در میانه   

 

اگر دیروز می توانستم کاغذی را بالای دست بگیرم حتما روی اش می نوشتم " جهان ناخدای مهربان تری با آرامش آب و طوفان موج می خواهد".

دیروز مادر دنیا غایب بود. دیروز روح زن از میانه ی ماجرا حذف بود.  دنیا شبیه یک گله آهو و  غریزه ی گرسنگی  بقای پلنگ  بود.

        از حاشیه شروع کردم. از چهار راه های سرازیر به معبر. تقاطع های سد شده. از رانده شدن به عقب ، راست و چپ. به هر کجا رفتن الا به جلو. به دعوتی برای پراکندگی. می خواستم از آغاز ِ اول را دیده باشم. می خواستم از عادی ها داخل غیر معمول تر هابشوم. توی کوله ام یک بطری آب گذاشتم و کمی پول و ظرف غذای تمام شده از ناهار ظهرم.  از تمام سد ها می گذشتم. نه که دیده نشوم. اما انگار نه شکل هیچ معترضی باشم و نه شکل هیچ وفاداری. من دیروز شکل تکِ خودم بودم.  چهار تا چشم برده بودم با خودم تا برای کوری فراگیری آینده به اندازه ی کافی دیده باشم.  خیره می شدم. بیشتر از شما که راه می رفتید تند تند و گاهی که آهو می شدید هراسون . عجیب مکث می کردم.  در لحظه ای که شما می دویدید میله یا دیواری را می چسبیدم و به نت زدن باتوم به آن محافظ های طلقی گوش می دادم و مثل گنجشک می ترسیدم.  به چشم های آنها نگاه می کردم. چوان بودند و مسن و حتی پیر. جلویشان می ایستادم و بغض ام که می ترکید ،  به جمعی از ۵ نفرشان  یا جمعی از سه نفر شان و به کپه کپه ماموریت شان  می گفتم  :

" کاری کنید از شما بدم بیاید. کاری کنید تا دیگر نخواهم زن مهربان نوشته هایم برای دور گردن سرد شما موقع جنگ با کسی که دشمن من شاید باشد ، شال گردن سبز ببافد. چرا شما اینهمه شکل همه ی مرد هایی هستید که همیشه دیده ام. توی کار. اتوبوس. خیابون. چرا با من غریبه نمی شوید تا  نگاهتان یادم برود".

گریه می کردم و با جمعیت می رفتم.  بعد از آن کلمه ها که گفتم نمی توانستند نگاهم کنند. یکی شان گفت نترس.  کاری نمی کنیم.  اما خودش هم مردد بود بتواند به قولش در مقابل  هم قطارانش عمل کند. فقط توانست باتوم اش را مقابل ماشین های تقاطع انقلاب ، ولی عصر بگیرد تا رد شوم و زیر دست و پای جمعیتی که داشت از پشت هجوم می اورد له نشوم.درست مثل مبصر کلاس پنجم که  خیلی دوستم داشت و از اینکه همیشه با تجدیدی به سال بالاتر می رفت ، از من که همیشه بیست های کلاس را درو می کردم بدَش نیاید و خیابان را با علامت توقف سد کند تا به سلامت رد شوم.

     آخر های برگشتن ، مقابل آخرین مردی که جوان بود و توی لباس سربازی مخفی   شده بود ، طوری که قلابی اش نکرده باشد و نشسته بر سکو های حاشیه ی خیابان  ولی عصر ، پا روی پا و سیگار می کشید ایستادم. آنقدر نگاهش کردم که معذب شد. شاید فکر کرد این بطالطش در سرکوب آشوب ممکن است کار دست اش بدهد و من غریبه بودم.  طوری که فقط خودش بفهمد نگاه مضطربش را آرام کردم و گفتم:

" اهل نوشتن هستی سرباز. بالای صفحه ی امروز بنویس. یک روز بد. تکرارش نمی کنم. روزی که من باید از خودم و دیگری بیزار می شدم و نشدم ".

شما فکر می کنید او فهمید من چه گفتم؟  فکر می کنید  آن مامور لباس سیاه پوش که شکل غواص ها  لباسش شبیه نجات غریق ها پر از باد هوا بود و نمی دانم شاید ضد باروت و گلوله ،  صدایم را شنید که گفتم :

" من باید از تو بترسم؟ تو چرا شبیه کسی شده ای که برای شکار کوسه ته دریا اومده؟"

.

