سالاد فصل   

                  فهمیدم شب ها تب می کند. یک ماهی می شد. دستش را روی شکمش می گذاشت. فشار می داد . نمی توانست این کار را نکند. عادت نداشت سر کار نرود. امادو هفته ای می شد ، که وقتی به خانه می آمدم روی تختش خوابیده بود. نمی خواست بفهمم سر کار نرفته.

                                                               

      ساعت یک و ربع بعد از ظهر بیهوش شد. ساعت یک و نیم عمل شروع شد. تا ساعت هفت عصر . فکر کردم اگر خانه بودم ، برای شام قرمه سبزی درست می کردم. دکتر هم که داشت با چاقوی تیزش در اتاق عمل سالاد درست می کرد.

                                                 

                                                       ****

            مریم هر غروب حدود ساعت شش از سر کار برمی گشت. اگر می خواست دیر بیاید بعد از ظهر تلفن می زد.آن روز هم تلفن زد. زود موهایم را سشوار کشیدم. موهای صاف و لختم را دوست داشت. برای شام بساط قرمه سبزی روبراه کردم. درکه باز شد یک نفس عمیق کشید . چشم هاش را بست . هوای راهرو را تو ی ریه هاش کشید. به دو آمد تو اتاق. مانتویش را ولنگار روی جالباسی آویزان کرد . هلم داد تو  مبل راحتی. گفت :

 " بقیه اش بامن.سر یک چشم بهم زدن سالاد ش  رو جفت و جور می کنم ."

      روی مبل  لم دادم. صدای شستن دستهایش ،از توی آشپزخانه می آمد. چند بار شست. همیشه وقتی می خواست سالاد درست کند وسواس پیدا می کرد .از آشپز خانه با سینی پر خیار و گوجه و پیاز و کاهو  وارد اتاق شد. یک دور چرخ زد. سینی را بالای سرش گرفت. کمرش را قر داد. آمد تا جلویم. دولا شد . به چشم هایم  خیره شد. گفت :

" نچ چ چ . این چشمای سیاه  نمی خواد سبز بشه. حالا هی قرمه سبزی بخور. "

چشمک زد. انگار که کیک تولد آورده و شاباش می خواد. خودش را توی مبل روبروی من پرت کرد. روی سینی خم شد. شروع کرد حرف زدن و پوست کندن. گفت:

" حالا ببین چطور تخم چشم های گوجه فرنگی رو از حدقه در می یارم .

     چاقو را تو گوشت گوجه فرنگی چرخاند . ریخت توی یک ظرف جدا. گوشت  بی آب دورش را نگینی توی ظرف پیرکس  سالاد خرد کرد. رفت سراغ خیار. سرش را پنج قاچ کرد. مثل مشتی که انگشتهاش باز شده ، قاچ هارا از هم باز کرد. زل زد به خیار. یک نفس عمیق کشید. خیار را درهوا گرفت.گفت :

 " ببین نازنین . این دست چه انگشتهای ظریفی داره. مگه نه؟ اما باید بجنگه. "

یکی از قاچ ها ی پنج پر خیار را برید ، انداخت توی ظرفی که گوشت گوجه ها را توش ریخته بود. سبزی خیار توی آب گوجه گم شد.  بقیه خیار را توی ظرف سالاد خرد کرد. سرش را پایین گرفت. ساکت شد. سیگاری برایش روشن کردم. می دانستم نباید گریه کردنش را برویش بیاورم.خودش گفت از پیازه.اما پیاز هنوز توی سینی بود. دوست داشت توی سالاد کاهو هم بریزد. فقط برگهای سبز دور تا دورش. برگهای ترد وسطش را روی گوشت گوجه ها انداخت. عاشق رنگ سبز بود.           

