بيا مثل گنجشک روزمان قشنگ کنيم   

  

می خواهی شب را نگه داریم ؟   هم را  صدا کنیم  تا نور " سحر ". 

بگویم ، سر تکان دهی .    نگویی ، گریه کنم .

کودک شوی . سرت روی دامنم خواب.  لبت روی سینه ام شیر.  عاشق شوم.  دستم  روی شانه ات یار.

نگویم.  بدانم سال چندم بعد از تو  ام .  بگویی. ندانی تا این سال یک عمرزمستان گذشته.

پشت کنیم به هم. دوست داری ؟

دست قلاب کنیم از بند نرم انگشت تا قله ی سنگ کوه دیوار.  بالا برویم تا سقف. تا قاب نگاه مات دلتنگ و تاریک هر شب. همیشه.

نه.....

حالا که دیگر هستی ،  هستم ، بر گردیم.  من ...  از جوانی رفته.  تو ... از پیری نیامده.    تا چشم، مردمک.   تا دست، انگشت.

بفهم حرفی که نمی گویم. بفهمم سکوتی که می شنوی. برسیم تا هم.  روی دامن سبز دشت من .  زیر سپیدار خواب  سایه ی تو.

برایم گردو بیاور مرد .  درخت.  سفره . باد . پرنده.  یک فصل قصه ی تازه .

خط اول ، بنویس :

 "همین حوالی بوده ام. "

خط دوم ،  بنویسم:

" مادرم تخمه می کاشت که خواست باشم.  مادرت ، سالها بعد کنار آتش آفتاب دعا می کرد . تو می خواستی که باشی."

این همه فصل . سرد ، بی آسمان ، سقف   ... بی کلمه.

می خواهی فردا را نگه داریم ؟  تا شب  صدایم  کنی آفتاب گردان؟

 

لینک
۱۳۸٦/٦/۱ - ثا.بتی

   مو ها یت   

           می خواهم نباشی که این روز باز غروب شود.خیابان خلوت و خانه و خودم. چهار دیواری ام دوباره پناه ، همان سفره همیشگی پهن . ساکت شو. نباش.

         یک تنگ آب سرد . یک تکه نان. رویش یک مغر گردو. توجه کن ،  چه می گویم!  سه بار گفتم  "یک" .   شریکم نباش . به ادای نذر نبودنت افطار می کنم .

        اولین لقمه را می نویسم.  گوشه ی " کلمه "  را می کن ام.  موشی به جان خوردنم  افتاده.  (میم )  و   ( ه  )   را  جدا کنم ؟ نه بهتر است از گوشه سرراستش شروع شود. ( کاف ) و  ( لام  ) .  

ک ( ی)   کوچک  کف دستم ورز می خورد.  درازش می کنم . گرد اش نمی کنم .

           اگر این نذر باز هم ادا نشود تو آنطرف سفره بوده ای و می خواستی از یک سمت  ( تو ) شروع کنم .  من ، مثل همیشه موهایت را ترجیح می دادم تا برسم به لاله نرم گوش طرف راستت. 

 می بینی!!!  " ک "  کف دستم معطل مانده ؟معطل. از دو سطر و نیم اضافی یه  فکر بودنت می گذرم . گرسنه ام. این روزه  از سحر صبح  امروز که نیت نشده.  خورشید بعد نیت نبوده . سالها نبوده .  تاریک . تا که صبح شد و هنوز به یک دقیقه نرسیده غروب.   کسی گفت :

" وقتی غروب می شود افطار کن ".

   ک___________________________________    را می کشم بلند و طولانی به اندازه  روزهای دردی که کشیده ام.  لام را به تهش می چسبانم . لال می شود و گنگ .

 تو که  نباشی چه فرق می کند  ( ک ) به چه حرفی برسد.  " گردو " یم  مزه ی تابستان می دهد و  بوی کلاغ.  می خواهد  لقمه ام  را گرد  کند.  حلقه اش کند.  کلمه ی حلقه را دوست دارد.  دوست دارد  تصور کند  وقت چیدنش تو بالای درخت بوده ای. من کنار دیوار باغ . دامنم را زیر شاخه ی پای تو پهن کرده ام .  تکانش داده ای. گردو  توی دامنم افتاده . پایین آمده ای . دستهایت  برای کندن پوستش سیاه شده. سیاه مثل سالهایی که نبوده ای.

