پهلوی سابق   

 

 

  گاهی چه پر اهمیت می شود جمع این سالهایی که تک تک به بیهودگی گذشت.

دختر مگر قرار نیست روی همان سکوی سیمانی آفتاب ظهر ، با پیراهن چین دار و موهای باز تا روی شانه، و کفشی که آخرین روز های زرشکی بودن را به رنگ قهوه ای می سپرد ، هم دیگر را ملاقات کنیم. نمی بینی جمع تمام این روز های تلنبار ، هیچوقت از هفت سالگی ام ، از تو ، نمی گذرد.

   

   

   

 

لینک
۱۳۸٧/٦/٢٦ - ثا.بتی

   این بار   

                   به سادگی می شد از اشتیاق صدای مرد فهمید ، جزئیات شیرین مکالمه ی تلفنی بار قبل با زن کاملا به خاطرش مانده. زن برای هر چیز دلیلی داشت.  به سادگی پای  فلسفه و هنر و روانشناسی را برای ضمانت معمولی ترین حرف هایش به میان می کشید. قدرت کلمه هایش گیره ای بود بسته به دامن هر کلمه ،  تا مبادا کوچکترین بی مبالاتی ذره ای از درجه والایش کم کند. ولی آنچه مرد در لحظه ی حرف زدن و بعد به یادش می ماند صدای زیبای زن بود که کش و قوس های به موقع اش، درتخیل طرح اندام زنی می ساخت سوار کار ماهر. سوار کاری که در خیال زن هم بود. مخصوصا زمانی از اسب می افتاد و منتظر می ماند تا کسی برای بلند کردن اش زیر بازو هایش را بگیرد. وسوسه این بزنگاه ،هی به جان مرد می افتاد. می خواست اولین نفری باشد که او را بلند می کند و بی اجازه ، چشم های نمناک اش را می بوسد.

                   زن اما همیشه تا اسب و افتادن فکر می کرد. کمی هم به آتشی که مرد روشن می کرد و قادر بود یک شب او را در جنگل گرم کند.  آنقدر بماند تا پای اسب اش خوب شود و زخم پهلو یش از درد آن سنگی که روی اش پرت شده بود خلاص. بیشتر اش اما فردا روز می شد که مرد می رفت و یادگاری اش فقط  بالا پوشی گرمی می شد که به دوش زن انداخته و صدایی که تا صبح برای زن از اسب و آتش خاطره می گفت.

              تا اینجای طرح برای بستن قاب اولین دیدار کافی بود. حالا به سادگی می شد فهمید این بار ،اشتیاق صدا و کلمه های مرد برای بلند تر کردن شب و آتشی داغ تر است. شبی که قصد دارد اسب زخمی را آزاد کند تا زن مجبور شود موقع برگشتن  به همراه او ، سوار بر اسب خودش ، افسار را به دست بگیرند.

        اما باز این صدای زن بود در مکالمه ی دوم که راه ها و کوره راه های حرکت و مقصد را به اعضای صورت و شانه و دست های مرد نشان می داد. می خواست برای افتادن از دومین پرتگاه ، راه هر چه ممکن است طولانی تر شود. قرار گذاشتند روی مناسب ترین تخته سنگ پرت شوند. هیچ زخمی در  اسب خیال باقی نماند ، همانطور که هیچ زخمی در پهلوی زن. اسب دوم تند و سر حال و بی مبالات یورتمه راه اش را بگیرد و برود. می خواستند زمان و زمین را با نور و حرارت دلخواه تنظیم کنند. زن تا دهان باز کرد  این بهتر افتادن را کلمه کند افسار از دست اش گرفته شد. از سینه ی مرد آنچنان نفس های بلندی پشت گردن و کمر گاه زن کشیده می شد که خیال هر چه قصه  را از یاد زن باد برد.

لینک
۱۳۸٧/٦/٢۳ - ثا.بتی

   too far from you, different from me too   

          خلوت شده. من مانده ام و سگ عزیزی که بوی من را دوست دارد، من تن او را. چشم هایش را وقتی شب ِ من را می پاید ،صدایش که چهار دیوار اتاق ام می شود. قلاده اش را بدست می گیرم . از ایوان خانه ی بارون خورده ازدیشب پایین می روم. از کوره راه میان درخت های انبوه حیاط رد می شوم. حاشیه ی علف های بلند خودرو، تاک های پر انگور ِ سیاه شهریور.

