خودم و نا خودم   

خودم هستم. خانم ثابتی. امروز خانه بودم. و فردا هم. دکتر گفت  کار تعطیل. استراحت با حقوق و مزایای مکفی. حقیقت قشنگی است . بلکه عالی. از صد تا خیال هم  بهتر.  اینطور نیست دوستان؟ ( نکته خوبی گفتم برای کسانی که می خواهند فقط  بعد از خواندن سه خط از نوشته ام  کامنت بگذارند.  تا آخر متن را هم ظاهر بیشتر کسانی می خوانند که همیشه از ذهنیات من در رنجند.) سرفه های بدی می کنم. سرم درد می کند. به پیشانی ام دستمالی بسته ام. محکم. تب ندارم. اما اتاقم بیش از حد گرم است. نمی دانم چرا. دیشب تلویزیونم سوخت.الکی. مثل خودم که گاهی بی جهت می سوزم.  سوختنش برای بار دوم در این ماه است. مهم نیست. این روز ها به بیرون از خودم احتیاجی ندارم. کسی دارد از پشت صفحه مانیتورم می خواند. صفحه سفید بود. بزودی خط خطی می شود. آن چه را که نوشته ام را حتی سه بار هم نمی خوانم ( قابل توجه کسانی که من را به سهل انگاری و نوشتنم را به رنگرزی شبیه می کنند ) چون اگر بخوانم، اگر زیاد مکث کنم،آنوقت همه اش یکدفعه  پاک می شود. سفید سفید.  مثل آنوقت ها که برای کسی نمی نوشتم. می ماند یک آواز . از پشت صفحه .  آهنگ از وبلاگ یکی از شماست. شمایی که عادتم شده  صدایتان کنم   « دوست عزیز ».

  حرفهای شما را خواندم. نام تان ،بی نامی تان ، نشان تان ،بی نشانی تان. دعوایتان. آشتی تان. نمی توانم گریه کنم.  حتی بخندم. سر فه ام می گیرد. سرم تیر می کشد. فقط می توانم مات زده باشم. آیا اجازه دارم بگویم جای کسی میان شما خالی شده. بسیار خالی. می گردم . نیست.برایم نمی نویسد . می خواهد بگوید تو هم ننویس.

سرم درد می کند . و اتاقم بدون آفتاب و بخاری گرم است.

 سالها قبل مرغی داشتم. از وقتی یک روزه بود مال من شد. در یک بازی بچگانه برنده شدم. جایزه ام بود. تا وقتی مرد. او نمی دانست مرغ است.  پیش من هرگز نفهمید پرنده است. تمام مدت کنارم بود یا به من  فکر می کرد. نان و پنیر و تخمه می خورد. با کمی چایی تازه دم. آخری ها قند هم می خورد و بخاطر همان مرد. هرگز نفهمید می تواند ، همجنس خودش ،  پرنده دیگری دوست داشته باشد.

 

فکر می کنید قصه می بافم. فکر می کنید می خواهم این چند خط هذیان نقد شود. چرا باور نمی کنید  وقتی می نویسم برای خواندن نیست. گرچه بعد  از آن می شود « چند خط برای خواندن ».

چرا نمی فهمید ، من یادم رفته هرگز نمی توانم کسی از جنس خودم ، پرنده ای دیگر را دوست داشته باشم ؟

می گفتم . تا شما دوباره بگویید من با این نوشتن خودم را هدر دادم . هدر می دهم.

  دنیای من هدر دادنی است. فنا شدنی است؟  نه هرگز. می مانم. تا فصل میوه دادن . سبز و تلخ شدن . زیتون  روی شاخه ی باغ.

مرغم را همیشه می شستم.  آب گرم  صابون . گاهی که دوست داشت ، با خاک نرم و نم دار باغچه. توی آفتاب خشک می شد. زیبا. کامل . دیدنی . مال من. برای چشم من. آن روز ها  دنیای خلوتی بود. دنیای خلوتی ... دنیای ....

می پرید پشت پنجره اتاقم .  برای هواخوری. پنجره مشرف به پارک بود . طبقه اول. هیچوقت نمی فهمیدم دقیقا به چه چیز فکر می کند. این نقطه آغاز دوست داشتن بود. بیش از حد دوست داشتن.

اینکه که ندانی « او » یی که دوستش داری  دقیقا به چه چیزی فکر می کند.

ما هر کدام یک کلمه می دانستیم.  حرف می زدیم. کلمه ی من. اسمش بود که صدایش می کردم. کلمه ی  او. صدایی که جوابم می داد. کافی بود.

 برای اینکه بدانی«اویی » که دوستش داری دقیقا به چه چیز فکر می کند ، دو کلمه کافی است.

 نمی دانم توی پارک چه می دید که پنجره را دوست داشت. یک روز توی پارک سه خروس ماشینی برای خودشان می چریدند.  مرغم را دیدند . پای پنجره آمدند. از حسودی  هر کدام گودالی می کندند . با هم دعوا می کردند. هر کدام می خواستند در چشم پرنده ام بهترین شوند.به چشم های مرغم نگاه کردم. او آنها را نمی دید. او بسیار زیبا شده بود. نمی خواست عشق هیچ پرنده ای دیگر باعث جداییش از من شود.

 من بخاطر او پرنده  شدم. او بخاطر من  زن.

  حالا بگویید خزعبلات. این دنیای من است. ناب . دست نخورده. بکر. پر از بو های خوب.  صداهای شنیدنی. عشق های ماندنی. پر از تنهایی.انتظار. حرف. بی حرفی. آسمان. باران . مرگ. جدایی کشنده. سینه درد. سردرد.   با هیچ چیزی طاق نمی زنم.

