد.

  و آن یکی که برای پاییدنش نگاهم را می برد به سمت آقایان که آنها هم حکایتی دارند وصف شدنی. یادم بیندازید  به موقع سر وقت آنها هم بروم در روز هایی که جلوی اتوبوس به دلایلی غنی از سوژه های  ناب آقایونانه می شود. اگر بدانید  قصه های من از قسمت جلوی اتوبوس ها چه رنگ و بویی دارد. شیطان

  از موضوع که فعلا همان بخش تحتانی اتوبوس باشد ، به جلو پرت نشوم. داشتم می گفتم. آن یکی خانم که به دلیل خصوصی بودن اتوبوس توانسته بود خودش را به میله ی حریم اقایان بچسباند و البته کمی جلوتر هم برود تا شاید بتواند حواس آن دو مهندس کیف به دست را به خودش معطوف کند. ولی برای دریافت این عطوفت بجای اینکه دست اش را بگذارد در همان نقطه ای از میله که آن مهندس جسورتر موقع گاز و ترمز همچی ناغافل آنجا را می چسبید و ممکن بود دستان ظریف بانوی ما را لمس و له کند ، تا بعد برای عذر خواهی سرش را برگرداند و اصلا دختر ما را ببیند و بگوید:

" ببخشید. تصادفی بود. حالا اگه چیزی تون شده من خودم کمی واحد پزشکی حین مهندسی پاس کرده ام. اگر آسیب دیدید بگید خودم درستش کنم ".

و بشود همان رو حی که من در آن دختر و آن پسرک آن لحظه که البته از حق نگذشته مردک قابلی بود بدمم . نشد و این شد که دخترک  فقط بلد بود برای جلب توجه مداوم لبه ی شالی که فقط از فرق تا پشت سر و آنهم بالاتر از گردن را پوشانده بود، هر سی ثانیه یکبار از هر طرف لمس کند تا مطمئن شود حجاب اجباری، محدوده ای فراتر از سوق الجیش ، دقیقا از منتها الیه زاویه 45 درجه با خط افق پیشانی و 90 درجه نسبت به خط استوای وسط ملاج را حتی یک اپسیلون عقب یا جلو  تر پنهان و یا آشکار نکرده باشد. درست به همین دلیل بود که مجبور شدم بر خلاف انتظار کوله ی سنگین ِ مبارک را بر خلاف برنامه ریزی قبلی از دوش ام پایین بیاوردم و دنبال خودکار قرمز بگردم. توی دلم بگویم:

"و ایضا  علاوه بر مرده باد تان ، خاک هم بر سرتان که نه تنها باعث شدید زن ها الاغ سواری یادشان برود ، بلکه با این لباسهای از هر طرف چاک هم  از گرفتن هر گونه سواری بطریق انسانی دیگر هم عاجز باشند. اینطور که  نتوانند در فاصله ی کوتاه یک سفر درون شهری  کجا و چقدر موهایشان را افشان کنند که دل ازیکی دو آقایونی ببرند که اگر خوب دقت می کردی یکی شان با آن حلقه ی در دست چپ اصلا دیگر دلی نداشت برای به یغما بردن و آن یکی عینکی اش هم با آن کمالات بصری ( چون سیما داشت و البته صدایش به گوش نامحرمان نمی رسید) فکر می کرد پیش رفت فقط در برداشتن گامهایی رو به جلوو نگاه کردن به تخم چشمان اقای ایستاده روبرویش است و نمی دانست پشت سرش چه خبر است و خانم ها تا میله های عمودی بخش خصوصی ِ مایملک آقایان  پیشروی کرده اند و دو دستی آن را چسبیده اند و منتظرند بقیه اش را هم دو لپی بالا بکشند و  نشانه های آخر. الزمان را بروز بدهند.  البته همان جا هم در خیالم گفتم نترس. اگر بر گشتی  به نگاه کردن پشت سرت ، نترس. من اسکناس  صد تومانی مرده بادم را آماده کرده ام. اما ضمنا آن طرفش هم با خودکار قرمز تیر و کمان و قلب خونینی کشیده ام و اگر بخواهم آن را به تو ، تنها مرد قابل این سفر کوتاه بدهم ، حتما این جمله را اضافه می کنم :

