فرار   

 

جذام بودیم.کدام زخم و کدام گوشت ، نمی دانم.

اما، اینکه اینجا، دراتاقم قرنطینه نشسته ، حفره ای عمیق در سینه دارد.

 

   

لینک
۱۳۸٧/٤/٢٦ - ثا.بتی

   ش   

            دلم می خواهد وقتی می خواهم برقصم پا داشته باشم و وقتی اینطور پریشانم موی بلند و وقتی تو صدایم می کنی یک کلمه که  بگویم ، "می آیم".

         اگر تو نباشی که به یک روزدیدن ات دلخوش باشم  ، این سفر را برای چه دوست داشته باشم . هیچکس به اندازه ی تو نمی تواند یک اتفاق بسازد از روزی که تا چشم کار می کند اطرافم دریا باشد و دشت وخلوت و  بارانی که تمامی ندارد. تو که می دانی داشتن یک سگ و پرنده و یک انجیر در خانه ای که دیوار هایش بوی کاه گل خیس می دهد ودر سوراخ های شیروانی اش کبوتر همسایه ام می شود تمام خواست من است  و کسی که وقتی در صندلی مقابل ام کتاب می خواند، بلند شوم و از توی آب راه رفتن نترسم.تو که می دانی چرا ساکت ام و چرا از شنیدن و نوشتن حرف شانزدهم الفبا کنار آن یک حرف دیگر  بیزارم و از اینکه کسی میان این 6 میلیارد هم جنس،  به سبک من پیاده راه نمی رود.

از توهم بیزارم وقتی که اینهمه  نیستی و درست در همان لحظه که به دیدنت می آیم. سینه ات را صاف می کنی برای کوبیدن ام. فرقی نمی کند زن باشی یا مرد و یا هر دو و یا هیچ کدام. من سرم را توی غار تاریک میان شانه هایت فرو می کنم  و اگر فقط کمی صبرداشته باشی  گریه ام تمام شود اولین قصه ام شروع می شود. می خواهم در کنار تو باشم که بنویسم  ، ش ...

   

----------

( ش ) را نوشته بودم حرف پانزدهم الفبا .  یادم نیست  راوی لکنت تلفظ حرف سین داشت یا  هنوز ، نه  الفبا می دانست و نه شمردن.به احترام دوست عزیزو دقت اش در خواندن متن و یاد آوری نوشتن  و شمردن  ، شعر آن سالهای دور تقدیم اش.

 

"  ا  "

انگار نوشتن نمی دانم

تو را باز می خواهم

تا در مقابل اولین الفی که راست نوشتم

دستها را به بر هم زدنی بی انتها بدل کنی

آنقدر که،

هنوز هم می خواهم ، نوشتن ندانم

لینک
۱۳۸٧/٤/٢۳ - ثا.بتی

   تا ده و نیم صبح   

 

         گاهی...گاهی....گاهی ....گاهی که اینجا نیستم، من گاهی اینجا ،میان هیچکس نیستم. کجایش را نمی دانم. صورتم میان دو دستم پنهان می شود که نبودن ام شروع می شود.آنوقت نمی شود به انگشتی  که برای پنهان کردن ام اینهمه کار دارد گفت بنویس. حالا هم بر گشته ام که می توانم بگویم جاده به آخر اش رسیده ، فقط یک اسب توی خاکی با من می ماند و قمقمه ی آبی که هر چقدر با هم بخوریم و روی خاک بریزم و سر راه به علف بپاشم ، باز  تمام نمی شود.  هیچوقت تشنه از اینجا نمی روم ولی آنقدر که تنها تر می شوم و از آن آخرین زمین خاکی دور ، تا وسط های آب ،یاد  نان و گردو ی ناهار گرسنه ام می کند. من هیچوقت میان ساختمانهای بلند و بلوک های سیمانی گم نمی شوم و پاساژ های نورانی و  بالابر های سرحال شیشه ای و طرح های ابستره کوبیده به دیوار موزه انگشت به دهانم نمی کند. من در کنار آتشی که تو روشن کردی و رقص ات را  به دور  دایره اش نیمه تمام گذاشتی  گم می شوم . و یا میان عکس هایی که آن شهر ساحلی خلوت سرد را نشان می دهد که دانشجویی برای رفتن به کلاس ، در خلوتی ایستگاه ، یک ربع تنها و منتظر می ایستد تا درست سر ساعت، اتوبوس بیاید. بوی هیزم نیم سوخته و بارانی که تمام دیشب بارید ، به آنجایم می برد. می بردم گاهی گاهی گاهی به کنار نفس گرم پوزه ی اسبی در کنار صورتم روی بالش، در سرمای اسطبل ای که تا صبح در هوای بیرون اش برف می بارد. شعر های مدرن می خوانم و اسم نویسندگان این سالهای آخر را می دانم و اما زمان هایی که از سفر می گردم دست ام فقط بوی جلبک یشمی می دهد و هر چه پرنده می شناسم روی تن ام کرچ می شود.از این فاصله صدا شنیده نمی شود ، اما کلمه ها یت را می شود خواند و تو که قصه گو تری ، همیشه با منی . خسته نمی شوم از آغوش ات ، اگر حتی دماغ ات بزرگ باشد و مو هایت مجعد وحشی.

