گوشواره ی فيروزه   

     حال و هوای شب یکشنبه ۱۹ فروردین

---------------------------------------------------

     

       صدایم کن. توی آن باغ. که عصرش کم آفتاب بود .تا بعد نامیدنت، که شب خیس ابری ، بی موقع باران شد. این اردیبهشت و این فروردین. تو ، صدایم کن. بگذار بجز نامیدن همدیگر ، همه چیز حراممان شود.

 بخواه   میخواهم ،محرمم محرمت ، بمانی بمانم. بی آینه ، خون ، نقاب. بخواه هیچوقت هفت کامل نگردم دور.  دروغ باشد نیتم.شش بار بگردم و هشت بار . بگذار تنها گناهم ، طواف اشتباه تو باشد. گمم کن ، ندانم قبله ات کجاست ،  که نماز بخوانم درست به قدر مقام. معجزه کن ، همه سالم گذشته کن. اجازه بده عاشق بمانم. بخواه با حافظ توی دست ، دورت بگردم.  بخواه مال تو باشم.

 از آن ستون های بلند،  گنبد سبز ، نگاهم دور نکن . آن آفتاب و آن زمزم.  یکبار دیگر بایستانم رو به روبرویت . کنار بزن نقاب سیاه.  زن شو . ببوس پیشانی خیسم، ببو سم سینه ی  سنگت.

 باش همه ی دور و برم. بچرخم رقص گردا گردم. یادم بیاید . بگویم ،  هیچ  ، جز این باغ و این شهر کبوتر نمی خواهم. بخواهم گلویی ، با افتادن دوباره نام تو در ته چاهش،  تا وصال بی عیب عشق تو ، حرامم شود دنیا. از آنهمه پرنده ، کاسه های آب و گندم ، پارچه های رنگی ،  تخم مرغ های صبحانه ، پله های برقی از تونل سیاه زمین ، تا صحن سفید ظهر آفتاب آسمان ،  و آن پنجره ،که صبح اتاق با روزن مستقیم چشم بسمت مناره های مسجدت نیت روز می کرد، همه را همیشه می خواهم. همه را همیشه می خواهم.

آن کوه و آن راه دراز سر بالا ، بقچه بسته نان شوق آن زن ، تا غار تنهایی گرسنگی ،آن مرد. بهترین مرد.من پاهای خسته پارسالم از تو می خواهم.چهل سالگی عاشقی پیر آن زن ، پیغمبری جوان معشوق ، آن مرد.

خودم می خواهم که تو را امشب اینجنین می خواهد. سعی کنم دوباره  ، تا  مو  ،گردن ، تن  ، خیس از عرق شرم صفای تو شود.

 عاشقم کن. عاشقم کن . عاشقم کن.  بگذار کلمه ای در دهانم . نطفه ی بارداری ام کن. مریمم کن.     بخواه ! بنویسم نوشتنی که همیشه می ترسم. بخواه قصه ام ، نام مسیح  همیشه نبودن تو باشد.

         

    

         گوشواره ی فیروزه

            درست پانزده روزه  که برای نوشتن این قصه توی اتاق پذیرایی نشسته ام. تومدام توی آشپزخانه ظرف می شوری. صدای پاهات می یاد که داری بین ظرفشویی و قفسه ها راه می ری. صدای بهم خوردن بشقابها  که داره مرتب توی قفسه گذاشته می شه. حس می کنم چه وقتی داری کناره هاشون را با اسکاچ می سابی .... زیر آب ولرم نگهشون می داری تا کف از تنشون پاک بشه... بعد مثل یک بچه که از حموم در اومده ، لای حوله سفید می ذاریشون تا خشکشون  کنی. آخرهم با احتیاط می چینی تو کابینت. کاملا سرعت دستها و حرکات سر و گردنت رو موقع شستن حدس می زنم. یادم که نرفته تو سالها با دستهای من این همه ظرف می شستی. اما من دیگه چند وقتیه  تو آشپرخونه نمی یام. ترجیح می دم وقتی هوای به این خوبیه ، توی پذیرایی بشینم .پرده را کنار بزنم . ببینم بارون چطوری شاخه های تازه جوونه زده  انجیر رو خیس می کنه. 

  صدات می کنم : " نازنین. بابا بسه دیگه. مگه قراره کی بیاد که تو داری همه جا رو برق میندازی؟کی اومده که اینهمه ظرف کثیف بشه؟ "

         تو فقط سرفه می کنی. گاهی هم  یک اسم را صدا می کنی . ازش می پرسی چایی و کیک می خواد ، براش ببری .

           تو این پانزده روز چند بار اومدم تا دم در آشپز خونه . ازت خواهش کردم شستن ظرف ها را ول کنی. گفتم یکبار چند سال پیش درباره اونهانوشته ام. تکرار کردم بهت احتیاج دارم تا قصه جدیدم را بنویسم. خواستم برام تعریف کنی وقتی او فکر می کرد تو دوست داشتنی هستی ، چه چیز هایی برات می نوشت. آخرین حرفهاش تا قبل از اینکه بفهمه تو منی ، چی بود. گفتم خسته شدم از نوشتن زنی که یکسره داره با " کسی " حرف می زنه که آخر قصه همه می فهمند اصلا نبوده. از اینکه فقط داره خودش رو با اشیا سر گرم می کنه. خسته شدم از آشپزخونه ای که معلوم نیست پشت پرده پنجره گوشه سمت چپش چه موقع از ساله.

