آنها دیوانه اند   

 تو با سبدی ، پر از ماهی تازه و درشت برمی گشتی. دریا کم طوفانی می شد. اجاق را آماده می کردم.  برای خشک کردم بالاپوش خیس ات  ،  گرم کردن  شیر تازه برای جلای حنجره ات ،  برای ماهی کبابی که خسته گی از  تن ات در کند.  سبد پر ،قایق را به سلامت از طوفان بدر بردن ،  چشم زنی که با تمنا نگاهت کند ، به تو حس مرد بودن می داد و به من ، زنی که آنقدر عزیز است که می شود بخاطر عشق اش  به دریا زد،  به طوفان ، به مرگ.

 دریا می ماند. هزاران سال است که مانده. شب و بوی ماهی و شیر. آنچه که باید برایش دلتنگ باشم ، توهستی که نیستی.

از کنار این زن برمی خیزم.   آرام می روم روبروی  چشم خیس دیگری می نشینم.  میان خس خس گلویش از بلندی کوهی می گوید. از شکاری که گرفته بودی و به خانه نیاوردی. از آهویی که از تویی گم شد و از تویی که دربرف. از آخرین باری که دستکش و جوراب و کلاه پشمی دستباف  را تن کردی ، پیشانی اش را بوسیدی و خداحافظ. از زمستانی که نگذشت و میان موهای زن ماند و ماند و ماند.  سفره ی کنار آتش  . آتش دل ، آتش اجاق.

 رویم را برمی گردانم .  آن طرف تر سینه ی زن طبل ی شده از صدای کوبش مشت بر سینه. ریتمی که صدای چکمه های تو روی سنگ ریزه می دهد ، وقتی از این خاکریز به آن خاکریز پناه می بردی.  بُهت بی صدای زن شبیه سکوت بعد از جنگ  است. میان جنازه های  باد کرده  ، پیروز یا شکست خورده.

میان زن ها چرخ می خورم. صورت هایشان پوشیده است.  صدا صدا صدا. فقط  صدا هست که می گوید آنها همچنان زنده اند. فقط صدا یشان هست که از می داند. از تو  می گوید. از  " تو "  که نیستی. رفته ای و برنگشته ای. یا اصلا نیامده ای که بروی. این را وقتی پشت سرم را نگاه کردم ، از صدای هق هق دختری شنیدم که زانوهایش را در شکم جمع کرده بود. لاغر واستخوانی.  پارچه پیراهنش از گل های تک وتوک رویش پوسیده تر نشان می داد. موهایش شانه نشده و پوست پیدای تنش زمخت و سخت شده بود.  دختر ناله می کرد که  رفتن ات بعداز هیچوقت نیامدنت بوده . زنها درد او را کوچکتر از غم سینه ی خود می دانستند. مرده ی آنها یک صورت داشت. هیکل . شانه ای ستبر. مرد دخترک ، بی چشم و نگاه بود. دختر یادش نمی آمد با توچه شبی ماهی کباب خورده ، از چه دریای طوفانی  دلش لرزیده، چه جنگی تو را کشته ، چه زمستانی   تورا دفن کرده.

دخترک باید با پاهای استخوانی و برهنه ، میان سنگ تمام گورها می گشت  ، تا شاید قلب سنگی تورا در عمق اش پیدا کند. 

  به سمت زنی می روم که دارد آواز می خواند.( آمالیا رودریگش Amália Rodrigues)  میان دو ساز.  از  زن می گوید. از همه زن ها.  از تو.

 

 

فکر کردم در نبود تو تنها جنجره می ماند

در سپیده دم ، بیمناک از اینکه مرا زشت و درهم ریخته ببینی

لرزان برخاستم و بر ماسه ها دراز کشیدم

اما خیلی زود چشمانهم نهی ام کردند و خورشید به قلبم رخنه کرد

آن وقت بود که صلیبی صخره نشان دیدم و

قایق ماهی گیری سیاهت در روشنی می رقصید

دستم را دیدم که در هوا و از میان بادبان های بر افراشته تکان می خورد

 پیر زنان می گویند که تو دیگر بر نخواهی گشت

 آنها دیوانه اند ... آنها دیوانه اند

 من یقین دارم که تو ، عشق من ، هرگز ترکم نخواهی کرد

که هر آنچه پیرامون هست از بودن همیشگی تو با من نشان دارد

تو در آن بادی که ماسه ها را به پنجره می پاشد

 تو در آن آبی که در اخگر میرا می خواند

 تو در آن هرمی بر بستر کرانه های خالی

 تو تا ابد با منی، اینجا در قلبم

 

