ناهار   

          

 

 

          مداوم که به چشمم نگاه نمی کرد. داشت کارش را بدقت انجام می داد. انگار که بخواهد از روی من دستبندی قشنگ بسازد. یا گیتاری . یا کفشی که دختر بچه ای هفت ساله پایش کند.  من که نمی دانستم دارد چکار می کند . فقط وقتی کف پایم را با پارچه می بست قلقلکم آمد. او هم خندید . گفت :

« من بر عکس تو وقتی کسی قلقلکم می ده  گریه ام می گیره. از وقتی که بچه بودم تا حالا که دو تا دختر اندازه  تو دارم. » 

       گهگاه سرش را بالا می آورد ، دستهایش را در آن سطل پر از آب و گچ فرو می کرد و گچ خیس دور پایم را ضخیم تر می کرد. دستهایش که به آن پای دیگرم می خورد ، چندشم می شد.  هیچکس هیچوقت به آن پای دیگرم کار نداشت. هر چه که بلا بود سر این یکی می آوردند. من که نمی دانستم چرا وقتی که حالم هم خوب است ، باز از وسط بازی برم می دارند و می آورندم تا روی این تخت بخوابم و دائم دکتر بگوید این پایت رو بالا بگیر ، حالا اون یکی. پاشو راه برو. سمت راست . سمت چپ.

        نمی خواستم بروم. تازه رسیده بودیم به وسط خاله بازی. جایی که عروسی بود و باید می رقصیدیم. بعدش هم خوراکی هایمان را تقسیم می کردیم و می خوردیم. من لباس توری پر از گلم را پوشیده بودم. همانی که شب عروسی دختر عمه  ملیحه مامان برایم خرید. تو عروسی چند تا دختر دیگه هم بودند که لباسهاشون مثل من چین واچین بود. به آنها می گفتند ساقدوش. اما کسی به من چیزی نمی گفت. هیچکدام شلوار پایشان نبود. همه  جوراب شلواری های سفید پوشیده بودند . مامان اصرار داشت من یک شلوار سفید  زیر پیراهن پایم کنم.  و بجای اینکه دنبال عروس راه بیفتم ، توی بغلش کز کنم. گریه می کردم . می گفتم :

  «عروس کوچولو که نباید شلوار بپوشه. »

  مامان می گفت : 

 « تقصیر منه که برای تو بچه ی حرف گوش نکن بجای آن بلوز و شلوار سرمه ای این پیرهن چیتان  پیتان رو خریدم. بچه مگه من صد دفعه نگفتم این رو فقط می تونی تو خونه بپوشی که ما هستیم.»

                               حالا من با همان پیراهن آمده بودم تا از رو یم قالب بزنند.این را مرد گفت که انگشتهایش داشت به آن پای دیگرم می خورد. انگشتهایش سرد بود . حتی سردتر از گچ و آبی که دور آن پارچه ململ می خیساند. دزدکی می خواست نگاهم کند. و هر بار که که یک نگاه می دزدید ، من خیره تر نگاهش می کردم. گفت :

 «این پیرهن قشنگ رو کی برات خریده ؟  هیچ می دونی من دارم چیکار می کنم. من دارم از دختر خوشگلم قالب می زنم تا بدم ازش یک عروسک اندازه خودش بسازند. 

نگاهش نمی کردم.  می دانستم جواب این سوال به او ربطی ندارد. حوصله نداشتم.  من از وسط بازی آمده بودم و تمام خوراکی ها را منیر و مریم تنها تنها می خوردند

     به کارش ادامه داد. هر چه بیشتر دور پایم می پیچید دستپاچه تر می شد. انگار نه انگار که دارد من را توی چیزی مخفی می کند. می خواست همه اش به  چشمهایم نگاه کند. بهانه پیدا کرد . دوباره پرسید :

« گل سر قشنگت هم که با گل های پیرهنت هم رنگه. »

    جواب که ندادم، فهمید باید ساکت شود. کارش تمام شد.  گچ باید خشک می شد. دستهایش را در دستشویی گوشه اتاق شست. وقتی داشت باحوله نارنجی خشک می کرد ، آنقدر بالای سرم آمده بود که گوشه های حوله توی صورتم وول می خورد. همکارش صدایش کرد. 

  «  احمد وقته ناهاره . نمی یای ناهار خوری. » 

 حالا دیگر بدون رودربایستی به چشمایم زل زد . با صدای بلند به دوستش  جواب داد : 

  « نه شما  برید . من امروز می خوام با یک خانوم کوچولو غذا بخورم. »

       دستش را زیر شانه ام  آورد. تنم را بالا کشید. تکیه ام داد به تخت. هنوز خیلی از تخت ، پایین پای من خالی بود. اما آمد نشست پهلوی چپم. چتری هایم را از پیشانی کنار زد . گفت :

  « دختره ی اخمو.  مامانت گفت با گریه اومدی.بذار ببینم چشماش چه رنگیه. آخ آخ چقدر هم سیاهه. حالا که اینقدر  چشمات سیاهه من هم یک جفت کفش سیاه سیاه برات درست می کنم که باهاش بتونی خوب خوب راه بری. حالا آشتی نمی کنی. نمی خوای به من بگی ناهار تو چیه؟»

منتظر جواب نماند. مستخدم را صدا زد تا غذایش را گرم کند. از فرصت استفاده کرد. گفت :

   « می دونی که باید این پیرهن را از تنت در بیاری. خیلی گل داره. اصلا کی گفته که قشنگه. مگه لباس من چه عیبی داره. نگاه کن بلوز و شلوار . شیک شیک. ببین . » 

    روپوش سفیدش را که در آورد سر تا پا سرمه ای شد. آستینش را که بالا زد. پوست سفیدش زیر  آنهمه موی پرپشت باز هم  اتاق را روشن کرد. شبیه  رنگ پوست نازنین  عروسکم بود. گفت :

 « بگذریم . حالا که وقتش نیست راجع به پیرهنت حرف بزنیم. به وقتش دختر خوبم ، حرف عمو احمد را گوش می ده و این رو در میاره. مگه نه . هر موقع که کفشت حاضر شد و خواستی بپوشی. مامانت برات یک بلوز  و شلوار خیلی خوشگل آورده. »

        مستخدم قابلمه غذا را آورد. بخار ازش بیرون زد. یک بشقاب ، یک لیوان آب ، یک قاشق و چنگال کنارش. یواشکی تو گوش مستخدم چیزی گفت . او تندی رفت و برگشت .و از هر چیز یکی دیگه هم آورد.

باز کنارم نشست. سمت چپ. سینی غذا را بین من و خودش گذاشت. گفت :

  « تو امروز تو کیفت هیچی خوراکی نداری ناقلا. می خوای با من بخوری. بعدش که رفتم بری سر وقتش و  اونها را هم  تنها تنها بخوری. اما کوچولو امروز رو نمی تونی . چون با این گچ ها نمی تونی از جایت جنب بخوری. بگو  غذات کجاست تا بیارم. »

    با دست کیفم را نشان دادم. رفت از روی صندلی کنار اتاق آورد. دست تویش کرد و ساندویچ تخم مرغ را در آورد. بوی بد خورد توی دماغم . حالم بد شد . فهمید. گفت :

    «  ساندویچت رو دوست نداری. غذای من چی . مال من سبزی پلو با گوشته. ببین .»   

  در قابمله را با تشریفات برداشت . فقط تو ی قابلمه زل زدم. پرسید:

     « چیه ؟ اشتها نداری. یا نمی خوای با من غذا بخوری » 

  سرم را عقب بردم که یعنی نه. آنقدر که او تا گوشهایش را تا به صورتم نچسباند ، نشنید . آهسته گفتم :

« دهنم تلخه »

   دستش را تو ی جیبش کرد. یک آدامس در آورد. آرام که باز می کرد ، به دستهام خیره شد. دستهام داشت مداوم دامن پیراهن پر از گلم را روی پاهایم می کشید. فهمید. یک ملحفه آورد و روی تنم کشید. آدامس را توی دهنم گذاشت. پرسید. حالا مزه دهنت چطوره .