 سرم درد می کند . سرفه . زیبا ترین واقعیتی  که تو بتوانی دو روز استراحت کنی و بنویسی. با آواز ....

 قصه می نویسم. قصه ای که سفارشش را نداده اید. یا شاید داده اید. چند خط  که عشق ندارد.  زیبایی ندارد. پنجره ندارد . من و پرنده ندارد.  آدم است و  آدم و آدم . 

    

    

   

  

                                            میهمانی                   

نازنین دستمال کوچکی سرش کرد. گره زد پشت سرش. می خواست  جارو کند. موهایش تا کمر می رسید. سیاه. صاف.انتهایش تاب کوچکی بر می داشت. انگار بخواهد دوباره بالا بیاید. تا پشت گردن . جمع شود. پناه بگیرد. مو های نازنین از چیزی می ترسید.

 جمعه هفته قبل  بود. ساعت ده صبح. کمی آفتاب تابیده بود. توی حیاط از لابلای دیوار و درخت. آسمان نمی خواست پشت سرش بگویند  ، کاملا آفتابی. کاملا ابری. میخواست بخندد به حرفهای شب قبل هواشناس که در خبر گفته بود  هوای فردا آفتابی است.                                   

شب قبلش باران آمده بود. از سر شب تا وقتی نازنین خوابش برد. کف حیاط پر شده بود از برگ های سفت وخیس و زرد خرمالو. نازنین عاشق جارو کردن برگهابود. جمع کردنشان گوشه ی حیاط . تا بعد ، بنشیند روی تاب. زل بزند به کپه های قهوه ای خاک و برگ . دوست داشت دستش را زیر چانه ستون کند. نگاه کند به شاخه های لخت خرمالو.سردش شود.خودش را توی سینه اش جمع کند. صدای جارو را دوست داشت. خیلی چیز های دیگر را هم دوست داشت. بوی غذای تازه .  سبزی سرخ شده با لوبیا و روغن. بشقاب خورشت قرمه سبزی کنار دیس کوچک  پلو ی زعفرانی . برای ناهار. با سالاد کاهو و هویج. روی میزی که یک بشقاب اضافی برای میهمان عزیزی باشد. میهمانی که بشقابش از غذای خورده شده  ، چرب شود. شستن بشقاب میهمان زیر آب ولرم را دوست داشت. چایی آوردن.وردنآو گپی زدن تا که نفهمی کی عصر روز جمعه شده. دوست داشت رفتن میهمان را . خالی کردن ته سیگار های نیم سوخته در زیر سیگاری برنز را.

  

 آن مرد هیچوقت به خانه نازنین پا نمی گذاشت.همیشه او را به رستوران دعوت می کرد.  نازنین طبق قرار ، جمعه ظهر آماده شد که با مرد به رستوران برود. 

نازنین در جواب گارسونی که منوی غذای فرانسوی را به دستش داد گفت :

« لطفا برای من قرمه سبزی بیاورید »

صدایی که نیامد ، سرش را از روی منو بالا گرفت. نگاهش به صورت مرد افتاد .دید لبش را می گزد. نازنین خواست چیزی بگوید . اما نتوانست. وقتش نبود. گارسون گفت:

« متاسفانه خانم محترم ، در این هتل غذای ایرانی سرو نمی شه»

نازنین با چشمهای درشتش اول خیره به مرد نگاه کرد. بعد به گارسون.سرش را تکان داد . گفت:

« مشکل خودتونه. من فقط هوس قرمه سبزی کرده ام. »

 

صبح همان جمعه ، از حیاط خلوت خانه  همسایه بوی قرمه سبزی می آمد. دیوارهای حیاط خانه ی جنوبی  نازنین  ، به دیوار های حیاط خلوت همسایه شمالی چسبیده بود.نازنین تمام برگهای ریخته شده از درخت را  جارو کرد . ریخت روی برگهای مرده ی روز های قبل. پاییز به آخرش رسیده بود.  سردتر شده بود . برای همین نازنین موقع بیرون رفتن با مرد شال گردن و دستکش  پشمی می پوشید. چتر هم بر می داشت. حتی اگر باران نمی آمد. گاهی وقتها ،  آسمان کاملا آفتابی ، می شد آسمان کاملا بارانی. مرد هم همیشه دستکش دستش بود . حتی وقتی هوا گرم می شد. یقه بارانی اش را تا پشت گردن بالا می کشید. می گفت از وقتی قصه های نازنین را خوانده ، دلش می خواهد دگمه های بارانی اش را نبندد.نازنین می خندید. می گفت :

« می خواهی  در قصه بعدی  ، مرد را با یک تی شرت نازک بفرستم  زیر برف تا یخ بزند. بمیرد.  می خواهی ... »

  

 ساعت یازده صبح جمعه شده بود.  صدای شوهر زن همسایه  ، از آشپزخانه ای که درش به حیاط خلوت خانه شان باز می شد ،  آمد.  معلوم بود مرد تازه از خواب بیدار شده. چایی می خواست و یک لیوان شیر. به زنش غر می زد که چرا همیشه موهای دست جارویش را جمعه ها تا ظهر بیگودی می پیچد. اول صدای زن نیامد. مرد بعد از موها سراغ چربی های اضافی شکم زن  رفت. صدای خندیدنش در حیاط خانه نازنین  پیچید.  مرد بی خبر از این رسوایی بهزنش گفت :                                                                                   « بازم بوی عطر فرانسوی پیاز داغ و سبزی سرخ شده می دی هانی»  

 داد و فریاد زن شروع  شد. به زمین و زمان بد و بیراه می گفت.

