با تو عقربه ای روی ساعت ظهر می شوم   

 

           چه نفس گیر شد نشان دادن ساعت درست ، وقتی عقربه ی قدرتمندِ بلندِ سر حال ام، اصرار به تندروی داشت و عقربه کوتاه ، همیشه گوشه ای کز کرده ، میل به ماندن روی هفت. و ثانیه ... و ثانیه ها که باخبر از اشتباه خلقت این دو کنار هم، سرسام از پچ پچ تیک و تاک شان ، راهی نداشتند جز به بطالت، قرمز قرمز زمان راجلو بردن.

         آیا برای کسی که باید فقط با نیمی از قدرت باقی مانده ی تن اش در جنگی نابرابر، برنده از خط پایان بگذرد، مدالی و سرودی و آویزی از گل مهیاست؟ چه کسی کنارم بود که آغاز را شلیک کردند و در تمام این مسیر پیچ در پیچ ، نفس کدام رقیب را از کنار گوش ام پشت سر می گذاشتم؟ در خط پایان، کدام زمین صاف برای غلت زدن ام سبز شده بود و کدام دست برای گرفتن عرق پیشانی ام حوله ی منتظر در باد می تکاند؟

            چرا دروغ بگویم. چرا دروغ می گویم. این قایقی که من به آب انداختم به لنگر چسبیده، دور جزیره ای تنها با خود مسابقه می داد و در تمام این روزهای خلوت ساحل و آب، تنها به علامت دود هایی که از آتش راهنما به آسمان فرستادم،هرروز یک پرنده و ماهی دیگر به خوردن تمشک های وحشی جزیره ام اضافه می شد. حالا مسابقه تمام شده. سه عقربه ام روی آرامش ساعت دوازده ظهرخوابیده. لحاف زرشکی بالاتر، روی دو نمیه ی تابه تای سیاهِ بلند و کوتاه ام آرام گرفته.

 

 

پ.ن  :   عنوان پست برگرفته از شعر دوست خوبم شیوا ارسطویی

لینک
۱۳۸٧/٧/٢٠ - ثا.بتی

   دو چشم بی تن   

 

            از آخرین در جمع بودن اش بیشتر از شش ماه می گذشت. پیدایش نبود و هیچکس سراغ زنی آنچنان گوشه گیر و مردم گریز را نمی گرفت. همه مان تقریبا از یاد برده بودیم صورت اصلاح نشده ی بی انعطاف اش را، در مقابل هر سلامی که می کردیم ، علیک مجبوری که پاسخ می داد. ضمنا یادمان نرفته بود، او هرگز سعی نداشت مانتو و شلوار مشکی تقریبا رنگ و رو رفته از کهنگی را برآن قد و قواره ی درشت و کمی بلند، نو کند و روی کفش های تخت نیمه مردانه ، واکس براق کننده بزند. کیف اش سالها کوله ای برزنت شلخته بی قید آویزان از سرشانه ی چپ اش بود و تخم چشم هایش که موقع حرف زدن، هیچ لحن تازه ای از نرمی و نازکی به کلمه اضافه نمی کرد. از یاد برده بودیم او و همه ی زن ها تمایلی نداشتند با هم صمیمی شوند و راه رفتن اش در کنار مرد ها همیشه درفاصله بود. اینکه در مکالمه تلفنی با هر آدمی که او را نمی شناخت مجبودبود در جواب سوال بی رحمانه ی " شما آقای؟"  بگوید من خانم رفیعی هستم.

         حالا به جمع ما برگشته. با کت و شلوار خوش دوخت هاکوپیان و موهای پرپشت و خوش فرم سیاه- خاکستری و چشم هایی که تمایل دارد با تحسین و تردیددر مقابل ردیف خانم هایی که جدا از مردها در مقابل اش نشسته اند نگاه کند. همه منتظر بودند برای معارفه ی مدیر جدید. پهنای شانه اش از تمام مرد های سمت راست و چپ اش باریک تر بود و وقتی برای ادای احترام از جا بلند شد از متوسط قد مرد های آن جمع ،حدود ده سانت کوتاه تر. پاهایش را که برای تمرکز شنیدن حرف سخنران روی آن پایش انداخت ، هیچ خبری از انحنای خوش ترکیب اندام زنانه نبود و دستهایش را که روی زانو به هم گره زد ، به چشم دیده می شد، این پاها قادر شده بجای دلربایی، یک زمستان سرد را با کمک طنابی در دست های زمخت، تا قله بالابرود. یک صندلی خالی در ردیف مابه میان آنهایی اضافه شده بودکه همیشه آقا صدا شده اند با آدمی بر رویش نشسته مهربان تر، صبور و انسانی تر.

       جلسه تمام شد. اصراری نداشت خودش را گم کند. می خواست شانه به شانه ی مردها برای عبور مقدم خانم ها راه باز کند و در نوبت آسانسور مردانه بایستد تا کیپ به کیپ آنها تا موقع برگشتن به پشت میز کار بخندد.