« آدامس توی دهنم می چرخید . گفتم . شیرینه . »

    پیشانی ام را بوسید . گفت :

« به همین سادگی تلخی ، شیرین می شه. تو به همین سادگی میتونی سرنوشتت را عوض کنی . »

ملحفه که روی پاهایم بود راحت تر می توانستم با او حرف بزنم. گفتم :

«  سرنوشت یعنی چی؟ »

گفت:   « یعنی همین که تو غذای من و خودت را دوست نداری و من هم بخاطر تو  دیگه مزه اونها را دوست ندارم. حالا بگو چی دوست داری ؟

ریز ریز خندیدم. گفتم : 

  « ساندویچ سوسیس با نوشابه. »

از تخت پرید پایین و به علی آقا مستخدم گفت زود برو دو تا سوسیس بگیر و بیاور.

وقتی آخرین گاز را به سوسیس می زدیم و آخرین قلپ نوشابه را سر می کشیدیم. گفت :

« حالا دیگه حتما فهمیدی سرنوشت چیه. همون چیزیه که تو دوست نداشتی و کس دیگه پیچیده ، گذاشته تو کیفت. اما تو به من گفتی که دوست نداری. و ما هردومون تونستیم سرنوشتمون رو امروز تغییر بدیم. »

آنقدر خندیدم که صورتم خیس شد. انگشتم را گرفت کشید زیر چشمام. بعد گذاشت  توی دهانم. گفت بچش. چه مزه ای می ده.

گفتم: 

     « شوره  » 

 گفت : 

     « این مزه را هم چشیدی . این مزه مال وقتی که تو نمی تونی هیچ رو تغییر بدی. »

    

        حالام دهنم شوره.   از سر شب تا حالا مزه اش فرقی نمی کنه.  توی بلوز و شلوار راحت نیستم. خفه ام می کنه.از اول شب تا حالا آن پایی که هیچوقت قالب گرفته نمی شد می گه من می خوام شام امشب چیز دیگه ای باشه.  می گه بدش می اومده از انگشت هایی که بی جهت بهش می خورده. میگه اگر فقط دست خودش بود ، توی عروسی دختر عمه بجای اینکه یک گوشه کز کنه ، همه اش می رقصیده. از من سراغ آن  پیر هن چین واچین را می گیره. می گه چرا هر چی آدامس شیری می خورم باز هم دهنم تلخه. می گه پس چرا سرنوشت فقط همون بعد از ظهر  تغییر کرد. چرا او هم کفش هایی که درست کرد رنگ چشمها شد. نق می زنه.فکر می کنه با یک ساندویچ سوسیس گول خورده و برای همیشه آن پیرهن را از تنش در آورده.

ثابتی-پاییز ۸۵

 

لینک
۱۳۸٥/۸/٢٦ - ثا.بتی

   ن ا ز ن ی ن   

باید فکری کرد برای  آسمان.

       برای باران ، که بی وقفه نمی آید ، اما خیس می کند پنجره ام.  پرده ام. سرد کرده اتاقم. و پتو هم که گرمم نمی کند از سوز  این بارانی که نمی آید و آسمان که  از دلتنگی نیامدنش می لرزد مداوم و هنوز صدای رعد و برقش می پیچد از توی ناودان  و  گلدان پشت  پنجره ام که خیس خورده از دست بی دستی کسی که  نمی دانم چه موقع  می آید هر روز برای آب.

هشتاد دانه سر بیندازم کافی است؟

      از نخ های کلاف مانده در کمد پارسال که  وقتی به تو فکر می کردم درش را بستم تا  پاییز امسال که هنوز مداوم فکر می کنم به تو  و ببافم تاصد و هشتاد و دو سانت تا برسم به پیشانی تو .

      بخواهم سرمه ای شود  گردن  تو زیر برف . برف که ابرهایش در نزدیکی  خانه تو می بارد و هی ببافم تا  یکبار که دور گردنت بپیچید . هر دو طرف شال را روی سینه ات بیاوری و بخوابانی روی هم ، تا ضربدری شود  دو طرف هشتاد ، که یکی را سر انداخته ام و یکی را  کور کرده ام  امشب. می گذاری روی هم بخوابند این دو تن که یخ زده اند از دوری گرمای دور گردنت و آسمانی که می دانم یکریز برف می بارد روی پهنای شانه ات.

       کرواتت حتما طوسی باشد با رگه های زرد محو که رویش پاشیده اند. دگمه های بارانی مشکی ات را نبند و من که نمی توانم بگویم این را به تو  ، ببافم حرفهایم در رج ها ی پشت شال ، وقتی که سر انداختم و رسیدم به انحنای پشت گردنت با هشتاد ، که همینطور  قد می کشد صاف  روی دامن طوسی  و زردم  که  پوشیده ام امشب برای تو ،  موقع بافتن.

      پاییز که می شود گیتارم دلش می گیرد از انگشتهای هرزه ام که عاشق لمس میل های بافتنی می شوند و تار های نرم و گرم  کلاف نخ سرمه ای .گیتار که ساکت است و بافتن که بجایش آواز می ریزد در گلویم از حرکت هماهنگ  میل ها در هوا . و چه رهبر ارکستری هستم من که میل می چرخانم و می زنند ساز ، نوازنده های چوبی کتابخانه و تخت و تابلو و عروسک پارچه ای مرغابی ام از چهار طرف اتاق.

       شال که می بافم ، می نویسم هر چه کلمه که می خواستم به  « تو »  بگویم و نشد . زیر نرمی لاله گوش ات که همین نزدیکی ها بود و با رفتن ات آنقدر دور شد که بدون آنکه  جغرافیایم خوب باشد ، می دانم ازاین طرف تا آن طرف زمین  چقدر راه است .هر چه را که می خواهم بگویم می بافم در رج های پشتی شال . محو.  تامثل قالیبافی  که یک گل می گذارد برای نقش نام خود،  آن گوشه آخر سمت راست .  نام که دیده نشود ، تا وقتی که بخواهی ببینی قالی خشک شده یانه  از آفتابی که خورده بخاطر نیامدن همیشه ی باران. بعد از ده سال که قالی زیر پایت بوده و یک روز از غفلت خانم خانه ، بچه  نجس کرده  آن گل که رویش نام قالیباف بوده .و گل که خیس می شود نه از باریدن ابری بالای آسمان ، که از فش فش آب شلنگی که خاطره ی آب های پارسال را از چاله  سد رویش تف می کند و آفتابی که نوازش می کند چند روز کرک های نرم و خیس نام تن  قالیباف روی میله های تراس. و  بعد که مرد  دست می کشد ، دقیق ، روی گوشه ی سمت راست ، تا ببیند شاش پریشب بچه خشک شده و فش فش آبهای آبپاش. و بیاورد دوباره دسته  های گل سرخ  به اتاق ونرم شود دوبار خواب از  اسم گلی که این  فرش را کاشته .  ( نازنین ).

      و دیگر چه فرق می کند ، قالی ای که شسته شود توی سرش می خورد و   تن نازنین که بعد از اینهمه سال  پنهانی شده  بدست  بید  ( ا نین ) یا  (  زنین )  یا  ( نا  نین )  یا   ( ا   ن ).

     دگمه های بارانی ات را نبند عزیز دلم.

 این که گفتم را هم می بافم تا شال به تو بگوید .همان موقع که  یقه بارانی ات را بالا می آوری و او را هم. یادش می دهم به لاله گوشهایت نزدیک شود و آهسته از ته گلو بگوید :

   «  نازنین گفته دوطرفم را روی سینه ات حمائل کن تا کروات طوسی و زرد مارک داری که من برایت انتخاب نکرده ام  بمیرد از سرگیجه مداوم زیر شال سرمه ای که من برایت بافته ام. »

     

     

         هر وقت برف آمد به من بگو تا من گرم کنم تورا از آوازی که می خوانم و می شنوند گیتار و کتابخانه و تخت و پتو و قاب عکس و عروسک و پنجره و مرغابی ام.