      تو هستی. وقتی کلمه های من را دوست داری، من نگاه تو را. اشتهایت را که با گوشت تحریک نمی شود. تو قارچ می خوری و برنج سفید. من آنطرف سفره، از خجالت مرغی که بخاطرم کباب شده، سرخ می شوم. سیر نشده از غذا، از هم، از سفره دست می کشیم. با هم از خانه ای که درش را خیلی وقت است نمی بیندیم، می گذریم. اینجا دزد که ندارد هیچ، رهگذر هم ندارد. دریا تا ده متری خانه پیش آمده. اول روی ماسه ها می نشینیم. کنار هم. روبروی آب. من آواز می خوانم. تو زبان بلند پرز دار گرم ات رابیرون می آوری. نفس نفس می زنی. می بوسم ات. پشت گردن ات را که میان انبوه مو های نرم سیاه مخفی شده. صورتم را میان گرده ی محکم و نرم ات می مالم. تو دست هایت را روی شانه ام می گذاری. نیم خیز می شوی. نگاهم می کنی. تو سگ منی. سگ من که می دانم سال هاست پنجه اش را به خاطر من، انگشت های بلند باریکی کرده. خوب که تن هامان از داغی آفتاب قهوه ای شد من از پیراهن خلاص می شوم، تو از سگ بودن ات. توی آب به هم می پیچیم. حالا من پری شده ام، تو ماهیگیر. من گوشت نرم، تو لاک ِ سخت ِ پشت ِ من. من قایق می شوم، تو دست هایت پاروی خسته آویزان از سینه ی من. تو ... تو باز دوست خوب من می شوی، من یاد فراموش شده ی تو.  تو دوباره خودت می شوی،  این بار من توله سگ نجیب تو.

    دنبالم بیا. من امروز همه اش با تو بوده ام. هیچ کجا نرفته ام. در همین صفحه ای که می نویسم نشسته ام. با کلمه هایت ظهر شده.  می پرسی کدام؟

. I read all your writings. All the comments that people leave, some useless, some good, but regardless, I read them all.Sometimes I follow you to other sites to see what you tell them, mostly, words of encouragements, some useless, some good. Well my friend, they are a new brand, new generations too far from me, too different from me, and most likely too different from you too

لینک
۱۳۸٧/٦/٢۱ - ثا.بتی

   یازده تا مال تو   

        گوشتی به تن اش نمانده بود که بو بگیرد. اما محض اطمینان پنجره های قدی تراس رو به حیاط را باز گذاشته بودند. پنجم اردیبهشت بود. من برای اینکه از نگاه کردن به ردیف صورت هایی که نگاهشان را از تنفر و خجالت از هم می دزدیدند خلاص شوم ، روی صندلی کمی کج شدم و به برگها ی تازه جوانه زده ی خرمالو و شکوفه های ریخته پای آلبالو چشم دوختم.

       روی پیرمرد پارچه ی ترمه کهنه ای بود که احتمالا از مسجد محل قرض گرفته بودند. جناب سرهنگ داشت با داداش مرتضی تلفنی حرف می زد. هفده سال از رفتن داداش کوچیکه به امریکا می گذشت و حالا آنقدر استادی و دکتری و زن و بچه سرش را شلوغ کرده بود که نتواند برای مراسم تدفین و ختم پدر به ایران بیاید. 

    فکر کنم پیرمرد را دوست داشتم و به وضوح چهره ی میانسالی اش را به یاد می آوردم. با من مهربان بود و با مادرم. برای همین وقتی برای احوالپرسی هفته ای چند بار صبح ها که هیچکس به جز مادر در خانه نبود زنگ می زد ، پدر اعصاب اش خورد می شد.

      ساعت ده شده بود . کسی برای دفن مرده دلهره نداشت و نه حتی یک دستمال خیس توی دست کسی مچاله نشده بود. می دانستم شانزده  نفر از آنهایی که در ردیف صندلی های دور اتقاق نشسته اند خواهر و برادر اند. اما هیچکس به دیگری نمی گفت عزیزم.  آن زن سیاهپوش که تاکید می کرد نام خودش بعنوان همسر مرحومه ، در میان لیست عزاداران فراموش نشود  ، به وضوح صورت جوان تری از دختر ارشد متوفی داشت. اما در متن پیش نویس اعلامیه اسم او حذف شد و وقتی پرسید چرا داداش سرهنگ لب اش را گزید و گفت :

" تو زن ایام جوونی پدرمون بودی. دیدی که تا پیر شد پرت اش کردی به همون خونه ای که مادرمون اجاقش رو گرم می کرد."

