یکی بود و هیچکس نبود   

نشد. نشد که میان آنهمه صدا ، یکی صدای تو باشد. یکی که آغاز را بداند،تا آخر قصه بماند. یکی که وقتی کلمه هایش دوره ام می کند ، مادرم باشد. دامن داشته باشد و شانه. به دنیایم بیاورد. از نو.  از درد.  تا بالا بلندی.  تا موهای سیاه ریخته روی شانه . تا نازنین. (+) . بزرگم کند . بیشتر از منیر.(+)  یکی که با من در لحظه ی گفتگو  ما شود. بگذارد دوستش داشته باشم ، به  دوست داشتنم  اعتماد کنم. جوری نگاهم کند  که کوری مادر زاد به آفتاب.

 نشد . نشد که میان آنهمه صدا ، لحنی ، کلمه ای ، روایتی ، آوازی ، غصه ای ، عشقی و خداحافظی یادم بماند. برایم یگانه شود .  منتظری که نامه را از پستچی تحویل گرفته ، درا را ببندم و چشم هایم .پشت ام را به در بچسبانم . پاکت بسته را با دو دست هشت جمع شده در سینه مچاله کنم.  کلمه های خوب دنیا را در سطر سطر نوشته تجسم کنم. گریه کنم. خنده. زانوهایم تاه شود . درختی که تبر از وسط دونیم اش کرده ، سرازیر شوم. حتی از آن افتاده تر . پیشانی ام روی خاک حیاط . چین دامنم لابلای ساق و زانوی لخت  جمع شود . وقتی سر بلند  کنم  دونگاه خیس روی کاشی های حیاط جا مانده باشد.  ساکت . از آسمان ندانم بهار است یا زمستان. بخواهم همان جا در لحظه ی "ندانم  چه برایم چه نوشته " دنیا تمام شود.

اگر صبح بوده ، نزدیک ظهر شود . اگر بعد از ظهر ، عصر و غروب سر برسد.  آنقدر پشت در بمانم که نشستن ام روی مبل ، کنار پنجره ، باز کردن پاکت ، خواندن نوشته تا دور ترین زمان ممکن ، عقب بیفتد.

نشد. نشد که میان آن همه کلمه ، یکی لالایی باشد. مرهم. سلام. ماندن. شنیدن.  نشد. نشد که میان آنهمه خواستن ،  نازنین بخواهد یکی را ملاقات کند. دیگری منیر را صدا بزند. جوری که رو بر گرداند ، دست هایش را توی سینه مشت کند. مثل درخت تبر بخورد . روی خاک بیفتد. تمام.

 صدا - صدا ، کلمه - کلمه ، نگاه - نگاه ، تو - تو ، من را ترساندی. از دری که باز کنم. از نامه ای که بخوانم. از روزی که به فردا برسد. از اتاقی که پشت پنجره اش بنشینم.  تو تو ، تو من راکشتی. در خط های میانی قصه. در همان کلمه آغاز. یکی بود و هیچکس  نبود.

لینک
۱۳٩٦/۱/٢۱ - ثا.بتی

   آنها دیوانه اند   

 تو با سبدی ، پر از ماهی تازه و درشت برمی گشتی. دریا کم طوفانی می شد. اجاق را آماده می کردم.  برای خشک کردم بالاپوش خیس ات  ،  گرم کردن  شیر تازه برای جلای حنجره ات ،  برای ماهی کبابی که خسته گی از  تن ات در کند.  سبد پر ،قایق را به سلامت از طوفان بدر بردن ،  چشم زنی که با تمنا نگاهت کند ، به تو حس مرد بودن می داد و به من ، زنی که آنقدر عزیز است که می شود بخاطر عشق اش  به دریا زد،  به طوفان ، به مرگ.

 دریا می ماند. هزاران سال است که مانده. شب و بوی ماهی و شیر. آنچه که باید برایش دلتنگ باشم ، توهستی که نیستی.

از کنار این زن برمی خیزم.   آرام می روم روبروی  چشم خیس دیگری می نشینم.  میان خس خس گلویش از بلندی کوهی می گوید. از شکاری که گرفته بودی و به خانه نیاوردی. از آهویی که از تویی گم شد و از تویی که دربرف. از آخرین باری که دستکش و جوراب و کلاه پشمی دستباف  را تن کردی ، پیشانی اش را بوسیدی و خداحافظ. از زمستانی که نگذشت و میان موهای زن ماند و ماند و ماند.  سفره ی کنار آتش  . آتش دل ، آتش اجاق.

