ظرف ها باید زندگی کنند   

                    

               با او زندگی کردم.از ساعت 2 تا 15/2 دقیقه روز چهارشنبه. طولانی و سخت. به ساعتش نگاه کرد. قبل از آنکه به آخر جمله ام برسم گفت: 

       -”دیرتون نشه  ؟“ 

       بقیه حرفم یادم رفت. گفتم:    

      -”دیر ! شاید. باید  برم.“        

         زن روبروی تلویزیون نشسته. وانمود می کند فیلم می بیند. تلویزیون از دیروز عصر ،ساعت 3 تا حالا که پنجشنبه است روشنه. آدم هایی توی قابش می آیند ، زندگی می کنند، باز می شود برفک. زن یادش می آید همیشه رو به تلویزیون فیلم خودش را دیده. همان فیلمی که قهرمان زن در مقابل جمله ی  ،دیرتان نشود مرد ، آنقدر مغرور است که نمی گوید،من آمده بودم یک عمر بمونم.  به میز نگاه می کند. یادش می آید زن آپارتمان بغلی میز را که دید گفت:     

     -”بازم مهموناتون نیومدن ؟“         

بشقاب ها را از روی میز جمع می کند. شبی یک بشقاب برای خودش روی میز گذاشته. و حالا بی آنکه به ته هیچ بشقابی چربی چسبیده باشد، آنها را با آب داغ می سابد. با خودش می گوید:        

  -”ظرفها باید زندگی کنند.“          

   جاده مدام می پیچید. فهمید تو راه شماله. هر چه جلوتر می رفت هوا نمناکتر می شد. رسید به آن جایی که جاده پشت یک پیچ تند پهن می شد.خیلی ها نگه داشته بودند تا گردو بخرند. رفت سراغ آن دو. دست های زن گردو فروش تا آرنج سیاه شده بود. زن می شکست و انگشت های سیاه تر مرد مغزش را در می آورد. به دست هایش نگاه کرد. سفید بود. دست های آن مرد هم پشت میز سفید بود. داشت خودکار را توی دستش می چرخاند که گفت دیرتان نشود.   

       -”باپوست می خوام. چنده ؟“  

        دست  سیاه توی گونی رفت. دو مشت بزرگ گردو برداشت. ریخت توی کیسه.          -”میشه سی صدوپنجاه .“        

  گردو را گرفت.به طرف ماشین رفت. به پوست  گردوها فکر کرد و سیاهی قشنگ دست های زن گردوفروش.وقتی هیچ پیچی نبود بوی دریا آمد و درخت. کنار جاده تعمیرکار باد لاستیک ها را میزان کرد. دست های سیاهش را روی دستمال کشید. گفت:  

        -” آبجی کجا می خواید برید. بجنبید.دیرتون نشه.تا شب نشده یه جای خوب پیدا کنید مستقر شید.ابدا شب تو جاده نرونید. هرچی باشه جای خواهری باهاس احتیاط کنید. مرد که باهاتون نیست.“       

      زن بقیه پول را گرفت. سیاه شده بود.اسکناس ها را ریخت توی کیسه ی گردوها. فکر  کردسیاهی دستهای  مرد وقتی مغزگردوهارادرمی آوردچقدر قشنگ بود.مانده بود تا شب شود. سرش را کج کرد. به شیشه ی ماشین تکیه داد. تمام مدتی که در آن اداره کار می کرد، هیچ وقت ندیده بود کسی پشت میزش کتاب بخواند. اما آن مرد از وقتی که آمد، دست هایش را مدام زیر چانه اش می گذاشت و به کتاب های روی میزش زل می زد. زن همیشه برای کاری باید از جلوی آن اتاق رد می شد. گهگاه سر مرد بالا بود. او را می دید. تکانی می خورد. بر خلاف معمول نه سلامی می کرد ، نه علیکی. خیره نگاه می کرد. زن همیشه توی کشوی میزش چند کتاب بود. اگر رئیس نمی آمد، آنها را جلویش پهن می کردودیر یا زود موقع خواندن بوی دریا می آمد و درخت. بعد از این همه مدت ، فقط یک نفر را دبده بود که هم رئیس است ،هم کتاب می خواند. یک روز بهانه ای پیدا کرد،توی کتاب های مرد سرک بکشد.دید چقدر شبیه اولین کتابی هست که خوانده. مرد از پشت سر غافلگیرش کرد.رنگش سفید شد، گفت:   