گرسنه ام. کسی می گوید:

 " خورشید که نباشد افطار کن ."

     کاف و لام  ( بلند )  را می بلعم . دومین کلمه را می نویسم . (گردو )یش به ته گلویم نرسیده آتشم می زند. سومی. چهارمی . پنجمی ....     آب . آب. آب. آ  آ   آ      آ      آ      ب     ب      ب

 

لینک
۱۳۸٦/٥/۱٥ - ثا.بتی

   ***** تله *******   

            شهر  سگ داشت. منظورم شب های شهر بود. اما چون خرابه داشت ، روز ها بی سگ به نظر می رسید. درست یادم نیست از چهار عصر یا زودتر برف شروع شد. دانه های درشت. بی آب. تختم درست زیر تنها پنجره اتاقم بود. یک پنجره در طبقه سوم خانه ای با نمای آجری ، رو به خیابانی که شبها هیچ ماشینی از آن عبور نمی کرد.فقط گاهی که مسافری از شمال برمی گشت ، اگر قرار نبود صبح در خانه اش باشد ، زیر درختهای پیاده روی حاشیه ی خانه های تک و توک سمت چپ خیابان  ، پارک می کرد . صندلی اش را تخت می کرد.  می خوابید. سمت راست خیابان زمین بایری بود. تا چشم کار می کرد خانه ای آن طرفش  نساخته بودند . زمین که تمام می شد یک نانوایی لواشی ، یک مکانیکی و مرغداری  شهر را به پایان می برد. زمین بایر پر از خاک های نخاله بنایی و چاه های فاضلاب تخلیه شده از خانه هایی بود که طی سالها ساخته شده بود. حتی ماشین های باری ای که خاک های ساختمانی و گود برداری ساختمانهای محله های دیگر را می بردند تا خارج شهر خالی کنند ، به این خیابان که می رسیدند بارشان را خالی می کردند. هر چند شب یکی. دیگر کسی حوصله اعتراض نداشت. همسایه عادت کرده بودند هر روز ببنند زمین روبرویشان پر از تپه و پستی بلندی می شود.اسم خیابان "فردوس"  بود. اولین خیابان مسکونی که از یک طرف پایان شهر و از طرف دیگر شروع شهر بود.

         زیر پنجره سردتر از سمت دیگر اتاق بود . آنشب هوای دیدن برف داشتم. نور چراغ تیرک سیمانی برق از پشت شیشه مه گرفته اتاقم معلوم بود. نوری از یک لامپ ضعیف که اصلا مناسب روشنایی خیابانی به این پهنی نبود. انگار شهرداری می خواست با روکش ناجور  آسفالت خیابان ، خط کشی های کج و ماوج و لامپهای سوخته یا  ضعیف به فردوس بودنش دهن کجی کند. این تاوان نام بی مسمایی بود که همسایه ها در جنگ با شهرداری پس می دادند. شهرداری چهار سال پیش تابلو زده خیابان "شهید بی منت ".  تابلو همان روز اول کنده شد و بار دوم و سوم هم. حالا فقط با رنگ سیاه روی دیوار اولین خانه سمت چپ نوشته بودند " بیست متری فردوس" .

          خواب بودم . تازه خوابم برده بود که صدایشان شروع شد. واق واق سگها را می گویم. فکر کردم سحر شده اما هنوز نیمه شب بود . پسر آقای میری اولین نفری بود که هر صبح زود برای رفتن ، صدای در آهنی خانه شان توی خیابان می پیچید. من بعد از آخرین باری که او از روی دوچرخه اش پرتم کرد و یکی از دندان هایم شکست ، فقط می توانستم صبح ها موقع رفتن صدای پایش را و گاهی صدا سرفه اش را بشنوم. هیچکس به غیر از من این صدا را نمی شنید.  عصر هاهم  حدود ساعت هفت ، هیکلش از پشت تل خاکها پیدا می شد .از سمت راست خیابان ، درست روبروی پنجره اتاقم به این سمت خیابان می آمد.با اینکه خیابان خلوتی بود ، اما او هیچ عجله ای برای رد شدن نداشت. حتی گاهی آنقدر به پنجره اتاقم زل می زد که یادش می رفت برای رد شدن از خیابان ایستاده . فقط صدای بوق تاکسی به یادش می آورد که مسافر نیست. هیچکس به غیر از او جرات نداشت از توی خرابه رد شود. شنیدم مادرش می گفت : 

" بچه ام از سر کارش ، رستوران اداره گوشتها و استخونها رو جمع می کنه میاره برا این سگای زبون بسته تو خرابه.می گم علی نکن یه بار می بینی هارن می زنن لت و پارت می کنن اما به خرجش نمی ره که نمی ره. می گه می شناسندم. بوم می کنن."

