س ت ک و ! ر چ ا ؟   

    

         بنا ندارم این غصه را به زودی تمام کنم. کش اش می دهم تا مهر.  آذر.  تا وقتی عصر ها زمین خیس باشد ، شبها لای پنجره بسته از سرما .سرم زیر پتو  ، نبینم ساعت ناجوانمردانه از دوازده گذشته . شک می کنید؟ می گویید ممکن است باران نیاید؟ مهم نیست. کش ترش می دهم تا برف. لطفا نخندید. حوالی من ، زمستان می آید. حتما روزی از دی یا بهمن . آسفالت سیاه بام ، حتما سفید می شود، شانه های کاج هم. فردا صبح اش جشن کلاغ است و گرسنگی و سیاهی و قار قار.     

     گفتم بنا ندارم تمام ش کنم. حتی قصد ندارم پایان ش را با دستخط تنفر، انتقام ، یا بی تفاوتی ببندم. این روز ها را ، آن روز ها نمی کنم. حی و حاضر نگه اش می دارم. در اکنون. امروز. هم پای عقربه ی بزرگ و کوچک روی دایره می دوانم اش. ثانیه شمار هم بایستد ، می برم اش ، چند ساعت آنطرف تر . کنار ساعت دوازده شب. تا اسب ش بخواهد آب بخورد ، آتش و سیگاری روشن کند ، ثانیه شمار راه افتاده ، مطمئنا به او در جلوتر از زمان ، می رسد.حرف هایش گرچه دیگر نمی درخشد ، اما به سرعت به پوشه ی  بایگانی راکد سنجاق اش نمی کنم.  زمان حرفها را کمی جابجامی کنم . همه ی آنچه را که کمی زود گفت ، می برم به گذشته ی بعید. آنچه را که کمی دیر نگفت ، می آورم به حال استمراری هر شب.

      بهتر است موقع خداحافظی دوست م داشته باشد تا اینکه هنوز نشناخته ببوسدم .قفسه های بایگانی موقت ، را از چوب بلوط می سازم. با میخ می کوبمبه دیوار سمت چپ اتاق.جایی که حتی وقتی دراز کشیده ام و خوابم نمی برد هم ، در دسترسم باشد. کلمه های هم جنس اش ، هم جنس ام  را روی تکه های بریده کاغذ می نویسم. حالم که بهتر باشد رنگی. به همان رنگ که اول بار نوشته شده . سبز. بنفش. سیاه . سورمه ای.قرمز. دسته بندی شان می کنم. ممکن است آتش را زیر درخت بگذارم. فکر می کنم این دو کلمه از یک جنس اند.نمی خواهید  که ثابت کنم خاکستر ،نتیجه ی عشق بازی آن دو است.حتی ممکن است یکبار ضمیر آشنای ِ " تو" را روی زانوی ِِ "غریبه ی "  بر هنه ام ، بخوابانم.

      به انتهای روز ِ آرشیو  کلمات برسم ، ادامه اش می دهم. با دهان بسته. یعنی مجبور به سکوت می شود. اگرهم  بخواهد چیزی بگوید باید لمس ام کند. با زبان یا انگشت. اشاره حرف بزند. کلاس اولی شود کور.  " الف " را روی ستون فقرات انگشت سبابه ام،کشیده کند. برای  حرف " نون " خمیده ، به جایی اشاره  کند که  بوی چرای علف تن م می دهد.

      برای پیدا کردن جای حرف " ز"  خودت کاری کن مرد !!! تا من بگویم  سواد خواندن " ی" را منحصرا، زخم پنهان پشت گلوی بریده ام ، زیر موهای ریخته بر شانه دارد.

     به غیر از نامم حرفی نگو . لازم نیست. گفتم که ، نمی خواهم این دلتنگی را تمام کنم . بگذار باقی قفسه ها را ، خالی ِِ حرف پر کند.

   موهایم را کوتاه می کنم. همین امروز. باید روی زخم باز شود.  مو ها را قهوه ای تیره رنگ می کنم که هم سیاهی را بپوشاند و سفیدی.می خواهم از شَر جواب ِ سوال مکرر چند ساله ای ،خلاص شوم. نمی خواهم به دامن چروک روز هایی که گذشته تقاص پس دهم . کودک ِِ سرم را توی سینه ی روز های نیامده فرو می کنم تا شیر تازه بمکد. 

       از آن روزی که آن زن را از اتاقم راندم    - همان روز عصرِ  پارسال ، زنی بی آنکه فقط  به برق چشم هایم نگاه کند،  به تمام تن م خیره شد ، نخواست اقرار کند من این روزها احساس زیبا شدنم واقعی است -     نگاه کردن به آینه را دوست دارم.