 "زنده باد تو هم  اصلا . آن هم تا هر وقتی که دلت می خواهد " مژه"

لینک
۱۳۸۸/٥/٢٠ - ثا.بتی

   دلم تنگ ٍ "تو" ها   

 

    خوب است این صفحه را دارم. خوب است که صورت سه ساله ات  هنوز گل نینداخته از شرم  یا شر . خوب است  تو را دارم دیسکورس دات پرشین بلاگ دات آی آرم. باید از کدام مهماندار و خلبان تشکر کنم که به وقت اوج بردنم ، به وقت بالا رفتنم از زمین ، به وقت جدا شدنم از اینهمه دو پا ی اطراف که از اهالی شان نیستم،  به وقت پرنده شدنم این بالا که تهوع ام می گیرد از اینکه مثل آنها جان دارم و ترس ،  دست و پا بزنم برای کمی بیشتر ماندن ،  تو هستی تا شجاع شوم و به تو پناه بیاورم شنونده ی عزیز من.

     خوب است حفره ای هستی نه از جنس کاغذ یا نایلون که استفراغم را برملا کنی و بوی ناکی اش را توی ذوق بزنی. ببین چقدر خسته ام و حالِ بد از این تکه های  نوشتنی ام ، مثل هویج و لوبیا و برنج و روغن ِ هضم نشده در معده ی آمیخته به اسیدم. 

     سرم را بگیر به خالی ات. اجازه بده بنویسم دلم خیابانی خلوت می خواهد. از هر طرف تا چشم کار می کند. می خواهم بنشینم رو ی تنها سکوی ضلع شرقی اش.  گیتار زدن بلد باشم. دلم می خواهد فقط موهایم باشد و دامن و باد. دلم می خواهد یک تنه از حنجره ام صدای هزار هزار شاد باش و گریه آواز بخواند. دلم می خواهد این مرد حنجره ام شود و بچرخاندم در کوچه ای که با دایره ام تمام زمین شود.

      دلم می خواهد امروز به دعوتی که شده ایم بروم. اما هیچکس را نبینم. دلم زمین مال خودم می خواهد. بی فرمانروا . فرمانبر. دلم یک سبد انجیر شیرین رسیده و درخت توی باغچه اش را به تنهایی می خواهد. دلم عصر گرم مرداد شهرم را می خواهد. دلم دلم دلم سکوت  و دست می خواهد. دلم تنگ شده. تنگ . برای دوباره دیدن آن پاهایی که پشت سرشان از نفس می افتادم.  دلم "تو" ها را می خواهد. می فهمید. حالا که نیستید ، دلم ....... 

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٥ - ثا.بتی

   هفدهم   

    (((    من تو را فراموش نکرده ام دختر. بیشتر از همه چشم هایت را و درخشندگی ساق بلند دست هایت را که فرصت نکرد زودتر از همه و دیرتر از همه روی حفره گی زخم سینه ات از درد آه بکشد. من تو را یادم نمی رود که بیش از ندای حرف زدن ات ، سکوت نگاه کردن ات شده بودی. من تو را یادم نمی رود که این چهل چشمی که هر صبح باز کرده ام از یاد تو، خشکی آفتاب تابستان  پس می زند و خیسی پاییز نصیب ام می کند. من چهلم به بعد داغ را تجربه کرده ام عزیز. شب های از این به بعدی که خواب دیدن از تو، رنگی می شود  در قاب طرحی از نقاشی بهشت. با دسته گل هایی چیده از باغ ، که هرگز ازکوتاهی  دست هایمان به فراخی دامن ات نمی رسد. دیدن تو می شود به سبکی و ساکتی و کودکی ومعصومی روح ِِ دور شده ی تو ، تن بی جهت شده از انحنای زیبایی اندام تو. 

