استکان های کمر باریک   

 یک آن با دیدن تصویر چشم های گرد و سر کچل  پسر بچه ،  بطور مشخص ، دقیق ، شفاف و بی برو برگرد دلم خواست  کاشکی بعضی ها بجای بزرگ شدن  ،  رو به کودکی می رفتند. آنقدر بی دندان که بشود روزی باز با آنها سوپ شیر خورد و  استانبولی پلو.

لینک
۱۳٩٥/۱٠/٢٩ - ثا.بتی

   من بعد من   

      اگر امروز که 23 دی ماه 95 است و ساعت سه و نیم بعداز ظهر ، زمستان به رسم دیرینه اش وفا می کرد و برف می بارید و زمین سفید می شد و درخت شانه هایش از سنگینی یخ وسرما می شکست و کلاغ در زمین بایر آنطرف ساختمان که حالا زیرکوهی از آهن ناپدید شده ، من آماده بودم که بمیرم ، می مردم.

   من را فردا صبح در اتاقی  دراز کش می کردند در طبقه سوم ساختمانی کلنگی که حالا بر خلاف آن سالها دوستش دارم. صورت  بی رنگ ام  زیر پارچه ململ سفید با چشم هایی بسته ، زیر نور خجالتی آفتابی گرم می شد که فردای بعد از برف امروز عصر تابیده است. فی الواقع  خورشید صبح فردا  همانطور مردد می آمد که پس از هر مرگی در زمین . از شکستن عهدی دیرین بازبرای آغاز روزی دیگر.

   دستانم دو سمت بدنم ، موازی قرار گرفته باشند. دستهای پرکار خسته ی خسته ام. انگشت های دوست داشتنی ام ، کشیده ، رو به دیواری نشانه رفته باشند که دری دارند آنطرفش تراسی برای آشتی با آسمان. پاهایم ، دوستان همجوار با وفایم ، سکوت کرده باشند از پرسشی که هیچوقت از هم نپرسیدند. اینکه تا کی جفت هم باشند وقتی حادثه نگذاشته هم قواره هم باشند.  آه آه آه از حنجره ام که آرام گرفته ای از بغضی که همیشه در کاسه ات می شکستی  ودلم و دلم و دلم  پر بزند از راز هایی که زندانی اش می کرده.

   دور تا دورم چشم باشد و عزاداران درجه دوم به بعد.  کسانی که بسیار گریه خواهند کرد ، اشک های زیادِ بی دوام.  از سر تا پایم ، حدود 158 سانت ، پارچه ای ترمه انداخته باشند ، شیک و مجلسی.  آماده باشم که بلندم کنند ، از پله ها آرام به طبقه اول آورده شوم ، از در خارج شوم تا چند قدمی در کوچه که سوارم کنند برای مقصدی معلوم.  فکر کنم ، فکر کنم ، فکر کنم فردای عصرترش که من نباشم  و زمستانِ قهر کرده ی دیروزتر ها ، اگر باز هم هوای آمدن به سرش بزند ، چه کسی جای من برای پرنده ها در حیاط دانه بریزد و برای گربه ها آب و غذا بگذارد. چه کسی گلدان هایم را آب می دهد و برای زمین دلسوزی می کند.

  تمام که می شوم و فردایم که نمی آید ، حرفی می شوم لابه لای حرفهای سوزناک  مداحی که می خواند ....  اینجا نمی خواهم حتی بنویسم که او چه می گوید.

لابه های اشک و فین دستمال های کاغذی مراسم عزاداری ام تمام می شوم و با خود چند شاخه ی نور کم رو  ، خوابی عمیق ، عطر گلابی  فراری و پایانی در سکوت به سفر می برم.

لینک
۱۳٩٥/۱٠/٢٤ - ثا.بتی

   غار   

  در تله افتاده ام . چراغهای اتاقم یک در میان روشن است.  خودم مانده ام و  ردیف گلدان هایی که تنها غنیمتی است که اتاق قبلی با خود  آورده ام.  از مانیتور که سر بر می گردانم  به جای آن ساختمان آجری و استخر میان انبوه کاج هایش ،  کوهی از آهن می بینم  که دارد سر به فلک می کشد. تک و توک کارگر هایی ، بی کلاه محافظ ، بند باز هایی هستند که روی ستون های افقی و عمودی در  رفت و آمدند و ستون به ستون جوش می دهند . در تعجبم زمین چطور زیر بار اینهمه آهن و آهن  دوام آورده. مثل من که زیر بار این روز ها.

   دور و برم پر شده از  برگ سفید یادداشت هایی که رویش شماره های 6 رقمی نوشته ام. همه اش باید در خاطرم بماند کدام کار را به چه کسی ارجاع داده ام و از چه کسی باید وضعیت پروژه اش را سوال کنم. سازمانی به این عریض و طویلی و کار به این پر استرسی. ساکت نشسته ام و دائم می نویسم و می نویسم. اما نه قصه و نه شعر. حتی گاهی یادم می رود چند شنبه است.  خانه ساکت تر از محل کار. نگاهم را به زانو های دردناک پدر می دوزم و بیدار شبی هایش می رنجاندم.  مادر اما خودش را با آشپز خانه سرگرم می کند و برای درد خود دارتر است. من اما خودم را غرق کرده ام. در کار و کار و کار.  آنقدر تن بی استراحتم را وعده فردا می دهم که بیچاره باور کرده راهی برای فرار از تله نیست.