       -” آمده بودم دستور جلسه ی فردا را به شما بدهم.چشمم به کتابتان افتاد. فکر نمی کردم به غیر از  الکترونیک موضوع دیگری مورد علاقه تان باشه؟“ 

         مرد کمتر حرف می زد. همه می گفتند: ” به خودش می نازه ، فکر می کنه کیه. “  اما آن روز بر خلاف همیشه خندید. به روی خودش نیاورد. گفت:  

        -” می دونم اهل کتابید. این کتاب خوبیه. خیلی جالبه. من فلسفه را هم دوست دارم. مخصوصا وقتی در قالب روایت باشه. “     

     زن داشت از اتاق بیرون می رفت ، گفت:   

       -” شانزده سالم بود که این کتاب را خواندم. همان صفحات اول فهمیدم تا آخرش چی می خواد  بگه. “  

        جواب زن، خنده مرد را گوشه لبش تمام کرد. از روزی که آمده بود ، هیچکس جرات حرف زدن با او را نداشت.ماکت یک هرم ،که خودش ساخته بود، روی میزش  بود. توی جلسه ها می گفت ساختار اداری مثل هرم است. آدم های تاپ به تعداد انگشتان دست بالای هرم ،  سطح میانی و پایین تا دلتان بخواهد آدم معمولی ریخته. باید سیاست تعدیل نیروی انسانی اجرا شود. زن موقع بیرون رفتن صدای آهسته مرد را شنید . گفت:

          -”پس یک کم ما رو تحویل بگیرید. “  

        از فردا چند کتاب از  کشوی زن رفت روی میز مرد. زن هر موقع از جلوی اتاق مرد رد می شد می گفت:         

 -” کتاب ها را خواندید. به همان ترتیبی که گفتم شروع کنید. باید برای شما دنیای جالبی باشه. من بیشتر از مولانا به شمس فکر می کنم. دلم می خواد وقتی شناختیدش درباره اش با هم حرف بزنیم. “        

  مرد ابروهایش را درهم می کشید. می گفت :   

       -” وقت نکردم. فردا. موضوع تحقیقم تمام وقتم را می گیرد. “       

   یکبار که دیگر نتوانست بگوید فردا، در اتاق را بست. کتاب ها را تحویل داد. گفت :          -”چطور اینها را می فهمید. من هر چه کردم از صفحه دهم جلوتر نرفتم. طوری آنها را خوانده اید که انگار با کلمه ها عشق بازی کرده اید. حاشیه نویسی متن هایتان از خودکتاب هم سنگینتر بود. بهتره پیش خود تون باشه. “      

    نگاه زن روی صورت مرد بالا و پایین رفت.         

 -”حدس می زدم برای شما زود باشه. کتاب ها را پس می گیرم. اما یک چیز از اتاق شما می برم. هرم را. “         

 -” این ! این دیگه برای چی؟ “

          -” می خوام دورش بندازم. به جایش یک ماکت گرد درست می کنم که  بالا  پایین نداشته باشه. “        

  انگشتهای مرد روی میز کشیده می شد. سرش پایین بود.  

         -” تعجب میکنم.آدمی مثل شماچطور توی این محیط خشک تاحالا دوام آورده.  

