بو ته های توت فرنگی   

      

     

             من تمشک خوردم.

         از توی پوستی که به دور کمرت بسته بودی. انگشتهایت هنوز از خون چیدن ،قرمز بود و شاید دور دهانت. دهان من هم قرمز شد. قبل از خوردن هم ، لبهایم تا حلقم قرمز بود. نمی دانم همیشه خون از کجا به دهانم می رسد. خیلی سال است که همیشه لثه هایم خونی است. گاهی هم از ته حلقم مزه خون می آید. اما باز هم تمشک خوردم. از گودی دامن تو. وقتی خوردم مزه ی همه تمشک هایی که قبلا خودم می چیدم و می خوردم یادم رفت. همان هایی که خودم بوته هایش را دور کلبه ام کاشته بودم. روزهای اولی که به جزیره آمدم هنوز امیدوار بودم. اما بعدا که فهمیدم برگشتن غیر ممکن است شروع کردم به کاشتن. آن روزها برای اینکه نمیرم حتی دانه های کاج سوزنی را هم می شکستم و می خوردم. اما بعدها فهمیدم بوته های یکساله قشنگترین گلها و لذیذترین غذا ها را می دهند. گنجشکها یادم دادم چه بخورم تا نمیرم. هر جا صدایشان می آمد می رفتم . آنها جاهایی می رفتند که آب بود و توت سفید . برای آنها گذشتن از بو ته ها و درختهای انبوه آسان بود . آنها از آسمان می رفتند و من از بی راه زمین. حتی صبر نمی کردند تا تیغها را از گوشت پاهای برهنه ام در بیاورم. خسته که می شدند بالای درختی بیتوته می کردند. من هم زیر سایه همان درخت دراز می کشیدم و صدای آب و بو ی توت شیرین مرا به رویای روزی می برد که قایقی برای بردنم از جزیره بیاید.

 

        حالا تو آمده بودی. اما هیچ قایقی کنار جزیره لنگر نینداخته بود. جزیره آنقدر بزرگ نبود که وقتی بالای بلند ترین تپه اش بروی قادر نباشی دور تا دورش را ببینی. با چی آمده بودی؟ پاهاو دستهایت نشان نمی داد که قادر باشند یک مسافت طولانی شنا کنند. آنقدر ظریف بودند که فقط می شد تصور کرد بتوانند تمشکی را به آرامی از ساقه جدا کنند.  بر سر آن قایقی که تو را آورده ، چه آمده بود ؟ چرا علامت های من را ندیدی؟ من که دور تا دور جزیره را علامت گذاشته بودم که اینجا هستم. گفته بودم که نجاتم دهید. گفته بودم که اگر کسی به آن علامت ها توجه نکند ممکن است هرگز فرصت نکند نه خودش را نجات دهد و نه من را.

 

 

       چهار شب دریا طوفانی شد. من در قا یقم تنها با مرگ نشسته بودم. بعد از چهار روز در این جزیره بیدار شدم. دیگر تنم تب نداشت. سرد و کرخ. نمی دانم چقدر از بندر دور شدم. اما آسمان ، خاک، درخت و پرنده ی  اینجا نشان می داد که هیچ آدمیزادی را تا بحال به خود ندیده. تمام دیشب بیدار بودم. دریا طوفانی نبود. تو چرا و از کجا یکدفعه پیدایت شده که دامنت را پر از تمشک کرده ای؟

 

       چرا فکر می کنی باید تمشک های خودم را به خودم تعارف کنی ؟ من تمام دیشب بیدار بودم. مثل همه شبها. دهانم بو و مزه خون می داد. بیدار بودم تا نمیرم. بیدار بودم که اگر هم مردم بفهمم که مرده ام. آخر اینجا به  غیر از خودم ، هیچکس از مردنم با خبر نمی شود. ندیده ام گنجشکها هیچوقت مرده ای را تشییع جنازه کنند. من بین آنها غریبه ام. آنها فقط دوست آب هستند و توت . من هر شب با یک چشم بسته می خوابم. آن را میبندم تا زندگی کند و کمی بخوابد. آن دیگری را باز میگذارم تا اگر مرگ بیاید ، بیدار باشد. ازمرگ بخواهد اجازه دهد فصل آخر را ، مردنم را هم در قصه بنویسم.