نازنین خواست چند سیب زمینی و پیاز جوانه زده  را در گودالی توی باغچه  اش خاک کند تا بلافاصله اول بهار سبز شود. عادت داشت  هر چه دستش بیاید  در باغچه چال کند. بهار پارسال حیاط خانه او پر از گل پیاز و سبزی شده بود.

همیشه بعد از خنده های مرد و فحش های زن، صدای جیغ می آمد.  مثل جمعه های قبل. مثل دوشب  قبل تر. مثل عصر روز  چهارشنبه.

معلوم بود بیگودی ها کف آشپزخانه ریخته. موهای زن دور مشت بسته مرد پیچد ه. مرد به  دهن زن کوبیده. زن از ته دل گفت  « نامرد » .  خفه  می شد. 

نازنین کارد ک را بر داشت.  خو است لکه های خرمالوهایی که از بالاترین شاخه درخت  افتاده و گوشت گندیده اش به موزائیک ها چسبیده را بتراشد.  رنگ نارنجی شان عذابش می داد.  شاخه های بلند و خشک خرمالو را هم هرس کرد. قیچی باغبانی اش کند بود.  هیچوقت  قبل از آن روز ، شاخه های هیچ درختی را نبریده بود.

زن همسایه آرام گرفت.  هیچوقت جمعه ها ظهر توی حیاط بوی پلوی تازه دم  از خانه همسایه نمی آمد.  قابلمه نیمه پخته  قرمه سبزی سرد می شد. حیاط ساکت می شد.

  

نازنین ساکت شد. روبروی آن مرد . وقتی ناگهان به او گفت همان مرد همسایه است . مرد  استیک را می برید. تکه تکه می بلعید. نازنین قرمه سبزی اش را توی بشقاب هم می زد. گفت :                                          « چرا قبلا این را به من نگفته ای. خیره شد به دستکش های مرد. موقع غذا خوردن. »                         مرد سعی داشت خونسرد باشد. گفت:                                                                                         « اگزمای شدید است . مسری نیست»

  نازنین محکمتر گفت :

 « درش بیاور. می خواهم دستت را کامل ببینم. مگر تو همین الان اقرار نکردی هر وقت من را در حیاط می دیدی ، از پشت پنجره اتاق خواب ، آرزو می کردی برای یکبار هم که شده با این انگشتها موهایم را نوازش کنی. می خواهم دستت را ببینم.»

  مرد نخواست. نازنین اصرار نکرد. یادش آمد زن همسایه چند روز قبل توی آرایشگاه ، وقتی داشت موهایش را از قهوه ای روشن ، مثل نارنجی ، بور بور می کرد ، به زنی که کنارش نشسته بود گفت:                      « وقتی مثل حیوون به جونم می افته، برای اینکه داد نزنم در دهنم را می گیره. من هم دستهاش را با دندونام تکه پاره می کنم.»

 

 

نازنین از مرد خواست اگر مایل است به خانه اش بیاید. مرد خوشحال شدو لبخند زد.فکر کرد بالاخره  او را عاشق خودش کرده.

 عصر روز جمعه بود.  مرد توی مبل فرو رفت.دستکش هایش را در آورده بود. پر از جای زخم. خون دلمه بسته. می گفت این اگزما مسری نیست.

او قصد نداشت آنشب در خانه نازنین بماند. نازنین فقط برای شام او را دعوت کرده بود. بوی قرمه سبزی با پلو توی خانه پیچید. حتی تا حیاط. روی برگهای کپه شده  . تا حیاط خلوت  خانه همسایه. 

موهای نازیین از اگزما وحشت کرد. و قتی پیچید دور انگشتهای مرد.  نازنین  از ترس  کاری کرد که مرد در خانه اش کمی بیشتر بماند.تا وقتی که جای عمیق زخم های  کاردک و قیچی باغبانی روی صورت و تنش خوب شود.

نازنین دستمال کوچکی سرش کرد. گره زد پشت سرش. می خواست دو باره جارو کند. موهایش تا کمر می رسید. از چیزی می ترسید.

 

 

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٢٦ - ثا.بتی

   مانده يک راه   

         

 اگر بخواهم من را ببینی، نشسته و ساکت ، تو. نشسته و پرحرف، من. ساعت ده و نیم تا یازده هرشب، تو. ساعت نه و نیم تا ده هر صبح  ، من. یعنی نیم ساعت بعد از آنکه به خانه می رسی. کیفت را روی مبل پرت می کنی. پالتویت را در می آوری. با وسواس آویزان می کنی . دستی به  پشت گردنت می کشی. صورت زبرت  را از بناگوش  تا زیر چانه دست می کشی. ریشت  را می تراشی. توی آینه به صورتت خیره می شوی. زیر دوش چشمهایت را می بندی. سرت را بالا می گیری . آب  داغ  از پیشانی به  انگشت های پایت  می رسد. می توانی به  من فکر کنی ؟  به  من که  پا لتویم  در کمد آویزان است. هفت ماه. از آخرین بارانی که آمد. بعد بخاری خاموش شد. به من فکر کن. زمستان من سه ماه  بعد از زمستان تو می آید.