       بگو که من بپیچم دور گلوی آوازم  این شال سرمه ای و بروم توی خیابان و باز کنم دگمه های ژاکت طوسی و زردم و بدانم دور کمر زمین آنقدر فاصله  است که آسمان تو همان موقع که  برف می بارد ، اینجا آفتاب است و کسی فکری نمی کند برای این آسمان که آدم های زیرش ، روز آفتابی می خندند  به شال و ژاکتی که از خیال  هوای گرم تو پوشیده ام.

 

 ثابتی - پاییز ۸۵

لینک
۱۳۸٥/۸/۱٩ - ثا.بتی

   آتش بس تمام   

             

                         ما دو نفر بودیم  و می دانستیم با سه نفر جماعت می شویم. پس خواستیم که جماعت نباشیم.

 صدایم کرد ( فرد )      و من رو بر نگرداندم ،

 صدایم کرد ( آشتی )  و من رو بر نگرداندم ،

 و صدایم کرد (خوش ) و من رو بر نگرداندم،

 داشت  می رفت و نامی دیگر ،

                              از پشت صدایش کردم چرا نمی گویی  ( تو ).

 بر که گشت ، نمی دانم کدام زودتر از آن یکی شمشیر فرو کرد در قلب دیگری

  و پر شد زیر پایمان خونابه ی  زخمی که سالهاست از " او " خورده ایم.

 

 کف دست در خون هم خیساندیم و مسح کردیم و چشیدیم و او گفت شکر است و من گفتم مربا.

کدام زودتر گفتیم نمی دانم که ساعت روی دستهایمان  فرو  رفته بود در خون و سه عقربه بزرگ و کوچک و ثانیه شمار قرمز پوشیده بودند در ماهی تنگ (تونگ ) تنگ  شب عید.

قامت بستیم و این اولین نمازشد که مرد و زن سر بر شانه هم تکبیر می گفتند

و پیشانی بر خاک پای هم سجده می کردند و شهادت حضور هم می دادند

و سلا م یکدیگر علیک.

 

 و چه جنگی بود کارزار دیشب

و چه فتحی بود قلب چاک چاک ما بر سر نیزه ی خونین یکدیگر.

 

لینک
۱۳۸٥/۸/۱٧ - ثا.بتی

   بند زرشکی   

         

           این نوشته را خواب دیده ام. برای همین سرم ، صورتم  ، دست راستم  و شانه هایم در  نوشته پیدا نیست. فقط  گردنم دیده می شود و پاهایم . آنهم  از زانو به پایین. اما مرد تمامش پیداست. حتی آن طاسی پنهان شده زیر موهایش. درست وسط سرش. آن قسمت را زیر موهای پرپشتی  که از طرف راست  به سمت چپ شانه کرده ، پنهان کرده بود. بسختی دیده می شد. تازه آنهم وقتی که مرد جلوی پایم زانو زد. اما من گردنم را می بینم. گردنم خم است. بیش از حد خم است. به پایین. به روی سر او . سر او هم خم بود. روی پاهای من. از مچ به پایین. ما هردو به قسمتی از هم زل زده بودیم که دیگران هرگز اجازه نداشتند  روی آن قسمت ها  تمرکز کنند.  گفتم که تمام مرد پیدا بود. اما تا وسط های خواب چشم نداشت . بزرگی  خواب من به اندازه مربع کوتاه وکم عرض پنجره ی آن خانه بود. همان خانه ای که یک عصر و یک شب  از یک مرد تنها توی جواهرده اجاره کردیم. او تنها اتاق خانه اش را با پنجره ای بزرگ به سمت کوه و جنگل به ما داد. بلافاصله دمپایی های کهنه اش را پایش کرد و چکمه های  سوراخش  را به دوشش انداخت .کتاب و بوم و رنگهایش را برداشت . دستی به سرم کشید و گفت کوچولوی دوست داشتنی. و تا صبح که نمی دانیم کجا خوابید ، بر نگشت. من تا صبح به باران ، او و چتر فکر کردم. حتی یک دقیقه هم خوابم نبرد. وقتی   که مرد از اتاق بیرون رفت پنجره کوچک شد. کف اتاق که می خوابیدی  ، در قاب  پنجره  ، از تمام جنگل تنها  یک درخت پیدا بود و از آن همه مه و باران فقط به اندازه یک بوم  آماده شده از آب و رنگ خاکستری برای دستهای یک نقاش.

        توی خوابم بیشتر از مرد هم پیدا بود.یک جعبه چوبی شکسته حمل میوه. دو برس، سه قوطی واکس ،  یک قوطی روغن جلا ، یک سوزن بزرگ چرم دوزی ، دو قیچی و چند بند بلند و کوتاه کفش. رنگی و سیاه و سفید . راستی  یک قوطی خالی شیر خشک  هم بود که تویش چند سکه و اسکناس ریخته بود.

 درست نمی دانم مرد  از اولش حرف زد یا نه  اما  نزدیکیهای آخر خواب یادم می آید که گفت :

  «  خانم کفشهایتان به هیچ چیز دیگرتان نمی آید. چقدر کهنه اند. واکس خورش از بین رفته. درش بیاورید  تا بلکه کاری کنم. »

      در آوردم.مرد سرش را بالا گرفت. به من زل زد. من هنوز در خواب همانقدر بودم که گفتم. یک گردن. فقط پاها که  برهنه شد. شدم گردن و دو تا پا و یک جفت کفش  کهنه ای که  کنار پاهای بی جورابم بود. همان موقع چشمهای مرد پیدا شد.  ریش هاش را چند شب نزده بود، انگار می خواسته که بزند اما حوصله اش نرسیده . حرف دیگری نزد. یعنی من تمام خوابم یادم نیست. او خیلی ساکت بود.  مثل من که از طاسی سرش  حرفی نزدم.

       کفشهایم را بغل کرد. باید وسط های خواب بوده باشد. به میان تنش کشید. می خواست شیرشان بدهد، به سینه اش چسباند. واکس نمی زد. داشت نوازششان می کرد. هیچ رنگ سیاهی برنداشت . فقط کمی روغن جلا. نپرسید بندهایش را عوض کنم یا نه. اما داشت می کرد. یک جفت بند دراز و زرشکی. ضربدری توی سوراخهای پوتین فرو  می کرد . با حوصله . آنقدر که خواب من  از چهار و نیم بعد از ظهر تا ساعت شش و ده دقیقه  طول کشید.  وقتی داشت بند های قبلی را در می آورد پاره شدند. از بس که لامذهب عمر کرده بودند. از هفت سالگی  تا ساعت چهار و نیم  بعد از ظهر امروز که خواب دیدم. یکی لنگه را که بند کرد ، دو طرف بند را گره زد و روی کولش انداخت. یک لحظه فکر کردم اگر برود و تا صبح باران بیاید ، او بدون چتر کجا بخوابد. توی خواب سرم را بر نگرداندم ، اما اگر بر می گرداندم از تمام جنگل یک درخت و از تمام مه و باران یک بوم نقاشی دیده می شد. مرد آواز می خواند.  از ته حنجره. ریش هایش خیس شد.  فکر کردم اگر چتر داشتم روی سرش می گرفتم. آنوقت در خواب واقعا می خوابیدیم.  ولی  آوازش نمی گذاشت . توی خواب بیدارمان نگه می داشت.

   بند توی تمام سواخهای پوتین رفته بود که گفت پایت را بالا بیار. اول خواست پای چپ. می لرزیدم. مثل همیشه که از سر ما می لرزم و  از وایستادن روی پای راست می لرزم و از نگاه کردن کسی به خودم وقتی که می لرزم ، هم  می لرزم. شانه اش را زیر دستم گذاشت. همان موقع دستم پیدا شد. دستم را دیدم.دست چپم روی شانه راست او. گفت شانه ام کافیست؟ کافی نبود. من که تمام او را در قاب خوابم داشتم ، اما نمیدانم  چرا یکهو رودر بایستی کردم و گفتم کافیست، لطفا پایم کن.

      پوشاندم.  پسر پادشاه شد این خواب و سیندرلا که از مطبخ به میان قصه پرید. خیلی سعی کرد با اضافه بندها رروی کفشم فکل ببندد. آخر های خواب بود که بالاخره توانست. اما فکل ها جفت نشد. فکل  لنگه چپ ، مثل طرف راست  سر او که پرپشت تر بود ، بزرگتر شد. سرش را دوباره بالا گرفت و قاب پنجره جواهر ده یک دنیا خنده شد. گفت :

 « هر کار می کنم فکل ها مثل خودت  می شن .» 

