همینطوری   

                

                همیشه در سطر آخر تمام نمی شوی. گاهی بعد عنوان هم نوشتن ، نوشتنی تا به این اندازه بلند ، بی معنی می شود. ماندن ، حتی  به گرانی و سختی و سرسختی، در قفسه ی زن و مرد پیر کتاب فروش ، کهنه ات می کند. آنقدر که حتی تازگی و تفاوت طرح روی جلد  هم دستی جلونمی آورد تا ورق بزند این صفحه ها که به ترتیب روی اش نوشته ،  تولد. تب. تباهی.

                                                ***********

             هرگز نپذیر مرد عاشقی را که  خیلی بی تجربه است یا برعکس . اولی به اشتباه هر تپشی را شور ، آواز می کند و هر حرامزاده ای را بابا صدا.  دومی آنقدر فراموش کرده به یاد دارد که دستهایش موقع اولین سلام هم ، به شکل خداحافظی تکان می خورد.

          از من بشنو. به آن کسی مهر بورز که در میانه ی احترام به دوست داشتن و خداحافظی ، به اندازه تعلیم دیده و از عشقی "ماندگار" ،  به اختیار  "دست کشیده " .خم شده روی نرده ی پلی ، بر روی رود خانه ای تند. دارد به دو چیز فکر می کند. به این زمین بالایی که پای اش را ایستانده ، به آب پایینی که تن اش می برد. به او نزدیک شو. پشت به پشت ، تن ات را مماس تن اش کن. اگر شانه هایش به قد ات نمی رسد ، روی پاشنه بایست. نیم رخ شو. صبر کن نیم رخ شود. یک یک انگشتهایت را به میان انگشت هایش قفل کن. دستهایش را با تن اش ، تن ات  ، از دو طرف هفت کن. نفس بکش. با او برو . اما نه از آن سمتی که او تا به میانه ی پل آمده.  این مرد در این حالت گیاه گزنه ی پر آب و نیشی است که تمام زنبورها و گوسفندهای گرسنه ی دل ات را می چراند. این "ماندن " با او ، یعنی شراکت آفتاب با درختی که درسر شاخه اش میوه ای کال ،هوس "رسیدن " کرده. 

 

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٩ - ثا.بتی

   چرا چشم های تو آنقدر زیباست   

                   چرا چشم های تو آنقدر زیباست که تمام گنجشک هایم را بی فایده می کند. همیشه از تو ، همیشه تا من ، تو که از دست هایت ثلث عشق می ریخت ، از تن ام آغوز.

             اگر فیلم را دوباره برگردانی حاضرم از جای ام تکان نخورم ، همین جا بنشینم و برای بار صدم ببینم اش.منتظر بودن ، چشم ها را قهوه ای خوش حالت می کند ، دیدن را گود. دست را آستین پیراهنی  بی دست که باد می خورد. می دانی انتظار باعث رقص شانه و سینه می شود ؟؟؟ و گردنی آنقدر کودک که نتواند بزرگسالی سر را قلم دوش بگیرد. تو می دانی وقتی که می روی ، سر هر دوراهی نشسته ای که انتخاب را  دودلی می کنی. ممکن است پایان کدام راهی ؟ اگر بگویم می خواهم باز هم "بوی پیراهن یوسف " را ببینم باورت می شود؟

               آن رسیدن و به جا رسیدن "شیرین" . به جای رسیدن به آنکه انتظارش را داری ،  به پیر مردی برخوردن که مفقود و بی اثر  شدن را مثل هیچکس باور نمی کند. باور نمی کند چاه در قصه هم روزگاری یوسف را بلعیده باشد چه برسد روزی کوسه ای ماهی اش را بخورد. از آن بدتر  یوسف اش را یونس کند. شیرین و پیرمرد در اولین شب آشنایی به دور جان زیبایی و خاطره چرخ زدند . بعد از آن هم از بی خانگی با  هم همخانه شدند. هنوز یکساعت نگذشته  ، چقدر دلتنگ دیدن دوباره ی آن قاب بسته ی بو و رنگ و صدایم که دختری منتظر با دست مرد چراغانی اش کرده. حتی حاضرم با امید های واهی مرد از سفر صرفه نظر کنم و توی آن تونل تاریک و سیاه برای همیشه  چسبیده به دیوار بمانم و وقتی دختر  فریاد  می زند "خسرو " بگویم جانمم م م م م . عزیزم.