      زنک رفته، بی ارزش هم شده حضور شماری مرد که خسته از تقلایشان ، تا پایشان به حریم گفتگو می رسد تشنه هستند و نفس نفس زده ، هر چه در چنته دارند یکجا در چمدان سوغات تقدیم می کنند و می خواهند بگویند من دیگری هستم.

       می خواهم دلتنگ باشم با موهای کوتاه قهوه ای ، حرف های  مثله و بی سر و ته الفبا ، بی معنی . با بی کسی ِِ کسی که دور چند روز  از زندگی ام دایره ی زرشکی کشید. 

لینک
۱۳۸٧/٢/٢٤ - ثا.بتی

   چهار حرفی عزیز دوست داشتنی   


         سه شنبه ، بیست و هشتم فروردین همین سال ، چهار حرف  نام ات، تلخ بود . صدایت زد، زن فالگیری که داشت تو را ازنگاهم و آخرین جرعه ی قهوه ی نخورده ی چسبیده به دیواره ی فنجان واژگون ، می خواند.

         این نام را به خاطر داشتم. با یک تکه کیک به سراغم آمد. اول دعوتم کرد به اتاقش . حتی گفت تلویزیون را روی همان کانالی گذاشته، که دوست دارم. نمی دانم چرا پنهان نشدم، مثل همیشه که وقتی به سمت ام می آمد تا سر ، زیر پتو می رفتم. شصت پایم را می کشید.  کنار پنجره می رفت. شروع می کرد ، قصه گفتن. هر روز یک قصه. آوازهم می خواند. بارون بارونه زمینا تر می شه .... . صدایش را بلند نمی کرد. غیر از دکتر ندیدم با کسی حرف بزند. ملاقاتی که نداشتم، می آمد. می گفت اتاق من تنها جای قدغن تمام این سالهاست که دلش می خواهد یواشکی به داخلش بیاید.

       چهار ده روز دوم بهار ، هر روز بارون می آمد. بارون بارونه... . گوش می دادم . گفت اگر زودتر بستری می شدم ، آواز زمستان اش را هم می شنیدم. دختر قصه هایش کمی پر حرف بود. نمی توانست بدود و به تعداد من نفس می کشید. یکبار دخترک ، مو هایش را از دو طرف بافته بود ، داشت با خاک و گل ، یک فنجان قهوه ای درست می کرد. این خاطره ی روزی است که دارم اینجا می نویسم . بیست و هشتم فروردین همان سال.

    

     

          هی !!!  چهار حرفی عزیز . یادت می آید مرا که به ساختن نقش ته فنجان مشغول کردی ،  وسوسه شدم سرم را تا دوچشم ،  از زیر پتو در بیاورم.  پیراهن و شلوار  آبی ساده ات  از پشت ، کنار نور پنجره ی صبح اتاق،  نازک تر شده بود. شانه و دست های استخوانی ات توی پیراهن می لرزید.سیگار می کشیدی.نباید کسی می دید. حرف هایت شور بود.مزه ی ممنوع. برای دختر بچه ای که آن  روز ها فقط کره ، مربا و چایی صبحانه  اش شیرین بود و تا شب دنیا برایش بی طعم می شد. برنج ظهر و سوپ غروب و میوه ی عصر ، همه بی نمک.  باید زنده می ماندم تلخ . در  اتاقی که بیشتر روز هایش سقف واژگون روی تخت افتاده بود.

        روی ات را به من کردی. بو کشیدی انگار فهمیدی چشم هایم دارد نگاه ات می کند. بقیه قصه ات را عوض کردی. این را تا بیایی کنارم فهمیدم. آستینم را تا شانه بالا زدی. جای کبودی  آمپول های هر روز را بوسیدی. سه حرف نامم را برای اولین بار ، کامل صدا زدی. عزیزم را برای چندمین بار به کنارش نشاندی.  پرسیدی  شب را دوست دارم. جواب ندادم. پتو را که تا لبهایم پایین کشیدی،دیدن خنده ام مطمئن ات کرد دوست دارم. وعده دادی بقیه ی قصه بماند برای شب .

       پرستار از تب نداشته ام که مطمئن شد و از شکم خالی ام، به پهلو خواباندم. در گوشم گفت دختر خوبی هستم چون می خوابم و از هیچ چیز نمی ترسم. دری که از رفتنش بسته شد نخواست با آمدن تو بزودی باز شود.

