ییلاق   

 

         برادرش گفت:

       " اسمش نسا است. در تنور افتاده. سوخته اما نمرده. دیگر کسی او را نمی خواهد".

 و رفت. اینها را صبح، مردی به اهالی تازه بیدارشده ی ییلاق گفت که دیشب اش برای نماز،  سرزده به مسجد رفته بود.

         نسای کز کرده از سرما پیچیده شدبود در پتو. در همان مسجد ماند تا بعد که بتواند با عصای چوبی وحشی ِ شاخه ای بریده شده از درخت گردو و دو استوانه ی چوبی ِرنگ قهوه ای بجای کفش، که بقایای ران اش را در آن فرو کرده بود بایستد و از مسجد بیرون بیاید.  چشم های درشت همیشه خشک و بقیه ی صورتی که آنقدر مهم نبود تا کسی یادش بماند فرم لب هایش چه گوشتی دلچسبی است زیر ِ دماغی که با غرور سر بالا داده و اینهمه زیبایی که گم شده بود زیر پوست صورتی که ناز چهارده ساله گی اش را سوز سرما و هرم آفتاب و باد بی رطوبت ، چغر می کرد. یله بود، اما نه آزاد. بی پناه به پهنای خاکی که ازسرچشمه ی آبشار میان دو تپه ییلاق شروع می شد و تا برسد به پایین دشت، در پشت آخرین درخت سنجد خود رو، که روستا تمام می شد. همان جایی که یکدفعه وسط کویر،  کوه سبز شده بود و آسمان آبی تر شده اش از تکه های اطراف، با نهر های باریکی که به هر دلیل راهشان را به سمت این دره کج می کردند تا کلاغ، گنجشک، گندم و زندگی آدم هایش را ماندگار کنند. همان جایی که عمارت های اربابی و کلبه های رعیتی قدیمی داشت. اما از سالها پیش اکثریت ساکنان باهوش و پولدارش را نتوانسته بود به ماندن در هوای خوشش راضی کند . کوچ که شروع شده بود تا حالا، زیر تیرک چوبی سقف ها و طاقدیس درگاه ها و سایه روشن رنگی شیشه و ضریح پنجره ها ، تنها نسلی از پدر و مادر هایی زندگی می کردند که ماندنشان به این دلیل بود که عادت کرده بودند باغ های وسیع و گردو های چهارصد ساله را آب بدهند و خوشه های رسیده ی کرت های گندم دیم را برای کلاغ های سیاه براق، نذر برگشتن ِ نوه هایی کنند که آن طرف خط تلفن مداوم به آنها می گفتند:

 " دَدی ، مام، آی لاو یو . کیس کیس . بای."

    نسا هنوز جوان بود که پسرها برای دکتر و مهندس و سرهنگ شدن از زیر قرآن رد می شدند. دخترهای جوان هم برای دستی که پشت کامیون جهازشان به شهر، آب می ریخت، دست تکان می دادند. نسا بر عکس همه که کوچ می کردند، تنهامهاجر این ییلاق بود. دختر بچه ای که یک صبح پشت محراب مسجد قوز تنش از سرما را که باز کردند ، آنچه از او باقی مانده بود قصه ی دیشب برادرش بود و پوستی هنوز ملتهب و زخمی از آتش. دختر ِ همه شد و لی در اتاق هیچ خانه ای و در آغوش هیچ مادری، بالغ شد. سفره اش تابستانها و بهار زیر درخت های توت، انجیر، انگور، گردو و بادامی پهن می شد که سرشاخه هایش از بار و میوه مجبور شده بود ازبلندی دیوار حیاط و باغ بریزد توی کوچه و پس کوچه. یا هر چند روزی یکبار که بوی خوبی از آشپزخانه ی مطبخی بپیچد در راه و صاحبخانه یادش بیاید بشقاب خورش و برنجی را نذر شفا یا خیر اموات، وعده ی نسا کرده. آفتاب بعد از ظهر تابستان که دست از سر برنمی داشت، و برعکس اش سوز دی که می شد و برف بهمن ، و تمام شبهای سورمه ای آسمان پر ستاره ی ییلاق، نسا غیبش می زد. از زیر دریچه ایی که باز می شد از بالای بلندترین قلعه ی کاهگلی باستانی دروازه ی ورود به ییلاق به سمت دشت، صدای دختری شنیده می شد که داشت پرپشتی ِ بلند موهای تاب دارش را در دو طرف شانه گیس باف می کند. 