  گفت هیچوقت بند کفش کسی را فکل نزده.  گفتم مهم نیست. مهم اینه که تا آخر عمر یک فکل بزنی.

 گفتم چقدر میشه. گفت یک تومن. گفتم اینهمه وقت ، اینهمه کار ، با این بند مرغوبی که دادید ،  فقط یک تومن. گفت خدا بده برکت.

      هزار تومنی را که به دستش دادم این ور و آنورش کرد پس ام داد گفت این پول را نمی شناسد. از روی اسکناس ها توی قوطی خالی شیر ، دماغ دراز شاه بیرون زده بود.  گفت بدو برو مدرسه ات دیر نشه دختر کوچولو. گفتم دختر کوچولو ؟ مدرسه !  شما که هرروز من رو می بینید . می دونید  توی این ساختمان شرکت بغلی کار می کنم. شما که تا همین نزدیکی های آخر خواب اینطور دوست داشتنی نگاهم می کردید ؟ شما که ....

حرفی نمی زد . نگاهم کرد. من راز سر او را دیده بودم و او راز برهنه من را.

    بیدار شده ام. ساعت از شش و ده دقیقه گذشته.گرسنه ام.مثل آن روزهایی که از مدرسه بر می گشتم. می خواهم بنویسم. و دارم برای شما می نویسم. مشق امشبم را معلم کلاس اولم  خط  خواهد زد. او بیست سال است که مرده. 

                                                      

 ثابتی - پاییز ۸۵ - نسخه اول قصه بند زرشکی

 

لینک
۱۳۸٥/۸/۱٥ - ثا.بتی

   خط خورده ام   

  گاهی که نمی شود نوشت ، گاهی که نمی شود حرف زد ، شعر می آید. و حالا این شاید یک شعر .

                                               ******************

خط خورده ام من  ،  خط

از روی یک نقشه

 از کنار یک نقطه

نقطه ای که شرحم می داد

شرح  آب و گندم و گرما

  

کنارم کشیده اند از پشت پنجره 

 از صدای  صبح

از بال پرنده ای که بیدارم می کرد

 

 

قهر کرده با من هر  « شب »

کوتاه می کند نردبانم از اتاق تا حیاط

نمی رساندم  به زیر درخت

تا پهن کنم باز 

 سفره ای  از آب و گندم و آتش روی برف

 

 

خط خورده   این من

 از زیر چتر شیروانی  ، از چکه های باران ریخته برشانه ، از کنار شاخه ی خشک خرمالو ، از چکمه سوراخ پارسال ،  از پاییدن تو تا هر وقت که بخواهم

 

 

خط خورده ام من خط

از دیدن دوباره ی عشق

از هزار زمستانی که با هم بودیم

از جنس تو

از تاریکی

شب

 

 

نوشته ای ، نمی آید

من

دو فصل و این سومش پاییز که می رسد

به جوجه ات گفته ای  قسم که بر نمی گردد

 من

تا زمستان

تا همیشه

  

خط خورده ام من ،  صورتم  ، نگاهم

زیر جاده های باران  ریخته از چشم 

پشت  پنهان قوز کاسه ی  دست

از  پنجره ، از صبح

 

 

یخ زده ام زیر خط ، پاک شده ام از حافظه گنجشک

ماسیده ام به این اتاق

شده ام چسبناکی برفی  که قبل از من

آن روز ها

 دست برنمی داشت از حرمت داغ  دامن حیاط

از ساقه های نازک پنج  پر انگشت جوجه های تو

 

 ثابتی – پاییز 85 – ساعت 6:30 –  نسخه اول شعر

 

 

 

لینک
۱۳۸٥/۸/۱۳ - ثا.بتی

   الف و نون   

      کی بورد هنوز بوی انگشتهایش را می دهد.قبل از من او  پشت کامپیوتر نشسته بود. روی صفحه یک ستاره گذاشت و یک ماه و یک فکر . صفحه را سیاه کرد و آن سه را سرمه ای. بعد عوض کرد و آبی کمی روشن تر.

        شب نقاشی اش هنوز تاریک بود. اما ماه و ستاره و فکر ش کمی روشن تر. دم دمای صبح شد این نقاشی پر  میش  ، که از ترس  خورشید  گرگی که بزودی سر می زد ،  شانه هایش می لرزید. نقاشی روی صفحه نبض پیدا کرد که آن را  save  کردم. یکی در دایرکتوری او.  یکی در  ... . این را چه لزومی دارد که بگویم. چون اگر همیشه بگویم چه چیز هایی در خود ذخیره می کنم  بزودی شما به ظرفیتم پی می برید.

         موهایم شانه شده. شانه اش کرد. قبل از نقاشی . شانه کرده که می توانم دوباره بنویسم. به آرامی از روی پیشانی به سمت چپ جمع کرد. از من خواست که سرم را از روی متکا بلند کنم تا بتواند چتری ام را شانه کند. آخر من همیشه با صورت روی تخت می خوابم. اما بخاطر او حا ضرم مثل مرده ی در قبر ، تا هر وقت که بخواهد طاقباز شوم. او بیشتر از این مردن را می خواست . تا خیلی بعد از مردنم را هم. اطاعت کردم. گفت سرت را بلند کن. کردم. چهار طرفم چرخی زد  و مجسمه ای از من ساخت. دیدنی.  بعد گفت می آیی با هم الف  بنویسیم که درازه . گفتم :  نه.      گفت نون که گرده . گفتم : نه.         گفت نقاشی. گفتم :  نه.   گفت پس تنها نقاشی می کشم. تو نیگام کن.  و چه نگاه کردنی بود آن نگاه که من کردم. همین بعد از ظهرو هنوز کهنه نشده آن چشم که با آن دیدم. آن دیدن.  بوی تازگی می دهد این بعد از ظهر که به شب رسیده. 

        تو تابحال به فرشته زل زده ای ؟ فرشته ای که تو را آنقدر دوست داشته باشدکه اول موهایت را شانه می کند و بعد با شنیدن حتی سه « نه »  ، پشت سر هم باز هم یک آسمان را به خاطرت از سرمه ای ، آبی روشن کند.

و حالا کی بورد بوی انگشتش می دهد که بی من می کشید . یک ماه و یک ستاره  یک .....

         موهایم را که او شانه کرده ، بزی شده ام که به زور شیرش را دوشیده باشند. اما او پسندید . گفت حالا بخواب . من میروم و رفت. دفتر مشقش توی اتاقم جا ماند. با بویش و صدایش. او فراموشکار است. از هر چیز دوتا دارد. کاپشن ، کلاه ، چتر ، مسواک ، دفتر دیکته ، مداد رنگی .تنها از من یکی دارد که فقط مال او هستم. تنها کسی که هیچوقت فراموشم نمی کند.  فقط در اتاقم جایم  میگذارد. هر غروب. که خدا آسمان را سرمه ای تیره می کند. یکی از من برایش کافی است.  من که او  می تواند مجسمه ام کند ، شیطانم کند ،  بزم کند، خروسم کند ، قطارم کند ، خرم کند.  

         او وقتی هم که می رود به من زنگ می زند. تنها شماره ای را که از چهار سالگی می توانسته بگیرد ، شماره من است.  و حالا تنها اسمی را که هنوز اشتباه تلفظ می کند اسم من است. چون من دوست دارم به خاطر  او عوضی باشم. او  هم بخاطر من حاضر است تا آخر عمر وقتی صدایم می کند دچار لکنت بشود.

و حالا از زنگ او بر گشته ام. پرسید :

وقتی من نیستم تو دلت برام تنگ می شه ؟

گفتم آره عزیز دلم . تو چرا نمی مونی. همیشه نمی مونی.