شهر بعد از باران بی رمقی ، در مه و دود فرو رفته.  زمستان بی برف و آتش. از 85 ده سال گذشته. از کوچه و باران و عصر و شال  خیلی بیشتر.  ذهنم ، مثل آسمان شهر محو و خاکستری شده.  کمتر می توانم مزه ی  تلخ و شیرین  گذشته را به یاد بیاورم. دیگر نه می توانم خیلی دوست داشته باشم و نه خیلی دوست نداشته باشم. روز گار علی السویه  آغاز شده.  دور و برم نه قرمز است و نه سبز و نه زرد. حتی قهوه ای و سورمه ای.  فقط خاکستری.  آدمها دیگر نه چشم دارند و نه دست و نه گوش. آنچه از آنها به من می رسد فقط زبان است . کودک هایی که  مِن مِن  می کنند برای آب و غذا و خواب.

سخت به یاد می آورم چه چیز خوشحالم می کرد و از چی می ترسیدم.  اخبار خم به ابرویم نمی آورد . آنظرف  خط پایان  مسابقه ی زندگی  چمپاتمه زده نشسته ام و از بی داوری جهان بهت زده ام.   دلم تنگ نمی شود برای هیچکس و هیچ چیز. نهایت دنبال لحظه هایی هستم که مثل برقی درخشیدند و تاریک شدند.  مثل مادر بزرگم شده ام که آرزویش رفتن به قله ی بلند کوهی با یک کتاب بود.  من همان را می خوام و یک چیز بیشتر. اینکه همراه من یک سگ هم باشد. بخوابیم و بخوابیم. آنقدر که وقتی از غار بیرون می آییم ، نوشته های کتاب  پوسیده باشد  . هیچکس نفهمد آنچه من می گویم و سگ ازچه دردی جکایت می کند.

لینک
۱۳٩٥/۱٠/۱٢ - ثا.بتی

   ترامپی نژاد   

   اهرام ثلاثه را که نگاه می کنی ، ستون های برافراشته تخت جمشید ، پالمیرا ، سنگ نوشته های نقش رستم ، به مناره های تا آسمان سر کشیده کلیساها و مساجد ،  به ....   مطمئن می شوی روزی انسان به اوج رسیده.  حسابگری ماهر که می دانسته سقف راچگونه بر ستون  چتر کند و زیبایی را در جهان  چندین و چند برابر.  به همین میزان ، سر به توی قصه ها و شعر ها که فرو می بری ، کلمه و موسیقی و شعور ، بازو در بازوی هم  دلداده ای ابدی  بوده اند.

   اما  کتاب تاریخ را که ورق میزنی و از کنار  میراث های سنگی و کاغذی که می گذری ، شهر هایی مدفون شده ، صورت خونین از دشمنی ، زوال ، حرص و طمع  قدرت می بینی که توانسته اند  آجر بنا های  زیبا را بشکنند ، از افراشتگی ستون ها بکاهند،  پل ها را دو تکه ،  شعر و قصه  را به آتش بکشند.

 هر با که حدیثی ار درمان دردی به میان آمده ،  مرگ با صورتی دیگر به خلوت زندگی سرک کشیده و مثل گرگی ، بره آهوها یش را به دندان کشیده و به زیر خاک برده.

  بیهوده است که فکر کنیم در اوج می مانیم. قبل از ما شاید بار ها و بارها  به فلک الافلاک رسیده ایم و بازگشته ایم. درست در زمانهایی که فکر کرده ایم در مقابل جهل و درد و تعصب و حرص  رویین تن شده ایم ، راه بازگشت را انتخاب کرده ایم.  این چوپانی که هی هی و  های های  گله گله انسان را به چرا می برد ، درست در زمانی که باران می بارد و علف های ترد زیر زبان ما مزه می کند ،   نوایی از نی سر می دهد و چوبش را در هوا تکان می دهد و غروب غروب باز می گرداندمان در آغل تاریک و تنگ  گوسپندی.

ما فربه و چاق می شویم برای کبابی دیگر . اشتهای سیری ناپذیر  دنیایی که مرگ اش حتمی و تولدش اتفاقی است.

چقدر درک مشترک دارند انسانهایی که در قایقی نشسته اند که پارو هایش را قایقرانانی در دست دارند که  خطر صخره را  به سخره می گیرند.

 ******

 این چند روز همه اش به یاد دوستی بودم که در روز های سخت درد و رنج تیر 84 ، کمکم کرد که در فرار از هراس همه آدم های شهر و دیارم ،   به یک آدم پناه ببرم  که  یگانه " تو"  ام شد.  . به کسی که گوشم می داد و در سالهای  غلظت  نفرت و دروغ بیرون از اتاق ، مرا به خلوت شیرین و راست  نحیف  نوشته های دو نفره میهمان کرد.

 

لینک
۱۳٩٥/۸/٢٢ - ثا.بتی