من چهارمی هستم   

   

  

 مرغ من تخم نمی گذاشت .اگر می گذاشت ، چه دیر به دیر . ماهیتابه ام هرشب خالی از 

 نیمرو بود.خوابهایم پر گرسنگی.لانه اش آبی بود.یک پر به سردرش چسبانده بود.که بگوید:

-     «  من پرنده ام.»                                                                

هر بار دست می بردم نوازشش کنم ، گرمش کنم  ، گرمم کند ، جای دندانهای روباهی

از ته لانه ی خالی اش ، روی انگشتهایم می ماند.تخم هم که می گذاشت ، بی زرده . 

 سفیده ی رقیق. توی روغن ، کف ماهیتابه می چسبید. نان هم که قاطی اش می شد ،

باز خواب بود و  فقط رویای سیری. می گفت :

- « باور کن کسی که اسیر تو می شود ، یادش می رود خانگی است. باورش می شود   

 قناری است . و قناری تنها کارش آواز است. زیبایی .»

                                         **************

باید امشب فیلم (ساعتها ) را برای بار دوم ببینم. دفعه اول چهارشنبه شب هفته پیش

بود. همان شب که برف آمد. کسی یادش مانده؟ دیر وقت بود. خیلی ها خوابیده بودند.

مرغ من بیدار بود. شب من روز اوست.      

فیلم ساعت ها را دیدیم. پنج نفر بودیم که می دیدیم. همه نویسنده.   

 اولش به یاد خودمان آوردیم،دیوانه ایم.دیوانه هایی که خود به دیوانگیشان آگاهند. 

پس بایدآن موقع شب به جای نیمروی داغ وخواب سیر بیدارمیماندیم و می لرزیدیم و

 گرسنه فیلم می دیدیم. می دانستیم داستان نویس و شاعر باید قادر باشد بصورت      

اختیاری منیک manic و شیدایی را برگزیند تا بنویسد.

بیرون برف می آمد و ما خواستیم که شیدا شویم.فیلم «ساعت ها » را در حضور

هم دیدیم .فیلمی که امکان شکسته شدن زمان و دوباره در اختیار گرفتن آن را  

نشانمان می دهد.فیلمی که فرم و اجرای زمان غیر ممکن را ممکن ، پروسه نوشتن را

عینی ، تاثیر همزمان مخاطب بر اثرو برعکس اثر بر مخاطب را نشان  ، پیش بینی زندگی

قهرمان قصه در آینده و هزار زیبایی دیگر را هدیه مان می کند.

سه زن در کتاب ساعتها هستند و هر سه در فیلم ساعتها.

ویرجینیا ولف می گوید ( یکی از سه زن ):

-  « فکر می کنم دارم جمله اول قصه ام را پیدا می کنم. خانم دلوی گفت که خودش  

 گلها را می خرد . »

خواهر ویرجینیا به او می گوید :

 - « خوش به حال نویسنده هاکه دوتا زندگی دارند.یکی که رویش سوارندو یکی که مینویسند.»

ویرجینیا میگوید :

-  «خیال داشتم قهرمان قصه ام را بکشم . اما نظرم را عوض کردم. می ترسم شاید مجبور 

  شوم کس دیگری را بکشم.»

کلاریسا دیگر قهرمان زن فیلم در جایی می گوید :

-  « یک روز صبح ریچارد به من گفت:، صبح به خیر خانم دلوی.فکر کردم دیگه همه چیز ممکنه.                    

اون شروع خوشحالی نبود. خود خوشحالی بود. همون لحظه . همون لحظه.»

و باز ویرجینیا در صحنه ای می گوید: یکی باید بمیرد. تا بقیه قدر زندگی را بهتر بدانند.

- کی بمیره؟

- شاعر ، خیال پرداز.

و لورا سومین شخصیت زن فیلم در جایی می گوید :

-  « پشیمان شدن چه معنایی دارد. و قتی انتخابی وجود ندارد. هیچکس من را نمی بخشد. 