 از همه ، از خاطرم می رود آن ترسویی که  برایم سر تکان می دهد و در ضمن می گوید دوستم دارد.و آن پیراهن سورمه ای راه راه سفید و زرد که تا از انتهای آن راهروی دراز به من برسد ، تمام سوالات فلسفی اش را  به همراه لیوان چایی در دست اش ، مزه مزه می کرد.

        با آن اسب  همیشه همراهمی، ساز ات و حنجره ات. هر آوازی که می خوانی، برگشتنم دور تر می شود.  آنقدر که خیابانها از آن دور  کرم به هم پیچیده می شود و قیافه ی عبوس عصر های شلوغ شهر  ، در هم لولیدنی  دل پیچه.

     بر می گردم . همین الان .از هر کجا که باشم با این صدای بی ربطی که گفت " خانم ..." . ساعت از ده و نیم گذشته . برمی گردم و دوباره شنیدن نام نازنین ی که تو در سفر  با آن صدایم می کنی  برای فردا می گذارم . نگاه می کنم به اینهمه کار که از انجام اش خیلی  ساعت گذشته.

 

پ.ن. تیراژه ی عزیز فکر کنم این اواخر در جایی پوشیده نوشتم دیگر قصد ندارم برای ادامه ی نوشتن در این صفحه به " اهمیت"  فکر کنم.                                                                                                  ممنون که هستی.

لینک
۱۳۸٧/٤/٢۳ - ثا.بتی

   یلدا ی امشب   

 

          فقط صدایشان را نمی شنوم.  می دانم آن مبلی که مرد به آن تکیه داده گلیم بافی است به رنگ زرد و نارنجی و قرمز. با آن گل های بدرنگ مصنوعی در سمت راست. زن را هم که بسیار دیدنی است ، می بینم. لب هایش را رنگی تر از آلبالویی رسیده کرده و چشم هایش . خنده چشم هایش را هر چقدر هم  تنگ کند ، باز درشت خوش حالت است.

           کلمه هایشان را هم می دانم از کدام حنجره برسر هم می تکانند. توت شیرین. رسیده و سفید .می دانم سلام مرد ، رنگ چه آبی است ، پاسخ زن ،به سختی چه سنگی.

           بیشتر از این هم می دانم. فقط نمی خواهم بنویسم. همین چند سطر هم برای این قصه زیاد است. هیچوقت تا به این اندازه از نزدیک ندیده بودم شان . اگر بگویم یک زمان مرد را هم تنها و بدون آن زن ، حتی عاشق تر دیدم ، تو باورت می شود؟

           آنوقت ها حتی نام شان را هم نمی دانستم. ممکن بود صدایشان کنم ، احمد و رویا. یکی شان خواست به من نزدیک شود. خودش را نشانم داد. حتی از توی متن با من حرف زد. نفس کشید. بازی کرد. من دوست اش داشتم. دوست شان داشتم. از همان روز هایی که خوابهایم به یادم می ماند. از همان روزی که توانستم روی کاغذ بنویسم "زیتون".

           ساعت از دوازده گذشته. آنها همچنان دارند در تاریکی در قصه شان ادامه پیدا می کنند. فردا  صبح  ، حتما می نویسند کلمه های گفتگوی دیشب شان خطاب به هم چقدر عاشقانه تر بوده. من اما ساعتم را روی ۵:۵۵ کوک می کنم. صبح های من زود می رسد. از شب های آنها خیلی طولانی تر است.

لینک
۱۳۸٧/٤/٢٢ - ثا.بتی

   نه به زیتون و نه به قلم   

 هی با انصاف ،

 وعده ی آب ، شراب ،  انار و  پرنده  ، نمی خواهم. حتی رویای سبزه و خواب و خلوت و خانه و همسایه.