.

اینها که گفتم اصلا قصه یا خیالبافی نبود. من دیروز نرفتم که راه بروم. بیشتر رفتم که ببینم. کسانی را که بعد ها قرار است بنویسم شان. باید می فهمیدم در عمق نگاهشان چه چیزی موج می زند.  نتوانستم به گردنه ی گاز اشک آور و پرتاب سنگ و آب فشار قوی و خون و مردن برسم. برگشتم.  قبل از اینکه به بحبوحه ی ماجرایی برسم که سرباز ها  آنقدر سر شان شلوغ باشد که نتوانند همه شان نگاهشان را از من بدزدند و  در مقابل کلمه ها و ترس و نگاه و اشک من کوتاه بیایند و شب که می خوابند یادشان نرود یک نفر امروز میانشان می چرخید که می خواست عشق قدیمی اش را به مرد هایی که در خاطر او تکیه هستند و چتر حمایت سر زمین اش  را تا ابد از دست ندهد.

...

توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره

 

**** این روز ها می خواهم بی ویرایش و غلط و غلوط بنویسم. می خواهم فعل نداشته باشم و اسم و نقطه ی پایان ***

 

لینک
۱۳۸۸/۳/۳۱ - ثا.بتی

   هفت (گمانم این نام را قبلا نوشته ام)   

 

         سرپیچی نکرده بود تا حالا تن ام از من ام.  هر چه بود گردِ هم آیی با شکوه ِ همه ی من بود در حضور ِ پر حرف ِ من.  راستش را بگویم موقع راه رفتن زیاد،  گاهی این شست پایم بود که از تنگی جایش در کفش می نالید.  یا دندان عقل ام که از بیهوده  گی اش در مناظره ی همیشه با دندان و زبان و کام ام دلخوش نبود. و سینه ام  آخ خ خ  .... که چه گه گاهی نفس اش می گرفت و دلش می خواست از پشت پرده ی گل گلی راز تن ُپیراهن ام، سرکی به بیرون بکشد و کفتر چاهی اسیرش را بال بالی بدهد.

       و بود،  این دست گوش به فرمان ام که نشانه ی سر هنگی  بیشمار کلمه را به دوش سنجاق کرده بود و گه و گاه  که دلش  چشیدن طعم لشگر کشی ویار  می کرد ، رژه ی گردان متن به جایگاه دفتر چه می کشید و جهان در زاویه ی دید راوی او ، می شد،  دانای کل.

    اما این روز ها دست راست ام شده مرتد. نافرمان .  همه اش  اول شخص روایت می کند.   شده  من ،  رهبر ِ من ،  رهروی من.  در سکوت  فقط " هیس "  می نویسد و برای خوانده شدن ، دل فقط خوش کرده به مخاطب دست چپ ام،  که باز  خود من ام.  

   خواب ندارد و خوراک و  هر چه سرباز وظیفه از الف  تا یای  پادگان الفبا ، برگه ی پایان خدمت صادر کرده  و جوهر نوشتن اش را سبز بی رنگ کرده و بی حرف شده و  رفته  چمپاتمه زده روی سکوی پنجره ی  بالاترین کیوسک دیدبانی  قصه . رو به دشتی که هم دوست را دیده تر می کند و هم  "نه دوست"  را  نا دیده تر.

         دست راستم از نوشتن  خلاص شده و تکیه داده شده زیر چانه و زل زده به  دست چپ ی که  هفت روز است،   همینطور هفت شده  رو به  هفت آسمان و هر چه می گویم این عدد که تو شمرده ای برای رسیدن،  حساب اش جور در نمی آید با تابع و رادیکال و جمع و منهای  ریاضی ِ جدول ضرب بی حساب و کتاب  این روز های نو بر ِ جهان. 

     دلم می خواهد آرامَش کنم . تو گوش اش بگویم بخواب کمی عزیزکم . تو که نمی توانی بدوی نازنین ام. خسته ای همه ی امید دلم .  خیلی خسته ای. بخواب تن ام. بخواب نگاه ام . بخواب نوشته ام. بخواب  مهربانی ام، منیرم. بخواب عمرم، دانایی ام خانم ثابتی.ام . بخواب قصه ام ، شهرزادم.  بخواب همه ی دوست داشتن ام ، من ام. 

