ترامپی نژاد   

   اهرام ثلاثه را که نگاه می کنی ، ستون های برافراشته تخت جمشید ، پالمیرا ، سنگ نوشته های نقش رستم ، به مناره های تا آسمان سر کشیده کلیساها و مساجد ،  به ....   مطمئن می شوی روزی انسان به اوج رسیده.  حسابگری ماهر که می دانسته سقف راچگونه بر ستون  چتر کند و زیبایی را در جهان  چندین و چند برابر.  به همین میزان ، سر به توی قصه ها و شعر ها که فرو می بری ، کلمه و موسیقی و شعور ، بازو در بازوی هم  دلداده ای ابدی  بوده اند.

   اما  کتاب تاریخ را که ورق میزنی و از کنار  میراث های سنگی و کاغذی که می گذری ، شهر هایی مدفون شده ، صورت خونین از دشمنی ، زوال ، حرص و طمع  قدرت می بینی که توانسته اند  آجر بنا های  زیبا را بشکنند ، از افراشتگی ستون ها بکاهند،  پل ها را دو تکه ،  شعر و قصه  را به آتش بکشند.

 هر با که حدیثی ار درمان دردی به میان آمده ،  مرگ با صورتی دیگر به خلوت زندگی سرک کشیده و مثل گرگی ، بره آهوها یش را به دندان کشیده و به زیر خاک برده.

  بیهوده است که فکر کنیم در اوج می مانیم. قبل از ما شاید بار ها و بارها  به فلک الافلاک رسیده ایم و بازگشته ایم. درست در زمانهایی که فکر کرده ایم در مقابل جهل و درد و تعصب و حرص  رویین تن شده ایم ، راه بازگشت را انتخاب کرده ایم.  این چوپانی که هی هی و  های های  گله گله انسان را به چرا می برد ، درست در زمانی که باران می بارد و علف های ترد زیر زبان ما مزه می کند ،   نوایی از نی سر می دهد و چوبش را در هوا تکان می دهد و غروب غروب باز می گرداندمان در آغل تاریک و تنگ  گوسپندی.

ما فربه و چاق می شویم برای کبابی دیگر . اشتهای سیری ناپذیر  دنیایی که مرگ اش حتمی و تولدش اتفاقی است.

چقدر درک مشترک دارند انسانهایی که در قایقی نشسته اند که پارو هایش را قایقرانانی در دست دارند که  خطر صخره را  به سخره می گیرند.

 ******

 این چند روز همه اش به یاد دوستی بودم که در روز های سخت درد و رنج تیر 84 ، کمکم کرد که در فرار از هراس همه آدم های شهر و دیارم ،   به یک آدم پناه ببرم  که  یگانه " تو"  ام شد.  . به کسی که گوشم می داد و در سالهای  غلظت  نفرت و دروغ بیرون از اتاق ، مرا به خلوت شیرین و راست  نحیف  نوشته های دو نفره میهمان کرد.

 

لینک
۱۳٩٥/۸/٢٢ - ثا.بتی

   زرشک پلو با عشق   

    دلم می خواهد امروز در گورستان نشسته باشم.  هیچ زنده ای به یاد از دست رفته ای در میان سنگ ها و درختها و کلاغ ها ورد نخواندو گریه نکند. من تنها زنده ی دو پایی باشم بر بالین جهان مرده ها. یکی شان را انتخاب کنم که مرده ترین باشد، حتما زن  و جوان. عکسی هم اگر از او روی سنگ مر مر سیاه حک شده باشد ، ترجیح می دهم موهایش فر داشته باشد و چشمهایش فروغ نگاه.

   اینطور می شود که او  یک  دوست از یاد رفته می شود. مثل تمام دوستهای عزیز و ناتمام. در پای آرامگاهش بنشینم و پروشات صدایش کنم.  بعد ساکت ساکت شوم. شبیه سرنوشت سکوت با تمام هم کلام هایم. جدایی از دستهایی که به گرمی فشردم و صفحه های سفید از نوشتنی که نه دروغ به راست ترین حرف ممکن می نوشتم  " من خوبم ، تو هم خوبی ؟".