آن وقت دروغ  گفتن هایمان برا ی هم شروع شد. دروغ هایی که بیشتر از هزار حرف راست ما را پر می کند. پر. پر از آبی روشن. فکر.  حرف ، کلمه . تا بعد که دلم می خواهد تا صبح در دفتر جا مانده اش بنویسم  و او  در دفتر با خود برده اش  بنویسد  

ا  ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا

ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن

       چقدر اتاقم بوی او می دهد. بوی من می دهد. بوی تو که می خوانی می دهد. بوی مشق می دهد. 

 نمی دانم ما که تا این حد با همیم و از هم دوریم  ، اینهمه عطر دست  و چشم کداممان موقع نوشتن و ننوشتن  و خواندن  اتاقم را پر می کند.

 

لینک
۱۳۸٥/۸/٩ - ثا.بتی

   بلال و آتش و طعم مربا   

       امشب شیرین است. این را  آواز زن آوازه خوانی می خواند که صدایش دارد همزمان با من که دارم    می نویسم ، از یک درایو دیگر پخش می شود.البته او تا آخر آوازش از شیرینی حرفی نمی زند. اما می دانم وقتی از روی صحنه پایین بیاید ، کسی دسته گلی از طرف«او » به دستش خواهد  که رویش نوشته:

 « من آمده ام. هستم. پس کمی شیرین باش »

شما که برایم پیغام می گذارید همدیگر را می بینید؟ آنگونه که من شما را می بینم. ممکن است پشت اسمهایتان ، حرفهایتان ، آدرس وبلاگتان یا محل زندگی تان پنهان شوید. اما دیده می شوید. بسیار دیده.

فائزه ، سید مهدی موسوی ، احمد ، محمد رضا ، سعید عالمی ، هما ، علی ، سارا ، لارا ، سوده ، اعظم و    و « او  » که اسم نداشت ولی گفت آدرس لانه کجا ست.

موافقید به پاس دسته گلی که ناشناس به زن آوازه خوان بعد از خواندن آن ترانه تلخ هدیه می کند ، امشب دور هم جمع شویم؟ لازم نیست پتو بیاورید.  می خواهم آتش روشن کنم. دور تا دورش بنشینیم و به چشمهای هم زل بزنیم. همه ساکت هستید. من شروع به حرف زدن  کنم. چطور ه؟ درست از اول خط بعدی.

می پرسم اگر این تکنولوژی وجود نداشت ما چطور همدیگر را می دیدیم؟ و با اینهمه ناآشنایی حاضر می شدیم  عزیز ترین و نجیب ترین صفت ها را در دنباله اسم هم صدا کنیم ؟

آیا این به هم پیوستنی به این آسانی ، گسستن آسان تری دنبالش نیست ؟ ما هر شب دلمان از حرف خالی می شود. چون می نویسیم و فردا حداقل یک نفر می خواند. اما این « دل خالی » شدن ما را از درون تهی نمی کند ؟  ما را به قبل از تاریخ نمی برد. به باستان. به جایی که آدمها آنقدر کم بودند و پیدا  ، که هر شب می توانستند در کنار آتش همدیگر را بشمرند و بشنوند.

آقای موسوی عزیز به من بگو بر سر حرفهای پست مدرن ، نگاه پست مدرن ، قصه و شعر های پست مدرن در زمان قبل از مدرن چه آمده ؟در آن زمان که اگر گفته می شد ، شنیده نمی شد ، فهمیده نمی شد. بنابر این خفه می شد. آیا هنر به معنای اصیل وقتی که به دلیل انحراف از نورم  و فهمیده نشدن در سکوت و در خلا  در یک لحظه  زمان تولد و مرگش روی هم مماس می شود و در بی مخاطبی محض منهدم، آیا شک نمی کنید  تاریخ تولد پست مدرنتیه از همان لحظه شروع می شود؟ و این یعنی تاریخ. آیا سکوت با این قدمت تاریخی ، از همه  صدا ها پست مدرن تر نمی شود ؟ من حتما مقاله های شما را می خوانم. این سوالها مطمئنا از سر دانایی نیست. بیشتر یک شهود آنی است. گنگ و نامفهوم. بگذرید . می گذرم.

 اما به صورت دوستان دیگر که نگاه می کنم ، می خندیم . چون زیاد اهل بحث و تئوری نیستند. بیشتر جوانند و عاشق. و فقط می ماند یکی که به بایگانی علاقه زایدالوصفی دارد.

من شما را جمع نکردم به دور آتش تا حرفهایی بزنم که خودم هم نمی دانم منظور واقعی ایم از گفتنش کدام یک از دلایلم است. بلکه بیشتر قصد داشتم به تلافی تلخی دیشب و به یمن رسیدن قدم  « او » به  خانه جدیدم جشنی بگیرم.می خواستم امشب چند بلال را روی آتش کباب کنیم و با نمک فراوان شوری را زیر زبانمان تجربه کنیم. شوری که امشب از مزه مزه کردن اشک نیست. از دانه های زرد و پر شیر بلال است.

می خواهم حرف خوبی بزنم. چیزی که میهمان نوازی ام را به شما ثابت کند. اما پذیرایی وقتی از جنس کلمه می شود ، با خانم ها می شود کنار آمد ، اما تا آنجا که مرد ها را می شناسم از هر چه بگذرند از شکم نمی گذرند. خوب یک سورپریز برایتان دارم.

دوستان مذکر  احتمالی عزیز. شما تا بحال بازنده بوده اید. می دانید چرا ؟ برای اینکه احتمالا جورابهایتان را کسی دیگری برایتان می شوید. اینطور نیست. برای همین هیچوقت برای انداختن آنها روی بند  و موقع شب به بالکن نمی روید. شما بازنده اید چون در تمام وقت هایی که زنها برای پهن کردن لباسهای شما و بچه ها و خودشان ، موقع شب به بالکن می روند ، مخصوصا شبها و غروب های پاییز ، علی الخصوص شبی مثل امشب ، با آسمانی مواجه می شوند که بالای سرشان مثل پستانهای یک گاو عصر برگشته از چرا ی شبدر تازه -   پر  شیر  ، خوشبو ، شیرین  - و سر شار از زندگی است. آسمانی که گفتم را باید ببینید تا بفهمید چه هدیه ای به شما دادم.

اول  با جورابهایتان آشتی کنید. بعد با پودر لباسشویی و تشت رخت . بعد با بالکن و بند رخت.  گیره فراموش نشود. من ممکن است زیاد از تئوری پست مدرن سر در نیاورم اما تاریخ جورابشویی را بهتر از بیهقی می دانم. کارتان که تمام شد  به آسمان نگاه کنید. مزد خوبی می دهد. امتحان کنید. بعد برایم بنویسید که همان آوازه خوان زنی شده اید که وقتی به اتاق بر می گردد دسته گلی به آینه اش چسبیده که رویش نوشته:

« تو که هستی ناگزیر از شیرینی است

خانمهای عزیز برای شما هم یک سورپریز دارم. شما موقع رخت شستن آقایان کمی روی مبل استراحت کنید. و روی تئوری بسیار بعد از مدرن ( چگونه خودم را خلاص کردم ) کار کنید .

 

 

 

 

لینک
۱۳۸٥/۸/۸ - ثا.بتی

   شام تو هم تلخ است و خوابت و نوشته ات ؟   

        همه چیز تلخ شده . مزه ی کرفس ، نارنگی . حتی چایی تاز دم با یک خرمای رسیده. همه چیز تلخ شده. نوشتن. نوشتن برای « تو» .     تو که می دانم « او » نیستی. تو که وقتی میدانم « او»  ی نازنینم نیستی چرا باز می نویسم. چرا نوشتنم را تلخ می کنی غریبه ؟

       مثل همیشه  ، کلمه ها هجوم آورده اند.  برای نوشتن قصه ام. خودم خواسته ام.  صدایشان کرده ام. مثل کرفس که در سوپ امشب ریخته ام. مثل نارنگی پوست کنده توی بشقاب چینی که گل کرده. اما امشب آنطرف میز شام هیچکس نیست. نه اینکه بخواهد بیاید و نیاید. او هیچوقت نمی آید. و شامش همیشه سرد توی سطل آشغال ریخته می شود. فرقش اینست که امشب  فکرش هم نیامده. یعنی خودم خواسته ام که نیاید.