 رویم را برمی گردانم .  آن طرف تر سینه ی زن طبل ی شده از صدای کوبش مشت بر سینه. ریتمی که صدای چکمه های تو روی سنگ ریزه می دهد ، وقتی از این خاکریز به آن خاکریز پناه می بردی.  بُهت بی صدای زن شبیه سکوت بعد از جنگ  است. میان جنازه های  باد کرده  ، پیروز یا شکست خورده.

میان زن ها چرخ می خورم. صورت هایشان پوشیده است.  صدا صدا صدا. فقط  صدا هست که می گوید آنها همچنان زنده اند. فقط صدا یشان هست که از می داند. از تو  می گوید. از  " تو "  که نیستی. رفته ای و برنگشته ای. یا اصلا نیامده ای که بروی. این را وقتی پشت سرم را نگاه کردم ، از صدای هق هق دختری شنیدم که زانوهایش را در شکم جمع کرده بود. لاغر واستخوانی.  پارچه پیراهنش از گل های تک وتوک رویش پوسیده تر نشان می داد. موهایش شانه نشده و پوست پیدای تنش زمخت و سخت شده بود.  دختر ناله می کرد که  رفتن ات بعداز هیچوقت نیامدنت بوده . زنها درد او را کوچکتر از غم سینه ی خود می دانستند. مرده ی آنها یک صورت داشت. هیکل . شانه ای ستبر. مرد دخترک ، بی چشم و نگاه بود. دختر یادش نمی آمد با توچه شبی ماهی کباب خورده ، از چه دریای طوفانی  دلش لرزیده، چه جنگی تو را کشته ، چه زمستانی   تورا دفن کرده.

دخترک باید با پاهای استخوانی و برهنه ، میان سنگ تمام گورها می گشت  ، تا شاید قلب سنگی تورا در عمق اش پیدا کند. 

  به سمت زنی می روم که دارد آواز می خواند.( آمالیا رودریگش Amália Rodrigues)  میان دو ساز.  از  زن می گوید. از همه زن ها.  از تو.

 

 

فکر کردم در نبود تو تنها جنجره می ماند

در سپیده دم ، بیمناک از اینکه مرا زشت و درهم ریخته ببینی

لرزان برخاستم و بر ماسه ها دراز کشیدم

اما خیلی زود چشمانهم نهی ام کردند و خورشید به قلبم رخنه کرد

آن وقت بود که صلیبی صخره نشان دیدم و

قایق ماهی گیری سیاهت در روشنی می رقصید

دستم را دیدم که در هوا و از میان بادبان های بر افراشته تکان می خورد

 پیر زنان می گویند که تو دیگر بر نخواهی گشت

 آنها دیوانه اند ... آنها دیوانه اند

 من یقین دارم که تو ، عشق من ، هرگز ترکم نخواهی کرد

که هر آنچه پیرامون هست از بودن همیشگی تو با من نشان دارد

تو در آن بادی که ماسه ها را به پنجره می پاشد

 تو در آن آبی که در اخگر میرا می خواند

 تو در آن هرمی بر بستر کرانه های خالی

 تو تا ابد با منی، اینجا در قلبم

 

 

 

 

 + نوشتم با آواز فادو، آوای سرنوشت مردم پرتغال

 

 

لینک
۱۳٩٦/۱/۳ - ثا.بتی

   آن طرف تر کلاغ   

 

      سپیده شاملو تنها کسی بود بین ما که وقتی مهمان خانه اش شدیم در مقابل اینکه پرسیدیم کفش هایمان را در بیاوریم گفت ، بله لطفا. رمان تازه انتشار یافته اش را خواند و ما بی دریغ برایش امتیاز قائل شدیم. در میانه ی مراسم کتابخوانی به آشپزخانه که رفت ، متوجه شدم ، باز او تنها زنی است میان ما که ته قابلمه هایش  از پخت و پز سیاه شده و ماهیتابه های تفلون از مرغ سرخ شده آسیب دیده.  او مادر  بود. مادر علی. برای همین بود که می خواست پسرش وقتی چهار دست و پا در خانه راه رفتن را تمرین می کند ، کف خانه تمیز باشد. از او پرسیدم سپیده تو با وجود شاغل بودن و مادر بودن و همسر بودن ، چه موقع وقت کردی قصه ات را بنویسی. گفت سر کار. شانس داشت که مسئول دفتر رئیسی باشد که اکثر اوقات نباشد و او فقط تنظیم کننده اندک وقت  ملاقات های  او باشد . بقیه اش  تنهایی او با ابزار نوشتن و انگیزه.