        اگر روی مبل لم بدهی . د ستت را ازآرنج روی دسته اش هفت کنی. سرت را به روی مشت بسته ات خم کنی. فکر کنی دلت برایم تنگ شده . هیچ راهی برای دیدنم نباشد .  سالها باشد که ازچشم  تو دور مانده باشم .  می توانی آرزوی دید نم را بکنی ؟

 می توانی ؟

         اگر تلویزیون را روشن کنی . صدو چهل و هشت کانال داشته باشد. از کانال یک تا ده را سریع جلو بروی. یازده همیشه بد باشد. همیشه. اما روی آن مکث کنی. چرایش را ندانم. بدانم غیر از پرنده ها، جفت گیری هیچ موجودی را دوست نداری. اما همیشه روی یازده پنج دقیقه مکث کنی. ناگزیر. یازده بی پرنده باشد. دوازده تا بیست و چهار آنتن ندهد. بخواهی هر شب من را بینی. در کانال بیست و پنج باشم. از ساعت ده و نیم تا یازده هر شب تو. نه و نیم تا ده هر صبح من.

         من کی هستم ؟ رئیس جمهور. وزیر امور خارجه. تروریست. گوینده خبر. مجری. حافظ محیط زیست. خواننده. کی هستم؟ من کسی هستم که فقط تو را دوست دارد. ساکت . بدون حرف. می شود آیاتنها با دوست داشتن تو، هر شب از کانال بیست پنج در خانه ات باشم؟ موهایم را ساده شانه کنم.از پشت با گیره ببندم. یک بلوز یقه بسته تا زیر چانه. آبی یا سرمه ای. زرد برای شب های بارانی. آستین ها را تا بالای آرنج تاه کنم. از فیلمبردار بخواهم هرگز از سمت چپ ، نیم رخم را نشان ندهد. همان جایی  که وقتی از روی  تاب پرتم  کردی زخم شد. جای  بخیه اش مثل  کرم روی صورتم خط انداخته. یادت هست. از آن به بعد تا وقت رفتنت از نگاه به چشم هایم خجالت می کشیدی. هنوز هم جر زنی می کنی ؟  زاویه دید روبرو بهتر است. تو رابهتر می شود دید. می بینم. تصویرم را شفاف می کنی. رنگها روشن تر. هیچوقت سراغ کانال بیست و شش به بعد نمی روی .  من باید چه بگویم تا وادار به نشستن شوی ؟

        خبررا دوست داری. اما بدون مرگ. آواز را برای یکبار شنیدن. بهترینش را برای چند روز بعد ، دوباره شنیدن. سیاست را می بینی. اما با حال تهوع ات  چه کنم ؟ می توانم گلسازی درس بدهم . گل های یاس و مریم. آشپزی چطور است؟ قاچ خرد شده با کمی برنج ، میگوی سرخ شده. اما اینها به د رد تو نمی خورد. شبها هویج و کاهو می خوری. همان شب اول نگاهم می کنی. سرت را تکان می دهی. تلویزیون را خاموش. آرام به رختخواب می روی. سرت را تکان می دهی. می گویی :

- « همان بهتر که ترکش کردم . چه آخر و عاقبتی پیدا کرد .»

 

        می بینی برای با تو حرف زدن هیچ احتمالی نیست. مانده یک راه. هر شب ، آب دهانم را قورت بدهم. لباسم را مرتب کنم. رنگ پریدگی لبها و صورت را زیر رنگ سرخ و نارنجی پنهان کنم. موهایم را از روی پیشانی کنار بزنم.دوربین روی صورتم زوم شود. بدون توجه به متن کارگردان ، درباره کسی که یک روز حتما از آن طرف دوربین می بینمش قصه بگویم.

     

  پاییز ۸۵- ثابتی

 

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱٩ - ثا.بتی

   ارزان - ماندنی   

            

       

          ... اما در خاطر تو 

                               من موندگارم نازنین 

             تا غروب این زمین

                                 تا طلوع وا پسین ...

       

خداحافظی ، ساعت شش عصر ، رنگ کارت پستال . براق . زرشکی. مقوایی ساده.

خداحافظی باتو ، شکل بچگی . عین بچگی . شاد. ارزان. ماندنی.

                                                       **********

    

       میروم سراغ کمدم. عید ها را جمع کرده ام.از هفت سالگی.کارت پستال ها شده به اندازه دوست. می چینم روی زمین . جابجا می کنمشان. از گل شروع کرده ، دوست . کمی بزرگتر شده . عاشقی به رنگ غروب می داد. تیر و قلب. بعد ، مانیفست رهایی ، فلسفه سیاسی. تئوری ادبی . آخری ها شعر ، خداحافظی. 

باید کارتها را جابجا کنم. بسازمت . بدانم چه کم داری. بخواهم آن حفره ی عمیق میان اندامت ، پهنای امن شانه ات را پر کنم. تو چه کم داری ؟ می دانی «‌‌ کم ات »  را چقدر دوست دارم؟ همه ی تو را نمی خواهم. تنها  تکه هایی . بتوانم صدایت کنم . صدایم کنی. دوستت داشته باشم . دوستم داشته باشی. برای هم باشیم.

مرورت می کنم. تکه ها.

  

  

      گوش ات را می خواهم . چشمهایت را نه . یک چشم کافی است. جوری که بتوانی نیم رخ نگاهم کنی. از پشت درخت.  وقتی می ترسیدم . نمی خواستم بفهمی چقدر زل زده ام به در نوزده . از آن تو رفتی. برف فقط به کف پایم چسبیده بود . وقتی برگشتی، از جلویم رد شدی. چپ چپ نگاه کردی ، خندیدی. میدانستی وقتی در کلاس نباشم کجا هستم. به رویت نیاوردی آنقدر در کلاس نوزده شعر خوانده ای تا من ، بی چتر یخ بزنم. پاهایم تا مچ ، توی برف ماسیده باشد. 