      یادم است آن روز ها ، زن مدام به خانه ی ما می آمد . مثل عروسک ام زیبا بود و از بوالهوسی شوهر اولش برای زنها حرف می زد. از دومی هم گله می کرد و می گفت از چاله در اومدم افتادم تو چاه. همیشه می گفت این یکی را بزایم طلاقم را می گیرم. اما می زایید و داشت که شیر می داد از عرق خواری و کتک کاری و خرجی ندادن مرد گله می کرد تا دوباره شکم اش بالا بیاید. زن مادر یازده صورت از جوان ترین دختر و پسر های این جمع  بود که سه تایش خمار بودند و بر خلاف بچه های زن اول مرد هیچکدام دنباله ی اسم شان نه سرهنگ بود و نه مهندس و نه دکتر. از چهار دخترش هم دو تایش مطلقه بودند و بلدهم  نبودند مثل  دو دختر ارشد پیر مرد موقر روی مبل لم بدهند.حالا او توی همان اتاقی نشسته بود که روز گاری هوویش اولین فرش خوش نقش جهازش را در آن پهن کرده بود  تا وقتی که او برای اولین بار مخفیانه به آن خانه بیاید و جواب خواستگاری مرد را بدهد ، سی سالی از عمر فرش می گذشت.

      زن ساکت بود. منتظر بود کسی گلایه ای کند تا او بگوید تمام این سالها ،مرد حتی نام یازده دختر و پسرش را هم درست نمی دانسته و اینکه حتی یکی از آنها هم نتوانسته درست درس بخواند ، تقصیر او نیست. یازده تای بعدی فقط  علی یا حسین و یا فتانه و نرگس و بقیه بودند.

        پیرمرد ساعت یک و سی دقیقه ظهر به خاک سپرده شد. بدنبالش زنهای زیادی سعی کردند فراموش کنند که او با وجود زنی افسرده و دیگری حامله ، همیشه سعی می کرد موقع چشم دوختن به چشم آنها بی اندازه مهربان باشد.

      تن بی گوشت اش را که سه سال آخر عمر زمین گیر شده بود به خاک سپرده بودند که همان ظهر موقع صرف ناهار جناب سرهنگ دستهایش را دقیق شست وبرای خودش یک کباب برگ اضافه و نوشابه ی زرد سفارش داد.تاکید کرد زرد و نه رنگ دیگر. هیچوقت تا به این اندازه از غذای این رستوران لذت نبرده بود.

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٩ - ثا.بتی

   با تو می شه خندید   

رامم کن وحشی،  اسب. ببرم بالا آسمان،  پرنده. برهنه ام کن زخم ،  دریا. سقف ام کن خیس،   باران.

تو چه حسی هستی که به من پیوستی
هر نفس بی تردید تورو باید پرسید
تو چه حسی هستی که به من پیوستی
هر نفس بی تردید تورو باید پرسید

شیر و خرما خورده ام ،به نیت دیدن ات . ساعت سحر. کتاب بوسیده ام. شب به اتاق دیده ام. شده ام سفید ، قهوه ای ، ماه ،  قند و شراب. کجا می بری ام پارو زن ، آرام ، گرسنه و خواب . می بری ام تا غروب ،تا چشمه، تا " تو".

با تو میشه خندید به طلسم تقدیر
با تو میشه بخشید روزگار دلگیر
تو چه حسی هستی که به من پیوستی
هر نفس بی تردید تورو باید پرسید

می خواهم که برقصم. توی قایق . وسط دریا .برای جشن تو. با چکمه های بلند زرشکی. مو های سیاه صاف. دامن کوتاه یشمی. تا ظهر .عمود آفتاب. با دست تلخ زیتون دور پیچ و تاب کمر . کوتاه ، ساکت ، بی چشم و گوش ام کن. لاغرم کن .گوشت ام بریز تو .... تو  گوزن ، ستاره ، خنجر ، ابر ، پروانه ، باد ، شب ، آوازه خوان ، پیامبر ، شاعر ، غار ، تو  همه ، تو  ... تو همیشه . تو دلتنگ.

سبک ام کن.  برم گردان به استخوان. به خاک. به حفره ، نطفه. به زن . عشق. خون. آب . به خودت . به اولین سفره ی شیر و خرما. به خودم. به اولین گر یه ای که ساختی ام. برم گردان به آغوش ات. به گرمای دست ات.خانه ات. به نوازش انگشت هایت. برم گردان به همان زیبایی که بودم. نازنین ام کن. نازنین ام کن.

 

 

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٢ - ثا.بتی

   نم   

 

             خودم دیدم. تخت ام را به سمت پنجره چرخانده بودم که این روز ها صفحه ی آبی ساعت ام شود. هو هوی باد توی درخت های پارک بیدارم کرد. از آنطرف خانه بوی بستنی وانیلی با مربای توت فرنگی و صدای خنده ی عصرانه می آمد. و بعد که فقط پنج دقیقه بارید. بی سر و صدا. و بعد تر که زمین شد زنی که مردی از کنارش کوتاه رد شده و تن اش هنوز بوی خوش دیدار می دهد.  

   

   

   

   

       

 

لینک
۱۳۸٧/٦/٥ - ثا.بتی