باغچه   

تابستون بود که آمدی. تابستون بود که رفتی. تیر. 26 تیر.  خداحافظ پرواز. 

لینک
۱۳٩٥/٤/٢۸ - ثا.بتی

   بمیر عزیزم.   

  دیشب تئاتر بودم. حجم عظیمی از بازیگر. نمایشی که قصه داشت. متن. نمایش داشت از حادثه ی تاریخی می گفت که خوب هایش اجازه نداشتند در نمایش تجسم پیدا کنند و بد من هایش را می شد با اغراق و گزافه زیاد به نمایش گذاشت. نمایش داشت گِله می کرد. از دستگاه مقدس سازی در تاریخ. اینکه مقدس ها "نیکانی " می شوند که باید همچو پکیجی آماده و بی چون و چرا‌ پذیرفت و  بد ها ، کریه ها ، قاتلان و فاسدان را می شود تا هزار توی حقیقت و رویای وجودشان به نمایش گذاشت. نمایشنامه نویس گِله داشت که نمی توان متنی بنویسد که در ظهور و رویت چهره نیکی به ثمر برسد.  برای همین ، حرفی را که نمی شود زد را در قالب روایت سانسور و قیچی به گوش مخاطب رساند. سبکی رندانه که با آن می شود در خفقان صداها ، در هزار توی باید ها و نباید های گفتن، حرف زد و نزد.

این سالها تئاتر زیاد رفته ام. بعد از آن  گهگاه ،شام در فضاهای تلخ و تار و سرد  کافه ها.  هیچکدامشان نشد آن رستوران کوچک ایتالیایی بهمن 91  که می شد از یک سمت ، شیشه ی مه گرفته ی شب برفی را دید و از سمت دیگر  آشپزی که دارد روی نان داغ تازه از تنور در آمده پنیر و گوجه می چیند.

من دارم حرف می زنم. هی حرف می زنم تا برسم به تو. از تو بنویسم پرنده ی قشنگم. پرنده قشنگم. پرنده ی قشنگم.  چقدر از گفتن این دو کلمه سیر نمی شوم. می شود تا ابد تصویر تو را در حالیکه گرسنه به سمتم می دوی ، ذرت می خوری و بالای درخت دوست داشتنی ات می خوابی از ذهن بیرون نکنم. 

حالا مطمئنم تو می میری. تو پرنده بودی ، اما سرطان مثل یک آدم دارد جانت را می گیرد. فکر می کردم اگر از تو ننویسم ، مردنت زود تر می رسد ، عذاب کشیدنت کوتاه تر و داغ من قابل تحمل تر.

اما تو دو ماه و نیم است زنده ای و نفس به سختی می کشی. آب و دانه ات را مثل یک پرستار عاشق به حلق ات ریخته ام و تنها اتفاقی که افتاده ، به شماره تر افتادن نفس هایت و بزرگتر شدن تو مور زیر گلویت و نیمه بسته شدن چشم هایت است.

نمی دانستم برای مردن ات هم باید از  همان خدایی که برای  خوب شدن ات خودش را به کری زد التماس کنم. تو حرف نمی زنی و من نمی دانم زجر کشیدن تو چقدر آخ خ خ خ خ خ دارد.

زندگی تو پا در هوا شده. دیگر نمی شود گفت تو هستی. اما نیستی هم نیستی. تو شده ای شبیه من.  آنقدر نشکستم که بمیرم. اما زنده هم نیستم.

هر دو ما شده ایم تئاتر دیشب. اینکه کارگردان مان نمی داند نمایشی که نمی تواند "هست " کند  را به صحنه ببرد یا  " نیستی " یک نمایش را به اجرا بگذارد.

 عدالتی نیست مرغکم. عدالتی نیست عزیز قشنگم. عدالتی نیست زنده ی مرده ام. بگذار این متن آغوشم شود که تو را میان بازوانم بگیرم و برای آخرین بار گرمای تن ات را به مغز استخوانم بسرانم. بگذار من گریه کنم و تمام درد هایی که از زبان تو صدا نمی شود را گریه کنم.

این دنیا را نمی خواهم. کافه های تاریک و سرد و گهگاهش را. نمایش های نقابدار و رمز آلودش را. دلم می خواهد با تو بمیرم " پا پری " قشنگم.  این دنیا را نمی خواهم که در آن مردن سگ ، پرنده ، دریاچه ، آسمان ، کودک ، ماهی ، لیوان ، دوست ، درخت ، همه و همه علی السویه باشد. 

