تو !! کی هستی؟   

       زن بسته های خریدش را روی میز ناهار خوری ولو کرد .درراه آشپز خانه در حالیکه با صدای بلند به  فروشنده ی سوپر مارکت  برادران دریانی  بد و بیراه می گفت دگمه های مانتوی اش را باز کرد. مانتوی به تمامی در آمده  و روسری  با هم روی اپن آشپز خانه افتادند. تن سفید دیگر نه چندان زیبا یش  نیم برهنه به سمت یخچال رفت. مخصوصا با یک لیوان آب خنک آمد و با لای سر شوهرش حمید ایستاد . زل زد به او که خودش را پشت ماجرای قتل یک روز نامه قدیمی قایم کرده بود.تا آب لیوان تا ته اش سر کشیده شود  و مرد چشم هایش را تند تند روی خطوط روز نامه بالا و پایین کند ، که یعنی من دارم روز نامه می خوانم ، فرصتی بود تا خانه ساکت  شود.

زن دولا شد تا لیوان را روی میز جلوی مرد بگذارد و با عصبانیت روز نامه را از دست او بکشد و داد بزند:

" تو خجالت نمی کشی تو این گرما خونه نشین شده ای و من باید برم برای آشغال های تو کوفت و زهر مار بخرم."

مرد اول تکیه داد و بعد آب دهان اش را قورت داد و سوم به بالا تنه ای عریان زنش چشم دوخت و چهارم جرات کرد بگوید:

" تو که بدت نمی یاد آشغال های من بیان و برن و تو با آخرین مد جلوشون رژه بری و بعد تو دلت غنج بره که آخر شب تو خونه ی همشون سر چشم چرونی مردا به تو یک دعوا راه افتاده."

        چه فایده که این قصه ادامه پیدا کند. در این صفحه. در این دنیای بی اعتبار. بهتر است مثل جنینی ناقص الخلقه سقط شود. برگردد به انگشتم و راه دوری نرفته در خاطرم آرام بگیرد.

 یادم می آید قبل از آنکه این صفحه ی سفیدو عریان وسوسه ام کند تا برای پنهان کردن نیت اش لباسی از قصه به  تن اش کنم ، آمده بودم تا از" تو " سوالی بکنم. حتما می دانی که من کمتر سوال می کنم. حتی بندرت بطور مستقیم جواب می دهم. سکوت موهبتی است که گهگاه به اندازه از نعمت اش بهره مندم. اما خوب است اکنون  فکر کنیم. با هم فکر کنیم.

  اگر تو معمار باشی یا حاکم، مطمئن هم باشی که روزی به جرمی نکرده اسیر زندان ابد می شوی، آیا سعی نمی کنی فراخ ترین زندانها را با سلول هایی نه چندان تنگ و تاریک و حتما پنجره ای بی پرده رو به دریا و جنگل بر سر بلند ترین کوه خلوت بسازی یا دستور دهی بسازند؟

پس چرا تو که می دانی و حتما می دانی که روزی جوانی و خنده و سر زنده گی ات را زمان و زمین به یغما می برد همانطور که دل بی گناه و برق شرور و معصوم چشمای کود کی ات را جوانی ..... چرا؟   پس تو که می دانی روزی یک کاج سبز و یک پرنده ی رهگذر بر کنار و روی سنگی که نام و تولد و مرثیه ی مرگ تو را به خاطر می آورد ، تنها هم صحبت همیشه ات هستند .... چرا ؟ پس تو که می دانی این برف حتما می بارد و خانه ی گرد گیری شده ی بهار را از شکوفه و میوه کال درخت تابستان اش را رسیده ی پاییز و می گذرد تا برسدبه شاخه لخت آخرین فصل .... چرا ؟

چرا روزنه ای فراخ و کاجی سبز و قهقهه ای شاد برای روز قطعی گناه و دست مجرم ات نمی سازی و خودت را برای واقعه ی تلخی که در راه است نمی بخشی  .....

زن از صراحت مرد یکه خورد. انتظار نداشت این بره ی همیشه رام به روی اش بیاورد که او برهنه تر از آنست که نیتی برای پنهان کردن در قلبش داشته باشد.

      اگر من قصه نویس باشم یا خواننده و هم مطمئن ، که از روزی دور به جرم واقعیتی ناب و درد آور ، اسیر همزمانی کودکی و جوانی و پیری در میان شما شده ام ، آیا نباید سعی کنم عشقی عمیق و پنجره ای بی پرده به سمت این زندگی بنویسم یا بخواهم بخوانم آنکه نوشته اند؟

این مهمانی ، مرد و زن این قصه باید همین جا تمام شود. تو باید از ذهن ام بیرون بروی. نمی خواهم  میزبان معرکه باشم.