 پاییز امسال چقدر از همیشه سردتر شده . کسی پتوی اضافی ندارد ؟

        

اما  اینکه امشب او نیامده و به افتخار هیچکس  باز اینهمه کلمه  ، فعل ، اسم ، صفت ، قید ، نقطه ، علامت سوال  روی کاغذ م ریخته ام .  یعنی چه ؟وقتی   آنطرف خواندنم  هیچکس نیست. کس ام نیست. او که  اگر من را  نخواند ، انگار  هیچکس نخوانده.  باید گوری بکنم. هر صبح . برای نوشته های هر شب قبل. برای نوشتنی که او نمی خواند.  باید کرفس ها و نارنگی های تلخ را هم هرچه زودتر بدهم سوپور ببرد. نباید هیچ اثری از شب ، کلمه و تلخی  توی بشقاب و روی صفحه  سفید بچسبد.  شاید صبح که شود باز هم فکر کنم قادرم با شبهایم  کنار بیایم. شاید.

 

       من به این فضای سرد شما عادت ندارم. به آدمهایی که فقط اسمشان را می دانم.من در گرمی یک لانه متولد شده ام. لا بلای شاخه های باریک چوب . و پرهای نرمی که  « او »  از دشت به لانه ام می آورد. من را مداوم در آنها می پیچید تا سر ما نخورم. خودم خواستم که برهنه شوم. بی پر شوم.  فکر کردم  هر موقع باران می آید ، بهار می شود. حالا چند روز است که باران می آید. چرا  پاییز امسال اینقدر سرد شده ؟ گرسنه ام. او غذا هم می آورد. کرفس و نارنگی. کرفس را از مزرعه ده بالا می دزدید و نارنگی را ازدرخت های باغ پایین شکار می کرد.  شکار چی بود و دزد. برای همین توانست قلب من را هم شکار کند و هم بدزدد . دیر به دیر می آمد. اما نمی گذاشت از گرسنگی بمیرم. چند شب است که در لانه ام نیستم. قبلا هم گم شده بودم اما گم شده ی ماجرا ، خودم بودم.  اینبار لانه ام را گم کرده ام . او را هم.

 و آنطرف میز شام هیچکس ننشسته .

و آنطرف نوشتنم  هیچ نگاه روشنی از او .

 

 

لینک
۱۳۸٥/۸/٦ - ثا.بتی

   چرا ما سه نفر با هميم ؟   

            چرا باید فکر کنم ما سه نفر دوباره به هم نزدیکیم. ساعت روی دست من و قلب شما در سینه - که همیشه بجای ساعت تیک تاک می کند -  پنج دقیق به پنج عصر روز جمعه روز پنج آبان را نشان می دهد   . چرا باید فکر کنم  هر سه  زیر آسمان بارانی این وقت تهران داریم  خیس        می شویم و چرا باید فکر کنم هر سه نفر ظهر ، باهم  از یک ظرف جوانه گندم خورده ایم،  و از یک کاسه چند قطر ه آب مزه کرده ایم.چرا باید فکر کنم  در همان قفسی که یکی تان را قرنطینه کرده اند من هم زندانی ام ودر همان استخری که دیگری تان را برای نمایش جلوی آدم ها غرق کرده اند من هم  امروز عصر شنا کرده ام. ما سه نفر چرا همیشه با همیم؟ آن هم در متنی که هر کسی ممکن است آن را بخواند و هرگز باور نکند من اینجا در اتاقم از صبح تا حالا به پشت روی تخت دراز کشیده باشم و  همزمان در تمام ضیافت های با هم بودن شرکت داشته ام.

         باران که می آید و پاییز که اینچنین حقیقی و تمام عیار خودش را در آسمان و میان شاخه های درختها ظاهر می کند ما سه نفر به کنار هم می آییم.

         به پاییز سال قبل تر از پارسال. به یک روز عصر. همان حدود پنج. من داشتم برگهای خشک خرمالو را کف حیط جارو می کردم و عمدا انجیر را می تکاندم تا مثل زنی زیبا جلوی چشمم برهنه تر شود. می خواستم تا می شود پیش شما بیشتر بمانم. می خواستم من را موقع کار تماشا کنید. ما هر سه نفر می دانستیم بزرگترین تفریحمان خیره شدن در سکوت به همدیگر است. شما روی تلی از برگهای خرمالوی نمناک از باران شب قبل در گوشه سمت راست باغچه دست چپ حیاط نشسته بودید. یکی تان سر ش را از پشت در پر هایش فرو کرده بود. عادت او بود که ترجیح می داد در امنیت حضور من چرت بزند. این را همیشه تکرار می کرد. و تو دیگری که تنها صدایی که می توانستی از حلقومت خارج کنی برای من و جفت نازنینت  بود. هر چند لحظه که بر می گشتم ، خیلی آرام و خفیف آن صدا را به افتخار حضورم از حنجره ات خارج می کردی.

         ما سه نفر چرا با همیم؟چرا آسمان و زمینمان همیشه یک وجب است.  چرا زودتر از آخر  دنیا ، در یک  وجب از بهشت زندگی می کنیم.چطور می توانیم به آنها که هزاران سال بعد از ما به این زمین می آیند بگوییم ، آن بارانی که  ساعت پنج روز جمعه پنج آبان سال هشتاد و پنج از آسمان شهر تهران بارید توانست ما را که  پرنده و آدم و پرنده بودیم و ما را که کیلومتر ها از هم دور  ، در قفس و استخر و اتاق ، یک جنس کند ، یک جایی کند.

 این معجزه را فقط خرمالو و انجیر  در حیاط و دانه های خورده شده گندم در عمق جانمان می دانند  که با هر باران ، زمین یک وجب از بهشت می شود.

خداحافظ.

 

 

لینک
۱۳۸٥/۸/٥ - ثا.بتی

   سگ   

          خواننده خوبم ، من سال گذشته در کلاس درسی شاگرد اول شدم و بابتش کلی پاداش مالی گرفتم که موضوع اصلی آن درس این بود :

                  « ما چطور می توانیم در دنیایی که  انفجار اطلاعات از ما انسان متفاوتی ساخته، آدمهایی با مغز متورم از دانش آگاهی  ،انحراف مسیر بدهیم و اینبار به سراغ قلب خودمان برویم تا این بار بمب عشق و معرفت را در سینه مان کوک کنیم. »

  واژه های معادل اطلاعات و معرفت در گفته بالا هستند.Information  & knowledge   

        دوستان خوبم ، ممکن است پای این منبر را خالی کنید تا من چند پله پایین بیایم و در جمع شما دو زانو بنشینم. بزودی خواهید فهمید برای پایین آمدن از پله ها و راه رفتن میانتان باید به کمک دستهایتان متکی باشم. آیا شما حاضرید دستم را در دستتان بگیرید؟ می خواهم خیلی صمیمی و راحت از احساس امشبم  با شما حرف بزنم. خدا کند بتوانم. یک سوال می کنم. اگر بفهمید کسی بخاطر مردن سگش بیقرار است چه می کنید ؟ اصلا دلم نمی خواهد فوری آن آدمهایی در ذهنتان تصویر شود که در ایران سگ یا سایر حیوانات را فقط و فقط برای پرستیژ در خانه و خیابان بدنبال خود یدک می کشند.  منظورم آنهایی هستند  که به زندگی و حیات در هر شکلش احترام می گذارند و دوست دارند تا آنجا که می توانند عشق و علاقه شان را به تمام خلایق تسری بدهند. و آنقدر برای بیماری و مرگ بی تابند که نیستی را شرمنده زندگی می کنند.

من یکی از آن آدمها هستم. باز هم بزودی خواهید فهمید که من  کلاغها را. گنجشکها را .  آسمان را.  باران را.  اسب آبی را .  درخت را . تمساح را ، آینه را ، مداد را ، لیوان را ، شب را ، خاک را ، و .... را بیشتر از هر چیزی دوست دارم. و گاهی هم که خیلی تنها می شوم به خاطر می آورم به آدمها هم بسیار علاقه مندم. شاید بهتر بود می گفتم چه چیزی را دوست ندارم. آنوقت جوابش یک کلمه می شد. امشب بر خلاف دیشب خودم را دوست ندارم.