 

       فکر میکنم روزی حتما کسی مثل من ، گم می شود. و وقتی دارد سرگردان توی جزیره می گردد این نوشته ها را می خواند و به فکر نوشتن تنهایی خودش در جزیره می افتد. بعد از گنجشکها این تنها امید زندگی  در جزیره است. و حالا تو آمده ای. با دستهایی قرمز از خون تمشک. تمشک های تو مزه دیگری می دهد ! آنها را از همان بوته های دور کلبه چیده ای . اینطور نیست؟ پس چرا مزه دیگری می دهد؟ اصلا هر چیزی که برای آدم چیده می شود و بعد با دو دست قرمز به آدم تعارف می شود مزه دیگری می دهد. می ترسم به چشمهایت نگاه کنم. می بینی بالاتر از پاهایت ، فقط جرات کرده ام تا دامنت را نگاه کنم . ظهر شده . آفتاب از نوک بالاترین شاخه تا کف زمین پایین آمده. تا روی خاک. تا روی پاهای من. تا روی پاهای تو . تا روی ساقهایت. اگر تو دیشب به جزیره رسیده ای، چرا پاهایت برهنه است؟ چرا زخمی است ؟ من وقتی در این جزیر زندانی شدم تا مدتی کفش داشتم . تا وقتی که یکی به پایم گشاد شد وآن یکی تنگ. دامنم هم به آن بوته تیغ دار گیر کرد و تکه پاره شد. اگر می بینی با پوست خرگوش کفش درست کرده ام از من متنفر نشو . من خرگوش ها را نکشتم. آنها مرده بودند. من فقط پوستشان را با دقت و ظرافت کندم و گوشتشان را زیر بو ته تمشک خاک کردم. خرگوش پسر و مادرش کنار هم مرده بودند. اثری از  زخم توی تنشان نبود. توی این جزیره خیلی ها بی دلیل  می میرند. اثری از دشمنی نیست. اما باید بدانی نبودن یک دوست از بودن یک لشگر دشمن سخت تر است. اینطور نیست ؟ آنقدرسخت تر که می توان بخاطرش مرد. من پوست خرگوش مادر را برای پای چپم کفش کردم و پوست خرگوش پسر را برای پای راستم.  اینطوری احساس می کنم دو تا شده ام. مادری که هروقت دلش تنگ می شود پسر کوچکش را به آغوش می گیرد و در گوشهایش قصه میگوید. و پسری که دوست دارد  یکجا ننشیند و تمام مدت دور جزیره بدود ، از همه چیز سر در بیاورد و مدام آن دور هارا برای دیدن قایق نجات زیر نظر بگیرد.  خرگوش ها هر کدام مثل یک پایم بودند. درست به اندازه هر کدام. انگار آنها مردند تا پاهایم سرما نخورند. اما پاهای تو. اگر تو دیشب رسیده ای پس کفشهایت کو؟ پیراهنت چرا از پوست گوزن است. من هنوز یادم است. از آمدنم به این جزیره خیلی سال گذشته. اما می دانم بعد از این دریا ، آن دور ها بندر بزرگی بود. پر از آسمان خراش، آسانسور ، مترو ، تلفن ، سینما ، ماهواره . آنجا آدم ها پاهایشان هیچوقت برهنه نبود. کفشهای جفت و براق. خط اتوی شلوارشان و گره زیبای کرواتشان میگفت که از زنده بودنشان دو هزار و اندی سال می گذرد. من روزهای بودنم در جزیره را روی درخت علامت زده ام. این روزها باید سال نوبیاید. اگر نفس عمیق بکشی بوی  ترقه هایی که در هوا می ترکانند را می فهمی. تو اگر از آنجا آمده ای ، همین دیشب ، لباس عیدت کو؟  پس چرا تنت بوی عطر مهمانی شب عید نمی دهد؟ من تمام شب بیدار بودم. حتی اگر خوابم هم برده باشد تو در خوابم هم نیامدی ؟ روزها را با گنجشکها تمام جزیره را می گردم . تو هیج جا  پنهان نبودی که پیدا شوی ؟ 

 