   می نویسم ات . بگذار آنقدر برای آخرین نگاهت که شبیه نگاهی بود که همیشه کرده ام ، گریه کرده باشم تا وقتی دوباره الف می شوی و نون و دال، به نظم آهنگ کلمه ای تازه در صفحه ی نوشتن  اسم ات، افتاده نباشی روی زمین و ترسیده و مردیده و پر سوال. بگذار آتش هرم فصل های دانه گی کاشتن تو و قد کشیدن جوانه ی تو و برداشت گل آفتاب گردان تو سرد شود در جانم . بگذار ته نشین شوی آب خوش گوارم از گل و لای این کوزه ای که توی زلالی خاطرم از تو شکسته. بگذار از یادم بروی که موقع نوشتن ات ، لذت رنج بخاطر آوردن ات باردارم کند.  من تو را نه در پایان روز چهلم و زیر سنگینی تلی از خاک ، بلکه می خواهم بر استانه ی تولد از درگاه زاینده گی زنی بنویسم که وقتی از او به دنیا می آیی همانقدر زیبا و ایستاده و پر خنده و زنده باشی که بوده ای. پس تا آن روز که بیاید قصه هایی دیگر می نویسم که انگشت  حافظه ی قلمم ورز داده شود از یاد آوری روز هایی که موقع نوشتن قصه هایش به راستی عاشق بودم. از تابستان 85. )))

      هفدهم

       پیدایم نکردی. هرچه بیشتر تلاش کردی، دورتر شدی. به غیر از پارتیشن F که در آن ذخیره شده بودم ، همه مسیر ها را تا آخرین شاخه جستجو کردی. اکثرفایل هارا باز کردی. تا محتوایشان را با چشم ندیدی، آنها رانبستی. خسته شدی. عینکت را مثل همیشه تا روی پیشانی بالا بردی. چشمهایت را آنقدر ریز کردی که یک لحظه فکر کردم به چیزی غیر از من فکر می کنی. دست هایت را دو طرف تنت کش دادی. سرت را خاراندی. دستی به ریشت کشیدی. با زبانت لبهایت را ترکردی.  پنجره اتاق نیمه باز بود. صدای آب می آمد. شاید داشت اولین باران پاییزی زودتر از موقع می بارید. یا زنت داشت بوته های شمشاد پای پنجره اتاقت را آب می داد. در اولین سطر من نوشته بودی ” پنجم آگوست 2006 “.

اما نوشتنم را آنقدر طول دادی که دیگر بیرون از اتاق بوی پاییز می آمد. نمی دانم چرا دوباره به سراغ مسیرc:\ducuments\H-stories \new stories\unfinished   رفتی. من آنجا نبودم. متاسفانه نمی توانستم این را به توبگویم. می دانی که، من را تا کسی نگاه نکند نمی توانم حرف بزنم. فرصت نشد به تو بگویم آن شب ساعت دو نیمه شب، کسی به سراغم آمد. بگو که خودت نبودی؟ او اصلا با من مهربان نبود. می خواست قطعه قطعه ام کند. دور ام بریزد. از من متنفر بود. چطور می توانم احساس آن شبم را به تو بگویم وقتی که تا این اندازه گم ام کرده ای.

      

 