 

 

 

 + نوشتم با آواز فادو، آوای سرنوشت مردم پرتغال

 

 

لینک
۱۳٩٦/۱/۳ - ثا.بتی

   آن طرف تر کلاغ   

 

      سپیده شاملو تنها کسی بود بین ما که وقتی مهمان خانه اش شدیم در مقابل اینکه پرسیدیم کفش هایمان را در بیاوریم گفت ، بله لطفا. رمان تازه انتشار یافته اش را خواند و ما بی دریغ برایش امتیاز قائل شدیم. در میانه ی مراسم کتابخوانی به آشپزخانه که رفت ، متوجه شدم ، باز او تنها زنی است میان ما که ته قابلمه هایش  از پخت و پز سیاه شده و ماهیتابه های تفلون از مرغ سرخ شده آسیب دیده.  او مادر  بود. مادر علی. برای همین بود که می خواست پسرش وقتی چهار دست و پا در خانه راه رفتن را تمرین می کند ، کف خانه تمیز باشد. از او پرسیدم سپیده تو با وجود شاغل بودن و مادر بودن و همسر بودن ، چه موقع وقت کردی قصه ات را بنویسی. گفت سر کار. شانس داشت که مسئول دفتر رئیسی باشد که اکثر اوقات نباشد و او فقط تنظیم کننده اندک وقت  ملاقات های  او باشد . بقیه اش  تنهایی او با ابزار نوشتن و انگیزه.

    یادم می آید تا همین چند سال پیش ، وقتی تنها می شدم، اگر موسیقی مهیا بود و اگرتر آسمان ابری و باران نم نم ، عشق می آمد و دوری ، گریه و گذشته و کلمه.  نوشتن اولین مهمان  خودم در مراسم با خودم بود. کفش هایش را در نمی آورد و با همان پوتین های خیس از کوچه ، پیچیده در شال و پالتو ، روی صندلی لم می داد و چای داغ می خورد و با من حرف می زد.

     حالا که مدتهاست اتاق مخصوص به خودم دارم ، می توانم ملاقات هایم را تنظیم کنم و تنها باشم ، دیگر نه عشق می آید ، نه دوری و نه گریه و نه کلمه.   فقط گذشته آهسته و محو در بالاپوشی که تا دور گردنش بالابرده ، از کوچه های  بهار وارد خیابان جنب شیرودی می شود ، آهسته  و شمرده قدم به قدم بالا می آید. سرش شلوغ است و برای فرار از یک فکر به فکر دیگر می پرد.  اسم های آشنا ظاهر می شود و پررنگ ترین  بخش گفتگو  یا رابطه .  آدم ها با نشان و بی نشان سرشماری می شوند ، تا می آیم بجنبم  درشهری شلوغ گیر می افتم  با غریبه هایی که چون دیگر نیستند ، غریبه اند.  گوشه ی فکرم قبرستانی ظاهر می شود با گور هایی که به تازه گی یا دیره گی  مرده ای را در خود جای داده اند.  بعضی مرده های  تازه ،  سرزنده گی  گوشت تن خاطره شان در شهر برای این نیست که  همین دیروز از دست رفته باشند. نه نه. آنها  مرده ی خیلی دیروزترند. پوسیده و خاک شده. اما به هر علتی ، من مثل گور کنی سمج ، گاهی آنها را از قبر بیرون می کشم، با آنها خاطره ای را مرور می کنم و باز میمیرانمشان تا دیداری بعد.

     هوای بارانی امروز ، بهار را آورده ، قدم زدن ، کافه رفتن ، سینما رفتن، سربالایی نفس نفس زدن ، متن نوشتن ، sendکردن ، در انتظار جواب عذاب کشیدن.  روز بیست و پنجم بهمن ماه سال 95 ، زمستان سال 69 را آورده ،  بهار سال 88 ، تابستان 90. امروز ساعت 12 ، ساعت 5 عصر زمستان سال 85 شده. 

    این تلبار شده گی زمان ، مکان ، آدم و خاطره  کوچک ام می کند. چمپاتمه ، زانو به شکم فرو برده ، سر در سینه فرو کرده.  جمع ام می کند ، گردویی ترسیده از صیاد،  در فصلی سرد از درخت افتاده . سُر می خورم  از دیروز به امروز. پشت پله ی فردا می ایستم.  سیاره خاموش که روزی در مدار عطش خورشیدی طواف می کرده.  زندگی ام بی گدازه و فوران و زلزله ، در سیاه چاله ای  ناشناس ادامه پیدا می کند.