               این که دیده ام و باز هم می بینم فیلم نیست. این درون من است . تو کجایش ایستاده ای ؟ تو ... تو ....درست لحظه ی خبر هستی. اینطور نیست؟ خبری که آمدن خسرو را به پیر مرد شاید دروغ می گوید ، ولی یوسف پیدا می شود.خبری که از وقوع اش آنقدر گذشته که می توان در صحت اش شک کرد. می دانی همانطور که گذشت زمان تولد را بی فایده و پوسیده و عبث و زشت می کند ، بر عکس هر چه از مرگ می گذرد کاج های کنار گور سبز تر و بلند تر و زیباتر می شود.

             دلم می خواهد یکبار به دیدار این فیلم ساز بروم. از او بخواهم "بوی پیراهن یوسف " اش را با من  ببیند.  و من او را ببینم. به همان هیئتی که در تاکسی نشسته بود و در دهان آن بازیگر آن سوال را نوشت. دلم می خواهد جواب نشنیده اش را از چشم های من بگیرد. دلم می خواهد با آدمی بزرگ شام بخورم. آدمی که درازی و سیاهی آن تونل به استقبال رفتن را می داند. حتی می داند کجای گریه ،  تاریکی و رقص تمام می شود و نور به درون آدم می ریزد. مرد بزرگی که می داند این شبها تا لحظه رسیدن کسی که هزگز  نمی آید را باید با لامپ های آبی و زرد و قرمز و سبز چراغانی کرد. برای او پر حرفی کنم و او تمام جواب هایش را در یک سکانس ابدی در فیلم اش گفته باشد.  هر چه می خواهد بگوید سکوت شود . فقط وانمود کند آن قاشقی که به دهانش می برد تکه ای از گوشت تن من نیست.دلم می خواهد شام او من را سیر نکند  دلم می خواهد قهوه ای  خوش حالت چشم هایم را ببندم و با بوی پیراهن یوسف در ته چاه بمانم.

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٦ - ثا.بتی

   چه بد می نویسم   

 

           وقتی آن مرد با موهایی که قسمت اعظم اش ریخته بود و همه تارهای سفیداش ،خرمایی جوانی را انکار می کرد ، وقتی با آن چشم های گود و خیس خاکستری و دهانی که قبل از گفتن حرف ، گوشت کلمه را آرام آرام زیر زبان مزه مزه می کرد ، سر بلند کرد و به من که ساکت تر از همه میان تعدادی از دخترها  در ساعت استراحت در کار گاه نشسته بودم و داشتم فارغ از  تمام بو ها و صدا های خوبی که در اطرافم می شنیدم و می دانستم تا زمان به ته رسیدن آتش سیگار و پیپ و بحث های روشنفکری شان دوباره به کارگاه بر نمی گردند، در بایگانی کتابخانه ی مرد چرخ می زدم و می خواستم اگر فرصتی شد و سرش پایین بود،  یواشکی  به نمای پنجره ی پشت سرش نگاه کنم تا یادم بیاید دوسال قبل ، اولین باری که به خانه اش آمدم درخت گیلاس حیاط نهال ضعیفی بود که تنها یک جفت گیلاس دو قلو بر شانه اش سنگینی می کرد....