 سرش را بالا گرفت.مکث کرد.به مبل تکیه داد. چشمهایش پشت دود سیگار دیده نمی شد.پرسیدم چرا وقتی قرمه سبزی داریم تو هوس سالاد می کنی . دود سیگار را یکدفعه بیرون داد.ردیف دندانهای قشنگش معلوم شد. نمی خندید. گفت :

" اون سرباز قورمه سبزی هوس کرده بود. با سالاد. قبل از اینکه کور بشه."

       نگفته بود کی عاشق شده. اما آن شب وقتی به زبان آورد مدتهاست تب می کند اسم آن سرباز را هم بدنبالش گفت. سعیدی . گفت که بیشتر از  یکهفته از او پرستاری نکرده. اما همیشه خوابش را می بیند.

                                                      ****

دلم  خواست خانه بودم. وسایل سالاد را توی سینی می چیدم. یک چاقوی تیز کنارش می گذاشتم. سیگار و زیر سیگاری هم. مریم روبرویم بود . توی  مبل فرو می رفتم. برنج روی گاز ته می گرفت. قرمه سبزی توی قابلمه روغن می انداخت.

    

       پرستار از پشت سر به شانه ام زد. گفت :

"امکان داره به چند واحد خون گرم احتیاج بشه.او ی منفی. کسی را سراغ دارید خبر کنید ."

گفتم :  "خودم ".

تازه خون داده بودم . قبل از عمل. اما حرفی نزدم. کارت گروه خونی را نشان دادم. گفت برو طبقه سوم آزمایشگاه. آقای سعیدی از تو خون می گیرد. از روی صندلی بلند شدم. بدنم خشک شده بود.

مرد گفت آستینت را بالا بزن. دور بازویم را بست. رگم متورم شد. پرسید:

" چه نسبتی با او  دارید ؟"

"دوستمه. "

" چند ساله؟"

" از پانزده  سال پیش به اینطرف. با هم زندگی می کنیم."

" حالا چکاره شده ؟"

" منظورتون چیه ؟ مگه شما اونو می شناسید؟"

"کاملا. اون یک وقتی امدادگر بود. موقع جنگ. تو بدترین روزا. دورادور ازش باخبرم. از دکترش خواستم این بیمارستان را برای جراحی بهش معرفی کنه.می دونم استاده اما قصه چی می نویسه .کنار که نذاشته؟"

" گهگاهی. اما چیزی چاپ نکرده."

" اون می میره. می دونستی ؟"

" منظورتون چیه ؟ مگه بیماریش چیه ؟"

" متاسفم. نمی شه براش کاری کرد. سرطان تمام روده و کبدش را گرفته ."

     سرم را بالا گرفتم. یکی از  پلک های مرد بسته نمی شد. فقط از چشم راستش اشک می آمد.  تخم چشمش یک تیله سبز بود.کیسه پر از خون شد. کنارم آمد.حرف نمی زدم. فهمید شوکه شده ام. یک لیوان آب پرتغال به دستم داد. گفت :

 "هنوز هم مثل سابق شوخی می کنه؟  با سالاد اون ، همه سرباز ها حاضر  بودیم  حتی قلبهایمان را بکنیم بریزیم توی اون ظرفهای بزرگ پلاستیکی. مریم که بالای سرمون بود می دونستیم بی چشم و انگشت و پا و سر هم میشه زندگی کرد. چطوریش دیگه مهم نبود. اون کور شدنم را فهمید ، اما دوباره دیدنم را نه.نمی خواستم این شکلی مو ببینه."

          در اتاق عمل باز شد. پرستار با یک سطل پلاستیکی بیرون آمد. از جلویم رد شد. ساعت هشت شب بود. سطل پر از تکه های بریده شده  خونی بود. می لرزید. ژله توت فرنگی. خودش را یک ربع بعد آوردند. زیر ملحفه یک بچه خوابیده بود.

