آن طرف تر کلاغ   

 

      سپیده شاملو تنها کسی بود بین ما که وقتی مهمان خانه اش شدیم در مقابل اینکه پرسیدیم کفش هایمان را در بیاوریم گفت ، بله لطفا. رمان تازه انتشار یافته اش را خواند و ما بی دریغ برایش امتیاز قائل شدیم. در میانه ی مراسم کتابخوانی به آشپزخانه که رفت ، متوجه شدم ، باز او تنها زنی است میان ما که ته قابلمه هایش  از پخت و پز سیاه شده و ماهیتابه های تفلون از مرغ سرخ شده آسیب دیده.  او مادر  بود. مادر علی. برای همین بود که می خواست پسرش وقتی چهار دست و پا در خانه راه رفتن را تمرین می کند ، کف خانه تمیز باشد. از او پرسیدم سپیده تو با وجود شاغل بودن و مادر بودن و همسر بودن ، چه موقع وقت کردی قصه ات را بنویسی. گفت سر کار. شانس داشت که مسئول دفتر رئیسی باشد که اکثر اوقات نباشد و او فقط تنظیم کننده اندک وقت  ملاقات های  او باشد . بقیه اش  تنهایی او با ابزار نوشتن و انگیزه.

    یادم می آید تا همین چند سال پیش ، وقتی تنها می شدم، اگر موسیقی مهیا بود و اگرتر آسمان ابری و باران نم نم ، عشق می آمد و دوری ، گریه و گذشته و کلمه.  نوشتن اولین مهمان  خودم در مراسم با خودم بود. کفش هایش را در نمی آورد و با همان پوتین های خیس از کوچه ، پیچیده در شال و پالتو ، روی صندلی لم می داد و چای داغ می خورد و با من حرف می زد.

     حالا که مدتهاست اتاق مخصوص به خودم دارم ، می توانم ملاقات هایم را تنظیم کنم و تنها باشم ، دیگر نه عشق می آید ، نه دوری و نه گریه و نه کلمه.   فقط گذشته آهسته و محو در بالاپوشی که تا دور گردنش بالابرده ، از کوچه های  بهار وارد خیابان جنب شیرودی می شود ، آهسته  و شمرده قدم به قدم بالا می آید. سرش شلوغ است و برای فرار از یک فکر به فکر دیگر می پرد.  اسم های آشنا ظاهر می شود و پررنگ ترین  بخش گفتگو  یا رابطه .  آدم ها با نشان و بی نشان سرشماری می شوند ، تا می آیم بجنبم  درشهری شلوغ گیر می افتم  با غریبه هایی که چون دیگر نیستند ، غریبه اند.  گوشه ی فکرم قبرستانی ظاهر می شود با گور هایی که به تازه گی یا دیره گی  مرده ای را در خود جای داده اند.  بعضی مرده های  تازه ،  سرزنده گی  گوشت تن خاطره شان در شهر برای این نیست که  همین دیروز از دست رفته باشند. نه نه. آنها  مرده ی خیلی دیروزترند. پوسیده و خاک شده. اما به هر علتی ، من مثل گور کنی سمج ، گاهی آنها را از قبر بیرون می کشم، با آنها خاطره ای را مرور می کنم و باز میمیرانمشان تا دیداری بعد.

     هوای بارانی امروز ، بهار را آورده ، قدم زدن ، کافه رفتن ، سینما رفتن، سربالایی نفس نفس زدن ، متن نوشتن ، sendکردن ، در انتظار جواب عذاب کشیدن.  روز بیست و پنجم بهمن ماه سال 95 ، زمستان سال 69 را آورده ،  بهار سال 88 ، تابستان 90. امروز ساعت 12 ، ساعت 5 عصر زمستان سال 85 شده. 

    این تلبار شده گی زمان ، مکان ، آدم و خاطره  کوچک ام می کند. چمپاتمه ، زانو به شکم فرو برده ، سر در سینه فرو کرده.  جمع ام می کند ، گردویی ترسیده از صیاد،  در فصلی سرد از درخت افتاده . سُر می خورم  از دیروز به امروز. پشت پله ی فردا می ایستم.  سیاره خاموش که روزی در مدار عطش خورشیدی طواف می کرده.  زندگی ام بی گدازه و فوران و زلزله ، در سیاه چاله ای  ناشناس ادامه پیدا می کند.