        می بینی شیوا چه بد نوشته ام جمله ی بالا را ؟  کجایی که خط بزنی ثابتی ات را با این جمله های بلند و و بی معنی و پر مدعا. درست اش این بود که بعد از آنکه سر بلند کرد ، ساده بنویسم او  چه چیزی گفت.باید این حاشیه ی طولانی را خط می زدم. می بینی از خط نزدنم نوشته به چه روزی افتاده  ؟

       سر بلند کرد و خطاب به تو گفت اگر این خانم خودش را جدی بگیرد می تواند یک  دوراس  ایرانی شود. شیوا ،من آن روز ها کس دیگری بودم. این روز ها عاشق ده سال پیش خودم شده ام. کاش یک روز اش دوباره بر گردد. دوراس را خیلی نمی شناختم. اما می دانستم این "درد" که پشت اسم اش می گویند یعنی چه. آن روز چندان از این مقایسه خوش ام نیامد. حتی چند قصه اش را با ترس خواندم. نمی خواستم در میان کلمه هایش اثری از آن چیزی باشد که  پنهان اش می کنم. قصه ی عاشق را خیلی دقیق خواندم. با اولین خطی از قصه ی او که انگار داشت به درون من نزدیک می شد ، باقی کتابهایش را بایگانی کردم. خوب است که مقابلم نیستی وگرنه با آن نگاه سیاه نافذت اجازه نمی دادی در این صفحه درباره ی تنبلی مفرطم ،چه نوشتن و چه خواندن دروغ بنوسم.  امروز بعد از مدتها چرت و چرند خوانی به سراغ یکی از قصه هایش رفتم. قصه ای که اجازه چاپ ندارد اما در فضای نشر الکترونیکی مثل یک سرو سبز و خوش قامت ایستاده. باید اینهمه می گذشت تا من به قدرت شناسایی و  پیشگویی براهنی پی ببرم. و اینکه که چرا آن روز این مقایسه را کرد.من جمله های طویل ام را هنوز سامان ندادم و سرباز های بی نظم ذهنم را به خط. سرباز های من دارند یکی یکی با گلوله ی خودم کشته می شوند.  دوراس نشدم. اما امروز به معنای واقعی فهمیدم بخشی از تخیل او ، یک زن  قصه اش بوده ام.

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٤ - ثا.بتی

   دایی جان ناپلئون   

 

              امروز ، با تاخیر یک ماهه در پاسخ به نامه ای که او را بعنوان نماینده ی کمیته عالی پیاده سازی ریسک عملیاتی مدیریت آی تی در سازمان انتخاب کرده بودند ،و نیز درخواست شده بود ظرف بیست روز آینده نسبت به شناسایی مصادیق ریسک ، ارائه سند لیست مخاطرات و سند رهنمود های کلیدی و ارائه راهکار پیشنهادی رفع مخاطرات ،  به اداره مطالعات و برنامه ریزی استراتژیک سازمان اقدام لازم را مبذول دارد ، در یک خط نوشت:

لیست مخاطرات - " بزرگترین ریسک سازمان ، انتخاب من بعنوان نماینده است"

         بعد به صندلی اش تکیه اش داد. یکی یکی ریسک ها را در ذهن مرور و متعاقب آن ضمن ریشخند به مصادیق و رهنمود ، از جایش بلند شد تا بدون درخواست از مستخدم اداره برای خودش یک فنجان بزرگ نسکافه و شکلات درست کند. به هوای ابری داغ مرداد و چند قطره باران صبح بر روی شیشه سرویس فکر کرد. آرزو کرد ایکاش ابرهای زخمی پکن راهشان رابه این شهر کج کنند. در جواب تلفن مسئول بالاتر که محتاطانه و تلویحی زمان سپری شده ی گزارش را با هزار عذر و خجالت یاد آوری می کرد گفت،سند لیست مخاطرات آماده است . الساعه رهنمود و راهکار هم تنظیم و خدمتتان ارسال می شود. نوشت:

رهنمود -  دقت شود ، آرامش و صلح و امنیت و رفاه و فراغت ،پیش درآمد ظهور خطر است. برای مثال در بخش Human management  رضایت و اقناع  تدریجی  و بیش از حد  کارشناس خلاقی که یک چند دوره مداوم از بهبود روشها و فرآیند انجام کار حرف می زده و بدون هیچ دستاوردی حالا ساعتها در کنار شما و بی شما در عالم مجاز سیر می کند  و مداوم شاد است ، اولین نشانه ی اضمحلال سازمان است.