   

                                                      ****

            مریم امروز توانست  با کمک من راه برود. کمی. توی خانه. تا دستشویی.جای دستش روی دیوار لک می اندازد.  آن مرد موقع خون گرفتن گفت دوباره بر می گردد. اما وضعش روز به روز بدتر می شود. به شوخی می گویم :

 " مریم نمی خوای سالاد درست کنی.راستی گفتی بودی چشمای اون سرباز سبز بود؟"

می خندد. می گوید :

" تو چاقوش را بیار. ایندفعه مواد لازم سالاد دل و روده خودمه."

می گویم قصه سعیدی را بگو. پیاز را پوست نکنده گریه می کند. پشت دود سیگار چشم آن مرد هنوز پلک نمی زند.

========

ممنونم. از همه دوستانی که بدقت می خوانند.

به پاس دقت آنها ، بی دقتی های خودم را اصلاح کردم.

و نسخه دوم را قابل نمایش کردم. 

مهمتریم اشکال این قصه زمان فعل ها بود و اینکه یک 

حادثه واقعی نمی تواند بیش از یک دفعه ، عینا تکرار شود.

  

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٩ - ثا.بتی

   روز چهاردهم   

    

        امروز به تمام آنهایی که دوستشان دارم ( کسانی که اسمم را گوشه ی خانه شان نوشته اند یا ننوشته اند و نجیب ترین کلمه هایشان را گاهی به نام من پایان داده اند ) ، نه می توانم گلی هدیه دهم ، نه آوازی بخوانم ، نه چای گرمی تعارف کنم.                                                 

       فقط می توانم کلمه ببافم. رج های سیاه روی زمینه ی سفید.دراز . بی آخر. مثل آن کوچه کودکی. اگر یکبار دیگر هفت ساله شوم ، دیگر هرگز آن کوچه خالی را با ردیف چنارهای مبهم  ، برای رسیدن به خانه انتخاب نمی کنم. از صدای پایتان بدم نمی آید و از چشمهایتان، وقتی به چیزی که دوست ندارم ، نگاه می کند.

                                                                                       

      یکبار دیگر می آیم. از همان کوچه. که خیلی در به خلوتش باز می شد. بازیگوش می شوم. خواب ساعت دو بعد از ظهرتان را از سر می پرانم. می برمتان به خلوت جاهایی که بوده ام.ساعتی از پارک که فقط آب است و درخت و نیمکت. به صفحه ای از قصه ام که کسی فقط با خودش حرف می زند . به تماشای حیاطی که با یک انجیر و خرمالو بهشت شده ، ....

 نمی توانم به شما گلی هدیه بدهم و نه آوازی و نه حتی ...

     می گویند این روز "دوست داشتن" است. من روشنی و تاریکی  امروز  و امشب را برای " بسیار دوست داشتن " گرامی می دارم."دوست داشتنی" که بعد از" بسیار " می آید در چشمهایش نفرتی عمیق گریه می کند.

     می خواهم کرسی اتاقم را گرم کنم . روی شعله آتش برنج تازه دم کنم.سماور کنار پنچره به مسابقه باران، آواز قل قل بخواند و اینطرف شیشه هم خیس شود . منتظر باشم با قصه ای برای گفتن . نه فقط " تو " ،   ایندفعه  "تو  -  ها  "در بزنید . به هیئت چیز هایی که دوستشان دارم. که بسیار دوستشان دارم. تکه ای لحاف و کمی برنج و چای داغ میهمانتان کنم. با کلمه، سبز ترین خاکی که دیده ام و شیرین ترین توتی که خورده ام و گرم ترین تنی که به آغوش کشیده ام را به خواب پشت چشمهایتان میهمان کنم. ساکت شویم تا صبح شود. موقع رفتن اصرار کنید که بمانید. یکی آواز بخواند، آن یکی نگهبان شود ، این یکی پنیر به سفره بیاورد ....و .....و کلاغ که آخراز همه بگوید :

" من که قار قار می کنم برات ، غروبا رو قشنگ می کنم برات بذارم برم ؟"

بگویم نه تو هم بمون.

