یک یخچال خالی کجای تو ست   

 

     تارهای سفید، بیشتر از حاشیه ی شقیقه، بالای پیشانی را پوشانده بود. حتی اگر حوصله می کردی می شمردی شان، جمعیت سفیدی ها از سیاهی ِ لشگر هم بیشتر بود. مرد پنجاه را گذرانده ، اما هنوز مثل جوانک ها موقع حرف زدن نگاه اش را بیش از حد خمار می کرد. البته منشاء خماری، مثل قدیم ها، از تب شعر و عشق و دل بردن از زن نبود. راه تازه ای آغاز شده بود. توی جیب هایش آنقدر بیش از نیاز، قرص آمفتامین برای پخش میان بیمارانش می گذاشت که چند تایی از آن ، هر شب، خودش را هم مست می کرد.

      ازکمر باریک، صورت بی چروک و تا حدی زیبا و معصوم زنی که روبرویش نشسته  بود هم، چیز زیادی باقی نمانده بود. زن وانمود می کرد دارد دانه های کاموای خوش رنگ را به هم می بافد. درواقع داشت این کار را هم می کرد، اما فقط برای گم کردن ردِ نگاه نفرتی بود که هر چند دقیقه یک بار، از گوشه ی عینک پیر چشمی، روی صورت مرد می ماسید. سایر آدمهای نشسته بر مبل های اطراف اطاق هم داشتند روزنامه می خواندند، یا به صفحه ی تلویزیون زل می زدند.

    تنها اتفاق در خور، گذر دختری بلند قد، مغرور و تا چشم کار می کرد زیبا از حاشیه ی این متن است. بی سلام وارد سالن شد. سراغ یخچال توی آشپزخانه رفت. بی اعتنا به میز شامی که به خاطر او بر چیده نشده ، یک بستنی وانیلی در دست برگشت. همه شاهد بودند بی خداحافظی ، در را محکم پشت سرش بست و رفت.

    تماشاگران به هر چه سرگرم بودند، دوباره مشغول شدند، الا چشم های پر سوال مرد که با سر برگشته به پشت، یک در میان به در بسته و زن مقابلش نگاه می کرد. اگر او آن شب هم طاقت می آورد و زن را در مقابل سایرین درباره ی رفتار دخترشان سوال پیچ نمی کرد، میهمان ناخوانده بودنش اش تمام می شد و زن می توانست با عصبیت فرو خورده ده سانت دیگر به طول شال گردن اضافه کند. ولی مرد هوای حرف زدن به سرش زده بود. زن یاد گرفته بود جیغ نکشد، گریه نکند و اندازه ی خونسردی اش را با میزان قرص های مصرفی مرد تنظیم کند. عادت کرده بود تمام این سالها، دیگراز مرد صدایی به زیبایی آن جوان عاشق پیشه و شاعر مسلک و خوش قد و بالای دانشکده ی پزشکی که "دوستت دارم "را کشدار تر و خیس تر از بقیه می گفت، نشنود.

        مرد هنوز داشت در شوک انتظار سلام و احترام از طرف دختر بستنی به دست، گردن می کشید. می خواست سر صحبتی باز شود تا نتیجه اش اجازه ی برگشت به خانه ای شود که حدود پانزده سال پیش در خمار ترین شب اعتیاد از آن بیرون اش کرده بودند.  زن بی اعتنا به حرافی و باج خواهی مرد، بافتنی می بافت و همزمان به تلفن چند ماه پیش زنی فکر می کرد که تازگی ها معشوقه ی شوهرش شده بود. می دانست تاپاییز اینچنین ابری و بارانی باشد ، بعید نیست این زن تازه از راه رسیده هم زیر چتر مشترک با شوهرش راه برود و در دلش بگوید: " وه !!! چقدر زیبا حرف می زند."