   در خانه ای بی مهمان و غذا که ظرف هایش بی چربی و گُل روی هم به خواب ابدی رفته اند ، بی علی ای  که برای راه رفتن  مادری دلواپس بخواهد  و این اتاق ِ بی ملاقات و رئیسی همیشه غایب و  قصه ای که  نوشتن اش بخواهد ،  آغاز دیگر شده گی من خواهد بود.

 

 

لینک
۱۳٩٥/۱۱/٢٥ - ثا.بتی

   استکان های کمر باریک   

 یک آن با دیدن تصویر چشم های گرد و سر کچل  پسر بچه ،  بطور مشخص ، دقیق ، شفاف و بی برو برگرد دلم خواست  کاشکی بعضی ها بجای بزرگ شدن  ،  رو به کودکی می رفتند. آنقدر بی دندان که بشود روزی باز با آنها سوپ شیر خورد و  استانبولی پلو.

لینک
۱۳٩٥/۱٠/٢٩ - ثا.بتی

   من بعد من   

      اگر امروز که 23 دی ماه 95 است و ساعت سه و نیم بعداز ظهر ، زمستان به رسم دیرینه اش وفا می کرد و برف می بارید و زمین سفید می شد و درخت شانه هایش از سنگینی یخ وسرما می شکست و کلاغ در زمین بایر آنطرف ساختمان که حالا زیرکوهی از آهن ناپدید شده ، من آماده بودم که بمیرم ، می مردم.

   من را فردا صبح در اتاقی  دراز کش می کردند در طبقه سوم ساختمانی کلنگی که حالا بر خلاف آن سالها دوستش دارم. صورت  بی رنگ ام  زیر پارچه ململ سفید با چشم هایی بسته ، زیر نور خجالتی آفتابی گرم می شد که فردای بعد از برف امروز عصر تابیده است. فی الواقع  خورشید صبح فردا  همانطور مردد می آمد که پس از هر مرگی در زمین . از شکستن عهدی دیرین بازبرای آغاز روزی دیگر.

   دستانم دو سمت بدنم ، موازی قرار گرفته باشند. دستهای پرکار خسته ی خسته ام. انگشت های دوست داشتنی ام ، کشیده ، رو به دیواری نشانه رفته باشند که دری دارند آنطرفش تراسی برای آشتی با آسمان. پاهایم ، دوستان همجوار با وفایم ، سکوت کرده باشند از پرسشی که هیچوقت از هم نپرسیدند. اینکه تا کی جفت هم باشند وقتی حادثه نگذاشته هم قواره هم باشند.  آه آه آه از حنجره ام که آرام گرفته ای از بغضی که همیشه در کاسه ات می شکستی  ودلم و دلم و دلم  پر بزند از راز هایی که زندانی اش می کرده.

   دور تا دورم چشم باشد و عزاداران درجه دوم به بعد.  کسانی که بسیار گریه خواهند کرد ، اشک های زیادِ بی دوام.  از سر تا پایم ، حدود 158 سانت ، پارچه ای ترمه انداخته باشند ، شیک و مجلسی.  آماده باشم که بلندم کنند ، از پله ها آرام به طبقه اول آورده شوم ، از در خارج شوم تا چند قدمی در کوچه که سوارم کنند برای مقصدی معلوم.  فکر کنم ، فکر کنم ، فکر کنم فردای عصرترش که من نباشم  و زمستانِ قهر کرده ی دیروزتر ها ، اگر باز هم هوای آمدن به سرش بزند ، چه کسی جای من برای پرنده ها در حیاط دانه بریزد و برای گربه ها آب و غذا بگذارد. چه کسی گلدان هایم را آب می دهد و برای زمین دلسوزی می کند.

