قصه ات را خواندم   

چهل و پنج دقیقه زود می گذرد. اگر تابستان ، هفت عصر باشد ، روی مبل لمیده باشی و کنار دست ات هندوانه قاچ شده ی سرد را مزه کنی. چهل و پنج دقیقه زود می گذرد اگردر ترافیک رسیدن به مطب دندانپزشکی باشی که تا نیم ساعت دیگر ویزیت مریض قبلی تر از تو را تمام می کند.  چهل و پنج دقیقه ، حتی اگر چهل و پنج سال هم باشد زود می گذرد اگر غرق یا در انتظار لحظه ای باشی که آمدنش / نیامدنش علی السویه یا برعکس مهم باشد.

 اما ، اما ثانیه نمی گذرد ، نفس می برد ، در سینه کش  صخره  ، سنگین ، هراسناک ، کشنده تاب می خورد  وقتی ... وقتی...

 

.

قصه ات را خواندم. همه اش را.  قدیمی بود. قبل از خواندنش تصورش کرده بودم.  همه چیز داشت. نگاه. زیبایی . عشق. قدم زدن.  جدایی.  قصه کهنه بود. کتابی که بخوانی اش  بعد ازآنکه دیده ای اش.  دیدنش از خواندنش عمیق تر بود. جانکاه تر.  نفس بریده تر. سنگین. هراسناک. تاب خورده روی سینه کش صخره با دستی که آویزان است. از گذشته تا امروز.

تمام روز هایی که می نوشتم  تا بخوانی ، بگویی تا باز بنویسم ، برای همین لحظه ات بود. لحظه ی تاب خوردن و نیفتادن.  تاب خوردن و تصویر هزاران بار افتادن .  اما نمی نوشتی. درختی که می توانست توت دهد و گیلاس. اما خشکید.  چهل و پنج دقیقه زود نمی گذرد وقتی ساعت هفت عصر روی مبل لمیده باشم و آخرین سکانس قصه ات را  بخوانم و بفهمم تو روی ثانیه ای از عمرت خشکیده باشی.

لینک
۱۳٩٦/۳/۱٩ - ثا.بتی

   نیست و نیست و نیست   

 

می بینی یکدفعه نیست. صندلی نشستن اش ، لحاف خوابش ، قاشق ولیوان شخصی اش ،  هیچ هیچ هیچ. اتاق ها و راهرو های متصل کننده آنها از هم ، از او خالی می شود. نه صبح ، نه ظهر و نه شب . نیست نیست نیست.  اگر تب داشته باشد ، اگر زخم داشته باشد ، اگر قلبش موقع زدن صدای بلندی بدهد ، اگر گهگاهی غش کرده باشد ، اگر روی صورتش جوش های غرور جوانی  تک و توک پیدا باشد ، اگر موهایش فر درشت داشته باشد ، اگر مجله دانستنی ها  با دستهای او ورق خورده باشد ، اگر کارنامه شاگرد اولی اش در لای پوشه سوابق تحصیلی بایگانی شده با شد اگر اگر اگر ، هنوز توی کمد کاپشن مخمل کبریتی قهوه ای اش زیر کاور نایلونی آویزان باشد ، اگر آدیداس نمره 44  ، نوی نو در زیر بقچه های کمد پنهان شده باشد ، اگرآلبوم از چشم او پر شده باشد ، او نیست نیست نیست. یکدفعه نیست. نه صدایش ، نه نگاهش ، نه قد و بالایش ، نه شانه های پهن جوان اش. نیست نیست نیست. 

 اگر بود زن داشت. یک پسر و یک دختر. آنها به من می گفتند عمه نانا. خودشان رابرایم لوس می کردند. زنش حتما زیبا بود. و خودش. و خودش . و خودش. مردی جا افتاده با موهای از شیقه جو گندمی شده.  پولدار و متین. مدیر و متین. صبور و متین.  آرام حرف می زد و بیشتر کتاب می خواند.

 نیست و هنوز صبح هست. نیست وهنوز ظهر هست. نیست و همیشه شب هست.  نیست و سالها هست.