       وقتی خواستم هفته پیش پرده اتاقم رو عوض کنم مامان اصرار داشت تور نباشه. گفتم اتاقم که مشرف نداره. کی جرات می کنه  بره تو خرابه وایسه اتاق من رو دید بزنه.  حالا سه روز بود پرده اتاقم تور نازکی شده بود با گل های ریز پنج پری که پراکنده رویش کار شده بود. دیگ  علی می توانست غروبها که از سر کار بر می گردد سایه هیکل دختری را که در آخرین بازی از روی دوچرخه پرتش کرد، غرق گل ببیند.

 

    ساعت چهار که برف شروع شد ، مریم خانم مادر علی، دامن مادر را برایش آورد. خیاطی اش حرف نداشت. پرسید کی پرده ها رو دوخته . مامان با ذوق گفت:                                                              " رقیب پیدا کردی . حالا دیگه مینو خودش دوخت و دوزاش رو انجام میده ."

   سرم را تکان دادم. از پشت پنجره کنار آمدم.مریم خانم گفت:

  " علی چند روز پیش می گفت بیست و چند ساله این خیابون همینطوریه که هست. یاد بچگی هاش و مینو افتاد. می پرسید مینو خانم درسش تموم شده."

 سرم رو به علامت نه تکان دادم. پرسید:

" برای همینه که شبها دیر چراغ اتاقت خاموش می شه. درس می خونی."

 ابروهایم که تو هم رفت گفت :

" بابا فضولی نکردم. شب که میام زباله دم در بذارم اگه دیر وقتم باشه می بینم چراغ اتاقت روشنه."

خیالم راحت شد. گفتم:

"امشب هم می خوام تاصبح بیدار بمونم . نه برای درس. می خوام برف ببینم."

      

             سحر نشده بود که صدای واق واق سگها بلند شد. وقتی خوابم برد ، ارتفاع برف پانزده سانتی متری می شد. از زل زدن به خیابان خسته شدم. رنگ سفید برف چشمم را زد. اطراف چراغ روشن تیرک برق ، دانه های برف دیده می شد. هنوز برف تند بود. صدای سگها بیشتر شد. باز هم بیشتر. روی تخت دو زانو نشستم. پنجره را باز کردم.  یک گله سگ توی خیابان ، درست زیر پنچره داشتند  پارس می کردند. جای پاهایشان و لکه های خون سفیدی و دست نخوردگی برف را بهم ریخته بود.  آقای میران و بقیه همسایه ها به فاصله ربختند توی خیابان. یکی داد می زد:

 "هارن ..... جلو نرید."

             اما آقای میران با یک پارو روی دوش به وسط سگها پرید. صدایشان بیشتر شد. با پارو توی کمرشان می زد . مردهای دیگر هم جرات  کردند از در خانه جلوتر بیایند. هیچکس نمی لرزید. تن خیلی ها فقط یک عرق گیر نازک بود. سگهای ماده و نر های کوچکتر به حاشیه سمت راست خیابان کشیده شدند. زبانشان آویزان بود و بخار دهانشان توی هوا می پیچید.  حالا می شد دید چیزی شبیه کیسه ی گونی میان دست و پا و دهان سگها کشیده می شود. آقای میران فحش می داد و نعره می زد. پارو توی کمر و پوزه سگها می خورد و برف قرمز تر می شد. آخرین و بزرگترین سگ ول کن نبود . دمش را میان پایش آورده بود و روبروی آقای میران زوزه می کشید. همسایه ها و خانم میران به وسط خیابان ریختند . آن چیزی که من شبیه کیسه می دیدم را به کنار خیابان کشیدند. دست و پایش را که از هم باز کردند ، تازه دیدم که چه قد بلندی داشته و پالتویش را که از تنش در آوردند دیدم که چه چهارشانه بوده و صورتش را که روی  دامن مادرش چرخاند دیدم که چه زیبا بوده و صدای مادرش را که شنیدم فهمیدم علی چه منتظر بوده امشب.

 

لینک
۱۳۸٦/٥/۳ - ثا.بتی