   چه کنم.  گوش نمی دهد. رو به آینه ای ایستاده و دارد خودش را به زیبایی ِ یال سرو درخت،  شانه می کند. می گوید می خواهم بروم سر قرار. همین عصر.  می گوید این " تو" یی که این همه سال گم اش کرده ام بوی عرق تن پیاده رو های شلوغ  این آخرین روز های  بهار  را می دهد. اگر نباشم ، هیچ وقت دیگر پیدا نمی کنم اش.

لینک
۱۳۸۸/۳/۳٠ - ثا.بتی

   ما را به رندی افسانه کردند   

 

      حوصله اش را دارید  که گوشه ای نشسته باشید، فکر امروز و فردا و پس فردا.  دختری که بوی هشت سال پیش ات تا حالا را گرفته باشد و غزال باشد و آرام و مارال ، دستش را طوری به شانه ات بزند که عینهو  تارهای ساز شبانه اش شده ای که همیشه بوی چوب اش را می دهد و چهار دانه ی سیم اش و عطری که هر صبح با سلام اش به اتاق می ریزد و صبحانه ات مزه ی ترانه می گیرد و هوایت از بس که مردمک چشم اش سیاه است خلوت ات را شب  می کند. دعوتت شوی ، بلند شوی و بروی تا پشت میزش و مردد بگوید:

         خانم ثابتی وقت داری. دوازده دقیقه. بی آنکه منتظر پاسخ باشد هدفون را تو گوش ات بچپاند و  خودش بشود پدری که منتظر زاییدن زنی است که دقیقه ای قبل  عاشقش کرده و حالا می خواهد بار ِ گیلاس شاخه های بار دارش را بتکاند. دورتر و نزدیکم بگردد و من بمانم این صدا و نفهمم ، چون نمیفهمم لذتم می دهد و پرت شوم

در هیچ روزی بی امروز و فردا و دیروز و  آتش بگیرم از گُر گرفتگی هذیان جانم ، جانم ، جانم.

عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدالله
ای بخت سرکش تنگش ببر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
وز فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد اه
کافر مبیناد این غم که دیده است
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحر گاه

    نگاهم کنی، دیگر ننشسته باشم .  آوازش  گرگ ام کند و اهلی. هم نازک شوم و هم بَم.  اول و آخر. رستاخیز و عدم.  مخلوط و سکوت و خام و همهمه. شکل و خمیر و بی شکلی و هست و نیست.  بیابان شوم و  همین سراشیبی پایین دشت . دهی پر از  شغال و زوزه و مردمی که هی هی می کنند و گوسفند می چرانند و خود علف می خورند.  

 ...... مَن ... مَن  ... مَن بشوم لکنت . بی حرف و همان چمپاتمه ی خاموش بی دعوت. کارم به کام است الحمدالله.

لینک
۱۳۸۸/۳/٢۱ - ثا.بتی

   خواب سبز صدای سیاه تو را دیده ام   

 

        من به صدای تو وصل ام. سیاهِ دیروز. همان طور که تو به آرزو. آرزو به من. ماهر دو به  خاک ، آسمان،  انسان، کوه ، ریشه ، شاخه ، درخت ، آب، به سبز ِ امروز ، امیدِ خدای همیشه. 

    حتی این وصل هم اندازه ام نیست. کافی ام نیست. گره زدن خودم به تو و به آن کلمه هایی که بعد از تو نوشتم، کاربسیارتر من است. آرزویم کاشتن سپیداری ، تا بر بلندی اش از چوب نازک و تن قاصدکِ نرم، خانه ای بسازم. تا بعد که جوجه کلاغ های سیاه ام را تخم بگذارم.  آرزویم آمدن دوباره  به این جهان است.

  I have a dream

      امروز و هر روز شادم. شورم. بیش از اندازه وُ یقین. چون مرگی که دیروز و شاید امروز کشته اش شده ام،  می بردم به خواب زمستانی ساکتی از صدای تو. تا بعد که  آفتاب  بیاوردم به روز پر از ریه های هوای بهار تو.