        تو را می شناسم. اینطور وقتها زود ناامید می شوی. تا مدتها نوشتن را کنار می گذاری.ممکن است ادامه ی من را دیگر هرگز ننویسی. او آمد. یک راست و بدون تردید. حتی چراغ مطالعه را هم روشن نکرد. صورتش با نور مانیتور به سختی تشخیص داده می شد. آن موقع در folder قصه های ناتمام تو بودم. بازم کرد. با حرکت سریع ماووس به سراغ صفحه هفدهم رفت. می دانست به دنبال چه چیزی است. تا انتهای صفحه را خواند. هنوزنمی توانستم او را ببینم. امیدوارم به یادت مانده باشدکه من تا صفحه نوزدهم هنوز یک جفت چشم کامل نداشتم. فقط دو حفره خالی برایم نوشته بودی. نه مردمکی ، نه رنگی ، نه نگاهی.دست و پایم طرح بود. اما بعد از صفحه هفدهم . یادت هست ؟ عینکت را ازروی چشم برداشتی . آب میوه ات را مزه مزه کردی. من را save  کردی. بستی. رفتی. از آن موقع چیزی در سینه ام می کوبید. درست در وسط جانم. فهمیدم تو به میان من ، به اوجم رسیده ای.  هر چه قلبم تند تر می زد خوابم کمتر می شد. من که همیشه عاشق خوابیدن، پنهان شدن نوشته شده بودم، از آن صفحه به بعد دلم می خواست خانه زودتر از صدایت پرشود . بعد هم شب شود. تو بیایی سراغم. من را ادامه دهی. خیلی طول کشید تو بعد ازآن صفحه دوباره به سراغم بیایی.بارها تاnew stories  می آمدی ، قلبم تاپ تاپ می کرد که حالا من را تا آنجا که وجود دارم می خوانی ، ادامه ام را می نویسی . اما بزودی دستهایت به   سراغ file> new می رفت . قصه ای تازه و باز هم بعد از چند خط نوشتن خستگی. قصه ها را ناتمام با شماره های یک ، دو ، سه ، ... ذخیره می کردی، می رفتی پی کارت .من می ماندم و تاریکی و تنهایی در اتاقک unfinished .

 

       خوب آن شب هم در تاریکی و کوری مطلق ِ من، صفحه هفدم خوانده شد.  او که در سایه روشن نور مانیتور بسختی دیده می شد ماووس را با سرعت حرکت داد تابه انتهای صفحه سی ام رسید. آخرین جمله ی نیمه تمام را در وسط صفحه خواند. در صفحه سی چشم های من کامل بود . اما  با چشم کامل  هم نتوانستم بشناسمش. حتی نمی توانم بگویم خودت بودی یانه.  تو هیچوقت موقع نوشتنم عصبانی نبودی. اما او آن شب خیلی عصبانی و دستپاچه بود. شاید ” او“ خود ِ عصبانی تو بوده. چه می دانم. گفتن این چیز ها کار من نیست. من یک قصه ام . وقتی قرار نباشد چیزی را افشا کنم ، خوب نمی کنم. اصلابرای افشا شدن حداقل یک خط دیگر باید به آخرین جمله در صفحه سی به دست تو یا او  اضافه می شد. اما آن کس قصد نداشت دیگر هیچ کلمه ای بنویسد. فقط پاک می کرد. خیلی فایل های دیگر هم جابجا یا حذف کرد. من قصه فضولی نیستم. یعنی تو خودت خواستی که نباشم . پس انتظار نداشته باش همه چیز را بگویم. نفس در سینه ام حبس شده بود. طوری نگاهم می کرد که احساس کردم حتما بعد از بستنم ، روی اسمم دگمه delete  را می زند . اما این کار را نکرد. بجایش من را به نقطه نامعلومی برد. به جایی از هارد که آنقدر آدرسش پیچ در پیچ بود که  برای همیشه از چشم تو پنهان شدم. می خواهم به تو بگویم. دنبالم بگرد. من در مسیر

F:\windows\profile\app\instal\a\offic\repmic\surrond\ss\hid-f\finishhh

هستم. چطور صدایم را به تو برسانم. تو حتی نمیدانی اسم مرا از.doc   به  .exe تغییر داد. کار کشته بود. قاتل ِخبره.  property مسیر رااز offic  به بعد hidden   کرد حالا با اینکه قلبم هنوز در صفحه هفده می تپد ، اما از نگاه تو، من  رسما از صحنه زندگی حذف شده ام .

 

 

 

         عزیز من ، تو هر چقدر هم فایلهای .doc را جستجو کنی ،به من نمی رسی. می دانم باید صورت مهربان تورا موقع نوشتنم فراموش کنم . انگشتهایت را. نگاه خیست. همه چیز . همه چیز .