دورم حلقه بزنید. هفت ساله شوم و پیرزن قصه مادر بزرگه.

گریه کنم، بپرسید چرا ؟ بگویم یکی از شما نیامده. آن که این زمستان نیست. گوش کنید آخر قصه ام را برای او می نویسم.

  

         "برایت گلی نمی خرم. کلمه ای هم نمی نویسم.که گل را می خوری ، با کلمه می خوابی. خیلی دورتر از تشنگیت ، ظرف آبی می گذارم و برگ های سبز کاهو. دستهایم را بجایت توک می زنم و چشمهایم را بجای عدس سیاه نگاهت ، خیره می شوم. بزرگترین استخرم را پر از آب گرم می کنم که برای آخرین بار با جفت سیاهت بازی کنی.آنقدرکه یخ پرهایت آب شود.  آنوقت می توانی خداحافظی کنی و برای همیشه گوشه آن پارک بمیری...."

 

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - ثا.بتی

   دو   

                        (( سگ   ))

این روز ها ،

چوپان مهربان من

هر سه بار ، که گرگی تازه می گیرم

دست می کشد از نوازش دنبه ی گوسفند های فربه اش

مختصر زیر گوشم می گوید:

"ببخش ، نواله ات مزه استخوان نمی دهد "

دور می شود

تا بعد

خودش حلقه ی زنجیر گله اش شود

شبش کنارم از لالایی ترق ترق نان خشک زیر دندانم صبح شود

   

باز بمانم

من و

این دشت کم گرگ

شب بی ترس

نان بی توجه

اینهمه مهربانی بی رحم

  

                         ((  خالی   ))

                دوستت دارم

که فقط ” يك “ شب

 براي گم شدن در پانصد و شصت و سه  تار گيسوي ات كافي است

و تنت كه تب دارد ، سرد بهمنم ، کرسی تیر می کند

فصلي كه مي آيد ، دیگر کنارم نیستی

دوستت دارم

كه قدم هايم كوتاه مي كني ،  كوچه  را دراز

   

تو را هميشه و هميشه

كه حرفهايم ،  با تنت مي بري

تا دهانم خالي

چون بستري از بازي

 عشق

 پچ پچ

شمردن موهاي همیشه ريخته ات تا صبح ،  روی بالش

همه اين راه كه آمدم

تازه به آرنجت رسيدم

از بيراهه به زانو

تو حرف مي زدي  ، گم می شدم 

راه كه پيدا مي كردم

يادم كه نرفته !

حرف مي زدي

باز گم شوم

روي بلندي

دو بالش نرم خواب

سر  بر  دارم

صبح شود

باز شروع راه

باراني

از شانه ات

آن راه دراز تا زیر چتر خيس لب هايت

دوستت دارم كه قدم هايم  كوتاه مي كني  ،  راه  را دراز

   

دوستت دارم

در لحظه ای كه هيچكس دوستت ندارد ، دوستم ندارد

می سپارمت به ابد

به شعر

به آواز

به  اولین شب بی تو یی

 

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱۸ - ثا.بتی

   ** ** * * *** برف ** * * *** * *   

    

    

  

       كاش اين هواي ابري به هواي برفي مي رسيد. می شدم بیستو چهار ساله . تو هم زنده. بارديف كاجهاي بريده ي كنار خيابان. شكل بستني قيفي. و زن سالخورده اي كه رختخواب خالي و سردش را رها كرده تا قدم هايش صبح زود روي برفهاي دست نخورده پارك،رد پاي آخرين زمستان عمرش روي سنگفرش به يادگارباشد. امتحان داشته باشم. به جاي درس ، همه اش ياد تو را به خاطر سپرده باشم. صندلي عقب ماشيني كه مرا به دانشگاه مي برد، پراز كتاب و جزوه باشد . من بجاي درس ، روياي آخرين روز كلاس با تو را دوره کنم.