چون می دانم با کسی که سگش ر ا از دست داده چه باید کرد. از آنجا که خودم بارها موجوداتی که دوست داشته ام را از دست داد ه ام. و بیشتر از غمی که در سینه داشتم ، زجری بود که باید از  مخفی کردن اشکهایم در تنهایی و خلوت می کشیدم.

اما امشب بجای اینکه در فضای اختصاصی برای کسی بنویسم که می شناسدم ، به فضای عمومی آمده ام و دیگر تنها چیزی که برایم اهمیت ندارد ، شنیده شدن صدای هق هقم در میان جمع است. می خواهم از این پس در فضای باز ، در بالکن ، میان میدان های شهر ، در ایستگاه اتوبوس گریه کنم.

آیا شما هیچوقت به چشمهای یک سگ خیره شده اید. بخصوص سگی که شک دارد شما برای چه می خواهید به گله نزدیک شوید و یا آن سگی که استخوان هدیه شده از طرف شما را  با ولع تمام گاز می زند.

آگر در زندگی هیچگاه احساس  امنیت نکرده اید و یا هیچوقت در چشمهای کسی که از صمیم قلب مورد لطف شما قرار گرفته ، درخششی از سپاس ندیده اید ، توصیه می کنم به تجربه ای  آنچنان که گفتم دست بزنید. آنوقت اطلاعاتی که من از طریق اولین خط های نوشته ام در باب  دنیای اینتر نت به شما دادم تبدیل به معرفت می شود.

 

       بگذارید از میان شما بلند شوم. باز هم کمی عقب تر بروم و درست در پشت جمعیت شما چمباتمه بزنم.  می خواهم من را نبینید. می خواهم باز هم سرم را در گریبان پیراهنم فرو کنم و از ته دل گریه کنم. شما فقط صدایش را بشنوید. این صدا دیگر هیچ ربطی به شاگرد اول شدن و اطلاعات و معرفت ندارد.

       گفتم که  در جریان مردن سگ یک دوست قرار گرفته ام . سگش دیروز مرد و او دیشب وقت رسیدن به خانه فهمید. نمی دانم علت مردن چه بوده.او فقط مردن سگش را دیشب ( شب آن طرف آب و صبح ما در ایران ) برایم  ایمیل کرده. اما اتفاق عجیبی که افتاده اینست که اگر این خبر درست باشد ، من دیروز کاملا بی قرار بودم . حالت کسی را داشتم که خبر مرگ کسی را به او داده اند. تمام تنم کرخ بود. اینجور وقتها مثل اینکه آدرنالین خون بالا می رود. این را در نامه ای که دیروز برای صاحب سگ فرستادم نوشتم. اصلا شروع آشنایی ما دو نفر با هم بر اساس روایتی از دوستی مان با سگ در کودکی بود.  و من یک بار در شعری  ( چون می خواهم بعد چاپ کنم  نمیتوانم  بنویسم . معذرت ) خودم را سگ نگهبان گله  او خطاب کرده بودم.

تمام این توضیحات ناقص برای اینست که بگویم وقتی با هستی و  موجودات ارتباط بی واسطه بر قرار می کنی ، می توانی از مردن موجودی که ندیده ایش ، اما عمیقا به او فکر می کنی بصورت شهودی  با خبر و بیقرار شوی.

امشب خیلی دلم می خواست به دوستم  که به جای خالی سگ دوست داشتنیش در خانه زل زده می گفتم :

 

                  « بلند شو . مثل من که ناگهان و بی اختیار بلند شدم. به سراغ کتابخانه ات برو. کتاب بار هستی میلان کوندرا را بردار. اسم کتاب را به انگلیسی نمی دانم. اما فرانسه اش می شود

L” INSOUTENABLE LEGERETE DE L”ETRE           By    Milan Kundera

 

اگر وقت داری از اول کتاب بخوان و گرنه  از فصل هفتم ( لبخند کارنین ) شروع کن. کارنین اسم سگ ترزا و توما در کتاب است که بخاطر سرطان و ازدست دادن یک پا و زندگی زجر آور در کتاب می میرد.من این کتاب را سالها قبل خوانده ام. ولی بعد از شنیدن خبر مرگ آن سگ ، بی آنکه بدانم چرا ،یکراست به سراغ این کتاب رفتم . و درست به سراغ فصلی که در ارتباط با خبر شنید شده بود.

این کار برای منی که از حافظه چندان خوبی برخوردار نیستم جای تعجب است.

موافقی بخشهایی از کتاب را مرور کنیم. بیا با نوشته ام این بار قلبهایمان را متورم کنیم. »

 

 

 --------------------------------------------  بخش هایی از فصل هفتم کتاب بار هستی ---------------------

 

نیکی حقیقی انسان – در کمال خلوص و صفا و بی هیچ تکلف – فقط در موردعشق به موجوداتی آشکار می شود که هیچ نیرویی به نمایش نمی گذارند.آزمون حقیقی اخلاق بشریت چگونگی روابط انسان با حیوانات است .

......

تا وقتی که انسان در روستا و در آغوش طبیعت و در میان حیوانات خانگی ، پیوسته با فصول و تکرار آنها ، زندگی می کرد بارقه ای از خیال و خاطره ی بهشت در او وجود داشت.

.....

سگ هرگز از بهشت رانده نشده است. کارنین (منظور سگ بیمار ترزا و توما) از دو گانگی تن و روان هیچ آگاهی نداشت و تنفر و بیزاری نمی شناخت و چنین است که ترزا خود را در کنار او این همه شاد و راحت احساس می کرد.به این دلیل بی انصافی است فکر کنیم حیوان یک نوع ماشین جاندار  و ماده گاو هم یک ماشین مولد شیر است. بدین ترتیب انسان آن ریسمانی که او را به جنبه بهشتی طبیعت می پیوندد را قطع می کند. ودیگر هیچ چیز نمی تواند کمکش کند.

.....

ماهیت عشق میان مرد و زن به صفا و صداقت (حداقل در بهترین نوع آن ) عشق میان انسان و سگ نیست.

این عشق بی قید و شرط است. ترزا هیچ چیز از کارنین نمی خواست ، حتی عشق از او طلب نمی کردو او هرگز از خود پرسش هایی را نکرده بود که معمو لا زوج های بشری را آزار می دهد مثل :

                    آیا او مرا دوست دار د ؟

                     آیا کسی را بیش از من دوست داشته ؟

           آیا تمام پرسش هایی که عشق را می آزماید ، آن را در نطفه خفه نمی کند؟ما شایستگی دوست داشتن نداریم چون

 می خواهیم دوستمان بدارند.یعنی از دیگری چیزی انتظار داریم ، به جای آنکه بی ادعا و توقع بسویش برویم و تنها خواستار حضورش باشیم.

 ....

هیچ فرد بشری نمیتواند عطیه عشق ناب را به دیگری تقدیم کند. تنها حیوان قادر به انجام آنست چون از بهشت رانده نشده. عشق میان انسان و حیوان ،عشقی ناب است. بدون کشمکش و مجادله. بدون صحنه دلخراش. بدون خواست تغییر و تحول در دیگری .

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

        با اینهمه نوشتن ، اما هنوز  هم برای تسلای آن کسی که مرگ سگش را برایم نوشته  هیچ نگفته ام. فقط با نوشته های نقل شده از کوندرا از عشق او دفاع کردم و عمق احساس غم و اندوهش را آشکار کردم.

باید بگویم این کار  هم به خاطر از خودگذشتگیم نیست.  حالا ما هر دو نفر می دانیم که اگر واقعا آن سگ کوچولو در آن روز بخصوص مرده باشد یک علت مهمش اینست که به من یادآوری کند چقدر نوشتن بعضی یادداشتها  دور از شان عشقی است که من نسبت به موجودات انسانی در قلبم دارم.

 

        دوست خوبم اگر متن را خواندی رد پایت  را باقی بگذار. من دوستان بسیاری دارم. نوسنده ، شاعر ، مهندس ، کارشناس ، همکلاسی . اما می خواهم نام تورا که غریبه هستی به فهرست آشنایانم اضافه کنم. میدانم هنوز به هیچ احد و بشری لینک نیستم و خاصیت اصلی این دنیا که دنیای وصل و ارتباط است ، حالا حالا ها به منزوی ها و تک و توک ها اجازه عرض اندام نمی دهد. 