راهکار پیشنهادی - از حرف خود کوتاه نیایید. با نثار فحش آبداری بر پدر و مادر ریسک ، از اساس منکرش شوید . گره ی چ___فیه تان را محکم تر کنید و کماکان او را مجبور به نماینده گی کنید.

نتیجه تحقق ریسک- باش تا صبح دولت ات بدمد. طلوعی بارانی در هوای 40 درجه مرداد.

                                                                                                                مورخ 21/5/87

لینک
۱۳۸٧/٥/٢۱ - ثا.بتی

   مردادتر از اسفند   

 

           این روزها را طولانی کن.تو که داری من را از گردنه های سخت می گذرانی عزیزم، محبوبم. آفتاب این روز ها بسیار است امااین تویی که آتشم میزنی از بناگوش و گردن تا این پایینتر ِ قشنگ  شانه ام.  گدازه  بر سرم می ریزی تو  که می خواهی بکشانی ام به آن قله .  سفر ِ قبل رفتن. از بودن ات تب کرده ام و تو انگار تمام آب های سرد دنیا را بی استفاده کرده ای. پاشویه ام کن پرستار ،من از زخم تو زمین گیر می شوم. تو کجای منی که نادیده گرفته بودمت دوست. می خواهی این روز های آخر با تو بودن را ماندنی کنیم؟ از اولین بازی هایی که نکردی شروع کنم. سوار  چرخ و فلکی که در هوا بادبادک می شد ، تا آن مادیان دلخواه جوان رویا و بعد قایقی که پیاده کند ات در ساحل جزیره ای که به کنار آتش روشن اش مرد قصه گوی پیر بخاطر چشم در چشم تو، سالهاست قصه می گوید. می خواهم شروع ات کنم نازنین قبل از آنکه تمام ام کنی نازنین . اینگاه که میگویی دلت می خواهد در آغوش کسی که دوستت دارد اندازه شوی تا آنگاه که می خواهی با چمدانی پر از یک چتر و یک زیر انداز به خاکی بروی که شیروانی خانه ات را زیر باران همیشه خیس شود . دوست داری کمی من نباشم ، تو  باشی؟

          داری از من بالا می روی . از شکم به قلب و حالا که داری از صخره ی سخت شانه ام می گذری و به گوش هایم رسیده ای.پس چرا اینقدر ساکتی . صدای تو را می شنوم. قرمز است و بوی خوبی دارد. چرا نمی گویی آخ. این طور کند و سنگین راه رفتن ات در من سخت است محبوبم. نا امیدم نکن زن. ترک ام نکن که من هنوز کلمه ای برای خداحافظی با تو بلد نیستم. شعرهایت را برایم بگذار دخترکم و قصه ی های بلندت را مادرم که من در میانه ی تو معشوقی نباشم سرگردان عاشقی که هرگز نیافت.

 