لینک
۱۳٩٦/۳/۱۱ - ثا.بتی

   تیک سکوت   

مردم تغییر را دوست دارند. اما  تغییر برای دیگری. تغییر خیابان. آسمان . شهر . رفتار دوست ، همسر ، همسایه.

 اما همین مردم ، اگر پیکان تغییر به سمت خود آنها نشانه رفته باشد ، تغییر عادت ، دارایی ، عواید ، اعتقاد  یا شغل،  مثل تیر برقی از سیمان ، سفت و استوار می ایستند تا دنیا بچرخد ، اما آنها نه.

مردم کی هستند؟ می شناسم شان. یکی من . یکی روبروی من. یکی چپ من. یکی راست من.

 حالا دیگر دلم یک جزیره می خواهد. از هر چیزی یکی. یک درخت ، یک رود، یک گنجشک ، یک آهو ، یک سگ،  یک فصل ، یک روز ، یک ساعت، یک قایق ، یک آن. تمام.

لینک
۱۳٩٦/٢/٢۸ - ثا.بتی

   یکی بود و هیچکس نبود   

نشد. نشد که میان آنهمه صدا ، یکی صدای تو باشد. یکی که آغاز را بداند،تا آخر قصه بماند. یکی که وقتی کلمه هایش دوره ام می کند ، مادرم باشد. دامن داشته باشد و شانه. به دنیایم بیاورد. از نو.  از درد.  تا بالا بلندی.  تا موهای سیاه ریخته روی شانه . تا نازنین. (+) . بزرگم کند . بیشتر از منیر.(+)  یکی که با من در لحظه ی گفتگو  ما شود. بگذارد دوستش داشته باشم ، به  دوست داشتنم  اعتماد کنم. جوری نگاهم کند  که کوری مادر زاد به آفتاب.

 نشد . نشد که میان آنهمه صدا ، لحنی ، کلمه ای ، روایتی ، آوازی ، غصه ای ، عشقی و خداحافظی یادم بماند. برایم یگانه شود .  منتظری که نامه را از پستچی تحویل گرفته ، درا را ببندم و چشم هایم .پشت ام را به در بچسبانم . پاکت بسته را با دو دست هشت جمع شده در سینه مچاله کنم.  کلمه های خوب دنیا را در سطر سطر نوشته تجسم کنم. گریه کنم. خنده. زانوهایم تاه شود . درختی که تبر از وسط دونیم اش کرده ، سرازیر شوم. حتی از آن افتاده تر . پیشانی ام روی خاک حیاط . چین دامنم لابلای ساق و زانوی لخت  جمع شود . وقتی سر بلند  کنم  دونگاه خیس روی کاشی های حیاط جا مانده باشد.  ساکت . از آسمان ندانم بهار است یا زمستان. بخواهم همان جا در لحظه ی "ندانم  چه برایم چه نوشته " دنیا تمام شود.

اگر صبح بوده ، نزدیک ظهر شود . اگر بعد از ظهر ، عصر و غروب سر برسد.  آنقدر پشت در بمانم که نشستن ام روی مبل ، کنار پنجره ، باز کردن پاکت ، خواندن نوشته تا دور ترین زمان ممکن ، عقب بیفتد.

نشد. نشد که میان آن همه کلمه ، یکی لالایی باشد. مرهم. سلام. ماندن. شنیدن.  نشد. نشد که میان آنهمه خواستن ،  نازنین بخواهد یکی را ملاقات کند. دیگری منیر را صدا بزند. جوری که رو بر گرداند ، دست هایش را توی سینه مشت کند. مثل درخت تبر بخورد . روی خاک بیفتد. تمام.

 صدا - صدا ، کلمه - کلمه ، نگاه - نگاه ، تو - تو ، من را ترساندی. از دری که باز کنم. از نامه ای که بخوانم. از روزی که به فردا برسد. از اتاقی که پشت پنجره اش بنشینم.  تو تو ، تو من راکشتی. در خط های میانی قصه. در همان کلمه آغاز. یکی بود و هیچکس  نبود.

لینک
۱۳٩٦/۱/٢۱ - ثا.بتی