          زن به اتاقش برگشت. هم اتاقی اش گفت:        

  -”جالبه. این آقا که هیچکس رو تحویل نمی گیره ، چه با تو ایاق شده. چی به اش گفتی که دیگه برات قیافه نمیاد. “       

   بعد همه به کتاب علاقه مند شدند. توی کشوی همه چند تا کتاب بود. اما هیچکس از کسی کتاب قرض نمی گرفت.مرد باز هم نه سلام می کرد، نه علیک می گفت. زن گاز می داد ولی سرعت ماشین مداوم کمتر می شد. زد روی فرمان ” اگه دیرم بشه ، نرسم چی“ چراغ زد تا ماشینی که از روبرو می آید بایستد.پرسید ، آقا آخر این جاده کجاست.                 -” جواهرده “-” چقدر مونده؟ 

-” اگه ماشینتون سرحال باشه نیم ساعت. اما بهتره بر گردید. دیرتون میشه. “

زن به گردو ها فکر کرد و دست های سیاه زن گردو فروش. گاز داد. نزدیک غروب بود که رسید آن بالا. با خودش گفت: ” اینم بالای هرم“

پسر بچه ها دوره اش کردند. یکی یکی سرشان را توی ماشین می کردند .

-” خانم یه اتاق خوب داربم“

-”خانم ما بهترش رو داریم “

داد زد برید کنار. پیرمرد جلوی ماشین بود. ترمز کرد. پیاده شد. می خواست بگوید پدر جان جای خوب سراغ دارید که یکدفعه دید گفته  آقا سلام.شما جای خوب برای یک شب سراغ دارید.

-” تنهایید؟ “

تند جواب داد :

”نه نه .شوهرم مجبور شد برای کاری رامسر بمونه. تا آخر شب خودش رو می رسونه. “

-” کجایی هستید خانم ؟ “

فکر کرد، می تو انست بگوید دخترم . جواب داد تهرانی. پیر مرد با چوب روی زمین دایره می کشید. مکث کرد. سرش را بالا گرفت.

 -” زن من هم رامسره . امشب برمی گرده. شما می تونید طبقه بالای خونه ی من بمونید. “

پسر بچه داد زد : ”آقای اسدی، تو که تا حالا خونه خالی نداشتی. بریم بابا حالا دیگه دکتر هم خونه کرایه می ده. “

زن پرسید ، بچه ها چه می گویند.شما دکترید؟

-” یک وقت استاد فلسفه دانشگاه رامسر بودم. “

 زن از راه  رفتن خودش روی کف چوبی اتاق طبقه بالای خونه ی پیرمرد خوشش آمد.خوشحال بود که دیگر نه برق هست ، نه تلویزیون، نه میز، نه بشقاب، نه کتاب الکترونیک.پنجره رو به باغ بود. کنارش نشست. گردوها را طوری می شکست که تمام دستش را سیاه کند. اما مغزش را درنمی آورد.صدای پیرمرد از پشت در آمد.-”خانم شوهرتان دیر نکرده . داره شب می شه. “از کنار پنجره تکان نخورد. صدایش می لرزید.

-”باید بگم که ممکنه امشب نیاد. اشکالی که نداره. “

-”احتمالا جاده بسته است. چون زن من هم نیامده. “

-”می شه بپرسم این اجاق چطور روشن می شه. “

پیرمرد آمد توی اتاق. نگاهی به گردوها انداخت و دست زن.

-” چرا شما خانم. می دادید من برایتان می شکستم. “

-” خودم شکسته ام. “

-” پس بدهید مغزش را برایتان در بیارم. “

زن کیسه گردو ها را به او داد. دید دستهای پیرمرد چقدر سفیده.  پیر مرد موقع روشن کردن اجاق زیر لب گفت:                    

      -” به ات گفته بودم که دیر نمی شه. تو هم زندگی می کنی. “       

   -” با من بودید ؟ “         

       -”نه با اجاق بودم. باید از دلتنگی درش می آوردم تا روشن بشه. به حرفام که نمی خندید. “

پیرمرد داشت از پله ها پایین می رفت صدایش آمد :“ سرویس دستشویی پایین پشت خونه هست.چراغ گذاشته ام. اگر  ترسیدید صدایم کنید. “

    

    

                    از باغ رنگ سبزی نمانده بود. آنقدر شب بود که فقط سایه ها دیده می شد. زن پاورچین پاورچین از پله ها پایین آمد. از کنار پنجره ی اتاق پیرمرد رد شد. دید روشن است. سرک کشید. پیرمرد نشسته بود روبروی چراغ گرد سوز. کتاب جلویش پهن و بزرگ بود. صدای آرام خواندنش می آمد. گریه می کرد. زن سرش را دزدید. برگشت بالا.  