لینک
۱۳۸٧/٥/۱٩ - ثا.بتی

   پارکینگ   

           داشت به غذای زن بیش از حد زعفران و ادویه کاری اضافه می شد. تکه های ران  و سینه ی مرغ که بی توجه به سلیقه ی مرد ، همیشه آب پز می ماند ، به خوبی تفت داده و خوش طعم می شد. از قوری خوش رنگ بر سر کتری در حال جوش،بخار تازه دمی بلند شده بود و ظرف میوه های فصل از ساعت ها قبل برای خنک ماندن در یخچال. کلیپسی که زن برای جمع کردن مو های بلندش پشت سر بسته بود ، هماهنگ با رنگ لاک ناخن، آبی خوشرنگ بود. زن دست های خیس اش را که با حوله  خشک کرد ،طبق عادت دستی به دو  پهلوی پارچه ی پیشبند ، درست روی گودی خوش ترکیب کمر کشید و بعد گره را از گردن باز کرد. تا مقابل آینه ی اتاق خواب خرامان خرامان قدم برداشت و به ایده ای که کسی از صورت اش نمی خواند فکر می کرد. چرخی زد و به زن توی آینه که داشت به شکم صاف و سینه ی برجسته و کرک بناگوش دست می کشید چشمکی زد.تا بخواهد دوش بگیرد و بعد از مدتها آن تاپ و شلوارک مشکی، با حاشیه ی محو زرشکی را بپوشد ، مرد از اتاق شخصی اش بیرون آمد . نیم نگاهی به زن انداخت . یکراست رفت به سراغ پنجره ی مشرف به خیابان . این دفعه ی چهارم بود که این کار را می کرد . زن از چهره ی مرد دلشوره و انتظار را حدس می زد.از ارتفاع طبقه ی نهم  می شد دید بار کامیون تا نیم ساعت دیگر به طور کامل تخلیه می شود و بعد از آن همسایه های جدید طبقه ششم می توانند به دعوت آنها برای صرف نهار به آپارتمان شان بیایند. کمر درد مرد از هفته ای چهار شب شیفت اختیاری در کارخانه و استراحت روی تخت های فنری موقت نبود. خوابیدن بقیه شب ها روی کاناپه ی هال و تا دیر وقت کتاب خواندن و تلویزیون دیدن خسته اش کرده بود. فکر کرد با وجود این درد خفیف هم مایل است امروزصبح زود ، نرمش کند،  به موهای تازه حمام کرده اش ژل بزند.وصورت و بدن تازه اصلاح کرده اش را غرق آن عطر خوشبوی دلخواه کند. هنوز به زن اش نگفته بود برنامه هفتگی سر کار رفتن اش را از طریق یک درخواست کتبی و توافق  با مدیر تغییر داده و از هفته ی بعد  تقریبا به اندازه یک سوم از زمان کار او در هفته کم می شود. همانطور که زن هم لزومی نمی دید  برنامه ی  دقیق ساعتهای استخر و خرید های شخصی اش را  به مرد بگوید. مرد خیال نداشت در خانه  باغبانی میانسال شود که مداوم خاک گل و گلدان و باغچه را آبیاری می کند. حتی قصد نداشت عهده دار خرید های روزانه ی خانه شود .  وظیفه ای که سالها زن اش به خوبی از عهده اش بر آمده بود. تعمیر خرابی های گهگاه و پشت کامپیوتر نشستن هم در سرش نبود. دوباره خوانی کتابهای قدیمی کتابخانه و دیدن کانال های سیاسی و فیلم ماهواره هم در برنامه اش نبود. در آپارتمان را باز کرد ، خم شد .از پله های اضطراری به درب همیشه باز کریدور طبقه ششم نگاه کرد.برای اطمینان باید از مدیر ساختمان می خواست که در ها ی همه طبقات به دلیل خطر های قریب الوقع همیشه باز بماند. وقتی داشت به آپارتمان اش بر می گشت یک دور دیگر از اینکه آپارتمان همسایه ی تازه طبقه ششم هم مثل آپارتمان آنها طوری در کنار پله های اضطراری قرار گرفته که می توان در صورت باز بودن در آپارتمان ، بسرعت و بی آنکه دیده شوی  ، وارد شوی خوشحال بود.

              زن با بهترین بوی بدن شو و کرم طراوت دهنده از حمام خارج شد. وقتی داشت موهایش را با هوای گرم سشوار خشک و خوش حالت کرد . دید که مرد در حال مرتب کردن ورق های بازی روی میز ی گوشه ی اتاق سوت می زند و بر خلاف عادت تنبلی می رود تا باسرک کشیدن به یخچال از پر بودن شیشه ی نوشیدنی های عالی مطمئن شود. حتی وقتی آن موزیک خاطره انگیز هم به اراده ی مرد از ضبط صوت پخش شد ، زن  سکوت اش را  با تکان سر نشکست.