انتخاب مرگ بود. .من زندگی را انتخاب کردم.»

                                        *******************

   یادم رفت . داشتم چه می گفتم. هان ،از تو می گفتم. که مرغ منی. که تخم 

نمی گذاری و تمام زندگی را پر از گرسنگی شیدایی می کنی.من باید دیوانه شوم

تا بنویسم . می شوم. خط اول قصه ام این است :

خانم ثابتی میگوید : باید بدون تو قصه ام راشروع کنم.             

   لحظه ای دیگر ، سرویس اداره  می آید .نوشتن را رها می کنم . سوار قسمت دیگر

 زندگی می شوم . پشت میز اداره ، مرغ و قصه رافراموش میکنم.وقتی برمی گردم در

اتاقم،می نویسم :

  این آن زندگی دیگر است.سراغ لانه می روم . باز  تخمی نیست. تصمیم می گیرم از

فکر کشتن مرغ دست بردارم.روباه را تکه تکه می کنم. کردم . خودم می مانم و تو .

 می فهمم فقط به تو فکر کردن و آن نیمروی  نحیف را دیر به دیر خوردن عین خوشحالی

 است.  خود خوشحالی است.  همین لحظه.همین لحظه. 

همین لحظه کمیاب خواندن کلمه ی سفید ماسیده ی تو ، ته ماهیتابه سیاه  امشب.

    

 

                                          ***************************

پشیمان شدن چه معنایی دارد. وقتی انتخابی وجود ندارد. هیچکس من را نمی بخشد.                    

انتخاب مرگ بود. من زندگی را انتخاب کردم.

  

  

پیش قصه  بجای اردو -ثابتی

 

لینک
۱۳۸٥/٩/٢٩ - ثا.بتی

   دستهايم   

       

  

 این فصل را با من بخوان باقی بهانه س

                                                  این فصل را بسیار خواندم عاشقانه س

     

          شاید دوباره یادم بیاید. دور نشده باشم. پیدا کنم اتاقم را . نوشتنم و خودم.

 یادم بیاید،صبح های تلخ. بعد ازظهرهای کرخ. شب های گریه. یادم بیاید هفت سالگی. 

 هیجده سالگی.  مردن او .  برف. کوچه های سر بالا. خیابان یخ زده.جوی های

 بدون پل. شیوا . نیلوفر. مینا. کلاس شماره نوزده. بیست و شش سالگی .

 دهن کج تو.  وقتی که شعر می خواندی. تی اس الیوت . و غار غار کلاغهای دانشکده

 که نمی گذاشت صدای آهسته خواندنت ، سرزمینم را دوباره ویران کند. یادم بیاید دستت

که دراز می کردی ، جلوی آنهمه چشم. می گفتی :                        

    " خانم ثابتی.منتظرم.یک هفته طول کشیده تا سه شنبه. هرچه نوشته ای بده."

عالی می دادی .  حالم از هر چه نمره به هم می خورد.                             

تا بعد. گم شدی.تا باز دستهای دیگری،پیدا شود شکل دستهای تو .در تاریکی.  فقط

 انگشتهایش .

و حالا رسیده ام به شما که از یادم برده اید ،چه چیزی در خاطرم داشتم.حرف امروزم

 شده اید.بگذارید یادم بیاید خط اول رمانم چه بود:    

  نتوانستم نام و خط اول این کتاب را عوض کنم. برای اینکه شما قبل

از من ،آن را نوشته اید. فقط می توانم با زیرکی ، فصل هایش را جابجاکنم ".

       بیادم بیایدآنچه که همیشه از چهره شما به خاطرم مانده.  نیمرخ سرد . گچی.

 بی تفاوت.  یادم بیاید که هرگز هیچکدامتان را دوست نداشتم. باورم شود تا چه اندازه

این پاییز ،حیاط خانه ام خالی است. دانه ها برای گنجشکها دست نخورده در ظرف مانده.

