بگو کمی دیر تر بیاید   

  

  

             روزی بود آن دور ها که می خواستم آمدن بهار کمی  عقب بیفتد تا خیاط فرصت کند روی یقه و حاشیه ی پیراهن سرمه ای عیدم دگمه بدوزد و عید آنقدر دیر تر بیاید که تمام مشق هایم را نوشته باشم تا تمام روز های تعطیل دلشوره نداشته باشم و روز هایی بود که صدای زنگ خانه یعنی میهمان ،دوست همبازی ،  عیدی ، شکلات . رفتن به میهمانی یعنی موهای بافته وگرفتن کیف سفید و نارنجی قرمز در دست و گفتن به دختر همسایه که من دیگر یک خانمم.

      روزی بود آن روز ها ، دور . که بهار یعنی لباس نازک و گرمای به اندازه و دوچرخه و اجازه بازی لیله در کوچه و خاله بازی تا عصر های طولانی روز های بلند پر آفتاب. خرداد و کارنامه پر بیست و انظباط مقبول و درست کردن  صفحه منچ و مار پله و تاسی که بوی صابون گلنار می داد.

بود روز های چیدن یاس سفید و غوره از درخت مو و آلو چه ترش از دیوار خانه مریم . و فرار از خواب کشنده بعد از ظهر و پنکه ای که سرش را مثل شانه های داغدار مادر بزرگ تکان می داد.

    

    

         حالا ، روزی است که باز می خواهم بهار ساعت سه و سی و هفت دقیقه نیاید تا  این پاییز و زمستان  دوست داشتنی باقی بماند و آدمها تا خرخره سر در گریبان بالاپوششان فرو کنند و باران گهگاه بشورد تمام نکبتی که شهر از بودن ما تحمل می کند. بهار عقب بیفتد تا دگمه های بی لباس عیدم  ،برق نزنند و  هی  از من نپرسند که برای بستن یقه خوشرنگ کدام پیراهن خریده شده اند و عید نشود و من همه اش بنویسم دلشوره ی مشق هایی که یک عمر ننوشتم  و روزی  نیاید که صدای پای میهمان خلوتم را بهم بزند و بچه هایشان آنقدر بزرگ شده باشند که همه اش از سیاست و مرگ حرف بزنند و نخواهم به دیدن کسی بروم که دوستش نداشته باشم و دختر همسایه سر تا پایم را مداوم برنداز نکند و هی نگوید تو بیش از حد خانمی.

 

لینک
۱۳۸٦/۱/۱ - ثا.بتی

   Only if the world was linear   

         

         

      نوزده اسفند سال هشتاد پنج. اتاقم بوی صابون و خاک بارون خورده می ده.  پرده اتاقم رو شستم اما بارون نذاشت خشک بشه. مال همسایه هم همینطور.  امشب از پشت شیشه هم من دیده می شم ، هم اون . هم دنیا. پس اشکالی نداره یه شب  بی لاک بگذرونم؟

تمام کاغذای تاه خورده ی تو کمدم رو بیرون کشیدم. همون هایی که خیلی مرتب نگهشون داشتم .روشون وزنه ی سنگین گذاشتم تا یه چند روز دیگه بتونن کمر راست کنن. باید هر چه زودتر نوشتن رمانم را شروع کنم.امشب دو صفحه اش را اینجا می زارم. .بقیه  صفحاتش هم  آماده اند. فقط باید تدوین بشن . نه این کلمه خوبی نبود که گفتم. باید ... باید... باید ...

باید بقیه اش رو  در قصه بگم.می دونی خیلی سعی کردم امشب متن جدیدی بنویسم. با همین زبونی که دیگه رسمی نیست . اما انگار part35  و repart35 غیر قابل تکراره . من دنیای خطی را باور نکردم. اما همزمان تکرار را هم نه.

 19 march 2006- part 35

------------------------------ 

We are the very secret which will never repeat again

A miracle which has never happend

Fingers are handless , I youless

And each tree more leafless than the other

Silent in the eternal snows

E.E Cummings

 

چيزي نمانده آخرين روز سال زندگيش را به اولين روز سال نو ببخشد تا خودش در خواب و خاطره مخفي شود. پنهان و رازآلود . آنچنان كه دوباره يافتنش در كلام ، صداي پاي اسبي باشد نيمه جان از ميان مه و باران روي برگهاي مرده فصل پايان جنگل .بيشتر از آنكه در اشتياق  آمدن ” روز نـو “ بي تاب باشم در  فراق رفتن ” روز كهنه “ مي سوزم. كهنگي كه بوي عطر تن ” قصه “ ميدهد. قصه اي كه بيشتر فصل هايش با شهامت و صراحت نوشته شده و شايد با انصراف قهرمانانش از ادامه راه  ،در آخرين سطرهايش به آرامش ابدي دست يابد.