               ساعت یک بعد از ظهر ، هر دو روی کاناپه با فاصله نشسته بودند. یکی با کنترل تلویزیون ور می رفت و یکی با کنترل ضبط. زن هم از اینکه نقشه ی این ساختمان طوری است که پله های اضطراری مثل یک گذرگاه مخفی به کردیدور عمل می کند خوشحال بود و هم از اینکه زن لوند همسایه به او گفته ، موقعیت تحصیلی او و کاری شوهرش طوری است که اغلب روز ها آنها بدون هم و تنها در خانه هستند. بوی خوش غذا و پذیرایی بر خلاف روز های گذشته در خانه پیچیده بود که زنگ میهمانان به صدا در آمد. آنها سه هفته ای بود که همدیگر را می شناختند.درست از وقتی که زن و مرد تصمیم گرفتند تا مدتی جدا از هم زندگی کنند و  در اولین قدم آپارتمان خودشان را اجاره دهند. همزمان با وقتی که آن زوج جوان خریدار به اشتباهی دگمه ی طبقه نهم را بجای ششم فشار داده بودند. آنها در اولین دیدار به زن و مرد گفته بودند عاشقانه همدیگر را دوست دارند و برای اینکه گهگاه در خانه تنها می مانند ، لازم است محل زندگی شان ساختمانی امن باشد. سه هفته ای بود که آنها با هم تماس کافی داشتند و برای گرفتن اطلاعات دقیق و مفید ، رو در رو یا تلفنی به شخص مورد اعتماد خود در میان این جمع چهار نفره ، در محلی قرارملاقات می گذاشتند.  بعد از آن هرکدام  آنقدر دیگری را شناخت که بخاطرش بماند ، یا بخرد ، بوی خود و خانه را خوشبو کندو بر خلاف معمول شاد باشد. حتی آنقدر  که زن  بتواند بعد از باز کردن درب آپارتمان به روی میهمانان ، اول با مرد همسایه به گرمی دست بدهد و اجازه دهد گونه اش به طریقی بوسیده شود که مطمئن اش کند ظاهر  و غذای خوش طعم برای او بخاطر ماندنی می شود . و مرد که قبلا  برنامه ی شیفت جدیدش را با اوقات فراغت زن همسایه هماهنگ کرده  ، وقتی دارد شانه ی چپ او را به آرامی می بوسد به او بگوید :

" بازی ورق تو حرف ندارد".

                می شد در پچ پچ ساکنین برج هنگام آسانسور سواری  شنید با خوشحالی به هم می گویند وضیعت  مطلوب ساکنین این برج باعث شده قیمت اش از تموم ساختمون های همجوار بالاتر برود. شاهدش  آپارتمان شماره بیست و پنج  تازه خریداری شده در طبقه ی ششم.

 

لینک
۱۳۸٧/٥/۱٧ - ثا.بتی

   " قا " چ "   

 

         نمی دانم چرا وقتی قرار نیست بنویسی ، صبح ها برای بیدار شدن ، چندان وقت بدی نیست و نشستن کنار آن هم سرویسی ارمنی  پر حرف در راه دراز اداره  ، تا به این حد کشنده. قرار که نباشد بنویسی ، هر کاری گرفته ازشلختگی و حرف نشنوی مستخدم جدید اداره و جر و بحث با رئیس بی تصمیم و زیر دست غرغرو ، تا سیاست غلط اقتصادی و روزنامه های تخته و آنومالی اجتماعی و تیره روزی قریب الوقوع ، بی مزه گی غذای ظهر و خواب بعد از ظهر و بد قولی مردی که قرار بود برای نصب وسیله ای با ضمانت سام سرویس !!! بیاید و وقت کشی گپ زدن با دوست هایی که از تو اسم هم بدرستی نمی دانند چه برسد به نشان و  یک بار هم نشده نوشته های از دو سال قبل تا به حال ات را مثل یک " شیوا " ی نویسنده ورق بزنند و متقابلا خواندن نوشته از کسانی که هنوز عرق خوابیدن در تختخواب دو نفره شان خشک نشده ،آمده اند متن عاشقانه بنویسند و تو که به خوبی می دانی استعداد  نویسنده گی شان به همین زودی ته می کشد و بعد و بعد و بعد تا برسد به بستنی زعفرونی عصرانه و یک بشقاب پر از انگور ترش نیمه رسیده ی زود چیده شده و دولا شدن از لبه ی نرده های تراس و میخکوب شدن به اره ی پدر که دارد وسط مرداد ماه تن از میان قاچ شده ی درخت مو را از ده سانت بالاتر از ریشه می برد.