 و گربه ی لاغرم که فقط از دستهای من غذا می خورد ، درغیابم مرده. یادم بیاید که

 هیچوقت عاشق نشدم . بر عکس  همیشه با نفرت کسی را دوست داشتم .یادم بیاید ،

بنویسم در این میان ، قصه ام .تادوباره فراموش کنم آن صبح های تلخ .بعد از ظهرهای خیره

به دیوار.شبهای لحاف سرد و سر پنهانی ام  توی سینه . خوابی که می آید بعد ساعتها

 هق هق .تا می رسد به صبح . تلخ روزی دیگر.

آذر است و آذر و آذر. هفت ساله ام.  بندهای کفشم زرشکی.راست آن قصه این بود

 هیچکس به خاطر چشمهایم ناهارش را عوض نکرد. )

آذر است و هیجده ساله ام.او که آرزویش دیدن صورتم بود .، گم شد در انتظار. و هرگزچیزی

 بیشتر از صدایم نصیبش نشد.

 آذر است .بیست شش ساله ام . تو شعر می خواندی . دهانت مثل ماهی کج می شد.

دوستم داشتی ودوستت داشتم.فهمیدیم .رو برگرداندم . گذشتم.گذشتی. تا رسیدیم

به آذر دیگر.

به آذر  امروز . و من دیگر هیچ دروغی برای بافتن ندارم.نازنین.

آمدم که بنویسم. حقیقت قصه ام. خود خودم.در غیاب اسمهایتان ، اسمم ، صورتتان، صورتم.

 دیوار جرات می دهد. پشت پرده بنشینم .هرشب یک قصه تازه ببافم ( انین – ین – نین –

نازنین )تا هزار شب شود و مرگ قصه ی دیروزم به  فردا بیفتد. فردا هیچوقت. قصه ای

که خودتان نوشته اید . من فقط فصل هایش را جابجا می کنم. بیشتر از همه فصلها،

 پاییز است. ماه آذر.

زیاد شده اید دور و برم . کلمه ، فریبی تازه می سازد. می پوشاندچهره ام ،

نفرتم و صورت شما . که نیم رخ تان همیشه گچی بود. آنهم به سمتی که من نایستاده

بودم.

نقاب زخمم شده باز  ،کلمه. می خندم.دوست می رنجانم.یادم رفته چه می خواستم 

بگویم. برای چی  آمدم. چرا می نویسم. من که میخواستم بگویم ، از جنس کسی نیستم.

 هوای برگشتن به سرم زده.هوای ابری. هوای آذر. هوای تو. با تو در اتاقم . تنها.

یادم بیاید.یادم بیاید.بیاید. بیاید. بیاید.چشمم را می گویم. وآن دیوار روبرو. زرد. با نقش دختر

پرنده ای روی چوب. یادم بیاید ظهر. لکه نور اریپ به دیوار ، روی تن دختر. خیس شود صورتم

  وقتی که هم باران نمی آید. خیره شوم. جرات کنم بنویسم. صفحه دوم قصه ام.

« من » . من که منقرضم. و هیچکس نفهمید ریشه گیاه کوه خلوتی بودم ،زیر سنگی

خشک ، مرحم زخم بی درمان شما.

                              

     ****   دستهایم ****

  دستهای بی بکارتم که آمد     

 چار فصل نطفه می بست

و دیگر یک برگ برای نوشتن اینهمه نام کافی ام نبود

    

    

    

من که هر لحظه زاییدم

و لاک پشت هایم را تا دریا

از زیر قرآن رد کردم

و تمام چشمهایی که از شما ترسیده بود

به دندان گرفتم و در ضیافت کرم چینه دانم را تکاندم

یک برگ برای نوشتن اینهمه نام کافی ام نبود

   

   

   

شما که از یاد برده اید

که چقدر دیده اید ، زمستان می لرزد

مرا که ازفردا هیزم آوردم

در چهار شنبه باروت

عروس تبر کردید 

و دیگر آنقدر یائسه ام

که در من نمی روید دستهایم

   

  

    

    

    

متن بخاطر  ش. فرخی ، که حرفهایش من را به اتاقم برگرداند .و شعر را که قبلا به

حضرت دوست تقدیم کرده بودم و هرگز فکر نمی کردم جایی دوباره بنویسمش ،برای

 آقای نیکبخت که  امروز نا خواسته رنجاندمش.