        كاش ساعت هشت صبح بهمن همان سال بشود. از ماشين پياده شوم . آن سربالايي لیز تا دانشگاه را با احتياط با لا بروم . به هر ماشيني كه براي كمك كردنم ترمز كند بگويم :

” ممنون . مقصدم چند قدم جلوتره. “

       با دل آشوبه قبل امتحان خوش باشم. بخواهم پاورچین پاورچین قدم بردارم. خيابان فرعي را بالابيايم. سر هر تقاطع سرم را به راست و چپ بچرخانم. شايد تو امروز بخواهي پياده از كوچه پس كوچه دانشگاه بيايي. به در بزرگ ورودي برسم . كارت شناسايي نشان بدهم. داخل اولين راهرو ورودي بشوم.  خودم را در كريدور، گرما و همهمه بچه ها پيدا كنم. دانشجوهاي ترم پايين تر، با صداي بلند درس بخوانند . فكر كنند، آن روز مشكل ترين امتحان زندگيشان را دارند. از ميان آنها بگذرم.جلوي اتاق تو. درش نيمه باز باشد . بشنوم صداي کسی ، مي گويد :  

 ” اصلا دوست نداره قبل از امتحان فینال کسی به اتاقش بره. خیلی بد قلق می شه.

     با وجود شعر و قصه هايت در كيفم ديگر احتياجي به تماشا كردنت نباشد. معجزه ، تكرار كامل آن روز باشد . بروم تا كنار در بزرگ رو به حیاط . پر برف. شانه ام را به چهار چوبش تكيه بدهم . توي سرم خيال گنگي بچرخد . تا وقتي دستی از پشت سر ،روي چشمهايم قلاب شود . صداي مينا و نيلوفر توي گوشم بپيچد  :

 ” بد جنس . ببين خودش را چطوري قايم كرده ، كسي ازش سوال نكنه. “

    آنها سوال كنند و باز سوال . ندانم اينهمه جواب از كجاي مغزم ، قلبم به زبانم مي آيد.

     ده دقيقه به امتحان مانده باشد. دوباره برف بگیرد. درشت. اعلام کنند امتحان ساعت نه ، سالن نوزده. سالن نوزده آن طرف حیاط،  بعد از ردیف کاجها و آن سربالایی پر برف باشد. همان  سالني كه آنقدر بالاي بلندي بود كه وقتي پشت پنجره هايش مي ايستادي همه جاديده مي شد.  هنوز كنار چهار چوب در ايستاده باشم. کسی پيدا شود. از او بخواهم با هم برویم. مينا و نيلوفر رفته باشند . فقط مستخدم زبان نفهم  آن دور و اطراف باشد . بخواهم تا دیر نشده در راهروي اضطراري تا سالن نوزده را باز کند. با لـهجه ترکی بگوید: 

” به دستور رئيس باز كردن در آن راهرو تا آخر امتحانات ممنوعه. “

     درمانده ، فکر ليز خوردن ، دست و پای شکسته . تکان نخورم. تو با دستهاي پر از ورق سوال از اتاقت بيرون بيايي . مثل هميشه خودت سوالات را به سالن امتحان ببري . پشتم به تو باشد . تو باز هم كلاغ خودت را در زمينه برف از هر طرف بشناسي. صداي سلام آهسته ات توي گوشم بپيچد. جمله بعد كه مي گويي  :   

  ” خانم ثابتي. امروز ، کی امتحان داره . من یا تو ؟ “ 

مستخدم نق بزند. مدام بگوید جا ماندنم از امتحان به او ربطی ندارد.