       نمی دانم چه شکلی شده ام. فقط می دانم مو هایم تا کمرم بلند شده. احتیاجی نیست کوتاهش کنم. فقط جرات کرده ام این سالها از آینه کوچکی که در جیب لباسم باقی مانده بود دهانم را نگاه کنم. آنهم بخاطر اینکه همیشه از آن خون می آید. اما بالاتر از دهان تا چشمها را هرگز. انگار که از دوباره دیدن خودم وحشت دارم. حالا تو روبرویم هستی و داری نگاهم می کنی. پس من وجود دارم ! چون می توانم تمشک های تو را بخورم. اما میترسم بالاتر از دامنت ، از کمر تا شانه هایت ، از گردن تا چشمهایت را نگاه کنم. پاهای  برهنه تو و پوست گوزنی که تنت کرده ای تو را شبیه هیچ کدام از آدمهایی نمی کند که قبلا در آن بندر دیده ام. من از صورت تو نمی ترسم . از نگاه تو می ترسم. آن طوفان ، آن چهار روز همانطور که آن قایق را شکست ، من را هم شکست. من نمی خواهم این شکستن را ببینم و ببینی. اگر بعد از آن طوفان شکل قایقم شده باشم چه ؟ اما تو به من تمشک تعارف می کنی. من سه تا برمی دارم. داخل دهانم می مکمشان.  قورت می دهم. دهانم برای لحظه ای مزه خون یادش می رود. شاید آنقدر ها هم که فکر می کنم وحشتناک نشده باشم وگرنه تو چرا به من تمشک تعارف می کنی ؟ جرات می کنم. دستها ، پاها ، لبهایم می لرزد. اما سرم را بالا می گیرم. بالاتر از گنجشک. بالاتر از بلندی آخرین شاخه درخت. تا آسمان. اما دلم می خواهد تو را ببینم. نگاهم پایین تر می آید. تا کمر درخت . به موهای تو. به حجم زبر آن ها زیر آفتاب ظهر. که مثل لانه خالی یک پرنده منتظر تولد، از ساقه های باریک و ظریف انبوه است.  پایین تر . به پیشانیت. به چشمهایت.  به نگاهت.  به نگاهت. به نگاهت. که مثل تمشکها تعارف می شود. که هر چیزی که تعارف می شود مزه دیگری دارد.

 

 چرا یک چشمت بسته است؟ الان که شب نیست. مگر اینکه تو خود شب باشی. دهانت همچنان  قرمز است .  جلوی پاهایت می نشینم. بعد کم کم دراز می کشم. پاهایت را مثل هشت باز می کنی. یک قدم جلو می آیی. همانطور ایستاده. گردنت را به سمت پایین خم می کنی. سرت مثل یک چتر جلوی تابیدن نور را به صورتم می گیرد. فقط به همدیگر نگاه می کنیم. کم کم هر دو چشمم بسته میشود. من آمدنت را قبلا نوشته ام. می توانی نوشته ها را از زیر بوته تمشک بیرون بکشی. لازم نیست زمین را به سختی بکنی. خاک آنجا نرم نرم است. من بارها آن را کنده ام. بعد از نوشتن هرفصل قصه ام. یکبار هم برای دفن کردن گوشت تن خرگوشها. حتی با انگشتهایت هم میتوانی آن چاله را عمیق کنی.

 

       در سکوت ، از نگاه کردنم دست می کشی. به طرف بوته های تمشک می روی. روی زمین می نشینی و دقیقا همان کاری را می کنی که گفتم. به نوشته ها می رسی. با لای اولین صفحه بزرگ نوشته :

 بوته های توت فرنگی

 

می خوانی.  حالا فهمیده ای که آن علامت ها چقدر مهم بودند. دوباره به سمت من می آیی. پوست خرگوشها را از پاهایم در می آوری. باز پاهایم بی کفش می شود و صدای مادری هراسان بدنبال پسر کوچکش توی درختها می پیچد. جای تیغ ها را می بوسی و گوشت تنم را  بین تن خرگوش  مادر و پسر در همان چاله می خوابانی.

 

فصل آخر قصه من فصل اول قصه تو می شود.بالای اولین صفحه می نویسی:

 

” شب سال نو دور از بندر “.

 

به یاد دوست - زمستان ۸۴

 

لینک
۱۳۸٦/٧/۳٠ - ثا.بتی

   دور ... خيلی دور   

      روز چندم غیبت ات هست نور ، که زمین کج شده رو  برنمی خواهد گرداند از سمت تاریکی ، ماه.

شاید نشود بایستم راست بر پاشنه پایی که فقط  یکبار ، یکبار راه رفتن خلوت کوچه با تو را پشت سر گذاشت.

این افتادن سرازیرم می کند از سر ، سراشیب پشیمانی که  دهن دره ای آن پایین ، بلعیدنم انتظار می کشد.