  تمام که می شوم و فردایم که نمی آید ، حرفی می شوم لابه لای حرفهای سوزناک  مداحی که می خواند ....  اینجا نمی خواهم حتی بنویسم که او چه می گوید.

لابه های اشک و فین دستمال های کاغذی مراسم عزاداری ام تمام می شوم و با خود چند شاخه ی نور کم رو  ، خوابی عمیق ، عطر گلابی  فراری و پایانی در سکوت به سفر می برم.

لینک
۱۳٩٥/۱٠/٢٤ - ثا.بتی

   غار   

  در تله افتاده ام . چراغهای اتاقم یک در میان روشن است.  خودم مانده ام و  ردیف گلدان هایی که تنها غنیمتی است که اتاق قبلی با خود  آورده ام.  از مانیتور که سر بر می گردانم  به جای آن ساختمان آجری و استخر میان انبوه کاج هایش ،  کوهی از آهن می بینم  که دارد سر به فلک می کشد. تک و توک کارگر هایی ، بی کلاه محافظ ، بند باز هایی هستند که روی ستون های افقی و عمودی در  رفت و آمدند و ستون به ستون جوش می دهند . در تعجبم زمین چطور زیر بار اینهمه آهن و آهن  دوام آورده. مثل من که زیر بار این روز ها.

   دور و برم پر شده از  برگ سفید یادداشت هایی که رویش شماره های 6 رقمی نوشته ام. همه اش باید در خاطرم بماند کدام کار را به چه کسی ارجاع داده ام و از چه کسی باید وضعیت پروژه اش را سوال کنم. سازمانی به این عریض و طویلی و کار به این پر استرسی. ساکت نشسته ام و دائم می نویسم و می نویسم. اما نه قصه و نه شعر. حتی گاهی یادم می رود چند شنبه است.  خانه ساکت تر از محل کار. نگاهم را به زانو های دردناک پدر می دوزم و بیدار شبی هایش می رنجاندم.  مادر اما خودش را با آشپز خانه سرگرم می کند و برای درد خود دارتر است. من اما خودم را غرق کرده ام. در کار و کار و کار.  آنقدر تن بی استراحتم را وعده فردا می دهم که بیچاره باور کرده راهی برای فرار از تله نیست.

شهر بعد از باران بی رمقی ، در مه و دود فرو رفته.  زمستان بی برف و آتش. از 85 ده سال گذشته. از کوچه و باران و عصر و شال  خیلی بیشتر.  ذهنم ، مثل آسمان شهر محو و خاکستری شده.  کمتر می توانم مزه ی  تلخ و شیرین  گذشته را به یاد بیاورم. دیگر نه می توانم خیلی دوست داشته باشم و نه خیلی دوست نداشته باشم. روز گار علی السویه  آغاز شده.  دور و برم نه قرمز است و نه سبز و نه زرد. حتی قهوه ای و سورمه ای.  فقط خاکستری.  آدمها دیگر نه چشم دارند و نه دست و نه گوش. آنچه از آنها به من می رسد فقط زبان است . کودک هایی که  مِن مِن  می کنند برای آب و غذا و خواب.

سخت به یاد می آورم چه چیز خوشحالم می کرد و از چی می ترسیدم.  اخبار خم به ابرویم نمی آورد . آنظرف  خط پایان  مسابقه ی زندگی  چمپاتمه زده نشسته ام و از بی داوری جهان بهت زده ام.   دلم تنگ نمی شود برای هیچکس و هیچ چیز. نهایت دنبال لحظه هایی هستم که مثل برقی درخشیدند و تاریک شدند.  مثل مادر بزرگم شده ام که آرزویش رفتن به قله ی بلند کوهی با یک کتاب بود.  من همان را می خوام و یک چیز بیشتر. اینکه همراه من یک سگ هم باشد. بخوابیم و بخوابیم. آنقدر که وقتی از غار بیرون می آییم ، نوشته های کتاب  پوسیده باشد  . هیچکس نفهمد آنچه من می گویم و سگ ازچه دردی جکایت می کند.

لینک
۱۳٩٥/۱٠/۱٢ - ثا.بتی