گورستان از باران دیشب تر باشد و روی  تمام قبر ها ، گرد و خاک و برگهای کاج سوزنی چسبیده. درختها در حال خوابیدن باشند و شیر های آب ، ترک خورده از سرما. گنجشک ها به شهر پناه برده باشند و فقط کلاغها بمانند و ببینند ، من یک زنده ام درمانده در میان تاریخ مرده گان.

 اما اینجا که نشسته ام گورستان نیست. اگر در اتاق را باز کنم  ردیف کارمندانی دیده می شوند که هرکدام برای کاری یا بیگاری در رفت و آمدند. منشی رئیس چشمانی با نگاه نافذ دارد و بخشی از حجم موهای پر چین و شکن اش از زیر مقنعه بیرون زده.  شاید همان دختری است که بالای گورش  خواستم زانو بزنم. اما اسمش پروشات ندارد و همه صدایش می کنند خانم میلانی.  رگ هایش نبض دارد و دستهایش  در حال تایپ ردیف کلمه های   " به اطلاع می رساند ما همه خوبیم.  رونوشت جهت درج در پرونده سوابق".

   مجبور شوم در اتاق را  ببندم.  به این  مرده گی عزیز خود خواسته ام  سلام کنم. به سمت پنجره ی دست راست بچرخم. به 10 سال قبل و بیشتر. خانه ای می بینم که استخری داشت و سگی و نمای آجری.  دفن شده . زیر کوهی از آهن و دیوار و جرثقیل. که  بعد ها رویش بنویسند پاساژ خیابان طالقانی. ادامه دیگر شهر ، از چپ و بالا و پایین هم  همان باشد.  نبض داشته باشد و اداره و آدم.  همه دو پا دو پا ،  در هم بلولند. فغان  سنگ های پیاده رو ،   زیر پایشان  باعث  شود  گوش های گورستان  دور  دور تر  ، کر شود. من تنها آدم دو پای مرده ی شهر شوم.

 

 

 

 **** یادم نرود امروز اولین روز نیمه دوم سال 95 است. اولین روز راست از پاییز یی که آمده. یک قدم از من دور تر و  به کلاغ نزدیک تر. هنوز به یادش مانده باشم و زخم رفتنش باعث شود هر جا که نامش بیاسید خط برنم  بنویسم عشق.  حتی توی دیس خوردنی ها."

لینک
۱۳٩٥/۸/۱٦ - ثا.بتی

   باغچه   

تابستون بود که آمدی. تابستون بود که رفتی. تیر. 26 تیر.  خداحافظ پرواز. 

لینک
۱۳٩٥/٤/٢۸ - ثا.بتی

   بمیر عزیزم.   

  دیشب تئاتر بودم. حجم عظیمی از بازیگر. نمایشی که قصه داشت. متن. نمایش داشت از حادثه ی تاریخی می گفت که خوب هایش اجازه نداشتند در نمایش تجسم پیدا کنند و بد من هایش را می شد با اغراق و گزافه زیاد به نمایش گذاشت. نمایش داشت گِله می کرد. از دستگاه مقدس سازی در تاریخ. اینکه مقدس ها "نیکانی " می شوند که باید همچو پکیجی آماده و بی چون و چرا‌ پذیرفت و  بد ها ، کریه ها ، قاتلان و فاسدان را می شود تا هزار توی حقیقت و رویای وجودشان به نمایش گذاشت. نمایشنامه نویس گِله داشت که نمی توان متنی بنویسد که در ظهور و رویت چهره نیکی به ثمر برسد.  برای همین ، حرفی را که نمی شود زد را در قالب روایت سانسور و قیچی به گوش مخاطب رساند. سبکی رندانه که با آن می شود در خفقان صداها ، در هزار توی باید ها و نباید های گفتن، حرف زد و نزد.