      زندگی ام در معرض هیچ تهدیدی نیست چون مرده به دنیا آمده ام. چون زن ام. ناقص ام. اقلیت م.  فراموش شده ام.  بیرون از نگاهِ شمایم. من شبیه قصه ی کتاب اول ام. از جنس اصل اردک سیاه دور انداختنی. و الخ که چه آواز قشنگی دارم من. شنیده باشی اش، لالایی نرم ِِ خواب کردنی ِ کودکی ِ کلمه حرف می زنم. پر از قصه های گفتنی.  از آبی رود هایی که اسم غلط بال های پرنده گی مرغ خانگی نا بلدم را در آب ، به نام  پرهای شناگر ماهر اردکی وحشی،  صدا می کند. 

    من شما را صدا می کنم. به نام خودتان . تا بگویم اهلی نیستید.  به شما می گویم تا کجا دریاست.  من پر از حنجره ی تَرم. خیس از خنده ی آواز جشن تولد گنجشک و حزن گریه ی مراسم دفن سگی کشته شده از گلوله ی هار تفنگی شکاری، که روزی خواست خلوت شب شما را از وجود نگهبانی وفادار  خالی کند.

   رویای سبز امروز من، با سیاه صدای دیروز تو گره خورده است. ما از جنس مُرده شده ایم که بتوانیم از رویای هر شب خواب شما  سر بر آوریم. می خواهی صدایش را بشنویم؟

  We will be free oneday

     روز من فرداست. منی که متولد سالهای دور ترم. آنگاه که "شما " ها دیگر نیستند. خیابان نیست و جمعیت . نمایش وُ درد وُ قهقهه. فقط این چشم های من هست که کنار پیاده رو به دیواری تکیه داده ام. نگاه می کنم.  دسته ای از شما را که دارید فردایتان را متفاوت از دیروز ما می کنید. منی که  آرزو می کند بیاید روزی که مردم ام را دوست داشته باشم و در مشت هر کدام، قلمه ی سبز سپیداری ببینم که بلندی  و انبوهی اش  رویاهای پر شاخ و برگم را سامان دهد.

  I have a dream

 من در انتظار چشم ام. آرزومند نگاه خیره ام. مشتاق دیدنم.

Now  is the time

لینک
۱۳۸۸/۳/۱٩ - ثا.بتی

   سکوت   

 

               من فقط وقتی توانستم به تمامی از میل بافتنی پشت ویترین آن مغازه ی هفت سالگی دل بکنم که نه به دلیل گران بودن، یا به من چه مربوطه بودن و یا هنوز زود بودن و یا برو با بزرگترت بیا شنیدن، یا این دوست داشتن دیگه چه صیغه ای بابا ندیدیم یکی عاشق میل بافتنی بشه گفتن ، یا از قصد، گم و گور کردن پشت و پسله ی  کاموا های رنگی برای دیده نشدن بخاطر از یاد بردن ....  بلکه فقط یک دلیل وجود داشت و هنوز هم همیشه وجود دارد برای دیگر جذابیت نداشتن.

 اطمینان از دیدن واضح ِ دستی که میل بافتنی ام در دستش، میل را دلداده ی نقشی کرده که او با او می بافد. برم گرداند و برم می گرداند، ازهر کجا که رسیده باشم به هفت سالگی تا هر چند سالگی ای که هستم. فرقی نمی کند. من همان ام که بودم. ثانیه ای دل می کَنم. مثل شهاب سنگ از راه. می افتم به زمین. به نقطه ی قبل از دوست داشتن. به سادگی صحنه ی گذشتن بقیه ی همه ی آن روز ها، از کنار ویترین مغازه ای بی نخ رنگی، بی میل بافتنی ، بی مکث ، بی حرف،  بی رویای بافتن نقش ِ چتر و دانه ای برف روی سرمای خاکستری پلیوری سورمه ای. 

بعد نوشت:

           از موسیقی هیچ نمی دانم اما موسیقی، گاهی از من کمی می داند. برای همین به سراغم می آید. یکی از آنهاکه بعد آمدن، روز هاست فراموشم نمی کند صدای رفتن "  ری را "  است. از این دختر هیچ نمی دانم. اینکه چطور شروع کرده و میانه اش چه بوده. اما آرام و مختصر تمام کرده. دوست دارم بعد ها همینطور آبی، کم حرف و بی سوال بقیه ام را به محض افتادن به همان نقطه ی آغاز، شروع کنم.

 

لینک
۱۳۸۸/۳/٥ - ثا.بتی