         یادت هست تو چهار بار به قصد نوشتنم پشت کامپیوتر نشستی.دفعه اول ساعت یازده شب روز پنجم آگوست . در خانه تنها بودی. از خواب بلند شدی. تمام عصر را باصدای آهنگ ملایمی در اتاقت به پشت دراز کشیده بودی. بیخوابی تو را به اتاق نشیمن کشاند. چند صفحه ای از رمان  نیمه کاره ا ی که یک هفته ای می شد خواندنش را شروع کرده بودی را خواندی. چیزی اذیتت می کرد. بسراغ یخچال رفتی . یک هویچ شسته را بااشتها گاز زدی. چند برگ کاهو زیر دندانهایت قرچ قرچ صدا  داد. برگشتی . تلویزیون را روشن کردی. با بی میلی کانال ها را عوض کردی. تلویزیون را خاموش نکرده به سراغ یک سی دی فیلم رفتی. بعد از دیدن یکی دو صحنه ، تلویزیون را خاموش کردی . پشت سرش چراغ اتاق نشیمن. یکراست در تاریکی و تنها در نور ضعیف لامپ های سقفی آشپزخانه که تا حدودی راهروی دراز و باریک بین اتاق نشیمن و اتاق مطالعه را روشن می کرد. به سمت اتاق مطالعه رفتی. فقط آباژور را روشن کردی. تا کامپیوتر بالا بیاید ، یکی یکی برچسب سی دی های قدیمی را خواندی. بالاخره آهنگ مورد علاقه ات پیدا شد. آن را درایوگذاشتی.  صدای زن آوازه خوان تمام اتاق را پر کرد. آنموقع گوش نداشتم . همینطور چشم . دماغ و دست و پا. و نه حتی قلب. فقط یک خیال بودم . گوشه ذهن تو. از وقتی بچه بودی. عروسک پارچه ای یت را می جویدی. تو پسر بودی. اما بجای تیر و کمان عروسک بغل می کردی . وسط حیاط دراز می کشیدی . ساعتها آسمان را نگاه می کردی. آنموقع من توی تو بودم. با تو همه چیز را میدیدم ، می شنیدم، بو می کردم. پنجم آگوست ، ساعت یازده و ربع سرگردان بودی. هنوز هم نمی دانم چرا به سراغ آن فایل رفتی. شروع به خواندن کردی. شبیه یک نامه بود. یک دفعه گر گرفتی. خون توی صورتت دوید. توی سرت بودم اما صدای قلبت را می شنیدم. یک دفعه فایل را بستی ومن را بازکردی.صفحه ی سفید .حاشیه صفحه را پهن تر کردی. فونت سایز را چهارده. با اولین کلمه ای که نوشتی، من را از آن جای امن وراحت ذهن ات، روی صفحه ریختم. یک لحظه احساس کردم ، دیگر قادر نیستم ، ببینم ، بشنوم ، بو کنم. نیست شده بودم. کلمه کلمه می نوشتی ام. با درد و لذت تن ام را لمس

 می کردی. نرمی و گرمی نوک انگشتهایت را روی تن ام حس می کردم. آن شب تا صفحه شش نوشته شدم. فردا شب دوباره  آمدی. کرخ بودم. خواب آلوده. دیگر بدون تو زنده نبودم. فقط وقتی من را می دیدی و ادامه می داد ی وجود داشتم.

 

 

          دوباره نوشتی ام. از صفحه شش تا صفحه پانزده. انگشت هایت نوازش شب قبل را نداشت. عشقبازی تمام شده بود. از هر طرف باد می کردم. طرحی از دستها ، پاها ، گردن  و شکم . کشیده و استخوانی. درست به قواره کسی که هر شب بجای شام هویج و کاهو می خورد. داشتم شکل تو می شدم.