    

                  یک هفته گذشته. نه شوهر زن آمده و نه زن پیرمرد. هر دو می دانستند که آنها دیر رسیده اند. جاده جواهرده تا آخر عمر بسته شده. هر شب پیرمرد با انگشت های سیاهش مغز گردو ها را در میآورد. توی مشت های سیاه تر زن می گذارد. یک طرف چراغ گردسوز، یکی کتاب می خواند و آن یکی می گوید چقدر بوی دریا و درخت.

  

       تابستان ۸۰ - ثابتی فرد   

                                                

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢۸ - ثا.بتی

   تو چگونه منی؟   

                 

        دوستت دارم که میانه ی روز ،  کار ، میان این همه آدم،  دستم می گیری می بری ام روی یخ می چرخانی ام. بلندم می کنی. می نشانی ام. همان دخترک باریکی می شوم که موسیقی برای رقص او به صدا در می آید. دوستت دارم پروانه ام پرنده ام درختکم  ابرم بارانم کلبه ام خوابم نوشته ام غصه ام خنده ام یگانه ام ، دوستم  .

       دوستت دارم بهارم. می دانی همین جایی ؟ همین جا که من هستم. در همین سالی که روی زمین اش  یخ زده ام. بریز . بریز . از حلقم پایین تر نمی رود این شراب. سرمستی ام  را به دور بچرخان. چهار طرفم پنجره کن ،به سمتی که ایستاده ای. با من حرف بزن. از جنس علف ترد. به من بگو. می گویی  این روز ها بیشتر از همیشه هستی ؟ دورم بچرخ. دستم را بگیر. بخواه همیشه همین که هستم بمانم. همین ، برای روزی روبروی تو . زانو نمی زنم. صدایت نمی کنم. نگاهت نمی کنم. حرف نمی زنم. می شود روز دیدارتوی  غار باشد؟  سرد و نمناک. روز بیرونی اش را آفتابی گرم کن. بگذار ازبلندی آسمان  سقف پناهِ تو ،  روی سرم آب بچکد. موهایم را بلند صاف کن. گردنم را افراشته . پوستم را گندمی . چشم هایم را مورب مشکی. بگذار زن بمانم. روحم را هفت ساله کن. دستهایم را همینطور که هست می خواهم. بیشتر از هر چیزی دوستشان دارم. حتی از تو.. دامن بلندی به تنم بپوشان. باچین های بسیار. بالا تنه اش گل سینه ی ریزی داشته باشد. گوشواره می خواهم. چهار گیلاس کال. گل شمعدانی کنار حوض.  انار برای ناخن هایم. می خو.اهم این آبی که روی صورتم می چکد از برف همان سال آشنایی  باشد.برایت نان برشته آورده ام.ولی می دانم تو فقط توت وحشی می خوری. می توانی کاری کنی آنطرف غار، جنگل پر درختی  شود. و راهی ناپیدا از میانش تا کلبه ی متروک. بخواه باران بیاید. فقط روی سر تو. تو. تو.تو... تو که هیچوقت سر نداشتی. اما چشم داشتی. یا شاید هم نگاه. می خواهم روی میز چوبی آشپز خانه ی آن کلبه برایت شیر داغ بگذارم. چند شاخه گل نرگس. می توانی فصل را هم پاییز کنی. می توانی هر چه من می خواهم بکنی. من به تو می گویم دوستت دارم. پس دیگر چه نیازی داری خدای همه باشی. اصلا خدا هم نمی گویمت. تو ...تو .... خودت بگو امروز تو چگونه منی....