 

لینک
۱۳۸٥/٩/٢٠ - ثا.بتی

   هم بازی   

تکه تکه ات کردم

بمیری ، مال من باشی

پاشیدمت روی گور

هزار هزار شاخه ، ترد سبز دست من باشی

                        

                     

                             

حرف بزنی از تاک                          

بزنی از سایه

حرف از دیر

بگویی از شراب، انتظار ، چه اندازه کهنه مستم ، تازه مجنونی                         

                              

چشمت که پاشید ،  نشست گرد کدام حبه

شیره اش ، چه اندازه تلخ

نگاه نگاه نگاه

که تنها دید مرا  (نه نشد )

که دید تنها مرا ( باز هم نشد )

جراتم کو ؟ بگویم

 «تنها نگاهی بود  ، دید مرا »

دید و یادش آمد شعر

گفت و صدای حرفش

 بعد وعده دراز - فردا هیچوقت –

                          

                            

                              

                                  

حالا

 حالا

که پاشیده ای

گرمی، تکه تکه ای، همیشه ای، امروزی، از منی ، خود منی

بیزارم از خاک ، از خاک 

که انگور تو را بغل کرده

                         

                              

                            

هر روز ، امروز              

پا می کوبم روی خط

گور

جمعه می رقصم ، آغوش  صفحه

خیر می کنم هوای قصه

قصه ی خاک  ،  که نم چشم تو سبز کرده

     

بر گردانید به من

 که می خوانید ، فاتحه ی حرف

سکوت، انگشت و گردن سردش

شما

شما

که مزه ی  خاک بازی او نمی دهید

               

                     

 جمعه ۱۷ آذر ۸۵- نسخه اول

لینک
۱۳۸٥/٩/۱٧ - ثا.بتی

   دور زده ام   

امروز ، 

 فردای بیست و چهارم از روزی است که  نوشته بودی:   I talk to you soon." "

خواندنم که تمام شد ، برای بار اول ، پایین سفید خالی صفحه نوشتم

فردا 1- فرد ا 2- فردا3 – فردا 4 – فردا  5- -فردا 6 - فردا 7- فردا 8- فردا 9 

فردا 10- فردا 11- فردا 12- فردا 13 –فردا 14 – فردا 15 – فردا 16 – فردا 17 -   

 فردا 18- فردا 19 – فردا 20 – هیچوقت

 

با خواندن صدم ، خط کشیدم روی فردا ۱ 

 تا هزار که  رسید خواندنم  ، فردا 10 پاک شد ه بود 

نمی دانم به چند خواندن رسیدم 

 بیست و سه هم سیاه شده بود

وحالا 

«هیچوقت» که هیچوقت  تا بعد فردا 20 نرفته بود  ، رفته

نماند سر جای همیشه ، جلو میرود تا هرچه خالی باشد صفحه

 وقتی که باورش نمی شود  هنوز  « فردا هیچوقت ».

 

حییم  بالای گوشه سمت راست صفحه اش باد می خورد      soo... 

 که زیرش کنارsoon    نوشته  «بزودی »  

 دهخدا را  هم باز کرده ام ،  بزودی می شود یک  « وقت زود »                                            

   معین می گوید بزودی یعنی عنقریب                                                   

  کمبریج می گوید :   SOON: in or within a short time , quicly

Smart thesaurus   اش  هم  می گوید :Anon = soon or in the near futureََََ

  می خواهم ضد ش را هم بدانم ، سوراخ می شود  تن late  

  

و امروز حالا  ،

فردای روز بیست چهارم گذشته از  soon   

 انگشتهای دست راست و چپ و پای هر دو طرفم شده تمام 

دور زده ام  از  انگشت  اول و گذشته ام  از ring  و باز رسیده ام  به انگشت نشانه .