 

 

 

                       *****************************************

 

 

         خسته ام. من قصه حرافی نیستم. بیشتر خط هایم سکوت است. و حالا مجبورم این همه توضیح بدهم. خسته ام و دلم برای آن مرد نویسنده تنگ شده. نمی دانم این کیست که روی من خم شده. با اولین کلمه ای که در صفحه نوشت در جواب کسی که از اتاق دیگر صدایش می کرد بلند گفت :

     - ”یک کار نیمه کاره دارم . باید تمامش کنم. تا دو ساعت دیگر. “

 

         نفسش بوی آدامس نعنا می دهد. موهایش نرم ، صاف و کوتاه است. روی گوش هایش ملایم فر خورده. خودکارش به رنگ مشکی است . روان روی کاغذ می نویسد. رنگ اتاقش با آن مرد نویسنده فرق می کند . ریش ندارد. اصلا چرا نگویم زن است. این را که دارم کاملا می بینم. او از تمام من اطلاع ندارد. اما بطور معجزه آسایی از محتویات صفحه هفدهم و سی ام با خبر است. این را بدون آنکه من به او بگویم می داند. تا صفحه شش را من به او گفته ام. بخاطر همین قادر است خلاصه ای از شنبه و یکشنبه روز پنجم و ششم آگوست بنویسد. خودتان که خواندید.  مجبورم کرد خودم را تا صفحه سی ام به یاد بیاورم. من این کار را نکردم. خیلی مختصر و کوتاه فقط  تا صفحه ششم را گفتم.  همانی شد که شما تا همین پاراگراف قبلی و کمی هم در قسمت های بعد می خوانید. چرا باید به همین زودی از آن مرد نویسنده که مولفم بود دست بکشم. کسی که اینهمه دوستش داشتم و دوستم داشت. هر شب صورتش را اصلاح می کرد . مسواک زده می آمد تا من را بخواند. او چهار بار برای نوشتنم پشت کامپیوتر آمد.  علاقه عجیبی به خواندم داشت. بار ها زیر و رویم می کرد. با وسواس فعل ها و حروف ربطم را اصلاح می کرد. خط به خط. کلمه به کلمه.  نمی دانم چرا هر بار که به صفحه هفده می رسید ، سرش را پایین می انداخت . بسرعت page down  را می زد. انگار کسی دیگر آن صفحه را نوشته باشد.  کسی که او بود و نبود. صورتش بیشتر شبیه کسی میشد که از بر ملا کردن یک راز خجالت می کشد. اما من تا به آن صفحه می رسید قلبم از حلقومم بیرون می زد. وسط نوشته و قلب آن  بود. یک حس عجیبی به من می گفت این قصه در صفحه سی و چهار تمام می شود.  آنوقت او من را برای خواندن به دست خواننده ای می دهد که دوستش دارد. اما او از قلب من و حس پیش بینی صفحه هفدهم بی خبر بود. حتی یک بار تمام آن صفحه ام را select  کرد و بعد delete. شدم مثل یک جنین ناقص الخلقه. عصبی شد. کنار پنجره رفت و به بیرون زل زد. خیلی طولانی. برگشت. موقع بستنم به پیغام :

 "آیا میخواهید تغییرات را ذخیره کنید ؟ “ با دستهایی که می لرزید جواب داد،  نه.

 

                  نفس راحتی کشیدم. فکر کردم اگر کسی حتی قاتل بالفطره هم باشد ، چنانچه حتی یکبار از قتل مقتول صرفه نظر کند ، دلیل خوبی می شود که تا آخر برای کشتن او بر نگردد. با این حساب اسم قصه هم باید عوض می شد. او هر بار می آمد تا با ادامه ی نوشتم،  کسی یا چیزی را بکُشد. اما برعکس می شد. من بزرگ می شدم. گوشت می آوردم. حتی مژه ها در صفحه بیست و پنج مشکی و بلند روی پلک هایم رشد کرد. او وقتی داشت در یک سطر از صفحه بیست و یکم درباره نگاهم به یک اسباب بازی می نوشت ، جوانه این مژه ها را روی چشمهایم کاشت. متاسفانه وقتی گم شدم هنوز اسمم بالای صفحه اول ” قاتل “  بود. همانطور که گفتم ،کسی که ساعت دو نیمه شب به سراغم آمد و من رادر آن مسیر طولانی و پر پیچ وخم پنهان کرد اسمم را هم عوض کرد . گذاشت ”punish.exe “.