  

  

        از دهنت ،لب های ماه شب عید ، سرخ توی تنگ آب که دنبال ( ی ) بگردد. تامن بتوانم بنویسمش « ماهی » و کسی نفهمد ماهی من لبهای قشنگ تو بود. وقتی برایم شعر می خواندی.                          April is the cruelest month

         دستهایت .فقط یک دست. از انگشت تا مچ. نه بیشتر. برای نوازش موهایم ،انگشت نشانه کافی است. تکیه بدهی به صندلی. روی دسته بخوابانی اش. خسته است. یک تکه کوچک خورشید بیاید برای روشنی اش. از سوراخ پوشیده پنجره که لباس پرده اش پوسیده. بدانم  روزی این دست لیوان چایی داغ را با فرمان من مزه مزه خواهد کرد.

     پاهایت . هردو. از پاشنه تا بالای زانو. محکم. یکی اش را بگذاری اینطرف جوی پر از آب ، آن  یکی اش را آنطرف.  آنقدر قوی باشد که بتواند من را از روی پهن ترین جوی هابپراند.نمی خواهم  مجبورشوم مینو را فراموش کنم . چون راه رسیدن به خانه اش پل نداشت.

       موهایت بلند باشد و صاف. کسی که فیلم می سازد یا نقاشی می کشد. از پشت سر دیدم. زود تر از من سوار شدی . می خواستی تا آنجای خیابان بروی که پیچ بود و چراغ قرمز.صورتت را ندیدم وقتی کرایه ات را دادی. اما آنقدر قرمز ماند چراغ تا بتوانم تا آخر کوچه ای که رفتی ، از پشت سر ، موهایت را و باد را و نقاشی را و فیلم را به خاطر بسپرم. همیشه.

         و توآنقدر کوچک باشی که بتوانم به تو بگویم هفت ساله ام . بخواهم از تو ، اجازه بدهی صدایت کنم با یک ( ک ) آخر اسمت. عزیزکم. نخواهی بزرگ شوی که من هم بزرگ شوم .بازی تمام شود.

   

         و چقدر وقتی جوان باشی مغروری و عاشق. تمام من را می خواستی . حقیقی. دست یافتنی. و هیچ چیز به اندازه یک مرد عاشق ظالم نیست. من فقط یک قصه  باشم، که می بخشم گوشت و پوستم را به خوره های توی قصه .

   

 

    و تو چه پیر باشی. وقتی برایم  می نویسی، دوستم داشتی. ولی برای دوست داشتنم ، سالها گذشته.

     چه کلمه ای باشی.  تو را بنویسم. الف راست . نون  خم.

   گلی باشی. ببافتمت روی شال. گوشه اش نازنین.

    درختی باشی. پشتت بترسم .  چه برفی ، روی شانه ام بریزی.

       آوازی باشی. ساعت شش بعد از ظهر دیروز .بغض کرده . و شعر . نفس .از میان سینه ای که من هیچوقت نمی توانم در پناهش آرام بگیرم.

 و تو چه مرده ای باشی و سرد .  من که نیستم دانه ات بدهم. تو که نیستی دور گردنم بپیچی.

 

می بندم تکه هایت رابهم. کارتهای پستال. به اندازه دوست . چه عروسکی می شوی تو .

صدایت می کنم . گریه می کنی. بغلت می کنم . پرنده کوچکم. 

 به نام کسی . صدایت می کنم به یک نام که دوستش دارم. نازنین.

  بهم بافته  می شوی . می شوی خودت . می آیی طرفم.

 من باید ....

 بهم بریزم، کارتها را. برگردانم سر جایشان.توی کمد. گم شوم پشت درختی که همیشه از شاخه هایش برف می آید.

رد می شوی. می خندیم.  می گویی  .می گویم .      خداحافظ

  

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱٥ - ثا.بتی

   تو بخوان   

           

   

    

         فکرمی کنم توانسته ام تمام تن این  صفحه را تاریک کنم. فقط به اندازه یک سوراخ نوشتن  ، روشن بگذارم.فکر می کنم توانسته ام  آن پرده ی پوسیده را دوباره  جلوی پنجره آویزان کنم. صندلی را گوشه ی اتاق ، سر جایش بر گردانم. بگذارم از میان آن سوراخ کنار پرده، فقط کمی آفتاب روی صندلی بتابد. روی دسته اش. همان جا که دستت را تکیه می دهی. دست تو به سر جایش برمی گردد؟ فکر می کنم بوی چایی می آید. و تو که هیچوقت نیستی تا چایی ات را داغ بخوری. فکر می کنم از حیاط بر گشته ام. خرمالو را تکانده ام.  برفهای پریشب، روی شاخه هایش چسبیده بود. شانه هایم می لرزد. موهایم خیس شده. برای گنجشک ها نان آب زده ریخته ام. برای گربه استخوان های شام دیشب. ادرک ها نبودند. با آنهاهم حرف زدم. با آنها که نبودند ، درباره تو که نمی خواهی باشی.  حیاط، زمستان پارسال شد . اردک سیاه نبود ، به سینه ام بچسبد. گردنش ، تا پشت گوشهایم دراز شود. از گرمایش تنم گرم شود. به تنم بچسبید وقتی دارم از دوری تو یخ می زنم.