  

  

      كاش اين هواي ابري به هواي برفي مي رسيد.بیست و چهار ساله مي شدم ، تو هم زنده.  امتحان داشته باشم . به جاي درس ، صداي  تورا صد بار دوره  كنم.  نپرسيده بداني براي چي سر جايم ميخكوب شده ام. سر مستخدم داد بزني وظيفه داشته حياط را پارو كند. غر بزند اين كار غير ممكن است .چون برف قطع نشده. پارو را ازدست مستخدم بگيري .از چهارچوب در ،درست ازجلوي پاي من  تا در سالن نوزده را به اندازه يك جاي پا ،  پارو كني. به سالن برسي .برگردي .در چهار چوب در ورودی سالن منتظر بايستي .  سر جايم ميخكوب  شوم . مستخدم دهانش باز بماند ، جواب رئيس دانشكده را چطور بدهد كه تنبلي اش باعث شده ، يك استاد حياط  را پارو كند. از آنطرف جاده  داد بزنی: 

  ” خانم ثابتي. اين هم راه رسيدن به من . ديگه از چه مي ترسي؟ “

   مینا و نیلوفر از پنجره سالن نوزده تا نيم تنه آويزان باشند. معنی حرف تو را بفهمند . بخندند.  خجالت نکشی. دليلي براي ترسیدنم نباشد. فکر نکنم رد پاي كوچك من براي جا ماندن در آن جاده بزرگ ، بيش از اندازه حقير است.

     در سالن امتحان نشسته باشم . جواب هیچ سوال نوشته شود. برف ببارد. هنوز. روی صفحه سفید .از كنارم رد شوي. بارها. بی صدا.سرت را روی ورقه ی جلویم ، خم کنی.یواش بپرسی :

  ” خسته اي؟ ديشب چند ساعت خوابيدی؟ هر طور دوست داري جواب بده. اهميتي نداره. 

      صدایتبیدارم کند.انگار تمام ساعتهای دیروزم را خوابيده باشم. امتحان نقاشي نباشد. اما نياز داشته باشم كه جلوی سوال هايت نقاشي كنم. كلمه . خط .   قلم و دست من-   بخاطر تو - تن سفيد كاغذ را با نوشتن سياه كند  .    مثل پارو و دست تو –  كه بخاطر من -  تن سفيد حیاط  را با روبيدن سياه كرد . 

      

   

    كاش اين هواي ابري ، هواي برفي مي شد. كاج هاکشیده تا آسمان .تو پير ، اما زنده . من سالخورده . مي توانستم رختخواب خالی وسرد را رها کنم.  قدم هايم اين عصر روي برفهاي دست نخورده  پارك ،  آخرين رد پاي زمستان دلخواه  زندگيم روي سنگفرش مي شد. امتحان داشتم. سالن نوزده، بالاي آن خیابان سر بالا.  نپرسيده  از زير كاجي كه زير آن خوابيده اي تا اتاقم را پارو می کردم.  اين بار من صدايت مي كردم تا از اين جاده خالي بيايي براي تكرار يك روز زندگي. براي پارو كردن اينهمه برف از روي تن سياه كلمه هايی كه زير آن خوابيده  ، براي خواندن همه جوابهايي كه بي سوال تو مانده.

.....

 پاروي گنگ من 

 همه برفي كه باريد پشت پلك این سایه  

ليز ليز له له اش مي ماند 

 تا خواب که آفتاب  ،روبيدم 

  با آن زبان كه نمي زدي ، روبیدم  

 تا شب آن كوتاه   

 کوچك يك رد پا روي سي و آخرين برفم 

 آنقدر نيست،  كه هيچ زنبوري ....

با آن بيگانه که می زدی

 بي آنكه بدانم كجايش گوشت     

 صدا ... صدا...  بي آن دو حرف    

 باريد باريد برفي كه گذشته بود....

 پاروي گنگ من.كاش برف همچنان ببارد ، هميشه عصر باشدو انتهاي اين جاده تو .

   **   ** *   ***   *    **   * ** *  **  

  **     ****   *    * * *   **   **    * *

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۸ - ثا.بتی