       از ناله های هر شب ات در اتاق کناری ، خیلی گذشته بود .باز هم نیامدی. نمی دانستم به تو که فکر می کنم اتاق ات باید پنجره داشته باشد یا نه. عروسک ، گلدان یا سقف هم. شنیده بودم در تنهایی ، به جاهای تنگ و تاریک عادت کرده ای.  به زخم ، گرسنگی و آویزان شدن از سقف. این را همان پرستاری به دکتر متین گفت که به من هم : دختر خوب  چون فردا عمل داره به هیچ چیز لب نمی زنه.

     پرستار رفته بود که دکتر متین نگاهم کرد . پرسید : تو که ازش نمی ترسی. اون بهترین مرد عالمه. برات قصه می گه چون دوستت داره. تو موهات رو مثل دخترش می بافی.

     چشم هایم عادت داشت موقع سوال کردن خیره شود . زل زدم . پرسیدم: زندانی سیاسی یعنی چی ؟

       دیر که کردی ، داشتم فکر می کردم متین به سوالم چه جوابی نداد که در باز شد. چراغ های راهروی بخش کم نور شده بود.بوی خواب همه ، با پیرهن تو ، توی اتاق پیچید. با دو تکه کیک و یک فنجان قهوه ی داغ و یک شمع روشن کنار تخت ام بودی.

     آن شب را تولدم کردی . پیشانی بلندم را که هیچ دردی قادر نبود کبودش کند، بوسیدی .  روی تخت نشستی و توی آن حفره ی استخوانی میان دستهایت ، جایم دادی . این بار داشتی با گرمی تن و مرد قصه ات خوابم می کردی که پرستار سر رسید.  نگذاشت آن بسته خوشرنگ هرگز باز شود و شمع تا آخر بسوزد تا کیک ، تلخی قهوه را از دهانت بشوید.

     فردا از آن بخش رفتی. تو آیا فهمیدی به هوش آمدن من از خوابی که قصه ی ات را نیمه کاره گذاشت ، تا امروز ، ۲۸ هشتم این بهار ، طول کشیده؟

 

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٤ - ثا.بتی

   منیر ِ دیگر ِ من   

  

             در "من"  زنی زندگی می کند .  منیر . این نام را دوست ندارم. زمانی مجبور شدم صدایش کنم که نمی دانستم زیباترین نامم  نازنین است و کمی پیش تر مریم.خانه ی منیر سه اتاق دارد. دو بزرگ و یک کوچک و  آشپز خانه ای دراز و باریک . از کنار حیاط خلوتش رودی می گذرد. رودی که از میان باغی مشرف به ایوان خانه شروع می شود. زمین گود می شودو آب از آنجا شروع می شود.  راهش را می گیرد و از زیر زمین و کنار حیاط خلوت می گذرد . هیچکس نمی داند بعد از خانه ی منیر ، به کجا می ریزد. یک گودال دیگر،  پایان ماجراست.  آب رود همیشه گرم است . ماهی هایش از هیچکس نمی ترسند. منیر سه بار در سال ماهی کباب درست می کند . بعد روبروی کسی می نشیند و خوردن ماهی های دوست داشتنی اش را نگاه می کند. یک بار وقتی که هوا خیلی سرد شود، سه روز پشت هم  برف آمده باشد و او بخواهد برای گربه های خیس  باغ  ، ضیافت شام آخر بگیرد.  بار دوم وقتی که ماهی خودش از آب بیرون بپرد و بخواهد در آتش بسوزد . بار سوم با آمدن آن میهمان عزیز .  فقط منیر وقت اش را و فصل اش را و روز اش را وساعت اش را و ثانیه اش را می داند.

  

               طرف راست کوچه ای که خانه و باغ  قرار گرفته بیشمار خانه ی کوچک و ارزان وجود دارد. همه فقیر. ترسو . پیر یا مصیبت دیده. منیر آنها را می شناسد. چون بچه هایشان برای بازی و خوردن  توت ، انجیر ، گردو  و گوجه فرنگی کال بهار و تابستان به باغ اش می آیند. درختهای باغ اسم دارند و کلاغ های هر ساله ، بر شاخه هایش لانه می کنند. آنقدر مرغ و خروس و گاو توی باغ می چرد که منیر هیچوقت برای پر کردن سبد همسایه های گرسنه  از تخم مرغ و شیر تازه ، دلواپس نباشد.تابستان که تمام می شود زیر زمین خانه پر می شود از آلو  و سبزیجات خشک شده. در آن کوچه و باغ که معلوم نیست در کدام شهر است ،  بیشتر ین روز های عمر سال ، زمستان است.  سه هزار متر باغ زیر برف می لرزد . یک اتاق منیر ، همیشه آتش دارد. همان اتاقی که پر است از درختچه های خشک شده ، در و  پنجره  های چهار گوش همیشه باز. برای پذیرایی از هر کسی که سرد اش می شود. آنجا در شبهای سرد ،  پرنده و آدم و سگ کنار هم و در اتاق همجوار  تخت منیر ، گرم می خوابند.