براي مردن يا قطع  قصه هيچ علتي غير ممكن نيست. شايد تو بيمار باشي، يا مسافر ، يا خسته ، يا دلگير ، يا بي انگيزه ، يا خواب ، يا ... . يا ” بيهودگي “ ويروس مهلكي بوده كه اكنون توانسته تمام گلبول هاي سفيد و سالم اين ارتباط را در جنگي مظلو مانه ببلعد.

پايان تمام اين حدس ها  در كنار تخت  بيمار محتضري كه من پرستارش بودم و تو جراحش ، يك نتيجه بيشتر ندارد

ارتباط  با سكوت تو وارد كما شده “.

مي توانستم دو روز ديگر هم صبر كنم تا  شايد پرونده سالي كه از نيمه راهش ، با نوشته هاي تو دوست خوب همراه شروع شده ، در پايان هم با كلام راست و بي تكلف تو بسته شود.  اما نتوانستم . قدرت آن را نداشتم تا در جايي كه دارم تمام خانه را گردگيري مي كنم ،  تمام خاطرات خوب را مرور و تمام دوستان عزيز  را ياد ،  از اسم تو بگذرم.واقعا نمي شد از كنار اين شعله آتشي كه هنوز نور و گرمايش در رگهايم جريان دارد بسادگي بگذرم.

به سكوت تو  - حتي اگر تا ابد هم باشد – احترام مي گذارم و در مورد آن با تو همدردي مي كنم.

مي دانم پيشاني بلند و مغرور كلمه ” همدردي “ در هر متني خواننده را كمي اذيت مي كند بويژه آنگاه كه درد بسيار فراتر از فهم كسي باشد كه مي خواهد همدردي كند.ما ء يوسانه تر از آن زماني است كه نويسنده خود موجب ايجاد ” درد “ در روح روان خواننده شده باشد. پس اگر با اين كلمه تو را  مي آزارم ، ببخش. بايد كلمات  بهتري بكار ببرم. ”من به سكوت تو گردن مي نهم “. و  قصد ندارم وقت و بي وقت  آن را با سركشي به حريم خصوصي ات بشكنم.

بگذار به رسم كودكي و آن روزهاي خوب دوستي  ، بهار ، كارت تبريك ، لباس نو ، ميهماني و عيدي به تو هديه اي بدهم. اجازه مي خواهم  عزيزترين جمله اي كه در سرتاسر عمرم از جانب ماندگار ترين انسان زندگي ام در نوروز سال 69  در زير كارت تبريكي در يافت كردم در اين لحظه به تو تقديم كنم.

آرزوي روزي نو براي تو در دنياي كهنه خودمان.

حالا ما فقط و فقط سه نفريم . سه نفر كه خواننده و در يافت كننده  معجزه اين كلام . يك نفر از ما گم شده . شايد هم مرده . من بخاطر او زنده شدم و همه چيز زيبا شد. آيا تو هم  مي تواني؟

به رسم هفت سالگي برايت كلاغي مي كشم كه براي سكوت تو يك خرجين آواز دارد. دعا مي كنم روزي در وطنت باشي و از آن بالاتر  هر جا كه هستي وطنت بشود. تو هم برايم دعا كنم كه انسان بهتري بشوم.

    28 اسفند 84

 

20 march 2006- repart35

----------------------------

The silence was never meant to be intentional. I just got quiet. If you ask for any reason, you won’t get it, not because I do not want to present you with that, but because it is not there. No reason at all. May be because I do not feel good these days, not physically, no, my body is in good shape. I do not feel good. It is in my soul. It has been burning for a while and just the flame became sharper. Only if the world was linear.

Tomorrow a new year will arrive. I do not know if I will recognize it or not. May be this year is different, although I say that without a shred of faith.

It has been raining for the last three days. It is almost impossible to step out. We had a warm winter with barely any rain and now at the footstep of the near year, sky has exploded in wrath and furry. May be the whole idea was to ruin the last day of the spring break for the students.

I want you to keep writing, if even you do not hear from me. Please keep writing. Every time I open my e-mail, I always expect to get a note, letter or something from you. I am an addict now, addicted to your writings. So do not deprive me from that.

Many times I wanted to write, but the words do not come to my mind. I feel empty. I have not written anything for the last three four weeks. I think about it and that’s all.

 
لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - ثا.بتی

   آخرين باری که ...   