 نیستی تو که   باز روبرویم 

و  هیچ سیاهی از تو ، خط خط نکرده صفحه سفیدم.

پاره کرده ام  " هیچوقت "  از دهخدا ، معین و فرهنگ معاصر

اکسفورد به پشت تخت افتاده    

 و انگشت شصت ام  به فاصله ی زیاد کنار تن  " فردا هیچوقت " منتظر نشسته

 

زمستان ۸۴- ثابتی ( این نوشته شعر نیست )

 

 

لینک
۱۳۸٥/٩/۸ - ثا.بتی

   تو مينو بودی   

 

 می زنم ... می زنم... سازکه نیست... باز میزنم... مینو بخو ن... من از نخوندن تو می زنم 

  می زنم چنگ    ،    تاری      که نیست 

 می خوانم تو      ،    آوازی     که نیست 

 می رقصم من     ،    پایی     که نیست

 می شوم مادر    ،   عشقی  که نیست

 می شوم دوست ،   مینویی   که نیست 

 می گویم حرف    ،   کلمه ای که نیست 

 ... 

 ... 

 می خوابم با تو   ، شبی      که نیست 

 

 دستهایت بلند بود وموهایت وگردنت و پاهایت. هندی نبودی و سبزه می رقصیدی

برایم . شعله . 

 به خانه ات که  می آمدم ، برای خواندن. تا به اتاقت  . تو پسته می خندیدی و دست در

هوا می چرخاندی و آواز می خواندی . من روبرویت کتاب.

  و خانه ات آخر راهی بود امن  ، که تمام خیابانهایش خط کشی داشت و پلیس . تمام

جوی هایش پل. 

می شد نپرم و پروانه نباشم و فقط گنجشکی ، یک بال شکسته که لنگ لنگان به اتاقت

می رسید. در تمام عصر های دیروز امتحان.

من و تو با هم بودیم و چشمهای تو درشت قهوه ای.

نگاه من سیاه گود.

تو نوزده می گرفتی و من بیست . تو هجده و من نوزده. تو حسود می شدی و من شاگرد اول.

تو مینو بودی و من (ت ع ف).

خانه شما پسته داشت و گل سفید و رز محمدی و عکس مشهد.

خانه ما  چایی داشت ودیوار و سیمان و مارمولک و پیچ سبز. 

 اتاقی داشتی و یک  چراغ خواب و یک تخت و یک حیاط خلوت.

اتاقی که نداشتم روی طاقچه اش عروسکی بود و کتابی و یک قفس پر پرنده.

تو می گفتی برای امتحان فردا فقط تا صفحه هفتاد خوانده ای و من می گفتم تا صد و ده. 

 و دروغ که می گفتیم خط تلفن اشغال می شد و هردو می دانستیم برای  نمره بیست 

 فردا  ،سه بار کتاب را تا صفحه پانصد دوره کرده ایم.

  تو می رقصیدی و من بیست می گرفتم. تو زنگ ورزش می دویدی و من هندسه ثابت می کردم.

برای همین بود که تو مینو می شدی  و من ثابتی. 

 

آخرین بار ،

دستهایت بزرگتر شده بود و دستهایم و قدت و قدم.

گفتی مادر شده ای و گفتم من فقط  با عاشقی ورم کرده ام.

گفتی برای یکبار هم که شده  تو دوم باش و من گفتم همیشه به من زنگ بزن.

دروغ که گفتی ، تلفن قطع شد و من هزار بار دوره کرده ام صدایت و  اتاقت و مویت و

چشمت و دستت و رقصت و گل سپید یاس ات و یادت.

  می نویسم با تو  ،  قصه ای  که نیست.

 به یاد دوست - ثابتی-پاییز ۸۵

 

لینک
۱۳۸٥/٩/۳ - ثا.بتی