   در خانه ای بی مهمان و غذا که ظرف هایش بی چربی و گُل روی هم به خواب ابدی رفته اند ، بی علی ای  که برای راه رفتن  مادری دلواپس بخواهد  و این اتاق ِ بی ملاقات و رئیسی همیشه غایب و  قصه ای که  نوشتن اش بخواهد ،  آغاز دیگر شده گی من خواهد بود.

 

 

لینک
۱۳٩٥/۱۱/٢٥ - ثا.بتی

   استکان های کمر باریک   

 یک آن با دیدن تصویر چشم های گرد و سر کچل  پسر بچه ،  بطور مشخص ، دقیق ، شفاف و بی برو برگرد دلم خواست  کاشکی بعضی ها بجای بزرگ شدن  ،  رو به کودکی می رفتند. آنقدر بی دندان که بشود روزی باز با آنها سوپ شیر خورد و  استانبولی پلو.

لینک
۱۳٩٥/۱٠/٢٩ - ثا.بتی

   من بعد من   

      اگر امروز که 23 دی ماه 95 است و ساعت سه و نیم بعداز ظهر ، زمستان به رسم دیرینه اش وفا می کرد و برف می بارید و زمین سفید می شد و درخت شانه هایش از سنگینی یخ وسرما می شکست و کلاغ در زمین بایر آنطرف ساختمان که حالا زیرکوهی از آهن ناپدید شده ، من آماده بودم که بمیرم ، می مردم.

   من را فردا صبح در اتاقی  دراز کش می کردند در طبقه سوم ساختمانی کلنگی که حالا بر خلاف آن سالها دوستش دارم. صورت  بی رنگ ام  زیر پارچه ململ سفید با چشم هایی بسته ، زیر نور خجالتی آفتابی گرم می شد که فردای بعد از برف امروز عصر تابیده است. فی الواقع  خورشید صبح فردا  همانطور مردد می آمد که پس از هر مرگی در زمین . از شکستن عهدی دیرین بازبرای آغاز روزی دیگر.

   دستانم دو سمت بدنم ، موازی قرار گرفته باشند. دستهای پرکار خسته ی خسته ام. انگشت های دوست داشتنی ام ، کشیده ، رو به دیواری نشانه رفته باشند که دری دارند آنطرفش تراسی برای آشتی با آسمان. پاهایم ، دوستان همجوار با وفایم ، سکوت کرده باشند از پرسشی که هیچوقت از هم نپرسیدند. اینکه تا کی جفت هم باشند وقتی حادثه نگذاشته هم قواره هم باشند.  آه آه آه از حنجره ام که آرام گرفته ای از بغضی که همیشه در کاسه ات می شکستی  ودلم و دلم و دلم  پر بزند از راز هایی که زندانی اش می کرده.

   دور تا دورم چشم باشد و عزاداران درجه دوم به بعد.  کسانی که بسیار گریه خواهند کرد ، اشک های زیادِ بی دوام.  از سر تا پایم ، حدود 158 سانت ، پارچه ای ترمه انداخته باشند ، شیک و مجلسی.  آماده باشم که بلندم کنند ، از پله ها آرام به طبقه اول آورده شوم ، از در خارج شوم تا چند قدمی در کوچه که سوارم کنند برای مقصدی معلوم.  فکر کنم ، فکر کنم ، فکر کنم فردای عصرترش که من نباشم  و زمستانِ قهر کرده ی دیروزتر ها ، اگر باز هم هوای آمدن به سرش بزند ، چه کسی جای من برای پرنده ها در حیاط دانه بریزد و برای گربه ها آب و غذا بگذارد. چه کسی گلدان هایم را آب می دهد و برای زمین دلسوزی می کند.

  تمام که می شوم و فردایم که نمی آید ، حرفی می شوم لابه لای حرفهای سوزناک  مداحی که می خواند ....  اینجا نمی خواهم حتی بنویسم که او چه می گوید.

لابه های اشک و فین دستمال های کاغذی مراسم عزاداری ام تمام می شوم و با خود چند شاخه ی نور کم رو  ، خوابی عمیق ، عطر گلابی  فراری و پایانی در سکوت به سفر می برم.

لینک
۱۳٩٥/۱٠/٢٤ - ثا.بتی