 همین یک زیتون تلخ ،  حوالی این زمین، کافی ام  است، کنار آتش امشب ،نرسیده به نور بی جهت هر صبح ، تکرار کنم این گناه

 نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

 

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک

از او جدا  ، جدا من

 

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

 

ستاره ها نهفته

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من

 

لینک
۱۳۸٧/٤/۱٦ - ثا.بتی

   کتاب دو نیم شده   

 

            هنوزمانده بود خیلی شب شود، که مادر شد. قبل از آنکه دخترش را بغل کند ، کنار تخت خواب یک لیوان شربت ترش وشیرین گذاشت ، یک تکه نان برشته وچند قرص خواب آور. خواست تا به دنیا می آید دور تا دورتن اش را با پتوی سفید نرم بپوشاند.

اما دختر با لباس بلند و گشاد ساتن آبی به دنیا آمد .حتی موهایش دو رشته ی بافته بود. با توری بسته به رنگ همان ساتن. گوشواره هایش هم فیروزه ی آبی و ناخن های لاک زده. کفش هایش تا به تا بود. اما بود. انگار که از تاب بازی عصر در یک پارک شلوغ برگشته باشد خسته و خواب آلوده . زن اتاق را چندان چراغانی نکرده بود. پرده ها کاملا کشیده. در نور سایه روشن غروب ، رنگ موهای دختر بیشتر خرمایی روشن بود تا سیاه تیره. چشم هایش بسته بود. صدای نفس از سوراخ کوچک و باز دهان اش شنیده می شد، نه از بینی ظریف اش. سینه اش نبض داشت.شکل هیچکس نبود و هیچکس هم نبود که بگوید این من ام.

گریه نکرد برای گرسنگی و سینه زن برای شیر دادن بی تاب بود.شربت را سر کشید. دختر را روی متکای کنار تخت خواباند. کتابی باز کرد . صفحه های آموزش هفته ی اول بارداری را تا هفته ی سی و چهارم بسرعت ورق زد. دور هفته ی سی و پنجم دایره ای سبز کشید. متکای زیر سرش را بلند کرد.روی تخت درازکشید و کتاب تا نیمه ورق خورده را روی پهنای صورتش گذاشت . در حالیکه دستهایش را روی سینه اش ضربدر کرده بود به خواب رفت.

 

   

 

     در اتاق را که باز کردم ، بلافاصله تابلوی نقره ای رنگ شماره ی پانصد و پنجاه و پنج را از پشت دربرداشتم و به دستگیره ی داخلی اتاق آویزان کردم. به مستخدم گفتم برای درخواست چای چه شماره ای بگیرم و برای شام چه ساعتی در رستوران حاضر باشم. چمدانی که تا به حال پرداخت انعام های متعدد سنگینی اش را از دوش ام برداشته بود ، به زحمت تا کنار تخت کشیدم.تا بعد کشان کشان تا نزدیک کمد دیواری ببرم.ارزش داشت به خاطر روز ها زندگی کردن در این اتاق ، کمی دکوراسیون را به دلخواه تغییر دهم .سراغ پرده های کشیده رفتم . نمی خواستم نور اتاق ، مثل سایه روشن های خانه ی مرد باشد. مخصوصا گفته بودم اتاقی را به من بدهید که صبح زودتر روشن شود ، شب دیرتر تاریک. از پنجره ی قدی تراس بوی نم دریا می آید و از سمت آن پنجره ی باز سمت شرق اتاق بوی بهار نارنج. چمدانم را که باز کردم پیراهن ساتن آبی ،بی چروک روی تمام لباسها بود. این دفعه روی لباس هایم ، سنگینی لباس های مرد خالی بود. حتی به همراه آوردن این عروسک قد بلند و مو خرمایی هفت سالگی ام هم نتوانسته حجم بزرگ خالی چمدان را پر کند. با اینهمه سبکی نمی دانم چراجابه جایی اش این دفعه،از دفعه های قبل سخت تر بود.

سراغ تلفنی رفتم که زنگ می زد . آقایی مودبانه پرسید شما برای مراجعه کنندگان احتمالی آن کال هستید یا خیر.محکم جواب دادم نه. حتی برای شما. تا نخواسته ام شماره ام را نگیرید. برای نظافت هم به اتاقم نیایید. تاکید کردم پول امانی من نزد شما برای اقامت یک دوره طولانی کافیست.