اما شما نگذارید فکر کنم امشب هم  در کوچه های خالی از شنونده ، مثل دیوانه ها  با خودم نجوا کردم.

خداحافظ.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک
۱۳۸٥/۸/۳ - ثا.بتی

   من يک زنم   

 اعتقاد دارم دو چیز است که انسان را مجبور به وبلاگ نویسی می کند. ( البته بعد از اینکه از وجود این تکنولوژی با خبر شوی ).

 آنکه در ابتدای راه است و آنکه به آخر خط رسیده. در راه مانده کم داریم. راه را نمی گویم تا جمله ام را محدود  به معنایی خاص نکنم.

فقط از علت و راه  خودم می گویم.  زمانی می خواستم بنویسم تا مخاطب پیدا کنم و حالا می نویسم تا مخاطبم را فرا موش کنم.

عزیزمر ، دلیل تو برای نوشتن چیست؟

اولی می خواهد تجربه کند و دومی می خواهد از تجربه بگوید. اولی وبلاگش را صورتی می کند و پراز شعر و رنگ و سرود. و دومی همان پیش فرض سیستم را می پذیرد و یاحداکثر به تغییر رنگ زمینه اکتفا می کند.  صفحه اش پر از کلمه می شود و تنها بازیگوشی اش اینست که جلوی جملات سوالی بجای علامت سوال این علا مت را بگذارد  !!!

آنکه اول راه است  و آنکه به پایان رسیده میتواند زن باشد یا مرد. نوجوان باشد یا میانسال و یا پیر. متاهل یا مجرد. شاغل یا بیکار. تحصیلکرده یا بیسواد. ایرانی یا مهاجر. و خیلی چیزهای دیگر که وقتی آنها را جلوی اسم خودمان بگذاریم آنوقت همینطور کوچکتر و محدود تر می شویم.

 

        فکر می کنم کسی که رنگ وبلاگش را تنها از سرمه ای به قهوه ای مایل به زرشکی تغییر داده و فقط اصرار دارد با کلمه با مخاطبش ارتباط برقرار کند و تنها بازیگوشی اش این بوده که به جای کاما از سمی کالن استفاده کند و به دلیل آشنا نبودن با مسائل ریز فنی وبلاگش را با شلختگی بروز رسانی می کند و از این مسئله خجالت هم  نمی کشد و  گفته از خوابی دراز برخاسته بسرعت  قادر است  تمام مخاطبین را متقاعد کند که یک زن است . زیاد جوان نیست ولی نه آنقدر پیر که برای بیان درد دلهایش از طرق مرسوم زنانه مثل غیبت و نقالی استفاده کند. او احتمالا به آخر خط رسیده که فقط کلمه می نویسد.

 

       امیدوارم راست گفته باشم. همه چیز را نگفتم ، اما آنچه که گفتم راست است. من امروز از صبح تا حالا خودم رادر اتاقم محبوس کرده ام و فقط گهگاه که پرده کنار می رفت آسمان ابری برایم دست تکان می داد. راستی برای کسی که دیگر در حضور هیچکس خودش را نمی بیند و دیگر نمی خواهد کسی را بیش از اندازه دوست داشته باشد و از آن مهمتر ،  باور دیگران  دیگر برایش پشیزی ارزش ندارد چرا باید به راستگویی خودش اعتراف کند ؟ اعتراف برای قبول یا تبری از گناه و یا طلب بخشش است. و من امشب قصد هیچکدام را در سر ندارم. فقط بخاطر احترام به آن دوست عزیز که از من سوال کرد می گویم که هستم. منظورم فائزه عزیز که اولین کسی بود که به این دنیای جدیدم پا گذاشت و مرا با ریسمان دوستی اش به این تخیل تازه گره زد.  تا آنجایی که یادم می آید در ایران زندگی نمی کند. اما برای اطمینان وبلاگش را دوباره چک می کنم.

 

        امشب می خوابم. ولی نه خیلی خوب. چون می خواهم به جواب این سوال فکر کنم .آیا همانطور که گوسفند ها از طریق سلول و در آزمایشگاه تکثیر می شوند ما هم قادریم در این دنیای خیالی هزار نفر بشویم.  اطمینان دارم که می شود. اما خیلی دیر این اتفاق افتاده. درست در زمانی که «من » بیش هر شبی  به  « خودم  »    احتیاج دارم و از تمام « من هایی » که قادرند از پهلوی من زاده شوند بیزارم.

من یگانه ام . چون بیشتر از هر وقتی احتیاج دارم که نسبت به خودم وفادار باشم.

 خداحافظ.

لینک
۱۳۸٥/۸/۳ - ثا.بتی

   ميهمانی   

               امشب برای نوشتن ابتدا از یک فایل قدیمی کپی گرفتم. قبل از پاک کردن محتوایش  ، آن را به دقت خواندم. خودم آن را نوشته بودم. همین چند شب پیش. باران می آمد. و دیر وقت بود. اما امشب که نه دیگر باران بود و نه من  دیگر ،  من آن شب و نه تو که همان تو یی هستی که عادت به نوشتن برایت دارم ، همه متن را پاک کردم و در صقحه ای سفید و خالی از خاطره خواستم برایت بنویسم. تو هنوز به آدرس من مراجعه نکرده ای. آخر من هنوز به هیچ ریسمانی آویخته نیستم. پس حق داریم که همدیگر را نشناسیم. همدیگر را نشناختن آغاز راستگویی است.  قصد ندارم در این فضای اختصاصی ، مفت و مجانی ، بی دردسر و مظلوم  ، برای تو جملات قصار بزرگان را نشخوار کنم. اما اجازه می خواهم گاهگاهی جملات و فکر های تاثیر گذار بر حس و وجدانم را برایت واگویه کنم.

           امروز دوستی خوب که از هیجان خواندن یک صفحه از یک کتاب نه چندان مشهور  به عالم واقع  برگشته بود ، میان جمع با صدای بلند گفت :

« در حضور دیگران بودن و به دیگران اندیشیدن ، با دروغ  و به دروغ زندگی کردن است »

متاسفم که اسم کتاب و نویسنده اش را نمیدانم. و حتی کمی جمله را دستکاری کرده ام. اما هدفی از گفتن آن دارم.

شاید :

             من در این صفحه می نویسم چون با تمام خواننده های احتمالی آینده ام غریبه خواهم بود و یا

 می خواهم غریبه باشم. نشناختن ، یعنی راستگو بودن.ما بزرگترین دروغ ها را وقتی می گوییم که در حضور کسی هستیم که یا از او می ترسیم و یا بسیار دوستش داریم. و حالا تو خواننده عزیز این متن که نه می شناسمت و نه هنوز بسیار دوستت دارم ، به نیت راستگویی در حضور ت قامت می بندم. دور از  جهانی که مدت هاست از حرف راست خالی شده .درست از همان زمانی که مورچه ها و سوسک ها میراث خوار زمین شدند. و حالا که موقع بیداری نهنگها ، ماموت ها و مومیایی ها رسیده ، بوی تازگی فضای نفس نوشتن را پر کرده.امیدوارم روزی آنقدر از طریق متن به هم نزدیک شویم ، با هم به عقب برگردیم تا من بتوانم به تو تکه ای از سیب حوا به حضرت آدم بدهم.

 

            تمام صفحات را ورق بزن. گاهی دسته ای صفحه را نخوانده بگذر. شاید انتهای این راه دراز پیچ در

 پیچ  ، آدرس تازه ای باشد که پای هیچ مسافری به  آن نرسیده.

سفره ای پهن است . سفره ای به شکل یک فایل قدیمی که صاحبخانه تمام تکه های چرک دروغ را از آن تکانده و حالا سفید و یکدست منتظر نشستن میهمانی در کنارش است. به ضیافت من ، کلمه و سیب خوش آمدی.

                                                                              خداحافظ تا حرفی دیگر.

لینک
۱۳۸٥/۸/٢ - ثا.بتی