       همه کس می دانست نسا در قلعه زندگی می کند. اما هیچکس وقت نداشت قبل از آنکه او بمیرد به غارش سرک بکشد. ببیند تمام حبه قند های اهدایی آنها را سوراخ کرده. یکی یکی به نخ کشیده تا ریسه های آویزان از هر طرف،  سینه ریزی شود که دورگردن دیوار های داخلی قلعه را سفیدِ شیرین می کند.

     زنها نمی دانستند چرا از برق نگاه نسای جوان فرار می کنند و گاهی که حسود می شوند دامن پر از توت وحشی چیده شده ی او را دزد صدا. تا بعد ترها که برای انتقام از نسای پیر او را که اصلا گاهی هیچ کجا نبود، لولو یی مداوم حاضر در پشت در خانه ها صدا بزنند تابچه های شرّی که او را دوست داشتند، از او بترسانند.  او موقع سرزده آمدن به اختیار خودش به خانه ها،  آرام از میان  درهای باز ورودی خانه های مملو از صدای میمانی نوه های به دیدار ددی و مام آمده وارد می شد. بی صدا تا ایوان جلو می آمد. آمدنش پایان هیچ بزم و صحنه ی ممنوعی نبود. نسا مثل آفتاب دیده نمی شد. اما می دید و دیدن را مهیا می کرد. تنها به جواب اولین سلامی که به او می شد سرش را تکان می داد. بیشترش را حوصله نداشت. خستگی اش را روی اولین سکویی که سر راهش بود پهن می کرد با عصایی که تکیه گاه دستهای زیر چانه اش می شد. به جایی غیر از صورت صاحبخانه خیره می شد. لب به چایی و شیرینی تعارفی در سینی مقابلش نمی زد و قند های قندان که نخورده توی جیبش خالی می شد این سوال همه بود که او چرا بیشتر وقت ها سیر است. بیشتر از کلمه ی تشکر اگر حرفی برای گفتن داشت که هیچوقت نداشت ، حرفهایش زهر ِ ماری بود که نشنیده تا موقع رفتن، صاحب خانه در کلفتی صدا و کراهت کلمه هایش دل آشوبه می گرفت. هیچکس نمی دانست حنجره ی دختری که آن روز ها موقع شانه کردن موهایش آواز می خواند، موقع زن شدن و اینهمه ساکت بودن،  چرا تا به این حد زمخت و بم شده. نسا پیراهنی از دست زنان شهری می گرفت که دامن پرچین با گل های درشت سرخ داشته باشد. برایش مهم بود یقه پیراهن به سمت بیرون تاه خورده باشد. دگمه های جلوی بالاتنه تا روی شکم حتماباید در آفتاب می درخشید و روسری ای به سر می کرد که دنباله های سبک و بلندش را آسان بشود پشت سر گره زد. جوان که دیگر نبود،  تابستان و زمستان ضخامت ژاکتی کهنه بر بالاتنه اش، بقایای تمام آن سینه ی خوش فرم و شانه های با تصمیم جوانی آن روز هارا از چشم مردها پنهان می کرد.  دامن پیراهن، گاهی که خلاف عادت خیلی بلند نبود تا از بالای ران تا ده انگشت پایی که او دیگر هیچ از آن نداشت را بپوشاند، بد قلق می شد. گوشه های دامن کوتاه را فرو می کرد در خشتک شلواری که پاچه های خالی از پای او را با کمی گوشت ران بالای زانو می چپاند در همان دو لوله ی استوانه ای چوبی کهنه ی  رنگ قهوه ای بجای کفش. اینطوری بود که وقتی تکیه داده به عصا راست می ایستاد، تمام رخ صورتش با آن ریش تُنُک، جوانه های سبیل و موهای زبر و مجعد پیر، شبیه شاهی می شد بی تحمل که تازه از شکار بی صید برگشته و موقع عکس انداختن یادش رفته روسری اش را بردارد تا زن نباشد.