توی اتاقم هستم. پتو را تا روری سرم بالا کشیده ام. می ترسم. تو نباشی. برای همیشه. آنجا همیشه بوی تو را می دهد. به تو فکر می کنم.تاریک تاریک است. هیچ چیز نمی بینم. حتی دست تو. یادم می رود صندلی ات خالی است. می خواهم گرم شوم. نفس می کشم .  حا ح ح ح ح  می کنم.  بوی خودم می گیرم. تا بعد ، بوی تو. فکر نمی کنم. اینبار واقعا دارم صدای تو را می شنوم. چند خط یک شعر. همه اش را برایم نوشته ای. این چند خطش را خوانده ای. تکرار می شود.  صدای توست. این واقعی است. تنها واقعیتی که از خیالم هم بیشتر دوستش دارم.

دیشب آمد به برم باده کشی باده پرست

گفت خور می که شوی عاقل و دیوانه و مست

 این می از دختر رز نیست برین خمره و جام

می عشق است که جوشان بده از روز الست

 وانکه نوشید از آن تا به ابد رقص کنان

های و هویش در هر مسجد و میخانه ببست

      گفتم پیدایش می کنم.کردم. هنوز جای دوری نرفته بود. نازنین را می گویم.روی همان تخت خوابیده . مثل همیشه به پشت. بی سر و صدا.  صدایش کردم. گفتم بلند شو . کسی سراغت را   می گیرد. بلند شو برایش بنویس. او فهمیده من به جای تو می نویسم. او فهمیده کلمه ها ، مثل سابق نیست.تو و نازنین نوشتن روی صفحه سفید را دوست ندارید.  خواننده های زیاد را دوست ندارید. نمی خواهید هیچکس کلمه هایتان را ببیند. نازنین فقط وقتی تو بخوانی آرام می گیرد.  دستش را می گیرم. آرام روی صفحه کی بورد می گذارم. موهایش را شانه می کنم. مژه هایش را خشک. اریپ به صندلی نگاه می کند. از من می خواهد چایی تازه بیاورم. می گوید داغ باشد.      می پرسد بر می گردد ؟

می گویم . نمی دانم. شاید.

از اتاق بیرون می روم.

صدای انگشتهایش می آید. انگار دارد برای کسی می نویسد.

   

   

شنبه ۱۲ ظهر-نازنین

 

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٩ - ثا.بتی

   بازی اعتراف   

   

                        (((((   ای پدر مقدس که پشت پرده ای گناهی چند ؟ )))

ناگزیرم از اعتراف. چون مریم عزیزم خواسته.

 چون دوستان دیگر خواسته اند . اول خواستم با چند خط کامنت سر و ته قضیه را هم بیاورم. در وبلاگ مریم . اما دیدم بدون اعتراف قیافه ام وحشتناک تره تا پس از اعتراف. پس فقط آنهایی را می گویم که پول بخشیدنش سر جمع  می شود یک  پنی.

صفر        کم اتفاق می افتد دوزاری ما دیر بیفتد. اما در بعضی موارد ، مثل این مورد ، می بینید یک هفته از یلدا گذشته و نزدیک نوروز است. طول روز ها شده اندازه لنگ بابا لنگ دراز ،آن وقت ما تازه  داریم اعتراف  شب یلدا می نویسیم. راستی ای پدر مقدس که پشت پرده ای ، شما که حکما شاگرد آن کشیش مقدس نیستی که هر گناهی را بگوییم ، بگویی برو فرزندم دو بار دیگر هم انجام بده تا بشود سه تا و بعد بیا یک دلار در صندوق بینداز. باشد که خدا  بهشت خود را ارزانیت دارد. ( حتما می دانید نرخ  توبه بعضی از  گناهان هر سه  بار انجامش می شود یک دلار. پول خرد هم نداریم ).

یک -    در سنه جوانی و خامی که به امور فرهنگی سخت دلبسته بودیم ، تنها راه رسیدن به کمال هنری ، جاده میان بر غیر هنری بود. جانم برایتان بگوید ، عزم نمودیم فیلم نون و گلدون مخملباف را هر طور شده در زمان جشنواره ببینیم. ساعت چهار عصر از تاکسی ، مقابل سینما بهمن پیاده شدیم و راست در سینما را گرفتیم و رفتیم و رفتیم. می دانید ته صف کجا بود؟ اگر اسم خیابان را درست بگویم ، تا کمر های 16 آذر. برگشتیم به اول. هر چه به اول صف می رسیدیم ، صف تپل تر می شدو سر و صدا بیشتر. تو بودی من نبودم ، من نبودم تو کجا بودی. پشت نفر چهارم زور چپان کردیم هیکل مبارک را. بسی سر بزیر ایستادیم و مودب. طوری دیگران را نگاه می کردیم که یعنی بگوییم  what,s the matter دنیا ارزش حرص و جوش ندارد. آشتی کنید. با آن کاپشن خردلی ، گرگی  بودیم در گله ی بزان گر. از صدمتری قابل تشخیص. پسری به غایت فرهنگی و کمی تا قسمتی جسور و جذاب ! کلاسور بدست جلو آمد. مبصر صف بود. از سرما دندانهایش کلید شده بود. انگار پسر عمه مخملباف باشد و صاحب قمپانی هالیود. دعوایی هم بود که نگو. آقا دانشجو با کتا ب engineering فلان سرش را تا نزدیک دماغم جلو آورد ، مثل لبو از عصبانیت سرخ ، گفت :

