امروز تا بشود اتفاق   

       

          تا بشود  8:10  و خورشید برود و از شب کمی بگذرد و مطمئن شوم امروز هم مثل همه روزها گذشته و افتادن اتفاق از خود اتفاق محال تر است و باورم شود که این باورانه ترین حقیقت است که من دارم به سرعت به آن حفره عمیق نزدیک می شوم که اگر اتفاقی از آنجا آبی بگذرد درخت تاکی سبز می شوم که انگورهایم هر سی سال یکبار شیرین می شود.

دارم برای که می نویسم؟

       خوب! برای افرا و پاییز. برای محسن. برای شیما. یا برای نسترن؟ فرزانه یا مجید جان دفترچه ممنوع. برای علی حیدری، کاظمی یا برای رهگذر. نازلی ، فائزه که نگرانشم ویا پوپک که بوی دوست داشتنش روی شاخه یاس غنچه کرده... یاشار . ناریح .... ذهن عریان یا مهدی حریق باد.. مهدی شکارچی. ناهید . امید. امید. یا سوسن. برای خلود ، ساتی یا کلاغ؟ لیلا ...سارا ، سنجاب ، مریم ... تاتوره.. ممزی.. یا بروم کمی بالاتر مهرداد فلاح ... سعید دارایی ... افشاری، نیکبخت یا آقای حسنی.

برهود . رحمان طلب یا سپیده اکنون و سلام زندگی... ایوبب ، طاهر رهبری یا موسوی ...

من تا چند اسم را می توانم بخاطر بسپرم و تا چند اسم را می توانم در ساعت 8:20 بیاد بیاورم. فیوریت من گنجایش چند اسم دارد. قلب من چقدر می تواند میان پرنده ها برای آدمها جا باز کند؟چطور می توانم بگویم متاسفم که بعضی اسمها را ننوشتم که شاید در بین آنها عزیز ترین مخاطبم نشسته است.

یکبار دیگر اولین نوشته ام را خواندم.

        " ....  مهمترین حرف من این نیست. مهمترین حرف من دلیل درست کردن این وب لاگ است. یادم می آید هوا خیلی سرد شد. من منقرض شدم.... هیچوقت سرما تا عمق جانم ریشه نکرد. خوب موجودی هم که چیزی تا عمق جانش ریشه نکند  ؛ خیلی زود از هستی ریشه کن می شود. .... من حرفهای زیادی با شما دارم. شما که سوسک یا مورچه نیستید ؟ هستید ؟

    امروز بر خلاف روز های دیگر مخاطب متن برایم مهم نیست.

مهم من هستم که از خواب بیدار شده ام . و بعد از آزمون کوتاه این جهان پا به حیات دوباره می گذارم. از او که گم شده خواهم گفت اردک   ؛  خواب و تنهایی. از هزار سال پیش میگویم که زمین پر از خالی من بود و از خالی دنیای امروز شما که از وجود من پر. ...

 ..... منتظرم باشید. من قصه نویسم. بعد از آزمونی کوتاه خودم می شوم.  دیر شده . خیلی دیر. اما ما با هم جبران می کنیم. دستتان را می فشارم ولی نه آنقدر که از درد فریاد بکشید. آنقدر به نرمی فشار می دهم که بخواهید همیشه به شاخه خشکیده دستم پیوند بخورید. "

 می بینید  به حرف خودم عمل نکردم. شما برایم مهم شدید. دوست داشتنی .همین باعث شد دوباره ساکت شوم. دست هایتان را با اینکه خیلی دوست دارم رها می کنم. اما همچنان دوستتان دارم. این رها کردن پشت کردن نیست. سر در گریبان بردن است. یک حس درونی . میخواهم  فقط گاهی قصه بنویسم. شاید تا مدتی هر چه دلم خواست بنویسم. مثلا اینکه الان ساعت 8:35 دقیقه شده و من چند هزارمین جمعه ام را مثل همه جمعه ها  باز از سر گذراندم . هر چه فکر کردم قصه طاهره خانم و محمود آقا از یک صفحه بیشتر نشد و هر چه دعا کردم هوا ابری شود ، نشد و دیگر هم آنقدر عاشق نبودم که برای ترس از گفتن  " دوستت دارم " شعر بگو یم و گریه کنم.

.

.

.

 حالا 8:45 دقیقه شده. در فاصله این خط تا خط بالا ، تکیه به نقطه ها ،فقط فکر کردم. چند تایی آلبالوی ترش خوردم. یک چایی بدون قند. تلخ. تلخ. طعمی که دوستش دارم. طعم برگهای درخت بی میوه من .چایی سیاه. توی آب ،به رنگ شراب. می گویم ثابتی داری کامیون متن ات  را به ته دره می اندازی.... ( اینطور نیست ؟ نظر شما چیه ؟) مهم نیست !!! بایداتفاقی بیفتد. حتی به قیمت نادیده گرفتن آن نوع نوشتنی که دوستش دارم.