 کی  شدی کوتاه ، نیم شب ، محو ، سایه ، سیاه ، سرد که روز دوازدهم پاییز زمهریر بهمن ام کرده ای. ایستاده  لخت شده ام میان بهشت خلوت سبز کوچکم حیاط . در حصار شمشادهای هرس شده ، آخرین یاس ، غنچه بوته های کوتاه رز .

 برگ ریخته از سر و شانه که اینچنین خرمالو های نارنجی  شیرین ام قسمت کلاغ می شود ... و تو .... تو تلخ ، گرسنه ،  گنجشکی بی خبر ، سرخوش ، از شاخه خشکم ،   زمستان می روی.

چقدر می باری بر سر و صورتم  دوست . خشک نمی شوم از این آب.  آب که از چشمه ، رود ، سیل  دلچسب خنک دیروز پنهان  چشمم  سر ریز می شود.

کدام سطل دنیا بزرگتر از دلم ، دور بریزم این کلمه ،این قصه ،  این ثانیه ، این سال .  آن دور ها  که فقط صدای بودنت توی گفتنم  می پیچید.

کجا پنهان کنم دست. گزگز سرد یادش برود در یک لحظه تابستان  که میان انگشتت خوابیده.

لالای ام  لالای ام ، کودکم ، معصومم ، اعتمادم ، دوست داشتنم ، دوستم ...  در سکوت خوابیده ی کدام گوش زمزمه کنم . بسته است  راه حرف راه آواز ، راه عشق.

به چشم چطور بگویم ببند رو به آن خواهش مردمک تاریک ،  غمزه ی پنهان نگاه ، زیر چتر خرمابی لخت  مو .  

کجایی آخرین پرنده ام . کجایی آخرین پرنده ام.

به بغل بگیرمت . فرو کنم نگفته ام ، سرم ، فریادم ، اشکم ، پشت آن گرده سخت و مهربان نرم ات. برای هزارمین بار نتوانم بگویم :

(   من  تمام زخم هایم از " انسان " است.  )

ما با هم می میریم. در حال شنا کردن در دریاچه ای که از  خاک ، نجات ، ساحل دورمان  کرده. خیلی دور.

لینک
۱۳۸٦/٧/۱٢ - ثا.بتی

   يکدفعه نبودی   

       اسم من فرانک است. می خواهی اسم تو چی باشد؟

هر وقت خواستم صدایت کنم ، سرت را زود تر بر گردانده بودی . داشتی نگاهم می کردی. ما در یک تصادف با هم آشنا شدیم. اینطور نیست؟ پانزده  سال پیش. امیدوارم یادت نرفته باشد. هر دو دانشجو در یک کشور خارجی بودیم. کشوری که حداقل یک سوم روز هایش هوای بارانی دارد. حاشیه ی همه خیابانهایش درخت و اکثر مردهایش کت و بارانی و کروات به تن داشتند. آن روز زمین خیس بود.  حتی خیس تر. شاید برف. بعد ها فهمیدم در کشور تو و در حاشیه ی شهری که خانه ی کودکی ات در آن بوده ، کوههای بلندی دارد. برای همین پاهای کشیده  و ورزیده ات توی زمین بسکتبال از همه بهتر می دوید.  دستهایت . دستهایت به سبد که می رسید توپ گندمی بود که توی خاک کاشته می شد. نباید بازی می کردی وگرنه همه بازنده بودند. من همیشه جایی تو را تماشا می کردم که نبینی ام. نمی خواستم صدای جیغم را وقتی توپ را در هوا می قاپیدی بشنوی. ما هرگز نباید به روی هم می آوردیم که تا چه اندازه عاشق هم شده ایم.