من را ببخش.من هم خودم را می بخشم چون احتیاج دارم برای نوشتن ،نفرت از " تو "  را تمام کنم.

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٠ - ثا.بتی

   يادداشتهای باطله   

    

       ساعت ده  است. همین قدر کافی است برای زمان . ولی مکان می تواند مبل راحتی باشد با دو کوسن حاشیه دوزی شده و روکشی پارچه ای که زنی با وسواس هر صبح تا چروک هایش را صاف نکند از خانه بیرون نمی رود. مبل روبروی تلویزیون و دستگاه پخشی است که هرروز از ساعت ده تا دوازده اسباب بازی مرد می شود.

     مرد می نشیند. چایی اش را با یک خرما مزه مزه می کند. تازه دارد می فهمد این گیاه سیاه که سبز می گویندش ، این همه سال داغ بی قند اش چه تلخ است. خانه سرد نیست اما او اصرار دارد دور از چشم زن اش درجه حرارت شوفاژ خانه را  بالا ببرد . سرفه های گهگاهش در مقابل زن و دستمال هایی که بی تر شدن به دماغش می کشد سرمایی که هرگز نخورده است را طولانی ترنشان می دهد. زن آنقدر شام های شب را سوپ پخته و ظرف ترشی سیر خوش عطر زمستانی را از روبرویش برداشته و آنقدر در مورد بیماری اش نق زد ه که مرد دیگر حتی از اینکه وانمود کند بیمار است ابا دارد. چه برسد به اینکه بگوید او این روزها همیشه می لرزد.

    تا همین چند وقت پیش آمدن معاون اداری به اتاق اش به درخواست او، و به دلیل بررسی پرونده ها کافی بود تا قبل از جلسه ، معاون درباره ی حال و احوال مرد سوال کند تا حال اوخوب شود و گرمای اتاق چند درجه با لاتررود. حتی موقع بیرون رفتن نیزدرحالیکه معاون  یک پرونده بی جهت یررسی شده را مثل بچه به آغوش کشیده ، به سمت در خروجی برود، دستگیره را به سمت خودش بکشد. مکث کند. یک نیم دور در هوا سبک بچرخد.سرمرد هم گیج برود. بچرخد طوریکه  دوباره به سمت رئیس بر گردد. نگاهشان  یکبار دیگر مثل وقت آمدن به اتاق در چشم هم گره بخورد. به روی هم لبخند بزنند . ساکت شوند تا وقتی که زن قصد کند به آرامی از شکاف در باز شده زائری شود در مقابل قدیس با احترام تمام عقب عقب خارج شود . او بماند و لیست اضافه کارو مزایا. بگردد دنبال اسم معاون تا با میل تمام در سمت راست عدد مقابلش یک صفر اضافه کند . تا بعد که صندلی را بچرخاند به سمت پنجره .. پشت به میزو کار شود. دستها را پشت سر قلاب کند و فکر کند تا ابد دلش می خواهد رئیس بماند و بهانه داشته باشدتا با کمک حافظه ی معاون اش از داخل پرونده ها به دنبال تصمیمات مهم اخذ شده بگردند.

     و حالا اکنون که دیگر زمانٍ اکنون است و ساعت ده و پنج دقیقه و فنجان به ته چای تلخ اش رسیده و تن اش روی روکش نرم و مبل نرم تر دارد آسوده می شود، کنترل را به دست می گیرد. برای نود و هفتمین بار فیلم مراسم باز نشستگی اش را از خدمت دولتی نگاه می کند. امروز سه ماه و پنج روز است به سر کار نمی رود. اما ساعت اش باز هم پنج و نیم زنگ خورد ه و نورخورشید توی چشمایش صبح شده. عادت اش شده هر روز فیلم را دوره کند. اما آن دو بار اضافی را با زنش دیده است. یکبار در کنارهم روی مبل نشسته بودند . زن اش مداوم به قیافه ی او در فیلم می خندید . بار دیگر زنش داشت به تنهایی فیلم را می دید . صورتش خیس اشک شده بود. ساعت نیمه شب بود. مرد از درگاه اتاق خواب خودش داشت چشم زن  را از پشت سر تصور می کرد. زن مدام یک قسمت فیلم را به عقب بر می گرداند تا لبخند ملیح خانم معاون اداری در آن صورت گرد و گوشتی وقتی داشت دست گل اهدایی همکاران را به نمایندگی به رئیس می داد  تکرار شود.