برای عصرانه شال سفید و مانتوی نباتی ام را روی پیراهن ساتن آبی به تن کردم .موهایم را بافتم. می دانستم به محض وارد شدن به سالن همه متوجه حضورم می شوند. مهم بود که من آن عصر در هتل دیده شوم. اما بر عکس آنچه فکر می کردم شکم بر آمده ام باعث شد زیبایی کفش های ظریف و گوشواره فیروزه ی بیرون زده از زیر شال و موهای خرمایی روشن ام به چشم نیاید. کیک مفصلی خوردم. بدون اینکه کسی متوجه شود بطری نوشیدنی ترش و شیرین روی میز و تکه ای از نان سبد چوبی روی میز شام را در کیف ام گذاشتم . سریع به اتاق برگشتم.

    

    

 

 

      جناب سروان باور بفرمایید خودش امر کرده بود به هیج وجه نه به اتاقش برویم ، نه تلفنی وصل کنیم. اینکه برای شام و ناهار و صبحانه هم زنگ نمی زد خیلی طبیعی بود. ما مسافرانی داریم که حتی بیشتر از یک هفته با خودشان غذای کنسرو به هتل می آورند. او باردار بود. مطمئنم. این را تمام مسافران در روز اول در رستوران شاهدند. اما اینکه هیچ نوزادی در کنار جسدش نیست خیلی عجیب است.

       پلیس حرفهای مرد را یادداشت کرد. به زیر دستش دستور داد از تکه های خون خشکیده به تمام تن عروسک پلاستیکی پیچیده در پتوی سفید وخوابیده روی تخت ، در کنار زن و خون روی پاها و شکم بریده ی زن نمونه برداری کند.

در آخرین گزارش مرگ  نوشته بودند:

کتابی باز روی صورت زن. دستها ضربدر روی سینه. نوشته ی صفحه ی باز کتاب – فصل تولد-  بود. در حاشیه سفید سمت چپ با خودنویس مشکی و خطی ناخوانا نوشته شده است،

" هنوز مانده بود که شب شود ......   و به خواب رفت "

در حاشیه ی سمت راست کتاب با خطی خوانا و خودکار آبی نوشته شده است،

"در اتاق را که باز کردم...... سریع به اتاق برگشتم ."

گزارش ضمیمه ی پزشک قانونی حاکی از آنست که  لکه های خون دلمه بسته روی تن عروسک از جنس گروه خونی زن نمی باشد.

لینک
۱۳۸٧/٤/۱۳ - ثا.بتی

   الف های کشیده به سمت پایین   

راست نیست اگر بگویم  "لاله و لادن " را خواب دیدم . دروغ تر آنکه بگویم آنها یک روح دو نیم شده بودند کنار تخت یک نفره ی من. نشسته بودند روی یک صندلی . دو پای شان را روی هم انداخته و دو سر از هم جدا یشان را در تایید حرف های من  ،  بر یک شانه تکان می دادند. دستم برای گرفتن نبض ، در دستشان بود که شمردن تمام انگشت هایشان به ده رسیده ، تمام شد . اما  آنها مردد که چرا صدای قلبم تا صد و چهل و نه هم تمام نمی شود.

 داغ بودم . خم که شدند تا مو های خیس  پیشانی ام را کنار بزنند  ، یقه ی باز  پیرهن گل دارشان ، سفیدی سینه ی دو کفتر چاهی بود ریخته به گودی سیاه زیر  چشم ام . داشتند  روی پاهایم پارچه ی ململ خیس می گذاشتند که  فهمیدند تب سمت راست تن ام ، هرگز  با خنکی هیچ  آبی پایین نمی آید.

گفتم دست بردارید. نمی خواهید بر گردید به دنیایی که پیاده رو هایش جداگانه  شده برای قدم زدن ، و عشق برای  یک نفره معشوق شدن ،  این همه مرگ برای تک تک  در  آرامش گور مردن .

پرسیدم چرا  همین امشب به خوابم آمده اید که برای دو آدم چسبیده به هم نطفه  شدن ، مهیا شده ام.

-------------------

قلمه می زنم خودم را. از جوانه ی بر آمده ای کنار دست چپ ام.  در خانه ای دیگر  . درخاک نرم  گلدانی سفال، پشت پنجره ای که آفتاب نمی گذارد برای خواب دروغ گفتن ، همیشه شب باشد. 

از اینجا خلوت تر نگه اش می دارم. نام اش را می گذارم ..... هنوز نمی دانم....شاید مانایارا ... مریم...شاید بگردم دنبال نامی که الف هایش به سمت زمین  قد کشیده باشد...

لینک
۱۳۸٧/٤/۱ - ثا.بتی