    

 

     و اما در میان این سطر های نوشته،  چند خط ننوشته هم هست. ننوشته شبیه این راوی تماشاگر دیده نشده میان یکی از مبل های اتاق آن شب. کسی که نه حادثه می خواند و نه سریال تماشا می کرد و نه بافتنی می بافت. به شبی و دختربچه ای فکر می کرد که پاهای لاغری داشت. صورت گرد کوچک و دستهای ضعیف خسته از نوشتن مشق هر شب. فکر می کرد به بوی تعفن تن پدر و دودی که از اتاق اش بیرون می زد. آنقدر دلزده که نتواند برود و از او بپرسد، چرا دوچرخه اش که تا دیروز توی تراس بود ، مثل گردنبند و گوشواره اش غیب شده.

       یادش می آمد کسی یا چیزی به اسم پدر در آن شبی که دختر منتظر جشن تولد هشت سالگی اش بود، دراز به دراز و به پشت روی کاشی های سرد آشپزخانه افتاده بود. آنقدر سنگین و بی حرکت که هق هق او هم نمی توانست نه شعله ی آجاق گاز را خاموش کند و نه هیکل پدر را برعکس. مادر اگر پرستار نبود و زود نمی رسید و به اورژانس زنگ نمی زد بگوید شوهرش اوردوز شده ، دختر ِ امشب،  بعد از اینهمه دوری و قهر، لازم نبود موقع رد شدن از مقابل مردی که دیگر داشت زیادی خیلی زود پیر می شد نگوید: " سلام بابایی" .

    یخچال آشپز خانه ی آن شب،  تا سالها بعد پدر نداشت تا پر شود از بستنی وانیلی ، شکلات فندقی و ژامبون گوشت. چشم در هایش هم بسته شد. از بس دیده بود مردی از مقابل دخترش، بی جواب دادن به سلام بگذرد و خمار و مست برود روی گاز خم شود و با لوله چیزی را از روی زرورق نفس بکشد. 

        اتفاق حالا ، پاهای کشیده ی دختری بود با موهایی سیاه صاف، چشم های شاعری خوش کلمه. او که دیگر قدرت داشت از شام گرم شده بگذرد و از طبقات سرد یخچال شام، یخ زده تری انتخاب کند. بی دستپاچگی ازحضور نادیده گرفته شده ی مرد و بقیه ی تماشاگرها بگذرد. در اتاق بچپد توی تخت اش و نتواند هنوز که هنوز است بیشتر از بغض گریه کند. تا بعد فراموش کند جای حفره ی آن سوراخ گوش و خالی زیبای دور گردن و تراس بی دو چرخه را  وجود هیچ پدری پر نمی کند.

لینک
۱۳۸٧/٩/۳٠ - ثا.بتی

   !!!   

 

              هیچ فکر نمی کردم روح دریا و جنگل هم از همان گونه ای باشد که وقتی می خواهی مالک تمام یا گوشه ای اش شوی، به زیبایی و قهر صورت از تو بر گرداند.

           شاید اگر قصد نمی کردم برای همیشه در جوار ماندن ، مال من شوی، آنقدر از خود تا دیروزم در من باقی می گذاشتی که امروز - برای اولین بار - برای نیامدن باران در فاصله ی ساعت ده تا دوازده ظهر، روی علف های بلندت دعا نکنم.

           هی میدانی عزیز، چه سوال بی جوابی دائم از خودم می پرسم امشب. چطور ممکن است من آنقدر خسته شوم که موقع رد شدن از میان اینهمه کوه دوست داشتنی و دره ی پر برف خوابم برده باشد؟ نان های باگتی که با خود آوده بودم حتما کپک خواهد زد. مطمئنم برای اولین بار سرما و گرسنگی پرنده های حاشیه ی جاده تا مغز استخوانم نفوذ می کند. خوب که گوش می کنم صدایت می آید که می گویی :

" معشوق خریدنی نبود. مثل عبور ، سفر ، گذشتنی است"

لینک
۱۳۸٧/٩/٢۱ - ثا.بتی

   یک روزمی   

 

          بی شک اگر آن دفترچه ی جلد نارنجی هجده سالگی را گوشه ای کنج ، پنهان در کمد، بایگانی نکرده بود و این همه روز، از آخرین روز نوشتن اش تا این روز، سفید نمانده بود،  امشب سراغ اش می رفت و آن دخترک مضطرب توی اش را، که خود خودش بود، به آغوش می گرفت، می بوسید و برایش از تمام روز های سختی که هنوز نگذشته ، می نوشت.

