صین   

 

             امروز  صبح زود که همه تان آدم بودید، اکثرا احتمالا خواب، من ماده گربه ای بودم سحرخیز یا گنجشکی باردار و جیک جیکو. برایتان از آسمانی بگویم که حوالی ساعت 7:30صبح تا این هشت و خورده ای که دارم می نویسم دختر بود ، عاصی و هوس و خیس و خاکستری و غر غرو و لوند و معشوقی که از فرط فرار میل به تجاوز دارد، آنقدر که گیس درخت باد می داد و پرنده سراسیمه می کرد و لباس های شسته دیشب همه تان را باد بادک می کرد.

          خوشحالم که خانه ام آنقدر ویران بود و رختخوابم ناگرم کافی، که همچی زود صبحی برای پر کردن چینه دان خالی ام از کرم و جمع کردن ساقه های باریک چوب برای لانه ام و جابه جا کردن تخم هایی که برای این بهارمنتظر جوجه کردن شان هستم، یا به نیش کشیدن گوشت موش لذیذی که گربه ی وحشی ملوسم می کند از خواب بیدار شوم تا آواز خوشی بتپانم توی گوشم و دست ناعزیز آخرین روز زمستان  هشتاد و هشت را بگذارم در دست بهاری که میدانم صعب و صبر و صدا سه صین حتمی از سفره هفت سینی است که از امروز برایمان چیده اند. 

لینک
۱۳۸۸/۱٢/٢۸ - ثا.بتی

   مواد لازم ، یک پیمانه نیچه   

 

            برای دنیای امروز فضیلت شمردن ضعف مفرط، بیماری لاعلاج، کاهلی و کِردیت بیش از لیاقت دادن به صاحبان فقط  این سرمایه و ایجاد امکان شو آف اغراق شده،  همانقدر  سهل انگارانه ، مسبب نا امیدی و دست آخرخطرناک است که روزی روزگاری نه چندان دور کرامت، تشویق و صدر نشینی گنج باد آورده و گران بهای ژن های سالم ، زیبا رویان اتفاقی طبیعی و بیش فعالان محلی بود.

          دنیایی که فردا از پی بلوغ عاطفه و عقل ِ آدم امروز می آید ، فراموشکار است. بیش از اندازه فراموشکار و به اندازه عمیق ، کنجکاو و بخشنده. فراموشی هر آنچه قرار است اپیدمی سلیقه، قانون و عادت شود. آدم فردا بی هیچ داوری و تنها در لحظه ی "حضور"  "با"  "یک"  انسان ،به خواست تن و داوری غیر تن فرصت می دهد  تصمیم بگیرد تا معیار زیبایی شناسی ، عدالت و رفتارش را بصورت فردی، در رابطه ی تازه بسازد و یا ساخته اش را باز تعریف کند.

 

*** از جملات نه چندان قصار بانو ، خودمان.فرشته

لینک
۱۳۸۸/۱٢/٢٥ - ثا.بتی

   هیوا   

     

         آن روز ها که هنوز "آرزو" داشتن بلد بودم. روز هایی که تو هنوز مردی درس خوان فرانسوی بودی. کم حرف و نقاش. زبان مادریِ دوتا داشتیم و خوابگاه محل اقامتمان راهرویی دراز داشت با هوایی همیشه خنک. با هم حرف نمی زدیم و گاهی که افسار اسب خواب هایم در دستم اهلی می شد،  پدرت شبیه رضا کیانیان می شد همشهری همسفرم روی عرشه ی کشتی ، دماغه اش بسمت خانه ی کودکی. او ساز می زد و نقش خودش را بازی می کرد،  من می خواندم، تو عمیقا نگاه های ساکت می کردی.

       آن روز هاکه هر رنگ سبز بلوزی خوش دوخت با برش ها و ساسون های به اندازه تحریکم می کرد به زن بودن، آینه، شانه و گردنبند. آن روز های بی احتیاج به آدم بودنم، بودنت و دنبال تویی نگشتن در ازدحام نگاه مات سایه های هم قدم و هم شانه در تصویر ویترین کتابفروشی حاشیه ی دانشگاه . عصر های قدم زدن در ردیف رمان های نخوانده ی سفارش شده که تعویق مردن هر کسی را با دلیل می کرد. شب های مدادی لای انگشت برای خط کشیدن زیرجمله های دوست داشتنی و نوشتن "عالی" در حاشیه ی صفحه ها ی لایق به تکرار خواندنی ِ کتاب ها.

           آن روز ها که گندم می ریختم هر جا که می رفتم جنگل، از بَرمی کردم هر آوازی خوبی که می شنیدم، قورت نمی دادم هر نان خوشمزه ای که می خوردم . آن روز ها که نمی دیدم هر آشنایی که می دیدم چون که تو نبودی و نمی مُردم از هر پرتگاهی که می پریدم که شاید روزی باشی، زندگی باشد به هیئت کلبه ای که بیرونش روز برفی سخت و اطرافش و داخلش سقف و هیزم و آتش و میز چوبی و برنج دم کرده و پیاله ی چای و شراب و سگ و سیگار و ساز و لحاف و لالایی و دستهایی تا آرنج از تمام تن تو .

        این روز ها که همه را دارم و فقط " آرزو " یی ندارم بر می گردم به سطر اول. از ابتدای کلمه ی تو شروع می کنم به خط زدن تا برسم به آخرین نقطه از تن تو.

 

هوای بازی با تو :

هلیا(+) . برای تو عزیز که دعوتم کردی به بازی قربان صدقه. یادم انداختی بهار بود، علف و ابر و هوای بازی بامن (+)‌. بزغاله ای شده بودم ورجه ورجه و لمبرک عشق از کاسه ی سر. امروز که رفتم نوشته ی آن روز را خواندم تا حال و هوای قربان صدقه ی گی ام به روز شود دیدم همه ی سطر هایش بدجوری خط خورده . فقط آرزوی طوطی های نسیه  را کسی نقد کرده و من همچنان مشغولم به قربان صدقه گی گهگاه نگاری و یلدایی. اما عجیب تر اینکه من چطور نُه سال تمام بر سر حرف اول دوست داشتن کسی مانده ام و هنوز پایم را زمین می کوبم و رگ کردنم باد می کند وقتی از ته دل می گویم " تو عزیز دلمی سروشم" . هنوز قادرم از الف و نون (+) برایش عاشقانه تر بنویسم و بروم پیش طبیب جلادی و بگویم این پسر بچه را به گوشه ی شانه ی راستم پیوند کن.

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۱٧ - ثا.بتی