سر کار علیه کجا تشریف داشتید. من از هفت صبح تا حالا شما را به سمع و نظر نرساندم؟ دیدم هوا پسه. شناسایی شده ام. هیچکس هم با چشمهایش تحویل نمی گرفت که بگویم منسوبش هستم. مثلا عمه اش. دیدم اگر چانه بزنم نه نون و نه گلدون. دستهایم را در هوا گهی به سمت گوش و گه دهان بردم و شبیه یک مرغک زیبادر هوای بهاری شروع کردم بال بال زدن و نغمه سرایی. اصواتی صادر نمودم که نگو. آن جذاب و جسور باورش شد کر و لال مادر زادم. دست برداشت. حتما گفت ، این یکی را سگ خورد. القصه ساعت چهار و نیم در تاریکی نیم بند و در خط مقدم فرهنگ و تمدن  بینندگان  جلوس نموده بودیم که صدای خش خش پفک نمکی از پشت سر آمد. در گرگ و میش سینما نیم رخ به عقب برگرداندیم و هنوز جذابیت را به کمال در آینه چشم ندیده بودم، همانطور ترمز بریده از دهانم پرید  (واقعا که ! این فیلم و پفک. آخه کی می خواین بفهمید موقع فیلم باید صدا در نیارید ). از پشت ، سرش را تا بیخ گوشم جلو آورد و آهسته  گفت. مبارک است. تکه ای از پیرهنتان عنایت کنید. دور انگشتمان حلقه کنیم. از صدقه سر فیلم شفا یافتید . سمعکتان را لازم ندارید بدهید ببرم بازار سید اسماعیل. حالا که نانت را بربری کردم و گلدونت را خرزهره میفهمی که دیگه تو صف جلو نزنی.            راستش حالا اگر از من بپرسید فیلم چه بود ، می گویم    پف ...پف.  پفک نمکی.

اعترافش کجا بود ؟ این که من تمام مدت جشنواره آن سال با کلک های مشابه تمام  فیلم ها را دیدم.

دو -     می خواستیم از همکار خانمی انتقام بگیریم. به خاطر خانمی دیگر. به خانه اش زنگ زدیم. با مادرش داد سخن .از کمالات دختر  و داماد به وفور شایعه پراکندیم. وقت خواستگاری گرفتیم. مخصوصا در ساعتی که همکار محترم مجبور شود مرخصی بگیرد. فردایش او با شوق و ذوق علت مرخصی را برای سوزش دل دیگران با آب و تاب برشمرد. پس فردا نیامد. پس اون فردا  ، سه بار پرسیدیم راستی داماد  را پسندیدی  ؟ این میوه ها که آوردی مال همان مراسم خواستگاریه.

 پر تغال بود به قاعده یک هندوانه. و بوی کباب از سیخ دل.

اعتراف می کنم گاهی مرد بودن هم بد نیست. می توانی میوه چهار فصل بخوری و بعد هم بگویی استخاره کردیم بد آمد. ( بعضی ها که می گویند عطسه .... )

  

سه -   نقاشی زیر دست به یکی از دوستان نویسنده خانم کارت دعوتی ارسال کرد. با یک کارت اضافه. تا  به همراه دوست دلخواه قدم رنجه نمایند جهت بازدید نمایشگاه . اصرار هم نموده بودند. دوست مان خواست حالا که خودش نمی رود ، من حتما بروم. شرط خرید یک دسته گل روشنفکر پسند را هم قبول کرد. القصه از درنمایشگاه وارد شدیم. نقاش آنچنان محو گل شد که خودش از نقاشی هایش دیدنی تر . از سیر پرتره ی جمال ایشان شروع نمودیم تا ته ته نمایشگاه. از تمرکز بر سوراخ کلید ها هم نمی گذشتیم. حسابی جو گیر شده بودیم. همینطور که زل زده بودیم به نقاشی ها و سوالی در نهان که چرا مردک  اینهمه رنگ حرام کرده  ، که صدای دلنشین نقاش از پشت سرمان آمد. کمی تا قسمتی رمانتیک. پرسید: طوری نقاشی ها را نگاه می کنید که وسوسه می شوم بپرسم چه می بینید. نطقمان باز شد و هر چه اتفاقا در نقاشی نبود را در وصف نقاشی گفتیم. خانه را  به حس نوستالژیک و دود کشش را به ارتفاع آرمان و .... تشبیه کردیم. مردک سر شوق آمد و گفت هر کدام از نقاشی ها را دوست داشتید کادو. به غیر از آن گلهای آفتاب گردان. انکار و اصرار.بالاخره سر مبارک را طوری ماهرانه به سمت گل های آتش  آفتاب گردان چرخاندیم که انگار مونالیزا صدایمان کرده. قابش حرف نداشت و البته کمی آفتاب گردانهایش. یادم نیست چه گفتم از تابلو. ولی داشت غش می کرد  از خوشحالی. دردسر تان ندهم . گفت که آن تابلو  محصول یک حس آنی بوده و اگر بپذیرم در خانه من باشد ، آن گلها به آفتاب می رسند.  زکی ! راننده آژانس که داشت تابلو را در صندلی عقب می تپاند، در دفتر یادبود تورقی نمودم از نام و نشان و نظر. به غایت نا صحیح.  درستش فقط ذکر نام دوست نویسنده بود. نقاش از آخرین فرصت دیالوگ استفاده کرد و گفت : از شما دعوت می کنم بای شرکت در مراسم اختتامیه نمایشگاه  ( پانزده روز بعد ) .ضمنا این تابلو را از شما آن روز امانت می گیرم. و شما لطف کنید 10 دقیقه درباره زن و اکسپرسیونیسم صحبت کنید.

خومانیم رویم نشد بگویم هر دو تایش سر جمع  می شود چند. منظورم فمنیسم و اکسپر صهیونیزم. طفلک تا مدتها از طریق دوستم کارت دعوت نمایشگاه می فرستا د. انگار دلش لک زده بود تا دوباره کسی به دلنشین تر صورت ممکن به نمایشگاهش دستبرد بزند.