       می دانستم طولی نمی کشد به بهانه ی کاری تماس می گیرد. واکنش من برایش مهم بود. من به زن بودن اش احترام گذاشته بودم و حالا باید کاری می کرد که این مرد چند روزه هم اعتبار بگیرد. برای اولین بار بعد از پرسیدن "شما آقای؟" لب نگزیدم و بخاطر شنیدن یک صدای گرم مردانه خدا را شکر کردم.

      دو روز از آن جلسه گذشته. می خواهم او را بنویسم.در جایی بیشتر از چند خط برای خواندن. او متعلق به دنیایی شده که روح اش درخواست کرد و جسم اش التماس. اما یک چیزی در آن جفت چشم محاصره شده میان آن خشونت خود ساخته ی صورت، هنوز زن باقی مانده. چیزی که باعث می شود من نتوانم از آن دو نگاه زنانه ی باقی مانده، بی جسم و سرگردان بگذرم. او عالی است. او که جنسیت اش را طبیعت مفت به او هدیه نکرد. اوی سختکوش که برای بدست آوردن دنیایش جنگید. برای کسی که برای نشستن در ردیف صندلی های مقابل آرزو کرده. به او که جهان گم شده اش را در جنگی نفس گیر از میان سرباز زنانی به غنیمت گرفت که تصمیم دارد در آینده با همان ها در صلح و عشقی ماندگارزندگی کند.

لینک
۱۳۸٧/٧/۱٦ - ثا.بتی

   مهر و اولی   

 

         تک تک تان را دوست دارم و هرگز فکر نمی کردم بعد از مردن آن دو پرنده ی دوست داشتنی ام ، هرگز تا به این اندازه در حضورم موجوداتی از جنس آدم ببینم که از نوک دست ها تا شانه بال در آورده اند.      

 

                                                                          ********

  لازم نیست به عقب برگردم تا امروز کیف ام بوی مداد و پاک کن بگیرد و لباس مشکی تن ام، روپوش سورمه ای خوشرنگی شود. این میز شیشه ای مقابل ام و کامپیوتر و لوازم التحریر روی اش با صندلی چرخانی که روی آن نشسته ام ، نیمکتی چوبی کهنه ای شود در ردیف دوم کلاس ، کنار پنجره ، مشترک با دو همکلاسی کنار من.

            به خوبی بیاد اش می آورم آن دختر مغرور ، تا اندازه ای بلند قد لاغر اندام کم حرفی را که کمتر می شد او را در ساعت های تفریح در فضای بزرگ حیاط مدرسه ، حوالی بوفه یا دسته های خندان دخترانه دید و زنگ های ورزش ، بیشتر در کتابخانه می پلکید تا به انداختن توپ در سبد بسکتبال و یا ردیف کردن سرباز هایش روی صفحه ی شطرنج. همان دختری که عشق اش به انشاء به اندازه ی بیست های جبر و هندسه اش ثابت کردنی بود و به فصل تشریح کبوتر در کلاس زیست شناسی که رسید ،کلاس را از بغض تعطیل کرد.

           دوست اش دارم خودم را ، که آنچنان نام ام را با مهر و اولی آمیخته بود که توانست لایق ترین استاد نقاشی و شعر و فلسفه را دوستدار خودش کند و برای همیشه نامی کندم در جعبه ی سیاهی که او راز هایش را در آن مخفی می کرد.

          می شناسم اش او را که از پنجره ی طبقه ی دوم مشرف به حیاط و خیابان دانشگاه ، طوری به روز های بعد آن روز ها فکر کرد که انگار می دانست دیر یا زود زندگی تبدیل به ایستگاهی متروکه با قطاری از ریل خارج شده خواهد شد.

           کنارم هست همیشه آن پاییز که ساعت ده صبح  اولین روز اش به دنیا آمدم و حتما در غروب یک روز پایانش می روم. و چقدر دلم می خواست در این فاصله کسی برایم طوطی بی قفس نشسته روی انگشت سبابه اش هدیه می آورد. پرنده ای که فقط سلام کند و اسم من را صدا. هرگز مردن و خداحافظی را کسی یاد اش نداده باشد.

     لازم نیست به عقب برگردم تا امروز این اتاق کار، دوباره عطر آن سالن های تو در تو و دستی را بدهد که طریقه چسباندن سی و دو حرفی را با گچ سفید یادم داد که با آن توانستم بنویسم "دوستت دارم".

       اماامروز تنها چیزی که هرگز به یاد نمی آورم بوی بیشمار روز های بین آن روز ها تا امروز است. روز هایی که مداد و دفترم را صبح های زود در خانه جا گذاشته ام و با کیفی که بوی اسکناس گرفته بود به خانه برگشتم. روز هایی که هیچ دستی در کنارم نبود تا یادم بدهد با کدام سی و دو حرف دیگر باید نوشت :

" انگار من فقط یک فصل زندگی کرده ام.  پاییز".

لینک
۱۳۸٧/٧/٢ - ثا.بتی