یک فصل مانده برایم   

 

           مثل زنی که در مریم ترین روز های عمر ، تصمیم می گیرد در ِ صندوقچه ی عروسکِ مسیح هفت سالگی نازنین را برای کمی مادری باز کند و برای پریدن از ارتفاع ِ پهن  هشت  مربع خانه ی لیله ی فرنگی کشیده شده روی کاشی های سیمانی کف حیاط و دیدن دوباره ی برق چشم های ایرج همبازی، وقتی دلخواهانه به او اجازه ی جرزنی می دهد، دامن چهار خانه ی زرشکی و یشمی شیوا را بپوشد و به ساعت ظهر نرسیده، به خوابِ دیدنی ِ فرانک نوزده ساله ی احساساتی خیال اش فرو برود و بگذارد اردشیر کمی حرف از عاشقی به او بزند تا بعد در غیبت خانم ثابتی ِطولانی هر روز صبح ِکار و درآمد و تشخص و تملک ، دربعد از ظهرهای کوتاه، شهرزادش را بفرستد  به کتابخانه و محضر استاد و او را تشویق به فیلسوفی و سیاستمداری کند و فقط چند ثانیه مانده به گرگ و میش غروب سی و آخر سالگی، دوباره بشود شبیه این زنی که منیرم، دور شده ام از خودم که تمام عمر خود ام و صورت و تن اش را آغشته کند به لباس  سفید منتظر ِ ضیافت آمدن آن شب سی و چهار سالگی پر شعر، تا امروز که بی نام ام ، مریمم.

           مثل آن زنی که "زمان " را  بی گذشتن، صرف می کند و قادر است در دالان مارپیچ ِ بودن ، گاهی همان باشد که فقط خودش ارج می گذارد و چشم هایش نوزادی و کودکی و معشوقی و مادری و دوستی و مرگ را هم زمان می کند.

            مثل آن زنی که من ام، امروز شده ام آسمان صبح تهران ام. میان ِ میان بهار، خواسته ام برف ببارم و انجیر های ترد ِ کوچک ِخیسم را روی خاک ریشه بخشکانم و روی سبزهایم حریر سفید بیندازم تا برگ هایش را جوانمرگ کنم.

            مثل آن آسمانی شده ام که پیش گویی و یقین تو را می خواهدخط بزند و اطمینان ما را به وعده ی راستِ هزاران ساله ی روز عید و عددهای قرمز و سیاه تقویم مشکوک کند. عکس قطعی چهار برگه ی قهر از هم بهار، تابستان، پاییز و زمستان تقویم دیواری را از بلندی سال، پایین بکشد و کنار کوتاهی فقط یک ساعت ِ از یک روز از سال، چهار فصل هماغوش نقاشی کند.

          مثل این زنی که من ام که هم کودکم ، هم جوان و هم پیر،  ابرهای بهار سیاهم را وادار به زمستانی ترین سفید کنم که بعد،  در بهمن ترین روز جدایی، هیزم مرداد توی این فاصله آتش بزنم. 

         این زنی که من ام امروز ، ورق می خورم تازه تازه به دیروز ، امروز ، فردا.

لینک
۱۳۸۸/۱/٢٥ - ثا.بتی

   علف میان دو هشت   

 ٨٠٠٠٨          

                                          چه شده شبیه تکه ای از صفحه ی بارها نقاشی ِ شده ی کودکی. یادت می آید؟ همان دو رشته کوه بلندِ آشنای قهوه ای را می گویم با دره ای سبز وسط اش. همانی که قایم می شد پشت خانه ای با شیروانی نارنجی و دودکشی سیاه و گرم با تک پنجره ای با پرده ی زیتونی و گل ریزه های زرد .

        مال من ، گاهی که خانه پر می شد از خنده های خوش و بش به همراه بوی خورشت بادمجان نوبر باغوره ی تازه از آشپرخانه و سبدی خنک در انتظار عصر، که پر بود از ترش ترین گوجه سبز سال و گیلاس های گوشتی  زرشکی، خورشیدی از پس ِ پیشانی کوه اش سرک می کشید و برعکس، در روزهایی که دلیلی برای بازی نمی ماند و زندگی می شد شبیه حبس ابدی بزرگسالی در خانه، هوای نقاشی ابری می شد و تن و دامن و مو و چشم ِتنها دختر نقاشی، که دستهایش همیشه برای جوجه های مردنی گندم می ریخت، به رنگ سفید صفحه در می آمد.

    هشتاد و هشت، خدا کند که بکند برعکس ٧٧ بشود. همان سالی که شمایل عددش دو گلدان خالی ِ کنار گذاشته برای دوست، در پشت میز انتظاری باقی ماند که بیایی و دو شاخه مریم ات ، خالی تمام هفت هایم را از سفید و راز پر کند.

     

 

        امروز می خواهم کمی خسیس نباشم و ازآن ده پنجره ی باز شده به سمت خیسی ، سکوت، سبزی و معصومیت این چند روز گذشته از هشتاد و هشت ام، چهار سهم برای شما کنار بگذارم. کمی از طعم خامه و عسل صبح، برنج دم کشیده و خوش عطر سفره ی ظهر و نارنجی شیرین و آب دار هویجِ ظرف تاریک سالاد شب به شما ببخشم. اگر دست و دلبازتر باشم و راستگوتر، باید آرامش ِ تمام خواب های نیم روز و گرمای فراری پتوهای ضخیم شب را هم به جان تان بریزم و جرات کنم از بخشی از صدای سوغات هم بگذرم. حاضرید یک گوش ام مال شما باشد و تکه ای از زبان ام؟ همان گوشی که از صدای موج های کوتاه دریای غروب ،حوضچه ای پر اش کرده ام و زبانی که زیر لب برای هیچکس بلند حرف زده ام.

     همه ی رویاهای منیر این چند روز را می بخشم. اما هرگز نمی توانم از آن سنگ ریزه های صیقلی و رنگی ساحل و باغچه بگذرم که عدد سالهارا در حاشیه ی کتابها شماره می کنند. سالهایی که گاهی سر به هوا و گاهی سر به زیر به خانه ای اشاره می کنند که تو روزی از تنها در اش می آیی.

دَر را هم هرگز نمی بخشم که به هر آرزویی رسیدم، مقصد شکلی از دیوار به خود گرفته بود.

لینک
۱۳۸۸/۱/۱٦ - ثا.بتی