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٢ - ثا.بتی

   شاپرک   


       از صدای حنجره ی زن خسته می شوم. صدای وبلاگم را خفه می کنم.
 از نوشتن در صفحه ای دیگر و کپی کردن در این صفحه هم.  غلط می نویسم . شاید  کوتاه.
به این آدرس می روم.


http://www.shaparak-kocholo.blogfa.com

بر می گردم. چشم هایم بسته است. تنها صدای شاپرک را می شنوم .


اول دیوار ها برداشته می شود. چهار طرفم می شود باغ .سبز یشمی. لابلایش گیلاسهای کال گل بهی.


برگ ها از تنه ی درخت هایی که قهوه ای اش پوشیده شده ، آویزند.  دراز کشیده ام. به پشت. روی زمین.  باد کمی ، می آید. این را از حرکت برگهای بلند ترین شاخه های آویزان به روی کمرم می فهمم.

اول دیوار ها برداشته شد. حالا کف هم کنار رفته. تکان نمی خورم. سوراخ به اندازه ی قدّم می شود. ته اش روشن . پر از کرم شب تاب. گوشه اش مرغی که از خوردن آخرین کرم خاکی سیر شده، خوابیده.  با صورت فرو می روم.


اول دیوار ها برداشته می شود. بعد کف کنار می رود. حالا سقف پایین می آید. دست اش نرم  است. رس قهوه ای. لحاف گرمی می شود.


خوابم می آید. نمی خواهم طولانی شود. این نوشته و رسیدن گیلاس ها. فصل خوبی است.
به صدایش گوش می دهم. صدای شاپرک به یادم می آورد چه زود ده سال بعد رسیده.

 من بهترین روز های زندگی ام را دیدم.


اتاقم به اندازه ی تنم شده. یشمی  بزرگ.  نرم. روشن. پر درخت یک پرنده ی قدیمی.

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٠ - ثا.بتی

   گزارش   

                                                               
                                            " بسمه تعالی  "                 تاریخ: 16/10/86
 

موضوع : گزارش عملکرد
به:  جناب آقای رئیس محترم اداره ی ... 



               نازنین از بس کار کرده بی تفریح و علاقه ، تبدیل شده به یک دختر بچه ی خسته. صفحه همینطور سفید مانده جلویش که بالایش نوشته جناب رئیس محترم ادا....           نازنین از بس کار کرده بدون تفریح و علاقه تبدیل شده به یک دختر بچه ی خسته. سفید که چهار گوش ِ خسته اش می کند ، در می گذارد و پنجره و دود کش و پرده ، می شود یک خانه.  

                                                     نقاشی یک خانه

                                               
         دودکش اش سیاه می کند جنابِ جناب آقای رئیس و خط های نوک شیروانی رسیده به  تعالی و نازنین خسته شده از بس کلمه نوشته و اول اش گذاشته
 "با احترام به استحضار می رساند عطف به درخواست شماره ../../ 1191120"
و رئیس خط زده و با احترام را احتراما" نوشته و استحضار را کرده  به اطلاع می رساند و گزارش را برگردانده به نازنین که خسته شده از بس قصه اش نیمه کاره مانده و کار کرده بدون تفریح و علاقه و گندم نداده به مرغ اش که از خستگی او گرسنه مانده توی باغچه نشسته چمپاتمه.      

                                                    نقاشی مرغ تپل  

                                     
          از بس خورده گندم و سبزه ، تخم نکرده مرغ اش شده یک کوه گوشت و رئیس که امضا ء کرده زیر گزارش نازنین خسته ، برگشته به اتاق اش روی جیر جیر تختش و شده یک دختر بچه این نازنین خیلی خسته .


                                                           نازنین


                                                                             
          خواب اش برده این نازنین دختر بچه ی خیلی خسته ، که فردا باز هم تعالی می شود همسایه ی " بسمه "  و رئیس محترم ، کنار اداره ی ....  

 


 
* متاسفانه نسخه دستنویس شامل خطوط و نقاشی هایی است که متن تایپی فاقد آن است.

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٠ - ثا.بتی