این سالها تئاتر زیاد رفته ام. بعد از آن  گهگاه ،شام در فضاهای تلخ و تار و سرد  کافه ها.  هیچکدامشان نشد آن رستوران کوچک ایتالیایی بهمن 91  که می شد از یک سمت ، شیشه ی مه گرفته ی شب برفی را دید و از سمت دیگر  آشپزی که دارد روی نان داغ تازه از تنور در آمده پنیر و گوجه می چیند.

من دارم حرف می زنم. هی حرف می زنم تا برسم به تو. از تو بنویسم پرنده ی قشنگم. پرنده قشنگم. پرنده ی قشنگم.  چقدر از گفتن این دو کلمه سیر نمی شوم. می شود تا ابد تصویر تو را در حالیکه گرسنه به سمتم می دوی ، ذرت می خوری و بالای درخت دوست داشتنی ات می خوابی از ذهن بیرون نکنم. 

حالا مطمئنم تو می میری. تو پرنده بودی ، اما سرطان مثل یک آدم دارد جانت را می گیرد. فکر می کردم اگر از تو ننویسم ، مردنت زود تر می رسد ، عذاب کشیدنت کوتاه تر و داغ من قابل تحمل تر.

اما تو دو ماه و نیم است زنده ای و نفس به سختی می کشی. آب و دانه ات را مثل یک پرستار عاشق به حلق ات ریخته ام و تنها اتفاقی که افتاده ، به شماره تر افتادن نفس هایت و بزرگتر شدن تو مور زیر گلویت و نیمه بسته شدن چشم هایت است.

نمی دانستم برای مردن ات هم باید از  همان خدایی که برای  خوب شدن ات خودش را به کری زد التماس کنم. تو حرف نمی زنی و من نمی دانم زجر کشیدن تو چقدر آخ خ خ خ خ خ دارد.

زندگی تو پا در هوا شده. دیگر نمی شود گفت تو هستی. اما نیستی هم نیستی. تو شده ای شبیه من.  آنقدر نشکستم که بمیرم. اما زنده هم نیستم.

هر دو ما شده ایم تئاتر دیشب. اینکه کارگردان مان نمی داند نمایشی که نمی تواند "هست " کند  را به صحنه ببرد یا  " نیستی " یک نمایش را به اجرا بگذارد.

 عدالتی نیست مرغکم. عدالتی نیست عزیز قشنگم. عدالتی نیست زنده ی مرده ام. بگذار این متن آغوشم شود که تو را میان بازوانم بگیرم و برای آخرین بار گرمای تن ات را به مغز استخوانم بسرانم. بگذار من گریه کنم و تمام درد هایی که از زبان تو صدا نمی شود را گریه کنم.

این دنیا را نمی خواهم. کافه های تاریک و سرد و گهگاهش را. نمایش های نقابدار و رمز آلودش را. دلم می خواهد با تو بمیرم " پا پری " قشنگم.  این دنیا را نمی خواهم که در آن مردن سگ ، پرنده ، دریاچه ، آسمان ، کودک ، ماهی ، لیوان ، دوست ، درخت ، همه و همه علی السویه باشد. 

تو از سرطان می میری و من از وفور زوال. فراموشی و مرگ تو.

بمیر عزیز قشنگم. بگذار عصر که به خانه می روم اولین خبری که می شنوم آرزوی  نیست شدن نیستی ناتمام تو باشد. بگذار به آرامی در گودال بخوابانمت. آنوقت می شود امشب با هم در آرامش بخوابیم.  تو از جسمی که خسته و زخمی است و راه گلویش بسته شده ،من از غم تویی که دارد می کشدم.  بمیر بمیر بمیر عزیزم. عزیزترینم.

لینک
۱۳٩٥/٤/٢۱ - ثا.بتی