     نسا حرفی نداشت که بزند. آتش، خمیر کودکی، جوانی ، زیبایی، خانواده و مرد احتمالی زندگی اش را سوزانده بود.  نسا نقش ایوان و حیاط همه ی خانه های ییلاق را می دانست. ولی از نور، تاریک و روشن و قالی های پر گل داخل اتاق های نشمین ، پذیرایی، و اتاق های خواب و بی خوابی خانه ها و اتفاق های تویش بی خبر بود. همه آنچه او می دانست اتفاق های تا پشت در بسته ی خانه ها بود. زیبایی نقش بیرونی شیشه های رنگی و طاقدیس پنجره های چوبی. به جایش می دانست  لولو است. نمی دانست با همین دست هامی تواند در کنج مطبخ خانه ایگرم از آتشی دیگر ، برنج و شوربا درست کند. پستان پر شیرش گریه ی بچه ای که او اسمش را انتخاب کرده آرام کند. نمی دانست انگشت های ظریفش قادر است خستگی بیگاه شانه های مردی که تا غروب گندم ها را برای جدا کردن دانه از کاه باد داده، به در کند. و اینکه نمی دانست اینطور  لولویی مهربان و ساکت که او باشد، روزی می آید که آن دختر قصه نویس بزرگ شده، حتمادر قصه اش بنویسد،  نسا عاشق شده بود. و عاشقش شده بود. نسا همیشه گرسنه بود.  نسا بی دفاع ترین سرباز شاهی بود در برج بارویی باستانی . و چقدر قصه نویس دلش بخواهد در ادامه قصه نسا را ببرد به دشت و به دستش سفره ی نان و پنیر و گردویی بدهد که ناهار ظهر مردی خسته از درو باشد. و شب بخواباندش در کنار کودکی که تا صبح بوی شیر را از سینه اش بمکد و مردی که بوی نفسش. 

 نمی دانست روزی می آید که قصه نویس برای خودش خانمی شده باشد و نسا را از جنس بازی و هم نشین ببیند. "برود"  کنارش بنشیند ؟؟؟  تو می گویی برود؟ نه تو بلد نیستی این فعل را صرف کنی. تو نمی فهمی هنوز. و این از کلمه هایت پیداست. تو هنوز برادرت ترکت نکرده تا اهل خاکی بشوی به اندازه ی این سر کوه تا پشت درخت سنجد. با تو حرف زده ام. می دانم سرمای تو در آغوش عادت زود تمام می شود.شماره ی نفس ات با پایان لذت بی صدا. تو که نمی دانی قند را می شود به دیوار ، رنگ و طعم کرد. یا دیوار را به شیرینی قند. مگر تو نمی گویی نسا بدنش از شسته نشدن بو ی بد می دهد. نمی گویی دندان هایش سیاه و ریخته ی بدشکل است. نمی گویی نسا به من چه.  نمی گویی؟ می گویی . مطمئنم. از هزار قصه ای که برای هم نقل می کنید یکی هم نسا ندارد. یکی هم آتش ندارد. یکی هم ناز موهای بافته در بالاترین قلعه را هم ندارد. اصلا تو تا حالا آواز شنیده ای؟

    اما "رفت" . رفتن اش را من می نویسم که کنار نسا رفتن،  عادتِ قصه نویس شده بود.  قصه نویس نوشت روزی آمد که نسا دیگر از درگاه باز ِ هیچ دری داخل نشد. صدقه ها را با خودش به قلعه نبرد. نزدیکی های غروب می آمد در میدان. می نشست روی داغی همان یک پله ی مقابل مسجد ییلاق . گردنش را طوری کج می کرد که آخرین دسته ی  آفتاب به جای آجر دیوارپشت سرش،  بیفتد روی چین و شکن پوستش. برود توی تخم چشم هایش که آنروز ها تر ِ تر شده بود. قصه نویس از بوی خوش تن او مست شود و از چشم های درشت و وغ زده و از عصای دراز و کج و از سکوتی که با سنگ هیچ گفتگویی شکسته نمی شد. قصه نویس از هیچ ِ باقی مانده از گوشت سوخته ی ساق و زانوی زن شروع کند. برود بالا و بالا تا برسد به نگاه بی روزنه ی برج و باروی قلعه ی بی دفاع چشم های زن که هنوز که هنوز بود داشت  آتشی در تنورش می سوخت.