            منیر یک دختر دارد.  فرانک. نمی داند این دختر از چه وقت ،  ناگهان به خانه اش آمده . انگار وجودش لازم بوده. کسی می باید لباسهای قشنگی را که منیر می دوخت ، به تن کند و گل های دست سازاش را به موهایش بزند. فرانک،  از روز اول ، فقط کمی از او کوچکتر بود ،ولی دلش می خواست به منیر بگوید مادر و به پسری چند سال بزرگتر ازخودش ، که با هم در یک اتاق می خوابیدند  ، بگوید داداش احمد. 

  

             این نامها را هر گز دوست نداشتم. خودشان به سراغ ام آمده اند. مثل مهدی. آن مرد عاشق پیشه و چشم خاکستری جذاب ، که از فرط  غرور و دوست داشتن ام ،  از رویایم گریخت.

  

             منیر همیشه از "من"  بزرگتر بوده. می داند چطور تکه های خشک نان را در آب بخیساند و پرنده ها را غذا دهد. دم کردن برنج  ، در دیگ های بزرگ به تعداد 11 تا و  پختن خورشتی پر از گوشت را می داند . برای همین است که هر کس او را بشناسد،  گرسنه نمی ماند. مو های صاف ، سیاهِ بلندی دارد. چشم هایی که انگار ، هیچوقت نزدیک را نمی بیند. تفریح اش رفتن به میان سبز ترین درخت های جنگل است. گاهی تنها نمی رود و اسبی سیاه در تمام سفر با اوست.آنقدر آنجا می ماند که بوی آدم از یادش می رود. توت فرنگی وحشی می خورد. زبان انگلیسی اش خوب است. برای همین در 8 سالگی توانسته در مقابل مردی که به او جایزه ادبی مهمی می داد بایستد و محکم    بگوید      Thank you

او زنها را به خوبی می شناسد . از دشمن ترینشان دوست می سازد .مهمتر از آن  می داند مردها ی سرسخت را چگونه  رام کند.قند  او زیر دندان اسب به کندی آب می شود.

    

             در "من"  زنی دیگر هم زندگی می کند که با زنهای دیگرم ، در یک خواب ویک خانه ، آرام  نمی گیرد. این دیگری ، با موسیقی ملایم و گریه ی منیر موقع نوشتن نمی سازد. به توت های خشک و ماهی کباب ومهربانی بی حدّش می خندد.

 تازگی ها موهایش را کوتاه کرده. از قصه نوشتن و خواب دیدن فرار می کند . بیشتر می خواند. در طبقه هفتم یک آپارتمان ،کنار پنجره ،  روبروی یک پارک ، با کتابی روی زانو می نشیند. پارک ، زمین چمن سبز  و درخت های چنار و سرو های بیهوده ای است  که تعدادی  لانه ی متروک کلاغ ها ، روی بلندترین شانه شان به یادگار مانده.  "من"   این دیگری را صدا نمی کنم . با دیگران که حرف می زند ، برایش نام می گذارند. مداوم قهوه می خورد و سیگار کشیدن دوست دارد. اما نمی کشد. تنها در صورتی می نویسد که عاشق باشد و آوازی تندی قلبش را از جا بکند. پای دختر جوان حرف هایش  کفشی می کند رقصنده روی یخ ، بعد  تن اش را نیمه برهنه در پیست می چرخاند. منتظر مردی است  تا از دریچه ی پنجره ای چهار گوش سرک بکشد. می کشد. حرف هایی قشنگ تر از حقیقت  بگوید. می گوید. غرق بوسه اش کند . می کند. خسته که شد بخواهد سر بر زانو ی او بگذارد. می گذارد.  تا آنقدر یالهای وحشی اش با انگشت زن شانه شود . می شود. که  خواب ، تنهایی و شب اش را ، تمام کند . نمی کند.  دریچه  بسته شود. نمی شود.

 

             در من زنی دیگر هم .....  
لینک
۱۳۸٧/٢/۳ - ثا.بتی