    

       قرار نبود فقط قصه و شعر باشد. چند خط برای خواندن  هم . وقتی دلم برایت تنگ می شود و رنگ چشم هایت یادم نمی آید. وقتی صندلی گوشه اتاقم خالی است. یا اینکه تو دستهایت را آنقدر توی سینه ات فرو کرده ای که نمی بینم کجای این تاریکی نشسته ای. قرار نبود از من بپرسی واقعیتم چیست تا بگویم و تو یکباره ساکت شوی . تا باز من نفهمم صاحب این نفس هایی که مدام توی اتاقم می پیچد از گودی سینه چه کسی بیرون می آید.قرار نبود همه فعل های نادرستم گذشته یا آینده ی بعید باشد.و گریه می کنم تنها فعل حال استمراری، که همه جا درست صرف می کنم.

         قرار نبود من از بعد از ظهر تا حالا یک بند آهنگ  the last time I cried گوش بدهم و سرم را از زیر پتو در نیاورم و تو مدام توی خانه ای که نمی دانم کجاست خاک باغچه ات را زیر و رو کنی و برای بهاری که دیگرهیچوقت به سراغ حیاط خانه من نمی آید ، خوشامد بکاری. قرار مان نبود تو تنها کسی نباشی که این خط ها را می خوانی و من به غیر از تو کسی را دوست نداشته باشم و به انتظار صدایش تمام بعد از ظهر نخوابم. تو نبایدتکه تکه می شدی، اما شدی. در شعر. در من . پرنده ولگردی شده ام ،دنبال کلمه هایت هر جا نوشته ای هست می روم.

        اصلا قرارمان نبود که هرگز همدیگر را نبینیم تا با هم قراری بگذاریم که زمستان چه کسی برف ها را پارو کند، زیر باران چه کسی چتر را در دستش بگیرد و وقتی از شمال می آییم سوغاتمان برای هم نفس ماهی باشد. به هم نگوییم توی خاک بیل خورده باغچه بنفشه بکاریم یا کوکب زرشکی. برای سال نو گل های پرده را چه رنگی کنیم و هفت سین سفره مان همیشه سلام باشد. تو که هیچوقت نگفتی سال زوج می آیی یا فرد. چه ماهی از سال و کدام روز هفته. صبح مطمئنم که نمی آیی اما از وقتی آفتاب بعد از ظهر کم رنگ می شود تا وقتی که ساعت را برای روز دیگر کوک می کنم ، دستهایت را می بینم  که داری قصه هایت را گوشه اتاق با صدای بلند می نویسی. امروز بعد از ظهر ،این تو بودی که این آهنگ را برایم روی کامپیوتر ریختی و رفتی. فکر کردی خوابم. اما نمی دانستی تمام مدت داشتم از پشت سر نگاهت می کردم. از بس شکلات خورده ای تمام گونه ات شده بود یک تکه جوش. موهای صافت را از پشت سر دم اسبی کرده بودی. بی صدا آمدی و تمام ویروس های کامپیوترم را کشتی. چون فقط یک کلمه گفتم مردم از دست این کامپیوتر لعنتی. موقع رفتن پتو را از روی صورتم کنار زدی. نگاهم کردی. گفتی می شنوی مطمئنم دوست داری. من فکر کردم تو زیباترین دختر بیست و چهار ساله ای هستی که دوستش دارم. وقتی رفتی دویاره رنگ چشمهایت یادم رفت.  غروب که مامان یک بشقاب میوه ، یک لیوان آب عدس داغ برایم آورد ، از دلتنگی تو در اومدم. رنگ چشمها ی تو یادم اومد. اما باز آخر شب دلم برایت تنگ شده. اینبار صدایت یادم نیست. صدای تو مردانه قشنگی بود. بم. با بغضی همیشه. وقتی که شعر می خواندی ، کسی با تو در اتاقم گریه می کرد. last time I cried the.   

 تو تکه تکه ای. آوازی. صورتی. چشمی. مویی . دستی. یک لیوان آب گرم عدسی. تو قرار نگذاشته بودی  اینقدر زیاد و  کم باشی.

  

         من تمام تو را می خواهم. تکه هایت را بهم می چسبانم.جایی به ملاقات تو می آیم. نگو کجا. صدای نفس هایت می گوید کجا. بوی ماهی.

حتما به من می گویی آن دانه ای که در باغچه می کاری ، چه سبزی دارد. و من به تو می گویم بوته های گل کوکب زرشکی را طوری دور هم در حیاط بکار ، تا پناهگاه پرنده ای در تابستان از آفتاب شود. ما همدیگر را می بینیم. اما آنقدر وقت خواهیم داشت که فقط برای آمدن یک بهار برنامه ریزی کنیم....

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٥ - ثا.بتی