تو از سرطان می میری و من از وفور زوال. فراموشی و مرگ تو.

بمیر عزیز قشنگم. بگذار عصر که به خانه می روم اولین خبری که می شنوم آرزوی  نیست شدن نیستی ناتمام تو باشد. بگذار به آرامی در گودال بخوابانمت. آنوقت می شود امشب با هم در آرامش بخوابیم.  تو از جسمی که خسته و زخمی است و راه گلویش بسته شده ،من از غم تویی که دارد می کشدم.  بمیر بمیر بمیر عزیزم. عزیزترینم.

لینک
۱۳٩٥/٤/٢۱ - ثا.بتی

   مرگ   

داری می میری. مرگ از راه بستن راه نفس آمده. آرام آرام. رمق ات کم شده. آن توده عزیز دوست داشتنی ، بازی های سرخوشانه ، اشتهای سیری ناپذیر ، در سایه درخت نشستن ، آب خوردن و رفتن تا بلند ترین شاخه تا چند روز دیگر تمام می شود. تمام تمام.

وقتی صدایت کنم ، همان یک حرف دوست داشتنی هم در جوابم نمی شنوم. سفر های بی تو ، بدون دلواپسی که برگردم و تو آسیب ندیده باشی تمام می شود.

اینکه برایت غذا گذاشته باشم ، اینکه روی هر بلندی جای خواب توباشد ، بی فایده می شود. یک حجم خالی از روز های خوب نشستن و به تو زل زدن در سینه ام باقی می ماند.

دوباره دوست داشتن سرگردان می شود. آغوشم از گرمای تن ات خالی. تو می میری و باکس دارو و الکل و آمپول در گوشه ی اتاق  تا مدتها به من می گوید تو راحت نمردی.

کم کم سرت روی گردنت سنگینی می کند. حتی به غذاهای دوست داشتنی ات هم توچه نمی کنی. فقط دلت می خواهد یکبار دیگر بیایی و طوری در بغلم بخوابی ه گردنت کشیده روی دستم  ساعتها نوازش شود.

تو داری می میری و من یکبار دیگر از ترس از دست دادن هیچ نمی خواهم. می خواهم در اطرافم هیچکس نباشد. هیچکس. من از مرگ می ترسم. مرگی که دارد پاورچین پاورچین می آید تا تو را از من بگیرد.

مرگ بر مرگ.

لینک
۱۳٩٥/۳/٢٤ - ثا.بتی

   زوال   

چرا زخم های تو اینهمه عمیق اند. فرو رونده وگود و  پر آب. چاهی در کنارش درخت و باد و  کبوتر. درد های تو همه سایه اند. از غروب تا شب.  تاول پایی که آمده آمده ، رسیده به ته دنیا. به جایی که دیگر نیست. نیست . نیست. نیست.  دیگر نه درد ی ، نه گریه ، نه تاسف ، نه اشتیاق.  فقط صبوری و تسلیم.

"تو" ساکت است و خیال  تو خواب. بی آنکه کلمه ای گفته شود ، نوشته شود ، شنیده شود ، قصه از سینه سر ریز می شود ، آب ، آب ، آب  تا توی چاه. تا توی زخم. تا توی نیستی.

بی تو همیشه چمباتمه ام. همه ام   یک راه است که می روم. ازمسیر  خاطره. یاد.  یک گفتگوی کوتاه است که تکرار می شود ، یک  عکس است که خیره ام.

تو فقط تکراری. آغاز و پایانی رو یک سطر. سطر که خیلی زود به نقطه پایان می رسد و دوباره از نو. آوازی که از زخمه ی شکسته بر ساز حنجره بیرون می آید.

کبوتر چاهی شده ام که سینه اش پر می ریزد. به زخم اش نوک می زند و تازه اش می کند. خون بیاید و دوباره بسته شود و  خون تر بیاید و دوباره تر بسته شود. ینکه می کند تا زخم باقی باشد تو هم هستی.   تا تابستان بیاید و انجیر ، تو میوه می دهی. تا قصه باشد و راوی ، تو همچنان کتاب منی.

 

لینک
۱۳٩٥/۳/٢٢ - ثا.بتی