        مثل همیشه  پشتت را به من کردی . داشتی با  "او  "حرف می زدی. یکبار هم که دقیقا شنیدم .گفتی :

" دیدی بالاخره بخاطر تو به این خونه اومدم. بدون تو این خونه مال من نبود. حالا برو توی هال بشین . تلویزیون رو روشن کن تا من بیام. "

      یک لحظه فکر کردم واقعا کسی از کنارم رد شد. رفت توی هال. سرم رو پایین انداختم. اومدم توی هال. تلویزیون خاموش بود.  روشن کردم. بجای صفحه تلویزیون مبل روبروش را نگاه کردم. حتی یواشکی بلند شدم روی مبل دست کشیدم . گفتم شاید کسی اونجا نشسته که من نمی بینمش. اما هیچکس نبود. عجیب اینه که تو هم از آشپز خونه با سینی  چایی نیومدی.

    

حالا  پایان روز پانزدهمه. بلند می گم :

 " نازنین یا از آشپزخونه می یای بیرون یا به خدا می یام هر چی کاسه کوزه ست ، شسته و نشسته تو سرت می شکنم. می خوام ایندفعه  یک قصه بنویسم بدون عشق. یک زن معمولی. با یک ماجرای غافلگیر کننده.  می خوام از دستت خلاص بشم. بیا بشین مثل بچه آدم  نظرت رو بگو .طاهره خانم رو بنویسم چطوره؟ یادت می یاد. ته کوچه با مادر شوهرش زندگی می کرد. شکم چهارمش هم پسر نشد .شوهرش محمود آقا رفت سرش هوو آوورد. می خوام ایندفعه طنز باشه.   نازنین .... نازنین.... نازنین.... حواست به منه ؟ "

              می آیی. آروم. دستهات هنوز تو همون حوله سفید پیچیده. خشکشون می کنی. حوله را کناری میذاری. بوی دستهات تو هوا می پیچه. بدون اینکه متوجه بشی، یک نفس عمیق می کشم. یک لحظه با دیدنت و این بو ، از نوشتن هر چیز دیگه ای غیر از تو ، پشیمون می شم. کمی صبر می کنم.روبروم روی مبل ، مقابل تلویزیون می شینی. همون جایی که  دست کشیدم تا تن مخاطبت را تو ی هوا اندازه بگیرم.  هیچوقت به تو نگفتم  کسی آنجا نبود.

دستت را بطرف یقه کمی باز بلوزت می بری. بلوزت سبز صدری است. دست می کشی دور گردنت . آروم زنجیر طلا و آن نگین فیزوزه گرد را از پشت گردنت جلو می یاری. در گودی گردنت جا می دی .  چه انجیری روی سینه ات بارون خورده.

دست  راستت را روی مچ دست چپت می کشی. ساکتی. به من خیره شده ای. دستبند دور مچت را با نگین های مربع فیروزه اش ،کمی بالاتر می بری. دستبند روی تن سفید و بی فلس ماهی  ، گیر می افته.

موهایت را از روی پیشانی به سمت پشت گوشت می بری. چند بار دست می کشی. صاف صاف می شوند. لاله ی نرم و سفید گوش هات از زیرشون سرک می کشه. صورتت راجلو می آری . به من نگاه می کنی. یک دقیقه ی کامل. بی حرف. بعد می گی :

" چرا همیشه به این خونه میای ؟ من قصه تو رو تکراری می کنم تو هم خلوت منو بهم می زنی. چرا راه قصه ات رو کج کردی. مگه نمی خواستی بدونی یک مرد عاشق بیرون از قصه به زنی که عمیقا دوستش داره چی می گه. اوهوم ؟ 

 خوب او مدام از من  سوال می کرد. تا بالاخره به تو رسید. همون وقت قصه تموم شد. بقیه اش رو هم که خودت می دونی. چون دیگه داره با تو حرف می زنه. تو هم که  از اون مرد  فقط گوشهایش را می شناسی و دهنش. بجای تمام سوال هایی که از من کرد و من درست جواب دادم ازش بپرس چرا در شهری که گوش همه دخترها را برای گوشواره سوراخ می کنند ، گوش من بی سوراخ  و بی گوشواره اس ؟"

   

 

        بلند می شود.حوله را برمی دارد. می رودبه سمت آشپزخانه . صدای سرفه اش می آید. کمی بعد صدای  شستن ظرفها. روبروی تلویزیون تکیه می دهم به مبل. با رفتنش تو می آیی. کنارم می نشینی. سرم رو توی سینه ات می گیری. بوی "دیگری " می دهی. اینبار می توانم پهنای سینه ات را توی هوا اندازه بگیرم. می پرسم چرا هر وقت نازنین می خواهد تو باشی ، نیستی. چرا بی وقت و فقط برای من می آیی. جواب نمی دهی. می پرسی :

" چرا گریه می کنی ؟"

 راستش را می گویم. یعنی  همان سوال نازنین را می پرسم.  موهایم را از پشت گوشم بیرون می کشی. می ریزی روی لاله گوشم. دوباره پنهان می شود. می گویی اینطوری گوشواره لازم نداره. اصلا بی گوشواره قشنگتره. ازم می خواهی نازنین رو از ذهنم بیرون کنم.

  آرام نمی شوم تا وقتی که بتوانم توی گودی سینه ات  اعتراف کنم  :

" این اوست که می خواهد در آغوش تو به جای من آرام بگیرد. "

 

 

 

لینک
۱۳۸٦/۱/۱٦ - ثا.بتی