      باز هم زمان اکنون است. مرد نشسته تا دوباره خاطره مرور کند . او هم از لبخند ملیح نمی گذرد. چند بار که آن تکه را بر می گرداند و دوباره می بیند.نوبت به صورت خودش در پهنای صفحه تلویزیون می رسد که مدام میان حرفهایش باید آب می خورد و بریده بریده و با بغض حرف می زد. همه فعل های مرد در آن سخنرانی ِ نه خیلی کوتاه اش ، آینده بود. وقتی دوربین روی صورت کارمندان متوسط و دون پایه چرخید همه داشتند خنده را میان لبها و تکان شانه هایشان پنهان می کردند. کارکنان عالی رتبه در کت و شلوار های شق دستهایشان را روی سینه ضربدر کرده و تکیه داده بودندبه تکیه گاه بلند تر صندلی هایشان در ردیف جلو . چشم هایشان به دهن رئیس خیره بود . جمله های بریده بریده ی او که به فعل ها غیر منتظره می رسید بجای خندیدن به مردی که گذشته اش را در آینده گزارش می کرد و حاضر نبود رفتن را صرف کند ، خودشان را بجای رئیس روی آن صندلی بزودی خالی شده تصور می کردند.

 آبدارچی داشت شیرینی و چایی سرو می کرد .آرام زیر گوش خیلی ها می گفت :

" فاتحه یادتون نره. اینهم یک جور حلواست فقط مرده اش تا تو گور حرف می زنه" 

     همه می دانستند  آبدارچی یک چند روزی تا دوباره اشغال شدن صندلی رئیس از وظیفه ی بی پایان وصول چک های شخصی و دریافت پرداخت قبوض آب و برق و گاز و خریدن میوه و گوشت و دارو از داروخانه و بردن لباسهای زیر و روی رئیس و خانواده اش به خشکشویی آزاد می شود . می تواند به ده اش برود و برفهای روی پشت بام خانه ی پدری را پارو کند و گردو های تکانده شده از درخت پاییز را بشمرد.

     معاون اداری داشت گوشی موبایلش را چک می کرد که فیلمبردار روی صفحه اش زوم کرد . شاید داشت پیامک های غیر شخصی رئیس سابق را پاک می کرد  تا مموری حافظه ی گوشی اش برای دریافت پیام های رئیس تازه جا داشته باشد.

دوازده شده بود. باز هم زمان مهم نیست.چه فرق می کند چندمین روز هفته یا سال باشد. تعطیل باشد یا نه. اما نزدیک پایان فیلم ، مرد فکر کرد از همیشه بیشتر سرداش شده و لازم است حالا که تنهاست با خودش رو راست باشد . قبول کند تنها با بخاری اضافی تن پیر سرما نخورده اش چپیده در آن پلیور گرم می شود.در فیلم او تمام خدماتش را تک به تک شمرده بود و حالا می فهمید اگر به جای " می خواهم انجام دهم " می گفت " انجام داده ام"  فیلم مراسم بهتری هر روز برای دیدن نشان می داد..

        دلش خواست سوپ بخورد. زنش نبود اصرار کند .این هوس راخودش کرده بود. یادش آمد قبل از آن  گوشی تلفن ثابت را چک کند تا مطمئن شود این زنگ نزدن همیشه،  ناشی از خرابی خط نیست . بعد  صدای زنگ موبایلش را روی آخرین حد گذاشت تا حتی اگر به دستشویی هم می رود زنگ آن را بشنود. حتی به صندوق پستی هم سر زد.امکان داشت هئیت مدیره برای اعاده به کار او،  از طریق نامه اقدام کنند.

      برای گرم کردن غذا سراغ یخچال رفت . زنش یادداشت نوشته بود بعد از کار به خانه ی خواهرش می رود . از آن روز هایی که این یادداشت ها بخاطر همیشه دیرتر آمدن او به خانه نخوانده یا دور ریخته می شد و یا آنقدر به در یخچال چسبیده باقی می ماند  که تاریخش شبیه جوک می شد ، خیلی نگذشته بود.  اما حالا با اینکه بودن با نبودن زن برای او هیچ تفاوتی نمی کرد،  نمی دانست چرا این خطوط کج و کوله و سر به هوای  با آن خودکار کم رنگ اعصابش را خورد می کند.

      برف باریدن که ازپشت  پنجره دیده شد چشم هایش برق زد ..بهانه خوبی پیدا کرد به معاون سابق اش زنگ بزند.به یادش بیاورد وقت دارد ومی تواند او را از آن سربالایی ناجور با ماشین  به خانه اش برساند. صدای زن که شنیده شد بعد از آنهمه بوق ،  فقط سلامی کرد. مرد بیشتر سرد اش شد.زن از او برای شناختنش سوال کرد و در جواب تعارف مرد خونسرد گفت:

 " ممنون. ببخشید که کار دارم.  جناب رئیس امر کرده اند به اتاقش بروم تعدادی پرونده را با هم بررسی کنیم ".

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٩ - ثا.بتی