        تو برف دیده بودی. برف تا بالای زانو. من هم برف دیده بودم. تا مچ پا. می شد کنار آتش بنشینیم و بگوییم چند آدم برفی تا آن زمستان درست کرده ایم. در آن تصادف ما روی برف سر خوردیم. اول نوبت تو بود که از سمت راست بپیچی یا نوبت من که به چپ ؟  با هم پیچیدیم و  ماشین شیک تو به ماشین قشنگ من خورد. می توانستی سر تکان دهی ، من بخندم ، برویم. دیرمان بود. اما عصبانی بودی. من یک آسیایی بی انضباط بودم و می شد حدس زد تو یک اروپایی منضبط هستی. پیاده شدی گوشمالی ام بدهی. اما چه شد که نخواستی پلیس بیاید.  شیشه را پایین کشیدم . سرت را تا شیشه خم کردی. سلام کردی و معذرت خواستی. انگلیسی. ساکت بودم.  همیشه وقتی تقصیر با من است  ساکت می شوم یا فارسی نق می زنم. شال گردنم را دور گلویم محکم کردم . زرشکی بود. با خالهای مشکی. آوردمش بالا . تا لب بالایم را توی  حفره اش فرو کردم.  نفمیدی دارم می خندم.  کمی روی صندلی قوز کردم.  منتظر بودم از من خسارت بخواهی. دلم خواست با من مهربان باشی. گفتی :

" این همه عجله برای رفتن  به کجا ؟"

      مهربان شدی. خواستم دوستت داشته باشم. باید مهربان باشی و کم حرف. در مقابل سوال تو به دروغ گفتم :

"عجله دارم .یک ربع دیگه امتحان دارم".

       نیم ساعت تا امتحان مانده بود. باور کردی. راستش نمی خواستم زود باور هم باشی. اما اگر حرفم را باور نمی کردی هرگز فرصت این پیش نمی آمد که کوتاه بیایی و آنقدر پشت سر هم رانندگی کنیم و به هم شک کنیم که چرا داریم همدیگر را تعقیب می کنیم تا برسیم به آن دانشکده .برویم به یک سالن و ببینیم ما هر دو برای رسیدن به یک امتحان داریم عجله می کنیم.

       مادرت فرانسو ی الاصل بود.  فارسی می دانستی. دیر فهمیدم که می دانی. هر گز نتوانستم به انگلیسی شعر بخوانم .یکبار که ادامه شعر مولانا یادم رفت تو از میان آنهمه چهره رنگ و رو رفته و چشم های خاکستری و سبز و آبی و موهای بور ، با چشم های قهوه ای تیره و موهای خرمایی جلو آمدی ، بقیه شعر را بدون لهجه خواندی. بعد به فارسی گفتی که فردا عصر برای دیدن پدرت در حال شاهنامه خوانی به خانه تان دعوتم. هوا آنقدر سرد نبود اما من آنقدر دهانم پشت رفتنت باز ماند که فردا پدرت مجبور شد برای درمان سینه ام جوشانده  دم کند و به من بگوید او هم که بچه بود شیراز هوای سردی داشته.

چقدر با تو بودم.  می توانستم موقع اسب سواری در کنارت آرام بگیرم. اسب من همیشه پایش می شکست و من مسیر برگشتن تا اصطبل را  سوار به پشت اسب تو و  تکیه داده به پشت تو و دست حلقه شده به کمر تو به اندازه یک خواب کامل بعد از ظهر طول می دادم. شعر می خواندم . گوش می دادی. همه ی خوابهایم پر از ساکت تو بود. ضمیر اول شخص " من" . حرفهای تو همیشه میان دو گیو مه ی خالی.

"                                                   ".

 آنقدر که وقتی خواستم قصه مان را بنویسم آنقدر بزرگ شده بودم که خودم هم باورم نمی شد پای اسب من همیشه شکستنی باشد و دست تو به سبد بسکتبال برسد و آتش خانه ی پدرت برای من روشن شود و بارانی سورمه ای تو  تمام یک روز بارانی روی دوش من انداخته شود و شال زرشکی خیس من  دور گردن تو.

راستی تو به چه زبانی به من گفتی "دوستت دارم؟ "

        وقتی فهمیدم دیالوگ یعنی دمکراسی در متن.خواستم در قصه به حرف ات بیاورم. نتوانی به زبان دیگری حرف بزنی . کمتر مغرور باشی و حداقل در اولین بار آشنایی اینهمه با غرور به من نگاه نکنی. خواستم کمتر از تو بترسم.این بار آنقدر برف باریدم که رادیو اعلام کرد :