 قصه نویس از نزدیکی های زبان و آه های بلند نسا رد شود . برسد به دست های او.  ببیند او مدتهاست دستی که مداوم می برد داخل استوانه ی کفش ها، بیرون که می آورد زیر ناخن و لابلای انگشتها یش پر می شود از لوله لوله  گوشت گندیده ی کنده شده از زخم هایی که ریخته اش روی دامن نسا مثل کرم وول می زند. تنور دوباره روشن شده باشد. این بار لولو قصد داشته باشد تمام تن اش را برای آماده کردن کوچ نسا از ییلاق بجود.

لینک
۱۳۸۸/٢/۳۱ - ثا.بتی

   یکی همینطوری   

 

             خواستم حرف های امروزم قصه شود که از بخت بد، نشد. می خواستم بشوم همان آدمی که حالا کم ام از آن آدمم. بنویسم به تجربه فهمیده ام وبلاگ نویس ها چند دسته اند.  گاهی هم یکی به تنهایی، دسته دسته. هر دسته اش فرعی دارد و عبور ممنوع ، پارک مجاز ، پیاده رو ، خطر سقوط،  پاساژ و هزار توی سوراخ های درگاه های بلند برج میلادِ ذهن. به هر کدام اش که موش بشوی خودت را بچپانی توی اش ، بیرون ات بکند، یا به اختیار بیرون بیایی ، جارویی بسته به دمب ات که تا عمر داری به خدمتگذاری و خدمتکاری اش حاضری. من این قِسم موش شدن را دوست دارم که ادامه ی همان هوای بازی با خودم است.

           خواستم به یاد بیاورم آن آدم ِ اتفاقی شدنم را. تا بعدعق بزنم خودم و دیگری را توی یقه ی دریده ی حلقوم نیمه شب پس پریشب بودنم را. دیدم قبلا همینطوری تئوری اش را فکر کرده ام تا راهی باز شده باشد به امروز. روزی که مجبورم خودم را بی هیچ ملامتی ببخشم.

               خواستم یک سطر دیگر هم بازی کنم. بنویسم کاش تو مثل کلاغ نبودی. خود خود کلاغ بودی. قبل از من آمده و کلی از کودکی، جوانی، پیری و مرگم را می دانستی. آتش شمع های تولدت گرم تر از بلندی تابستان های رفته ام می شد. آغوش سینه ات، سیاه ترو مغرورتر از آنکه دست رد به سینه ی هیچ عاشقی نزند تا نمی ترسیدم موقع حرف، تو همه اش حال و آینده باشی ، من التزام و دوری بعید.

          خواستم بگویم، گاهی که به حفره ی خواهنده ی سمت راستِِ این خانه ی عاریه ای ام نگاه که می کنم، جای آدرس ِ حرفی، سخنی، گِله ای ، بوی خوبی ، صدایی ، روزی ، زیبایی زبانی ... متعلق به ثانیه ی ناب نوشتن نویسنده ای، خالی است. یکی از آنها، منظورم این یکی است.

 نفمیدن یا کم فهمیدن و کلنجار گاهگاهی بامتن اش را دوست دارم. صخره پا را قوی می کند. چاه، دست را.  دریا گوش و نجات را هدیه می کند.، قله ، پایان و پیروزی. نوشتن اما دردی است پی آمد تنهایی و برعکس. 

 این یکی ، همه ای است که گفتم و باز خلوت است. نه که بگویم مثل خلوت. خودِ خودِ خلوت است. معلوم نیست این همه اش برای چیست ، کیست.  این نوع نوشتن سر تکان دادن است. سر در گریبان بردن است. سر بلند کردن است، از روی صفحه های بسیار خواندنی. یا ، روی برگرداندن است از پنجره های خیلی دیدنی.

این نوشتن، عصاره است. خانه ای که زنگ اش را صاحبی گوش به زنگ نیست. کلیدش  به ثمن قفل بخشیده شده. ساکت. خیلی ساکت. بوی چوب نیمکتی که نه، خود گوشت چوب میخ شده به هم است . منتظر. زیر چنار عصر های دیر زمستان. گرم نشستنی هرگز ننشسته. بی ادعا. فراموش شده.

لینک
۱۳۸۸/٢/٧ - ثا.بتی

   هوای بازی با من   

 

           هی تو ، آره همین تو ، از طرف خودم دعوتی که یک کمی از چیز هایی که این روز ها خیلی دوست داری بنویسی. راستگو باش لطفا.