 

          نشسته ام دراتاقی که از جمع ۶ نفره ی صبح ، سه نفرش رفته اند و این سه تا، ما، مانده ایم. ساکت ایم. هر کدام به کاری مشغول. من اما دلم می خواست این بعد از ظهر قصه بنویسد، یا برای مدت کوتاهی عاشق شود تا کرم این شعر، به قلاب اش ماهی شود. یکی از سه، که نام گل دارد ، نسترن است. از من اجازه گرفت بقیه ی کارش را فردا تمام کند تا بتواند یکساعت درباره ی پروژه کارشناسی ارشد اش تحقیق کند. می دانم لبخند رضایت و تخفیف و تاییدم به او انرژی می دهد. آن یکی ، که مرد است و محمد، هنوز دارد صورت اش از لبخند گپ و گفت با همسر و دختر کوچک اش پر می شود که دلش خواست بی ترس از من، آشکار برای یک ربع گیم بازی کند. می دانم و مطمئنم اعتماد من به تیم،  انگیزه و انرژی کار را چند برابر می کند. نشسته ام و لیوان پر از مایع داغ و تلخی را مزه می کنم. توی گوشم زنی که صدایش می بردم به آن دور ها می خواند،

/ I can see you clearly /  Vividly emblazoned in my mind / And yet you are so far

Like  a distance star/  I'm wishing on tonight

       آرامم. روز های خوشی منتظر رسیدن است، بی اینکه قرار باشد چیزی بیفتد ، از جنس اتفاق و یا از بام.  دارم سند  " طرح تضمین کیفیت " سومین داوطلب شرکت در مناقصه ای را می خوانم. به دقت به تک تک سطر هایش فکر می کنم و امتیاز می دهم. در دلم به تمام نخبه هایی که این روز های سخت مانده اند و نان هوش و دانایی شان را می خورند ادای احترام می کنم. پشت تمام این سند ها و طرح ها قیافه باهوش ترین و خلاق ترین آدمهای این خاک را می بینم. حتی اگر صفر بگیرند ، مثل کتاب دعا ، مجلد های تلاششان را می بوسم و کنار می گذارم. با هر کدام شان که باشم و بوده ام، توی چهره هاشان نسبت به خودم ، نگاهی بالاتر از تجارت و منفعت دیده ام.

 

      کمی که بگذرد غروب می شود. مثل همه روز ها. باید برود. اتاق کارش را ببندد. به خانه برسد و در آخرین صفحه ی جلد نارنجی، بعد از این همه سفید بنویسد:

   "دیگران نگرانم نباشید. خودم هم دیگر نیستم. زیر پای من یک چشمه جوشیده. اینجا که من ایستاده ام سبز شده. خیلی وقت است نازنین قصه های من از چهار چوب پنجره به تماشای بیرون نشسته، به تماشایش نشسته اند. "

      از روزی که که خاطره ننوشت ، نگاه ان مرد را جایی در ذهن اش ثبت کرد که سرش را از روی دفتر بزرگ بلند کرد و با ته خودکارش به او اشاره کرد. خطاب به تمام حاضران گفت:                                                                                              

" دست بردارید آقایان. این که من می بینم حمایت می خواهد چه کار. این دختر، چشم و زبان اش می گوید روزی اگر مدیر عامل سازمان ما نشود ، حتما خودش خواسته که نباشد."

        از پله ی اول حمایت رسیده است به بام آخر حامی. نگران نباشید. نمره ی اسناد مناقصه همه تان را عالی می دهد. می دانید او عددی به جز قبولی نمی نویسد. می توانید در حضورش پنهان نشوید. تمام دیوار ها را او روزی از آجر خودش ساخته و درز هایش را از بر است. آشکارا لبخند بزنید ، کار کنید ، بازی یا مطالعه. حالا آن دست ها ی بی مترسک ، آنقدر گندم دارد که هیچ پاییزی خوشه هایش را زرد ، نخواهد تکاند.

 

**( Mariah cary ( My all

لینک
۱۳۸٧/٩/٩ - ثا.بتی