" تا اطلاع ثانوی همه جاده ها بسته است.از ساکنین خانه های حاشیه شهر می خواهدکه به کمک حیوانات وانسانهایی بشتابند که به آنهاپناه می برند."  ماشینم را عصر روز قبل توی پارکینگ گذاشته بودم. هوا بد بودو من از خانه بیرون نرفته بودم. حتی سگ و پرنده ام را توی اتاق آورده بودم . آنقدر هیزم داشتم که اگر تا سال دیگر برف می آمد من سردم نشود. تا سطر " رادیو اعلام کرد  "را نوشتم ، مثل یک قحطی زده تمام کابینت ها و یخچال و انباری را پر از بیسکوییت و ژامبون و ماهی دودی و گوشت مرغ کردم. برنج و آرد سوخاری و گندم هم هیچوقت فراموشم نمی شود. دوست دارم احساس امنیت کنم. حتی در قصه. دوست دارم  برای میهمانی که به خانه ام می آید میز قشنگی بچینم. تازه می توانستم اینهمه شیشه های خالی اطرافم را پر از مربای انجیر و آلبالو کنم. تو ترشی هم دوست داشتی اینطور نیست ؟ خوب  می توانم چند بطری را پر از آب نارنج کنم و مقداری پیازچه را در سرکه بخوابانم. دلم می خواهد  با اشتها غذایی را که من درست کرده ام بخوری. می نشینم تا زنگ بزنی.

 می زنی.

     وانمود می کنم منتظرت نبوده ام.  تو باز هم باور می کنی. اینبار کمتر مهربانی. به من می گویی ماشین ات در جاده توی برف گیر کرده و نتوانسته ای جلوتر بروی. گرسنه هستی و مهمتر از اون آنقدر سردت شده که حاضری حتی بیرون از خانه ، زیر سقف پارکینگ  کنار آتش شب را صبح کنی. من سرم را به علامت بفرمایید تکان می دهم و تو مهمان عزیز من می شوی. پانزده روز. با هم بلال می خوریم و مربا. ماهی و برنج و ترشی. تو آتش  روشن می کنی و من گرم می شوم.  هیچوقت نگذاشتم برفها آب شوند و تو بروی. این پانزده روز را دو سال تمام دوره می کردیم.  تو می خواستی اولین قصه ی بلند من همین پانزده روز باشد. شاید هم باشد. هنوز هیچ چیز روشن نیست.

   

        نمی دانم چطور شد که تو یکدفعه نبودی. من صبح ها سر کار می رفتم و بعد از ظهر ها نمی خوابیدم. درس می خواندم . در همان شهری که خانه ی کودکی ام در آن است. در شهری که دور تا دورش کوههای بلندی دارد. زمستانهایش برف تا مچ پا بالا تر نمی آید. و لازم نیست کسی به من پناه ببرد. البته کوهنورد ها می گویند توی کوههای حاشیه شهر همیشه جاده ها بسته می شود و برف تا زانو می رسد. انها مجبورند با اسب یا قاطر گذر گاهها را بروند.اکثرا پا های اسب هایشان آسیب می بیند.

 کم کم رئیس شدم و حساب بانکی ام بالا رفت و درست در مرکز شهر یک آپارتمان خریدم و سر چهار راهها مواظب بودم با کسی تصادف نکنم.

هر روز صدایت می کنم. علی . حسن. نیلوفر. مانی. الهه. حمید. مینا. محمد ....

نمی خواهی سرت را بر گردانی بپرسی " این همه عجله برای رفتن به کجا ؟" 

     

لینک
۱۳۸٦/٧/٩ - ثا.بتی

   مغربت کو ؟ تا پشت شانه هایت یک روز تمام کنم   

اول زرد ،  اول زرد

من که هم می شود پر ریخت تو که هم شد پرواز

.

دست

دستهایم که پر از اینهمه امشب بود

تا به دور این صبح ، صبح خالی از هر تو

تا به دور آن سینه

که مزه ی  خون

خون

خون دیوار اتاق آن مادر

که تا به اول صبح ، دستهایش پیچیده ، پر از من بود

.

.

سنگین

سنگینم و خون سقف اتاق این مادر

که ریخته ی  نشسته از من بود

روی سینه تو

تو که اولین صبح تو ،خواب دستهای تمام امشب من بود

.

.

.

سنگ

این سنگ که به اندازه ی شش سالگی تب یک دختر

سنگین روی سقف اتاق

اتاق آخرین شب تو در مادر

تو که سهم خون تو  ، از من شد

.

.

.

.

اول زرد  ، اول زرد

و سیاه اتاقهای شسته از خون هر مادر

می خواند

همه ی پنج تا هفت

 برای دستهایی که بیایند

برای دوباره پر ریختن و پرواز

  

لینک
۱۳۸٦/٧/٢ - ثا.بتی