 

 

       داشتم از این زن نویسنده با موهای کوتاه و فر های کنار گوش می گفتم. نمی شناسمش . انگار فرسنگها باآن مرد و folder  ( finishhh  ) فاصله دارد. موقع نوشتنم کلمه به کلمه باصدای بلند می خوانَدَم. عادت ندارم اینطور نوشته شوم. چه کسی به او اجازه داده من را تمام کند؟ دلم می خواست حتی اگر روزی در کامپیوتر آن مرد کاملا فرمت شوم و بمیرم ،اما هیچوقت نویسنده ای دیگر با یک حسی که نمی دانم چیست من را ادامه ندهد. سرپیچی می کنم. اوسعی می کند وانمود کند دوستم دارد. اعتماد به نفس دارد . و من از همین  بَدم می آید. دلم نمی خواهد به تنم دست بزند.  کلمات من مال اوست. یک عمر در ذهن آن مرد بوده ام . یکماه و خورده ای است به عشق او نوشته و خوانده می شدم. این زن حق ندارد تنها با آگاه شدن از حادثه گم شدنم ، من را به نفع خودش مصادره کند. حق ندارد . حق ندارد .حق ندارد.  نوشته نمیشوم.

 

             می فهمد ! حدس می زنم که فهمید. بلند شد . از روی تخت پایین آمد. جلوی آیینه رفت. دست هایش را در موهایش فرو کرد. یقه پیراهن گشادش را کمی به عقب داد تاسینه اش کمتر عریان شود. موقع نوشتن وقتی روی من خم شده بود ، یک لحظه حواسم پرت شد ، فکر کردم چه خوب است یقه لباس نویسنده تا به این اندازه گشاد و راحت باشد. انگار فهمید. خودش را جمع و جور کرد.چشم غره رفت. نمی دانم از کجا می داند من کی هستم. او که قصه نیمه کاره را نخوانده ، اما انگار حدس هایی که می زند چندان بی راه هم نیست. بهر حال خداکند اگر هم بخواهد با زجر و بدبختی خلاف میل باطنی ام ، من را ادامه دهد ، حداقل همین پیراهن قشنگ را موقع نوشتن تنش کند.

 

              قرار بود دوساعت با خودش خلوت کند. اما کاری کردم که ولم کند. من را نوشته و ننوشته ، خط خطی و ناخوانا روی تخت ول کرد و از در اتاق بیرون رفت. صدای آب می آید. ولی با آن صدای آب پشت پنجره اتاق مرد نویسنده فرق می کند. مطمئنم صدای باران نیست. کسی دارد درخت ها را آب می دهد. فشار آب زیاد است. ارتفاع تخت بلند است . ازهمین جا می توانم تمام اتاق را ببینم. چهار طرف اتاق ، روی دیوار ها پر است از قاب عکس ، مجسمه ، عروسک و گل های تزیینی.برایم سخت است باور کنم یک دفعه از اتاق خشک و خالی آن مرد نویسنده ، به اینطرف دنیا ، از اتاق این زن سر در آورده ام. او چطور می خواهد من را بنویسد؟ فقط صفحه هفدهم را می داند. یعنی اصلی ترین صفحه . اوج داستان. اگر بخواهد به محتوا و تم داستان قبلی وفادار باشد ، خیلی بد می شود. او از عهده نوشتن من بر نمی آید. نمونه قصه هایش در کاغذهای دیگر کلاسور ، اینطرف و آنطرفم هست.  آدمهای قصه اش معلوم نیست واقعی اند یا خیالی. چطور می تواند منی را که تا این اندازه واقعی ام ، تمام اندام هایم تا صفحه سی شکل گرفته بود  را یک موجود خیالی کند. خدا کند به اتاق بر نگردد.  نمی خواهم به دست او تمام شوم.