    یادم می آید تا همین چند سال پیش ، وقتی تنها می شدم، اگر موسیقی مهیا بود و اگرتر آسمان ابری و باران نم نم ، عشق می آمد و دوری ، گریه و گذشته و کلمه.  نوشتن اولین مهمان  خودم در مراسم با خودم بود. کفش هایش را در نمی آورد و با همان پوتین های خیس از کوچه ، پیچیده در شال و پالتو ، روی صندلی لم می داد و چای داغ می خورد و با من حرف می زد.

     حالا که مدتهاست اتاق مخصوص به خودم دارم ، می توانم ملاقات هایم را تنظیم کنم و تنها باشم ، دیگر نه عشق می آید ، نه دوری و نه گریه و نه کلمه.   فقط گذشته آهسته و محو در بالاپوشی که تا دور گردنش بالابرده ، از کوچه های  بهار وارد خیابان جنب شیرودی می شود ، آهسته  و شمرده قدم به قدم بالا می آید. سرش شلوغ است و برای فرار از یک فکر به فکر دیگر می پرد.  اسم های آشنا ظاهر می شود و پررنگ ترین  بخش گفتگو  یا رابطه .  آدم ها با نشان و بی نشان سرشماری می شوند ، تا می آیم بجنبم  درشهری شلوغ گیر می افتم  با غریبه هایی که چون دیگر نیستند ، غریبه اند.  گوشه ی فکرم قبرستانی ظاهر می شود با گور هایی که به تازه گی یا دیره گی  مرده ای را در خود جای داده اند.  بعضی مرده های  تازه ،  سرزنده گی  گوشت تن خاطره شان در شهر برای این نیست که  همین دیروز از دست رفته باشند. نه نه. آنها  مرده ی خیلی دیروزترند. پوسیده و خاک شده. اما به هر علتی ، من مثل گور کنی سمج ، گاهی آنها را از قبر بیرون می کشم، با آنها خاطره ای را مرور می کنم و باز میمیرانمشان تا دیداری بعد.

     هوای بارانی امروز ، بهار را آورده ، قدم زدن ، کافه رفتن ، سینما رفتن، سربالایی نفس نفس زدن ، متن نوشتن ، sendکردن ، در انتظار جواب عذاب کشیدن.  روز بیست و پنجم بهمن ماه سال 95 ، زمستان سال 69 را آورده ،  بهار سال 88 ، تابستان 90. امروز ساعت 12 ، ساعت 5 عصر زمستان سال 85 شده. 

    این تلبار شده گی زمان ، مکان ، آدم و خاطره  کوچک ام می کند. چمپاتمه ، زانو به شکم فرو برده ، سر در سینه فرو کرده.  جمع ام می کند ، گردویی ترسیده از صیاد،  در فصلی سرد از درخت افتاده . سُر می خورم  از دیروز به امروز. پشت پله ی فردا می ایستم.  سیاره خاموش که روزی در مدار عطش خورشیدی طواف می کرده.  زندگی ام بی گدازه و فوران و زلزله ، در سیاه چاله ای  ناشناس ادامه پیدا می کند.

   در خانه ای بی مهمان و غذا که ظرف هایش بی چربی و گُل روی هم به خواب ابدی رفته اند ، بی علی ای  که برای راه رفتن  مادری دلواپس بخواهد  و این اتاق ِ بی ملاقات و رئیسی همیشه غایب و  قصه ای که  نوشتن اش بخواهد ،  آغاز دیگر شده گی من خواهد بود.

 

 

لینک
۱۳٩٥/۱۱/٢٥ - ثا.بتی

   استکان های کمر باریک   

 یک آن با دیدن تصویر چشم های گرد و سر کچل  پسر بچه ،  بطور مشخص ، دقیق ، شفاف و بی برو برگرد دلم خواست  کاشکی بعضی ها بجای بزرگ شدن  ،  رو به کودکی می رفتند. آنقدر بی دندان که بشود روزی باز با آنها سوپ شیر خورد و  استانبولی پلو.

لینک
۱۳٩٥/۱٠/٢٩ - ثا.بتی