   

چهار  -  در سنه دهم هجری قمری قبل از میلاد مسیح ،  همکار آقایی هوس کرده بود سر به سر مان بگذارد. تا حاضر جوابی مان مشعوفش نماید. شیفت بعد از ظهر می آمد. از ساعت 2 و من شیفت صبح تا ساعت سه. از آنجا که من اکثر روز ها بخاطر کلاسهای دانشگاه  زود می رفتم ، پشت میز من می نشست و از کامپیوتر من استفاده می کرد. عادت داشت بخاطر لنگ های درازش  آنقدر پایه صندلی را بلند کند   که من فردایش از کت و کول بیفتم تا دوباره به سر جایش بر گردانم. اول پیغام شفاهی دادم. جواب گرفتم که به قصد دیدن عکس العمل من این کار را می کند. یک یادداشت به گوشه کامپیوتر چسباندم . (لطفا بعد از استفاده از صندلی ، پایه اش را کوتاه کنید ) . افاقه نکرد. بلکه بلند تر شد. نوشتم . ( پایه صندلی را سر جایش بر گردانید ). افاقه نکرد. نوشتم ( اگر فردا باز هم صندلی بلند باشد یعنی جنگ ). صندلی بلند تر از همیشه به گوشه پایه اش چسبانده بود ( جنگ ).

روز اول یکی از دگمه های کی بورد را طوری ناکار کردم تا جانش در بیاید سیستم را بالا بیاورد. فردا  دیدم یاداشت جنگ را برنداشته . تازه شنیدم نیشش را هم تا پشت گوشها گشوده است. روز دوم در نشیمنگاه مخمل یشمی صندلی ، چند دانه سوزن ته گرد کاشتم. فردایش شنیدیم ناکار شده اما پیغام داده میخواهد ببیند تا کجا  پیش می روم. روز سوم تا ساعت 3 تشریف داشتم. بالای سرم بودو لبخند ملیحی می زد . فرمودم :                                                                                      جناب کرمانی بفر مایید. بنشینید. من دارم میرم. شما که دست بردار این میز و صندلی نیستید.  لامذهب یک بلوز شکلاتی و یک شلوار نباتی به تن کرده بود از برای جبهه. این همه دختر های کشته مرده اش را در پشت میز ها ی دیگر ول کرده بود آمده بود سراغ  خطه حلبچه. تا سرش را بر گرداند ، یک ته لیوان آب در نقاط مختلف نشیمنگاه صندلی ریختم. ( صندلی سه سال عمر داشت و به قاعده یک وجب چرک  نادیدنی روی آن چسبیده بود ) . کرمانی عزیز قشنگ ترین لبخند زندگی را بر لب آورد . گفت ،حالا که نه کی بورد را دست زدی و نه سوزن گذاشتی. آشتی. صندلی را دست نمی زنم. شما هم قول بده به کسی نگویی برنده شده ای.

فرمودم. همسایه. راه قدس از کربلا میگذرد.  کدام صلح تا رفع کل فتنه در جهان. فکر کنم نفهمید چی گفتم. جلوس نمود. بر همان نشیمنگاه باران خورده از  ابرهای صلح آلودنده.

 فردا همه از آقای کرمانی پشت پلنگی قصه ها میگفتند.

صلح  نهایی و جام زهر  را حا لا  نمی گویم. باشد برای یلدای سال دیگر.

پنج  -  هم که دیگر نمی خواهد. تا همین جایش هم آقا محسن  می آید و می گوید روده دراز ، من می توانستم تمام این حرفها را در سه خط بگویم. بیا در وبلاگم و ببین اکرم را کچل و بد بخت کردم در دوخط . و حالا  تو از صف و خیس کردن  تنبان خلق الله می گویی  یک مثنوی.

    

   

              لطفا با این ثابتی  خداحافظی کنید تا یلدای سال دیگر. شتر دیدید ندیدید. 

             از خط بعدی دو باره زانوهایمان را به بغل میگیریم از غم جانکاه.

             آخر کجای نوشته های من به این حرفها  میخورد که  قاطی بازی تان کردید منو.

             نگید ثابتی نفهمید هو . از دستم در نرفت شیطون ها !!!!!!!!

           هر کسی باید برای یکبار هم شده یک قصه در ژانر پلیسی بنویسه ، یکی هم طنز. 

            این طرح دومی اش بود.

 

 

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۸ - ثا.بتی

   لالايی مريم   

               

                      

                                    ( لالایی )              

  

  

بعد درد آنقدر میان دودستم خالی بود که لالا ای یم بخوابم برد

بعد خواب، آنقدر خوابم برد که میان دودستم تا صبح قلم می مکید

بعد مکیدن آنقدر می آشفت که قنداقه اش سیاه می شد

     

    

         

     

و چقدر هر صبح میان دو دستم به آب دادم و

ردیف همیشه فرعون های ایستاده

پر کردند خالی دستانشان با میان دو دستم

و آب که می آورد سبدی خالی بر من پر می شدم از درد

    

     

     

    

و بعد درد آنقدر میان دو دستم خالی بود که لالا ای......

   

    

                           (  مریم   )

   

    

دخترم مریمم می کند

در سبدی از رود گرفتمش

به زیر چشمهایم شیره سیب می خورانمش

 

صفا می کنیم ، مروه می رقصیم

چشمه چشم می کنیم

هجر هاجر می دویم

     

      

     

 پولهایم به جیب مردی میریزم

 بنویسد در شناسنامه اش  ، محمد

نام دخترم   حوا  ست

      

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۳ - ثا.بتی