-   راستی کسی می داند چه بلایی سر این درخت آمده. درست از ریشه تا انتهایی ترین قسمت کلفت شاخه ، از وسط دو نیم شده. همینطور با برگهای سبز. و میوه هایی هایی که به زودی شیرین می شد و گرد و  زرشکی درشت. من دارم از دو درخت مو در دو طرف حیاطی به عرض حدود پانزده  متر حرف می زنم که با وجود سبز ترین برگها و پر ترین خوشه های انگور  ، یکی شان مرده و دیگری دارد بزودی می میرد  -

       پای نوشتن که به میان نباشد چه فرق می کند کی زنده باشد و کی بمیرد و چه کسی درباره ی عشق چه بگوید .چرا باید تا وقت کنی بروی سراغ نوشته های آن مرد که چه راحت و عمیق و دور درباره لحظه هایی می نویسد که دیگران با دردسر زندگی اش کرده اند و او دارد بی درد سر ، رمان بزرگی اش می کند.  نویسنده که نباشی می توانی یک شام کامل بخوری. پر چربی و سرخ شده و همه اش به سالاد فقط نمک و آبلیمو نزنی و از تبلیغ سس مایونز دندان قرو چه نکنی. قرار که نباشد روزی در میان خوانندگان ات ظاهر شوی و تا نگویند  که ای بابا این که اصلا  شبیه آن دختر خیلی زیبای قصه اش نیست و تو برای دلبری آن فصل از قصه ات را انتخاب کنی برای مرور ، که روزی یک دختر بچه ی با هوش روی سکوی سیمانی بیمارستانی همه چیز اش را بخشید یا درست اش اینست که آنموقع چیزی نداشت تا ببخشد و لی در ازایش یک دهان پر از کلمه بدست آورد و چند نام که روی تمام آدمهایی که دوست اش خواهند داشت بگذارد و صدایشان کند تا بر گردند و یکی به او شعری تقدیم کند و دیگری برف و آن یکی کتاب و دیگری آتش و آخری توت. چه مهم است اگر او نخواهد بنویسد ، زن قصه های این زن چقدر از عشق و مرگ و خیانت و مهربانی و سیگار و پاکدامنی و مرد و پرنده و خنده و رنگ و سقف و ساعت دوازده شب و دسته گل استقبال و فاصله ی سفر هوایی بین تهران تا بوداپست می داند. اگرهم بخواهدعاشقانه بنویسد  ، دراز کشیدن روی زمین چمنی که سرازیر اش خم برداشته و مثل صندلی شده ، به او کمکی نمی کند  حتی اگر قرار گرفتن در این پوزیشن باعث شود به "مرد"  یک احساس دوگانه دست دهد که  بالاخره موفق شدی در کنار دختری مغرور و خود دار دراز بکشد و صدای نفس هایش را از فاصله ی کمتر از ده سانت بشنود و بو کند .

              اما من فکر می کنم می خواستم برای امشب  قصه ای بنویسم که از صبح بی قرار بودم و یادم رفت سر کار بروم و سه بار به هر گلدان آب ندهم . می خواستم که یادم رفت این بلوز و شلوار خوش رنگ را از تن ام در نیاوردم و یک ساعت وقت ام را برای دیدن چند صحنه ی به یاد ماندنی در میان فیلم اختصاص دادم و در میان سکوت بعد از ظهر خانه ، بی جهت صدای زن آوازه خوان را تا انتها بالا بردم. لابد من می خواستم امشب قصه ای بنویسم که از صبح باز میان اینهمه  کلمه وول خوردم و یک نفر توی دستم ، میان دو انگشت سبابه و نشانه ام می چرخید و هی می گفت : " قبل از آنکه آن کرم نا پیدا به  تن ات برسد و از میان سینه ، گوشت تن ات را بجود  تا در میانه ی شیرین شدن انگور هایت ، به خاک بیفتی ،  از "من" بنویس. من که همزمان زندگی بودم. عشق بودم. دوری بودم. مرگ بودم.