- گوگل. یار مهربان. سرچ انجین ام تا ابد.

- لم دادن به صندلی پشت بلند. خواندن اراجیف. چسباندن آنها به خاطرات به یاد مانده از خزعبلات فیلسوفان، هنرمندان و کلا بر باد دهندگان آرامش طبیعی.

- خوردن سالاد در سه وعده با هویج رنده شده ی فراوون به همراه آلوچه ی ترش میان وعده. جوری که همه شک کنند ویار دارم و آخرش ببئی می زایم.

- ول کردن نیمه کاره ی همه چیز. مخصوصا آنها که مهم تره.

- تصمیم به دوست داشتن هر کسی که کمی از او بدم می آید و دوست نداشتن کسی که گهگاه دلتنگش می شوم.

-  فکر کردن به روش بی نتیجه ای که بتوانم صدای اویِ مصمم به ننوشتن را بشنوم.

- طولانی کردن زمان و خلوت کردن مسیر پیاده روی صبح ، بدون سحرخیزی تر .

- دنبال یک ویراستار زبده و خوش قول و زرنگ در خودم گشتن برای باز نویسی متن های کهنه تا خوش قولی ام او را همچنان مهربان عزیزم باقی نگهدارد.

- دوست دارم تو آن کسی را که دوست داری به همین درجه معصومیت و شدت دوست داشته باشی و بشنوم او برگشته به قوت و سلامت قبل. این جمله آنقدر ریاکارانه شد که به غیر از آرزوی سلامت ، نگاه کردن به ابتدای سطر ، خجالت زده ام می کند.( از حالا می دانم تمام عاشقان و بیماران دنیا این جمله را مصادره به مطلوب می کنند. اما خط نزدم چون در میان اینهمه خطای برداشت و به خود گرفتن مخاطب های احتمالی،  برایم مهم است این روز ها فقط یک نفر که خواننده ام نیست بداند تا چه حد نگران اش هستم).

- هنوز که هنوز است دلم غذا دادن به آن انبوه پرنده های گرسنه ی صبح حیاط زمستون و آن انجیر و کتاب و صندلی عصر تابستون را دوست دارد. همه ی اینها بعلاوه ی خودم که آن روز ها رستگار بودم. رستگار.

- دلم می خواست راهی پیدا می شد که باز هم دوست داشته باشم فقط برای یک نفر بنویسم.

- برگردم به یکسالگی. مطب آن دکتر. خودم هم خبررا بشنوم و بفهمم.  تا اینهمه سال گریه کردن برای تب چهل درجه و تنی که بصورت  مزمن تسلیم شد را به تعویق نیندازم.

- موهایم را بدهم تا بالاتر از گردن کوتاه کنند. سه تا از کشیده ترین انگشتهایم را با نگین های آبی و سورمه ای بدل ، چسبیده به حلقه های ی مسی رنگ تزئین کنم. خوش طرح ترین بلوز عصرانه ام را بپوشم. روی سینه ام آویز آن اسب نقره ای را بدوانم و بروم در سایه روشن خانه ی آن زن . لم بدهم روی مبل های کهنه اش .قصه بخوانم. یادم بیاید او همیشه بوی روز های خوبم را می دهد.

-  رسیدم که خانه ، امشب ، آشپزخانه بوی سوپ جو ، آغشته به شیر و جعفری خرد شده گرفته باشد.

- کسی برایم کارتون قهوه ای بیاورد. با طوطی تویش .حرف نزند که گران نباشد. فقط عادت کند به جز دستهایم از هیچ ظرفی غذا نخورد.

- خودم باشم. اما بشوم طرح ِسیاهی چشم و کشیدگی پاهای نگار. امکان حرف زدن و شنیدن صدای سروش. نقشه ی گنج پنهان و مخدوش شده ی قلب بی حرف یلدا.

- دلم می خواهد مهمترین خبر امشب ، مهاجرت موفقیت آمیز و قطعی  ٩٩/٩٩ صدم درصد آدمها به کره ای خوش آب و هوا در حوالی دور دور های راهِ شیری باشد. اینطور که بشود می توانم پاهایم را دراز کنم. برای تنها آدم باقی مانده در قاره ی آفریقا بنویسم " کی می خواهی به خانه ام آسیا بیایی؟"

.....

 

لینک
۱۳۸۸/٢/٢ - ثا.بتی