.

فکر می کنم جمعه دیگری بشود. شد. ساعت 9:10 است. دارم می خندم. خودم جلوتر از همه به بازی که شروع کردم دعوتم . شاید... شاید ... صفحه دوم محمد آقا و طاهره خانم نوشته شود. شاید ، شاید بارون بیاید و من بتوانم در شعری دیگر بگویم:

 " همیشه نبودنت را دوست تر دارم ".

 

لینک
۱۳۸٦/۳/٢٥ - ثا.بتی

   نقطه سر خط   

      

         "کجا بوده ام. کجا هستم .توی کدوم سوراخ.  پشت کدوم دیوار. چه تاریکی . چه شب بی ماه ای. چه نقابی. چه کم حرفی. انگار هیچوقت نبوده ام.  نیستی . از دست رفتن. همیشه  تا مردن."

  

- تو چته ؟ به من بگو هر چیزی که تو دلته. چی می خوای... بگو ... شاید ایندفعه همه چیز فرق کنه.

- می خوام ببینمت.

- بعدش؟

- همین. فقط یک ساعت.

- راه دیگه ای نیست ؟

- نه!  حالا بگو کجا ؟   کی؟

-  ساعت شش عصر   نهم  خرداد  سال نود و شش . مجتمع هنرمندان.

- می یام .  بهت قول می دم حتما همون ساعت اونجا هستم. می بینی. فقط بگو آدرسش کجاست.

- تو ده سال و دو روز و  هشت ساعت وقت داری به مقصد برسی. از هر طرف می تونی بیای . اینقدر وقت داری گم بشی دوباره پیدا بشی . دست چپ ، راست ، کوچه بالایی ، کوچه پایینی ، .... می تونی خیلی راه بری . پیاده ،  سوار ه ، کشتی ، ماشین ، هواپیما . وسطش بخوابی ، درس بخونی ، طرحت رو بنویسی ، عاشق بشی ، شعر بگی ، مرگ کسی رو که خیلی دوست داری تحمل کنی ، عصر ها چایی بخوری . ظهر ها ناهار گرم . شال گردن رو دور گردنت محکم کنی ، تی شرت نازک آبی ات رو تن کنی ،   .... تو می تونی همه کار کنی.  اما باز هم سر ساعت شش عصر  پیش من باشی.

- حتما . سعی می کنم. فقط چطور تو رو بشناسم.

- من !   من در حیاط نشسته ام. خیلی دور تر از در ورودی مجتمع . باز هم خیلی دور از در ورودی تالار . روی نیمکت. سبز یشمی. زیر درخت توت پیر.

پشت سرم بیست متر پایین تر کیوسک فروش نوار های کاست و سی دی هست. داره این آهنگ رو پخش می کنه. فقط صداش رو گوش کن . می خوام یادت بمونه.از کنار استخر ، فواره  و  درختها  بگذر. مسیر شمشاد ها رو بیا بالا.  آفتاب  نیمه جون اون روز رو نادیده بگیر. من توی سایه هستم. سرم پایینه. صورتم رو نمی تونی ببینی. یک کتاب دستمه. عنوانش هست :

"همیشه این  من "    یادت باشه گفتی یکساعت. نه بیشتر. فقط وقت داریم فصل اول رو باهم بخونیم.

- همین حالا بگو این کتاب چند فصل داره. خوندن همه اش چقدر طول می کشه.

-  همون یک فصل.یکساعت. سر ساعت میری. قول دادی. زود برمی گردی خونه . ده سال توی راه و حالا هم این یکساعت.

  

  

  خسته ای. بیشتر از پاهات دستهات. می تونم برای دستهات چکار کنم؟  پاهات چقدر گشته اند تا پیدام کنند. اما  دستهات ... دستهات یادم نمی ره چه زجه ای میزدند تا گمم کنند. چقدر گریه کردند. چقدر گریه ....چقدر گریه... چقدر یکساعت.

حالا بخواب. عزیزکم . یک لیوان شیر گرم گلوت رو باز می کنه.بذار چشمات رو پاک کنم. من طاقت گریه تو رو ندارم. یک پتو که تا  روی سرت بالا بیاد. از فردا صبح شروع کن. با آفتاب. چشمهات رو ببند. راه بیفت. هر قدمی که بر می داری من یک کلمه دیگر می نویسم. ساعت شش عصر به هم  می رسیم.

آنموقع سال بهتری است. وقتی صدای پات رو بشنوم سرم رو بالا می گیرم ، جلوی آخرین جمله ی فصل اول یک نقطه می گذارم.

سر خط .

 

لینک
۱۳۸٦/۳/٧ - ثا.بتی