 

لینک
۱۳۸٧/٥/۱۳ - ثا.بتی

   دیگری   

        تعجبی ندارد اینکه انگشت های دست راست همیشه زودتر از مغز و قلب می فهمند وقت کناره گرفتن از " تو " رسیده.اینکه دیگر مثل آن وقت هایی که گذشته می شود، ((  از لحظه ی سبک خوابی و مالش پشت پلک بسته ی چشم با برآمدگی قوز انگشت خم ِِ نشانه ، خیز برداشتن برای خاموشی زنگ ساعت  ۶صبح با سبابه ، مرتب کردن ملحفه ی چروک خواب با ده انگشتِ کشیده ، تا خیرگی نگاه به آینه و بَُرسی که دارد به کندی زیر بلندی ناخن انگشت حلقه ، صابون می کشد ، آرام کردن تارهای وحشی مو پشت گوش با انگشت میانه و راضی به پنهان شدن زیر پارچه ی کتانِ  سیاه مقنعه ، پیچاندن قفل اتاق تا بسته ، و بعد تا به کنار میز آشپز خانه ، در خلسه ی مزه مزه کردن یک لیوان شیر گرم در گودی آغوش  مشت و تا .... گم شدن در نور ِ روز .....کوچه .... خیابان ...))   به تو این همه  فکر نمی کنند.

             نمی ترسی که دارند از یادت می برند وقتی در پیاده روی شیب دار تا رسیدن به در ِساختمان قهوه ای بلند با شیشه های دو جداره ی بی نفس با آن تابلوی بزرگ نئون سر درش ، از توی جیب مانتو در نمی آیند تا تنه ی خم شده ی  نهال کج نارونی را به خاطر تو صاف  کنند و بزرگترین تکه ی گوشت غذای ظهر را از تو ظرف ناهار ، باز به دلیل تو ، به بچه گربه ی گرسنه بدهند. تازه وقتی هم که می رسند و کارت می زنند و نام پیدا می شود و صداهایی که سلام می کنند با لبخند به این خانم بسیار محترم و ضمنا مسئول ، تا وقتی چایی ولرم را میان همان پنج انگشت ،رو به پنجره ی قدی و آسمان بی ابر مرداد سر می کشد و تا چشم کار می کند نگاه می کند تا بخورد به آن رشته کوه شمال در غبار،  باز به تو فکر نمی کنند.

            حتی فرار از کسالت زنگ این دو گوشی خط آزاد و داخلی روی میز و صندلی چرخان و کلیپس و کازیو و منگنه و اسکنر و پنتیوم فور و خط ای دی اس ال و پوشه ی زرد رنگ سند مخاطرات و سرگردانی لابه لای گراف های پیچیده ی معماری فنی هم ، هیچ هیچ هیچ ،  تو را به یادش  نمی آورد.

         اما طاقت که نیاورد گاهی این دست تا وقتی که دیگر کاملا در مغز و قلب"دیگری " شوی و رنگ خاکستری هاشورهای اطرافت برگردد به همان رنگارنگی سابق و برجستگی یگانه ی صورت ات بشود  نقش صاف صورتک های همیشگی ، وقتی عقربه ها به ظهر برسد و باز دل اش تنگ ِ کلمه شود و صدای آواز توی گوش اش بپیچد، می بیند نوک انگشت هایش  آدرس ِ خانه ات را زده اند. تا به خودش بیاید در همان صفحه ای است که قصه ی تازه ی تو زیر عنوان غریب اش چمباتمه زده. برایش آنقدر آشنا شده باشد کلمه ها که تا وقتی بر می گردد و قفل بسته اتاق اش را روی باز می چرخاند ، تمام دلگیری های از یاد رفته از تو باز به جای دلتنگی بنشیند و زمانی که انگشت سبابه ساعت۶صبح  فردا را کوک می کند ، دوباره ناخن بلند انگشت حلقه روی رنگ خاکستری کشیده شود . روی سفید بنویسد :

" آشنایی ، اولین فصل  جدایی است".

 

 

لینک
۱۳۸٧/٥/٧ - ثا.بتی