 

 

                          **************************************

 

             

              خیلی گذشته. یک شب کامل ، صبح ، تا عصر فردا. لباس او با دیشب فرق کرده. سر تا پا سیاه . روی موهایش را هم پوشانده. اگر آن فر های ملایم بالای گوشش صاف شود چی ؟ اصلا خبری از آن پیراهن قشنگ بر تنش نیست. از آن سینه های خوش فرم لابلای یقه ی باز پیراهن.

 

 

         یکساعتی است که دارد من را می نویسد تا به این خط رسیده.  ولی نه کاملا از روی کاغذ هایی که دیشب نوشت و بخاطر لجبازی من نیمه تمام، در کیفش چپاند. مطمئنم اینجا جای دیگری است. به اینجور جاها عادت ندارم. به تنگی و تاریکی داخل یک کیف.  و بعد این اتاق پر نور و دیوار های سفید بی روح. البته باید کمی انصاف داشته باشم. نمی دانم در کیف او چه چیزی بود که بوی عطر می داد. دلم می خواست تمام تنم ، حتی آن کاغذ های سفید و ننوشته هم بوی آن عطر را بگیرد. پشت یکی از صفحه هایم یک شعر نیمه کاره نوشته بود. آرزو میکنم اگر قصد نوشتنم را دارد حداقل آن را هم بنویسد ، اما نمی نویسد. ازپشت میز کامپیوتر بلند شد . تا نیم ساعت برنگشت. شاید در آن شعر هم مثل صفحه هفده چیزی است که از آن سر در نمی آورم. من قصه ام . با نوشته شدن زنده ام. اما انگار نویسنده ها گاهی با ننوشتن قصه را ادامه

 می دهند.

 

        برگشت. اتاق خلوت شده. گوشی را توی گوشش گذاشت. صدای آهنگ می آید. یک جورهایی چهره اش مصمم شده. این را از چشمهایش می فهمم. انگار می خواهد از من و جزئیات نوشته شده ام به دست تو صرفه نظر کند . بنظر می رسد برای نوشتنم ، به من هم احتیاج ندارد. نمی دانم چرا اگر نمی خواهد ادامه ام دهد از آنچه هم که تابحال نوشته شده تا این سطر صرفه نظر نمی کند.  به اول صفحه بعدی می رود. آرام در گوشم می گوید:

-     ”تو آن نویسنده مرد را به اندازه کافی دوست نداشتی وگرنه به این سادگی ها محتوایت را پیش من اعتراف نمی کردی.  تو قصه او بودی. عزیزترین کس او. و حالا بدون صفحه هفدهم ، مثل نوزادی که قلب ندارد مجبوری تا آخر این صفحه بطور  ناقص سقط شوی. آنچه که من قصد نوشتنش را دارم ، عین تو نیست. چون آن مرد نویسنده هیچوقت تمام تو را برای من ننوشت. او صفحه هفدهم را هم کامل ننوشت. فقط یک روز ، چند سطر از آن صفحه از دستش در رفت و برای من ارسال شد. با کمال تعجب آن کلمه ها به اندازه هفده خط جادو شدند. اصلا هرچه که به عدد هفده برسد ، معجزه می کند.  پس من آن صفحه را می نویسم. “

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه هفدهم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                               ****************************

    هی تو. آره . همین تو.  کمکم  کن این صفحه خوانده شود. من همان نویسنده زنم. نوشته های صفحه هفدهم تو با من فرق می کند. می بینی که. با همه زجری که برای نوشتنش کشیده ام ، باز خوانده نمی شود.  قصه تو بخاطر راز صفحه هفدهم به دست آن ناشناس پنهان شد و قصه من  بخاطر اینکه فقط این صفحه را دارد ، قلبی است بدون دست و پا ، گردن و چشم و گوش که نمی تواند زنده بماند.

 

 

لینک
۱۳۸۸/٥/۸ - ثا.بتی